باد آنقدر پنجرههای کلاس روزنامهنگاری آنلاین را لرزاند که به بچهها گفتم الان سقف روی سرمان خراب میشود. روزی که کانتونا از فوتبال خداحافظی کرد را هیچ وقت فراموش نمیکنم تا چند وقت دپ بودم. ریشه این دپ از جانی دپ نیست از دپرس است. آن روز هم باد میآمد. اولترافورد روز غریبی را به خود دید. مثل همین چند روز پیش که توی یاهو نیوز خبر خداحافظی فیدل را خواندم.
در جهانی که ماهیها عاشق میشوند، لاکپشتها پرواز میکنند و قورباغهها ابوعطا میخوانند. فمینیستهای عشق امریکا هم که موبایلشان را با رنگ سایه بالای چشمان سِت میکنند میشوند مدافع حقوق مردم. کیست که نداند فمینیستها شبها خواب ویزای آمستردام نمیبینند.
افتخار میکنم در جهانی زندگی میکنم که فیدل کاسترو در آن به خاطر آرمان انسان جنگیده است. ما یک موی پاپیولارها را به اشراف والگاریشی نخواهیم داد. آپارتاید همان سرمایهداری و امپریالیسم در حالت فاشیستی آن است. آپارتاید یعنی تفکیک انسانها به نژادهای برتر و پستتر.
دلم خوابی سنگین میخواهد. الان زپامها جواب نمیدهد. دیازپام، کلونازپام، لوزپام، کلورازپام. آلپرازولام هم جوابگو نیست. اسلحهای میخواهم که با آن خودم را به یک خواب سنگین مهمان کنم. اسم آن رستوران خیابان جردن بالاتر از کاندید چی بود؟ نام یکی از ایالتهای امریکا را داشت. امروز عصر یهو یادش افتادم. خیلی از قرارهایمان را آنجا میگذاشتیم. دخترهای باربی استایل که الان هرکدامشان توی یکی از ایالتهای امریکا زندگی میکنند.
بالاخره بدنهای ما همسو خواهند شد. شرط میبندم. کارلوس سانتانا دارد یکی از معجزههایش Europa را اجرا میکند. من اینجا نشستهام و در میان کتابهایم نمیدانم دنبال چه می گردم؟ به عکس فیدل و ماندلا بر روی جلد کتاب ما بردگان تا به کجا آمدهایم نگاه میکنم.
دری لولا شده به فراموشی ریچارد براتیگان هم این کنار است. اطلاعات سیاسی هم هست. فکر کنم چند وقت دیگر باید خبر خودکشی دیوید لینچ را بشنویم. باید تسلیتی برای روزنامه بفرستیم. درگذشت شادروان دیوید لینچ کبیر را تسلیت می گوییم. از طرف جمعی از رفقا از تهران.

