دم سفارتِ امریکا در تهران با مشتهای گره کرده در حال سردادن شعار مرگ بر امریکا و ندای الله اکبر بودیم که یهو کمرم سوخت و افتادم روی زمین که یکی از برادران گفت: ببخشید داشتم شوکر امتحان میکردم یهو هلم دادن خوردم به شما.
بگو: باتوم، شوکر، پنجه بوکس را محکمتر بزنند تا یادم نرود هنوز زندهام.
به خاطر بیار رفیق آن روزها که توی تلویزیون سیاه و سفید چارده اینچ خودمان صحبت عشق بود و عشاق کهن. به خاطر بیار رفیق آن روزها که کاخ ستم گشته بود زیر و زبر. به خاطر بیار رفیق آن روزها که "نه شرقی نه غربی" برای خودش حرمتی داشت، به خاطر بیار رفیق آن روزها که بر فراز سفارت امریکا در تهران پرچم پیروزی نصب کردیم که رویش نوشته بود: امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند. به خاطر بیار رفیق آن روزها که سنگر بود، پنت هاوس نبود.
به خاطر بیار رفیق آن روزها ما با بزرگترین ابرقدرت تاریخ در افتادیم. به خاطر بیار رفیق آن روزها که تعلیم و تعلم عبادت بود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که بوف کور بود، زنجیرهای نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که همت ابراهیم بود، اتوبان نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که دل دار بود، سرکار نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که پنجه خونین بود، بوکس نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که اذان از آن بود، از این نبود.
به خاطر بیار رفیق آن روزها که بستنی مشتی بود، آیس پک نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که جهاد اکبر بود، مجازی نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که جان وین بود، وو نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که آرمان آرمان بود، آرمانی نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که کوچه خاکی بود، آسفالت نبود. به خاطر بیار رفیق آن روزها که راه قدس از کربلا میگذشت. به خاطر بیار رفیق آن روزها که وضو در فرات نماز در قدس.
صدای رژه سربازها، طبل بزرگ، موسیقی حماسی در اوج آغاز میشود، ریتم موسیقی بر اساس ضربه پای چپ سربازها که به زمین میخورد به گوش میرسد.
رایش سوم به زبان آلمانی در حال موعظه است: "آیا شیر با حلزون برابر است؟"
موسیقی، رژه سربازها و صدای هیتلر میخواهد خونت را به جوش آورد: "طبیعت حق سروری و آقایی را به نیرومندترین ملت ارزانی میدارد. چنین ملتی باید سلطه یابد و فرمان راند."
صدای سربازها در نورنبرگ با "های هیتلر" گفتن سخنان پیشوایشان را تایید میکنند، موسیقی ول کن نیست.
میخواهی از خیر گوش دادن به این قطعه موسیقی بگذری ولی توانی نیست، معلوم نیست سبک موسیقی چیست؟
صدای ارگ کلیسا و گروه کر قرون وسطایی به گوش میرسد، احساس میکنی این صدا از تار و پود تاریخ میآید، به راستی زبان آلمانی زبان تئاتر است، پیشوا فریاد میزند: "انسان در نبرد جاوید عظمت یافته است و تنها در صلح جاوید از میان میرود."
موسیقی حماسی از اوج هم فراتر میرود، صدای سربازها که سخنان پیشوا را تکرار میکنند: " همه خطر را میدیدیم، ما از آن فرار نمیکنیم بلکه به قلب آن هجوم میبریم، همه به یاد دارند که این سربازها بودند بدون اینکه ضعف و سستی از خود نشان دهند تا جان در بدن داشتند جنگیدند و تا زمانی که نژاد ژرمن پاینده است خاطره این سربازان غیور را از یاد نخواهد برد."
متولد 21 مهر 1357 هست، قبل از انقلاب به دنیا آمد، در بیمارستان مهر در خیابان زرتشت تهران، شناسنامهاش را یک ماه زودتر گرفتند به تاریخ 21 شهریور 1357 تا بتواند زودتر به مدرسه برود، روز تولدش با تولد امام رضا (ع) یکی است، سه تاریخ تولد، خورشیدی، شناسنامهای و مذهبی، قرار بود نامش رضا باشد که حمید را هم به اولش اضافه کردند تا حمیدِ رضا باشد، شاید باورش برایتان سخت باشد ولی همهی اینها را گفتم تا برسم به اینکه در روز تولد هشتمین امام شیعه در ساعت هشت صبح به دنیا آمد.
گردباد: در پی جوسازیهای ادامهدار رسانههای زنجیرهای دولتی، کودتایی و افراطی علیه آیت الله موسوی خوئینی، مجمع روحانیون مبارز با صدور بیانیهای به این جوسازیها پاسخ داد. متن این بیانیه بدین شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
«و اتقوا فتنة لا تصیبن الذین ظلموا منکم خاصة»
ملت شریف ایران
چندی است که جریانی خشونت طلب و مشکوک با پیروی از شیوه عمل منافقین و دستگاه های جاسوسی بیگانه و با سوء استفاده از فضای خودساخته پس از انتخابات ریاست جمهوری و حوادث پس از آن و با بهره گیری از انبوه رسانه های عمومی و دولتی که از بیت المال مردم تأمین و تدارک می شوند، به هجومی هماهنگ و بی سابقه علیه یار دیرین و فرزند فکری و معنوی حضرت امام خمینی، حضرت آیت الله موسوی خوئینی پرداخته اند.
گرچه این جریان ضد انقلاب و برانداز واقعی از مدت ها پیش علیه استوانه های بزرگ انقلاب و شخصیتهای برجسته نظام و حتی بیت رفیع حضرت امام(س) و علما و مراجع و بزرگان اعم از اصلاح طلب و اصول گرا و مستقل به دروغ پردازی و اتهام افکنی و ترور شخصیت آنان تهاجمی همه جانبه و توطئه ای پیچیده را سامان داده اند.اما موج جدید تخریب و تهاجم وقیحانه اصحاب توطئه در آستانه سیزدهم آبان، سالروز تسخیر لانه جاسوسی آمریکا – که به تعبیر حضرت امام(ره) انقلابی بزرگتر از انقلاب اول بود و به حق، روز مبارزه با استکبار جهانی نام گرفته است- علیه آیت الله خوئینی، چهره برجسته و پیش قراول استکبار ستیزی و رهبر فکری و معنوی فاتحان لانه جاسوسی و در شرایطی که برخی از قهرمانان این حماسه بزرگ به اتهامات واهی در زندان به بند کشیده شده اند – به خصوص با توجه به اخباری که بعضا از ملاقات و یا مذاکره محرمانه و دور از چشم مردم با مقامات آمریکایی به گوش می رسد- بسیار معنادار و هشدار دهنده است.
مجمع روحانیون مبارز که فلسفه وجودی خود را پاسداری از خط امام میداند، رمز گشایی از نیتهای ناپاکی که سودای تحریف مبانی جمهوری اسلامی و نادیده انگاری سیره و سنت امام راحل را وجه همت خود گردانده اند، به حکم وظیفه دینی و ملی خود در درجه اول به انگیزه دفاع از ساحت مقدس امام و اقدامات عالمانه، هوش مندانه و پیامبر گونه آن حضرت و در درجه دوم به انگیزه دفاع از مظلوم و مبارزه با یکی از زشت ترین جلوه های ظلم و بیدادگری، بر خود لازم می داند به طور اجمال و گذرا به گوشه هایی از شخصیت والا و خدمات کم نظیر آیت الله موسوی خوئینی، عضو مؤسس و ارشد مجمع بپردازد. هر چند که این شخصیت ممتاز به خاطر حفظ مصالح نظام و پرهیز از فضا سازی های مسموم، همواره از حق خود گذشته و با سماحت و بزرگواری اتهامات و جفاهای فراوان را بی پاسخ گذاشته است و این سکوت، خود موضوع اتهام جدیدی علیه ایشان گشته است.
آیت الله موسوی خوئینی از روحانیون با فضیلت و خوش نام این مرز و بوم از مبارزان زجر کشیده انقلاب است که تحصیلات خود را تا درجه اجتهاد در حوزه های علمیه قزوین، قم و نجف و در محضر استادان بزرگواری همچون حضرات آیات عظام سلطانی طباطبایی، اعتمادی، سبحانی، داماد، اراکی، حائری یزدی، علامه طباطبایی، امام خمینی و دیگر بزرگان گذرانده و مطالعات گسترده ای در زمینه تفسیر قرآن و مسائل سیاسی و اجتماعی داشته اند. ایشان پس از استقرار در تهران در سال های اولیه دهه پنجاه، مسجد جوزستان را به عنوان پایگاه تبلیغی و ارشادی خود برگزید و در مدت کوتاهی این مسجد وعده گاه دین پژوهان انقلابی و تشنگان معارف قرآنی شد.
ساواک که از ارادت ایشان به حضرت امام و تأثیر گذاری درس تفسیر قرآن ایشان بر فضای عمومی و روح و روان جوانان مؤمن مطلع بود او را بازداشت و همراه جمع زیاد دیگری از روحانیون و دانشگاهیان مبارز در سیاهچاله ها و شکنجه گاه های مخوف به بند کشید. او پس از آزادی از زندان با عزمی راسخ تر به مبارزه ادامه داد و برای سامان بخشی به مبارزات حق طلبانه ملت در کنار چهره های ارزشمند انقلاب همچون آیت الله شهید مطهری، آیت الله شهید دکتر بهشتی، آیت الله هاشمی رفسنجانی، حجت الاسلام و المسلمین امام جمارانی و جمع دیگری از روحانیون پیشتاز به تدوین اساسنامه و برنامه ریزی برای تشکیلات روحانیت مبارز تهران پرداخت. او در هنگام عزیمت حضرت امام به پاریس در زمره یاران و همراهان آن حضرت بود و با پرواز انقلاب به همراه امام به میهن بازگشت.
اعتماد بالای امام به مراتب تعهد، تدین، دانش، دور اندیشی، امانت داری و توان مدیریت و برنامه ریزی ایشان موجب گردید که مسؤولیت های بزرگ و کلیدی را به ایشان واگذار نمایند. مسؤولیت هایی همچون:
۱٫ نمایندگی حضرت امام و عضویت در شورای سرپرستی صدا و سیما
۲٫ نماینده تام الاختیار امام در بررسی صلاحیت داوطلبان اولین دوره ریاست جمهوری
۳٫ نماینده امام و سرپرست حجاج ایرانی
۴٫ دادستان کل کشور
۵٫ عضو منتخب امام در نخستین دوره مجمع تشخیص مصلحت نظام
۶٫ عضو منتخب امام در شورای بازنگری قانون اساسی و…
این اعتماد افتخار آمیز تا آخرین روزهای حیات پربرکت حضرت امام پابرجا بود. پس از ارتحال جانسوز بنیان گذار جمهوری اسلامی، مسؤولیت های مهمی از سوی مقام معظم رهبری نیز به آیت الله موسوی خوئینی واگذار شد که از جمله آنها به حکم مشاور عالی رهبری و عضویت در مجمع تشخیص مصلحت نظام می توان اشاره کرد.
علاوه بر مسؤولیت های بزرگ یاد شده از سوی حضرت امام و مقام معظم رهبری به ایشان، مسؤولیت های افتخار آمیز دیگری نیز در کارنامه موفق و درخشان آیت الله خوئینی ثبت است. از جمله، رهبری دانشجویان مسلمان پیرو خط امام در تسخیر لانه جاسوسی، نمایندگی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی و نایب رئیس مجلس، نمایندگی مردم استان زنجان در مجلس خبرگان رهبری، تأسیس روزنامه سلام و ایفای نقش سازنده در عرصه اطلاع رسانی متعهدانه مطبوعات کشور و مشارکت در تأسیس مجمع روحانیون مبارز.
برای یادآوری و آگاهی از میزان اعتماد پیشوای بزرگ انقلاب اسلامی به آیت الله موسوی خوئینی به چند فراز از بیانات و نوشته های آن حضرت اشاره می کنیم تا در مقایسه با آنچه که این روزها از زبان و قلم نا آگاهان و غرض ورزان در رسانه ها منعکس گردیده، به عمق تحریف و تخریب های صورت گرفته پی ببریم.
۱٫ حضرت امام در متن حکم انتصاب ایشان به نمایندگی خود و سرپرستی حجاج مرقوم فرمودند:«جناب عالی را به سمت نماینده خویش و سرپرست حجاج ایرانی منصوب نمودم که با بینش خاص سیاسی که دارید به امور حجاج از ابعاد مختلف رسیدگی نموده… و حجاج محترم موظفند به راهنمایی شما گوش فرادهند… متصدیان امور… موظفند با شما همکاری و از ارشاداتتان استفاده نمایند. (صحیفه امام/ج۱۶/ ص۴۰۰)
۲٫ در جمع اعضای شورای عالی قضایی که بعد از استعفای آیت الله صانعی از دادستانی کل کشور، پس از تجلیل از شخصیت آیت الله صانعی در معرفی آیت الله موسوی خوئینی ضمن تأکید بر توانایی های ایشان فرمودند:«او(موسوی خوئینی) مرد عالم و بسیار متعهدی است.» (صحیفه امام/ج۱۹/ ص۳۰۹)
۳٫ در پاسخ به استعلام آقای موسوی خوئینی درباره اعمال اصل ۴۹ قانون اساسی مرقوم فرمودند:«… جناب عالی که مورد علاقه من می باشید و فردی موثق و متدین هستید هرگونه مایل باشید می توانید عمل کنید.»(صحیفه امام/ج۲۱/ص ۳۷۴)
اینک با توجه به آنکه به صورت گذرا از سابقه علمی، مبارزاتی، مدیریتی و خدمات کم نظیر به انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی و نیز مراتب بالای اعتماد مستمر حضرت امام تا پایان عمر شریفشان و نیز عنایت مقام معظم رهبری و اعتماد مردم شریف تهران و زنجان در واگذاری نمایندگی خود به آیت الله موسوی خوئینی از یک سو، و تهاجم وقیحانه و کم سابقه و هم آهنگ فریب خوردگان و یا توطئه گران در رسانه های مختلف و روزنامه های زنجیره ای از جمله روزنامه ایران، کیهان، جوان، مجله پنجره و خبرگزاری ایرنا و… و طرح اتهاماتی همچون تحصیل در دانشگاه پاتریس لومومبا، همدستی با سازمان جاسوسی کا گ ب، مؤثر در ترور شهید مطهری، ضدیت با اصل ولایت فقیه از ابتدا، تلاش برای کودتا، ضدیت با نظام جمهوری اسلامی، داشتن اندیشه های مارکسیستی و… علیه این شخصیت ممتاز انقلاب، سؤالات و تذکرات زیر را مطرح می کنیم:
۱٫ چرا قوه قضائیه و ریاست محترم آن و نیز دادستان محترم کل کشور در مقام مدعی العموم به این همه گستاخی و اتهامات بنیان شکن واکنش نشان نمی دهند؟! آنچه که رسانه ها و اشخاص تخریب گر نثار آیت الله موسوی خوئینی کرده اند بیش و پیش از آنکه ایشان را نشانه رفته باشند، حضرت امام و نیز مقام معظم رهبری و عملکرد و اقدامات ایشان را نشانه گرفته اند. آیا می شود حضرت امام با آن همه دقت و تقوایی که در کردار و گفتار داشتند فردی با مشخصات آنچه که در اتهامات مذکور آمده را به این همه سمت و مسؤولیت خطیر بگمارند؟! آیا رهبر معزز کنونی انقلاب مشاورت عالی خود و عضویت در مجمع تشخیص مصلحت را به چنین فردی واگذار کرده اند؟! آیا دستگاه های اطلاعاتی، قضایی و… در طول سی سال گذشته بر این همه چشم بسته اند؟! اگر گرفتاری ها و ملاحظات جناحی و سیاسی مانع دفاع از روحانی والا مقامی است که عمر خود را در راه خدمت به اسلام، انقلاب و مردم سپری کرده است می باشد لااقل از کیان جمهوری اسلامی و عملکرد رهبری نظام در طول سی سال گذشته دفاع کنید. این اولین وظیفه مدعی العموم است که خود بیش از دیگران از خدمات ارزنده و مدیریت توانمند و انقلابی آیت الله موسوی خوئینی در حج و دادستانی کل و سایر عرصه های خدمت آگاه است.
۲٫ انتظار مؤمنان و خواست و مطالبه تمامی دلسوزان جامعه از محضر مراجع بزرگوار تقلید و علمای بزرگوار حوزه و مشعلداران آگاهی و نگهبانان آزادی این است که با صراحت و قاطعیت بیشتر در برابر این حرمت شکنی ها که سرمایه های دینی و ملی را مورد تعرض و تاخت و تاز قرار داده اند موضع گرفته و از این منکر بزرگ به نحو مقتضی نهی فرمایند وگرنه خوف آن می رود که یک بار دیگر انقلاب اسلامی و زحمات طاقت فرسای علما، مبارزان، امام بزرگوار و ملت فداکار ایران به سرنوشت مشروطه گرفتار و عالمان آزادی خواهی همچون مدرس و شیخ فضل الله نوری یا بر دار شوند و یا در کنج زندان و تبعیدگاه به شهادت برسند و تازه به دوران رسیده های مدعی، با ریاکاری و عوام فریبی، راه سلطه بیگانه و استقرار مجدد استبداد را فراهم کنند.
۳٫ از عموم ملت و فرزندان غیور این آب و خاک به ویژه استادان و دانشجویان عزیز دانشگاه ها، تمامی نخبگان، آگاهان جامعه، نیروهای اصیل انقلاب، جان بر کفان دوران دفاع مقدس و وفاداران به راه و اندیشه امام خمینی و آرمان شهیدان والا مقام تقاضا داریم با نگاهی ژرف به حوادث جاری و سرمایه سوزی های سرعت گرفته در کشور، از طریق روشنگری، آگاهی بخشی و امر به معروف و نهی از منکر در برابر این جریان انحرافی و فضا سازی های ویران گر ایستاده و نگذارند سود جویان قدرت طلب و تمامیت خواه و یا وابستگان نفوذی استکبار همه چیز را در مسلخ مطامع خود قربانی کنند. همگان باید فرمان هشدار دهنده حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) را نصب العین خود قرار دهیم که فرمودند: «لا تترکوا الامر بالمعروف و النهی عن المنکر فیولی علیکم شرارکم ثم تدعون فلا یستجاب لکم»(نهج البلاغه/ نامه ۴۷)
حقوقبشر برای آحاد بشر نوشته شده است، چه انسانهای با گناه و چه انسانهای بیگناه. هر انسانی حق دارد که از حقوق بشر بهرهمند باشد و این یک اصل از اعلامیه جهانشمول حقوقبشر است.
بدون شک کسی که به اعلامیه جهانی حقوقبشر معتقد باشد و خود را بدان پایبند بداند، برایاش فرقی نمیکند کسی که در زندان به سر میبرد و حقاش پایمال شده کیست و چه کرده است.
هر کس خود را مدافع حقوقبشر میداند باید دفاع از چینین زندانییی برایاش یک «وظیفه» باشد. حال اگر کسی غیر از این میاندیشد، از نظر ما نه به حقوقبشر اعتقادی دارد و نه آن را حتا اندکی درک کرده است.
حسین درخشان سالها وبلاگی داشته و نظرهای و عقاید خود را در آن مینوشته است، چه ما خوشمان میآمده و چه بدمان میآمده است.
این هیچگاه و تحت هیچ شرایطی دلیل نمیشود که حقوق او به عنوان یک انسان یا یک زندانی و متهم نادیده گرفته شود و یازده ماه تمام را در سلول انفرادی بگذراند. هیچ کدام از این موارد باعث نمیشود که او را ماهها با فشار و تهدید خود و خانوادهاش در زندان نگاه دارند.در آبان سال گذشته "حسین درخشان" وبلاگ نویس ایرانی که از مواضع قبلی خود عدول کرده و از جرگه ضد انقلاب خارج شده بود دستگیر گردید.
هودر از آنزمان تاکنون در بازداشت موقت است و در بلا تکلیفی مطلق. این وضعیت علاوه بر اینکه مایه زجر خانواده اوست موجب میگردد تا کسی جرات بازگشت و تغییر موضع ندهد. حسین درخشان بسیاری از مواضع قبلی خود را در رابطه با نظام و مسائل اعتقادی مورد بازبینی قرار داده بود. این را تمام کسانی که مطالب بلاگ ایشان را دنبال کردهاند به وضوح مشاهده نمودهاند.
ایشان به کشور باز گشتند و با وجود اینکه احتمال میدادند که بازداشت شوند دنبال این بودند چنانچه بازداشت شدند پای بیگانگان و رسانههای بیگانه به موضوع بازداشت ایشان باز نشود. او دوست داشت فرجام کارش به جایی برسد که به همگان نشان دهد که جمهوری اسلامی به چنان سطحی از بلوغ دست یافته که مسایلی از نوع بازداشت ایشان بصورت منطقی و قانونی توسط دستاندرکاران رفع و رجوع شود.
اما متاسفانه این چنین نشد و پدر وبلاگنویسی ایرانیان به یک بازداشت طولانی مدت گرفتار شدند. و این امید شیرین حسین درخشان نا امید شد. رفتاری که با ایشان و امثال شده و میشود را قبول ندارم. همانطور رییس جدید قوه قضائیه گفتند قانون ناقص بهتر از بیقانونی است. لذا دست اندرکاران مرتبط با پرونده ایشان نباید ایشان را این همه مدت در بازداشت نگه میداشتند.
وی باید بعد از یک مدت معقول بازجویی باید دادگاهی میشدند. اگر جرمی مرتکب شده بودند، دادگاه با تمام جسارت اعلام میکرد و ایشان را مجازات میکرد. البته رافت اسلامی را نباید در مورد هیچ زندانی فراموش کنیم. و یا اینکه ایشان را مستحق تخفیف و عفو میدانست.
| |
اینکه ایشان را بدون اطلاع در یک بازدداشت نامحدود نگه دارند نمیتواند قانونی باشد و دستگاه قضا هرچه زودتر باید به این مساله خاتمه دهد. امیدوارم با بازگشت وضعیت ایشان به مسیر قانونی، او و خانوادهشان از این بلاتکلیفی رقت بار رهایی یابند و این همه دل ضد انقلاب از بازداشت او شاد نشود.
باعث تاسف اینکه وقتی رییس جمهور خواستار رعایت عدالت در باره او و رکسانا صابری میشوند موضوع رکسانا که به هیچ چیزی اعتقاد نداشت و خانوادهاش نیز هیچ عرقی نسبت به ایران نداشتند به سرعت حل میشود ولی حسین درخشان با وجود خانواده مذهبی شناخته شده و انقلابی باید بلا تکلیف بماند، این یعنی مقدم دانستن اجنبی. یعنی اگر خانواده حسین نجابت کردند و با احدی مصاحبه نکردند باید مظلوم واقع شوند و کسی که جنجال کرد و برای نظام هزینه درست کرد مشکلش حل شود.
جهت اطلاع شما سفارت کانادا که حسین تبعه آن محسوب میشود به شدت بدنبال موضوع از طریق خانواده حسین است که تا بحال با در بسته مواجه شده است .مبادا با اهمال ما این در باز شود که قطعن برای نظام هزینه خواهد داشت.
برادران، حسین درخشان گناهش از فرمانده لشگر یزید که بیشتر نیست که راه را بر خون خدا بست، ولی وقتی خود را به امام حسین (ع) تسلیم کرد ایشان فرمود: حر چرا دیر آمدی زودتر منتظرت بودم. امید که سنت فرزند علی (ع) را پاس بداریم و راه را بر آنانی که به سمت جبهه حق بر میگردند باز بگذاریم.
زیرنویس:
:: طغیان روح آریایی حسین درخشان گردباد
:: خیلیها میخواستند حسین درخشان را محو کنند، شما چطور؟ گردباد
:: به سلامتی حسین درخشان گردباد
:: هیچ فرقی بین تروریستهای القاعده و محوکنندگان هودر نیست گردباد

زیرنویس:
:: عکسهای یادگاری با دهه هشتاد نسل فراموش شده، دولت کریمه باعث تعطیلی این کافه شد. عکس از ساتیار امامی.
هوای پاییزی تهران مرا وادار میکند به پیادهروی، قدم زدن در خیابانها و کوچههای شهری کودتازده که دوستش دارم. در آغاز فصل سرد ایستادهام، در دروازهی توفانِ غروبهای بی تُ ی پاییز، گردباد بیرحم تنهایی، زمین و زمان را بهم میپیچد. زمانهای است که شبها بلندتر شدهاند. رازهایی در این جهان هست که فقط در هنگام پیاده روی فرصت دیدن آنها وجود دارد.

هوا که سرد شد خواندن جسدهای شیشهای نوشته مسعود کیمیایی در کنار شیشه بخار گرفته خیلی مزه میدهد. همیشه پابرهنه راه رفتن را دوست داشتهام. وقتی بچه بودم هیچ وقت در خانه کفش به پا نمیکردم و اگر رهایم میکردند برایم خیلی لذت بخش بود که بدون کفش به خیابان بدوم. برای همین بود سالها پیش وقتی برای اولین بار فیلمی از برادر تارانتینو دیدم که علاقهی عجیبی در به نشان دادن پاهای پابرهنه دارد کلنی باهاش خیلی حال کردم. در حال حاضر هم پای برهنه به یکی از نشانههای سینمای تارانتینو تبدیل شده.
به یک چیز دیگر هم معتقدم و آن شاعر بودن در تمام لحظههای زندگیست. شاعر بودن یعنی انسان بودن. بعضیها را میشناسم که رفتار روزانهشان هیچ ربطی به شعرشان ندارد. یعنی فقط وقتی شعر میگویند شاعر هستند. بعد تمام میشود. دومرتبه میشوند یک آدم حریص شکموی ظالم تنگ فکر بدبخت حسود فقیر.
خب، من حرفهای این آدمها را قبول ندارم. من به زندگی بیشتر اهمییت میدهم و وقتی این آقایان مشتهایشان را گره میکنند و داد و فریاد راه میاندازند یعنی در شعرها و مقالههایشان من باورم نمیشودکه راست میگویند. میگویم نکند فقط برای یک بشقاب است پلو است که دارند داد میزنند. بگذریم.
روزهای خاکستری، هوای سربی و تهران مخوف. صداهایی به خاموشی گراییده، سلطنت سکوت و داغ غروب ماه، لباسهای سوزان سیاه پوشیدهاند و به ضیافتی سرخ میروند آنها که اعصابشان تیر میکشد. اینجا روزمرگی داره بیداد می کنه، صبحها همه میروند، جز عدهای که دارند بر میگردند. ظهرها همه، حتی تلفن ها هم پشت درهای بسته منتظرند تا بالاخره وقتِ ناهار و نماز تمام شود. عصرها، همه بر میگردند، جز عدهای که دارند میروند و شبها... .
اینجا اما، یه جایی همین جاها، که دچار روزمرگی و مردگی نشده، تو، داخل من. تو دقیقن همین جایی، هیچ وقت هم قرار نیست بروی – صبحها، ظهرها، عصرها و شبها، اینجا مالِ منه، جای تو، تو داخلِ منی و داری ذره ذره فیدم میکنی. دیگر چیز زیادی ازم نمونده، دیگه چیز زیادی ازمون نمونده، دیگه چیزِ زیادی از هیشکی نمونده، خوشحالم که تو اینجایی، خوشحالم که تو تمومم میکنی، خوشحالم که همه تمام میشوند، خوشحالم.
نقطهای هست که در عملیاتها به آن نقطه، نقطهی رهایی میگویند. تا آنجا همهچیز باید در سکوت پیش میرفت و بعد، حمله. جنگ رحم ندارد، شوخی ندارد، بازی نیست، خیلی وقتها حتا پایان خوشی هم ندارد. یک نفر و فقط یک نفر، قبل از این نقطه، یک اشتباه و فقط یک اشتباه میکند، میگویند که این جور وقتها اولین اشتباه، آخرین اشتباه است و امان از این آخرین اشتباه و امان از آن گلولهای که به اشتباه، زود از تفنگ خارج شود.
توی یک دشت یک گردان گیر میکنند، همهشان به باد میروند و حالا 20 سال بعد وقتی آدم میرود محل کشته شدن آنها انگار که دنیای دیگریست. من به ماورا به ورای ماورا اعتقاد دارم، به این که اثر خون این شهیدان تا بینهایت باقی میماند اعتقاد دارم. این کشور مفت به دست نیامده. مفت هم از دست نخواهد رفت.
یک دو سه امتحان میشه، - بلندگو خرابه آقا باید داد بزنی، آهای دولت عدالت محور محبوب ملت گوش کن پول نفتم بده، - اوهوی مرتیکه منافق مخملی اصلاح طلب دوم خردادی دولت رو تخریب میکنی سر دولت عدالت محور داد میزنی به میرحسین رای میدی با آستین کوتاه میگردی پول نفت هم میخوای؟ اینجانب دادگاه صالحه شما رو به جرم خراب کردن بلندگوی بیت المال و داد زدن در حضور بیگانگان و نشر اکاذیب و اقدام بر علیه امنیت ملی به تحمل تجاوز در کهریزک و برخورد جسم سخت در اوین محکوم میکنم.
هیچ وقت قهوه با طعم افههای روشنفکری ننوشیدم. چقدر چایی بدون افه است. خالص و خودمونی است. خیلی کارگری و خاکی. دربی تهران روزگاری یکی از سه دربی بزرگ جهان بود. ولی حالا شش بار در عرض چهار سال است پرسپولیس و استقلال به فرموده به تساوی میرسند. دارم کنسرتِ لئونارد کوهن را میبینم بعد با خودم فکر می کنم من سالها پیش او را در تبت دیدم، چقدر پیری بهش میآید.
دلم پنتری را می خواهد، بریم اون گوشه دنج بشینیم به یاد سهراب سپهری، پیتزا سفارش دهیم. مهر با مهربانیهایش خانه را میآراید برای جشنهای شورانگیز. تابستان تاریخی 88 میرفت که به پاییز و اکتبر فید شود که آخرین شعبده تابستانی از شب کلاه بیرون آمد، تابستان داغ فقط خبر انتشار جدیدترین آلبوم مارک نافلر اسطوره موسیقی راک کم داشت که آنهم از راه رسید. پاییز مهر مهر است در مهر، آبی آبان در آبان و آزرم آذر در آذر.
زیرنویس:
اگر شما هم مانند ما ارباب حلقهها را دوست داشته باشید، لابد برایتان پیش آمده که ناخودآگاه رویدادهای این روزها را در ذهنتان ارباب حلقهوار تجربه، تجزیه و تحلیل کنید. چند روز پیش، یکی از رفقا عکسی برایم فرستاد از تهران در شب و پرسید تو را یاد چی میاندازد؟ فکر کردن نیاز نداشت برایش نوشتم، موردور.
موردور زادگاه حلقه قدرت است. سرزمین تاریکی که به باتلاقهای مرگ میرسد. چقدر این شبها آراگورن، سائورون، گندالف پیر، مايارها، بورومير، فارامير، فرودو، تئودن، فيانور، فين گولفين، گالادريل، آرون به ما نزدیک هستند. حلقه يك الف (Elf) مقدس به نام سائورون (Sauron) در زمانی که دنیا در زمانی که هنوز جهان جوان بود یک الف به نام ساورون پی به قدرت حلقه سازان اره گیون (Ere Geon) برد.
اره گيونها برای تمام بزرگان چه از نوع الف و چه از نوع انسان (Men) و يا حتا كوتولههای زير زمینی (Dwarf)حلقههایی جادویی ساختند. كوتولهها حلقهها را قبول نكردند، الفها قدرتمندتر شدند ولی انسانها بدون هيچ چون و چرا آنها را قبول كردند.ولی نمیدانستند با این کار یک نفر میتواند بر آنها تسلط داشته باشد.
سارون جوان كه ندادن حلقه به او را بیاحترامی دانست خواست از همه انتقام بگيرد. او اول سعی در سافتن چگونگس حلقه ساختن اره گيونها كرد. ساورون، هيچ چيز از ابتدا اهریمنی نيست، حتا سائورون نيز چنين نبود، در ابتدا موجود پاکی بود اما قدرت شهوت ارادهی او را به ژرفنای خویش کشید. او پنهان از چشم دیگر الفها در آتشفشانی در یک بيابان دور حلقهای از جنس آتش آن كوه ساخت که بزرگترین و قدرتمندترين حلقه بین تمام حلقهها بود و خود را ارباب حلقهها (The Lord Of The Rings) نامید.
حلقهای سه برای پادشاهان الف در زیر گنبد نیلی. حلقهای هفت برای فرمانروایان دورف در تالارهای سنگی. حلقهای نه برای آدمیان که محکوم به مرگاند و فانی. و یکی از برای فرمانروای تاریکی بر سریر تاریکش. حلقهای است از برای حکم راندن. حلقهای است از برای یافتن. حلقهای است از برای آوردن و در تاریکی به هم پیوستن. در سرزمین موردور و سایههای آرمیدهاش.
يکی از مهمترين تحولاتی که پس از واقعهی ۲۲ خرداد ۸۸ رخ داد، خارج شدن انحصار فضاهای عمومی و عبادی از دست قدرت حاکم سياسی بود. برپايی گردهمايیها، حضور در مراسم مختلف مذهبی، مراسم شب قدر، نماز جمعه و بسيار از آداب و رسوم سنتی جامعه که تا ديروز زير نگين قدرت حاکم سياسی بودند و به اراده و تصميم مقامات بالاتر مديريت میشدند، با روييدن و باليدن جنبش سبز، شکل و شمايل ديگری به خود گرفته است.
اين تحول را هم در نشانههای مثبت و هم در نشانههای منفی آن میتوان ديد. نشانههای مثبت اين تحول، حضور پررنگ و مصمم سبزها در اين مراسم است. نماز جمعهی هاشمی رفسنجانی نخستين نمونه از فتح فضاهای عمومی به دست مردم و خارج از ارادهی نيروهای نظامی و امنيتی بود. نشانههای منفی اين تحول، هراس جدی دستگاه حاکم از باز شدن دروازههای فضاهای عمومی به روی طبيعیترين خواستههای مردم است.
اين نشانهها را هم در خطبههای روز جمعهی شخص اول کشور میتوان ديد که نسبت به تفرقه در روز قدس هشدار داد و هم در بيانيهی شديد اللحن سپاه پاسداران که چهرهای خشن به سبزها نشان داده بود. حضور مصمم سبزها در راهپيمايی روز قدس ثابت کرد که اين هشدارها کمترين اثری در عزم و ارادهی مردم نگذاشته است. به عبارت ديگر، گويی مردمی از نو متولد شدهاند و قرار بر عقبنشينی از حوزههايی که متعلق به خودشان میدانند، نيست.
حوزههای عمومی که علاوه بر حوزههای عامتر اجتماعی مثل پارکها، فرهنگسراها، کافهها، سينماها و ساير فضاهای بیطرفتر شامل مکانهای دينی و مذهبی مثل مساجد، مصلاها، هيئتهای مذهبی و همچنين فضاها و بسترهای مناسکی دينی میشود، از نخستين فضاهايی است که به سرعت عموميت خود را به معترضان به نتيجهی انتخابات نشان داد:
اين فضاها صرفن محل پياده شدن يا ابزار تبليغهای سياسی دولتی نبودند؛ اين فضاها متعلق به همهی مردم بودند و همه - از جمله معترضان به انتخابات خرداد ۸۸ - از حقی يکسان برای استفاده از آن بهرهمند بودند. واقف شدن به اين حق و استفاده از آن، تحولی مثبت و مهم است که به نظر نمیرسد بتوان روندش را معکوس کرد. نمیتوان به نمازگزار گفت نماز نخواند. نمیتوان به روزهدار گفت روزه نگيرد. نمیتوان به مردم ايران گفت در راهپيمايی روز قدس شرکت نکنند.
همهی اينها نقض غرض میشود و البته حکايت از شکافی عميقتر هم دارد: نظام سياسی از آرمانهای اوليهی خودش فاصله گرفته است و اکنون بر سر دو راهی قرار گرفته است؛ نه میتواند رسوم و سنتهای خودش را نفی کند و نه میتواند اجازه بدهد به همان شکل سابق ادامه پيدا کند. ژست تحمل مخالف و اجازهی ابراز عقايد مختلف با بيانيههايی از جنس بيانيهی سپاه پاسداران به سرعت فرو میريزد.
اما چرا مردم در راهپيمايی روز قدس شعارهايی میدهند که با شعارهای سنتی روز قدس متفاوت است؟ پاسخ به سؤال بسيار واضح است: اين مردم هيچ مجرای ديگری برای طرح اين مطالبات ندارند و جای ديگری برای شنيده شدن صداهاشان نمیشناسند. وقتی رسانهی ملی در تيول محض دستگاه کودتا باشد و تمام دستگاههای قانون مطيع و منقاد جهتدهیهای نظامی و امنيتی، طبيعی است که مردم از هر فضايی برای بلند کردن صداشان استفاده میکنند.
اما تناقض عجيب ماجرا در اين است که نظام از حيث نظری اين فضاهای متعدد عمومی را ناگزير حمايت و ترويج کرده است ولی عملاً در مقامی واقع شده است که ادامهی حمايتاش از اين فضاهای عمومی يعنی باخت و شکست. به تعطيلی کشاندن سخنرانیهاش شب قدر در مرقد آيتالله خمينی و محدود کردن ساير مراسم مذهبی يعنی واگذار کردن فضاهای عمومی و دينی به جمعيتی که نمیتوان به آنها برچسب نامسلمانی و بیدينی زد ولی معترض به نظامی هستند که خود را عينيت ديانت و مسلمانی میداند و سياستاش را نعل بالنعل منطبق به حقيقت میشمارد اما قدم به قدم خلاف اخلاق و قانون گام میزند.
روز قدس، يکی از بیشمار تجلیگاههای فتح فضاهای عمومی به دست سبزها بود. اين فضاها باز هم از انحصار قدرت امنيتی حاکم بيرون خواهد رفت مگر اينکه همهی فضاهای عمومی را به تعطيلی بکشانند. برای چنين کاری تنها راه اعلام حکومت نظامی پس از کودتاست. اين هم با شيوهی فعلی حاکميت که تظاهر میکند همه چيز آرام است و آشوب و بحرانی در کار نيست، منافات صريح دارد. به عبارت ديگر، تصميمگيران وضع سياسی فعلی در موقعيتی قرار گرفتهاند که هر چه میکنند به زيانشان تمام میشود. اين ادبار و اين گره خوردن همهی تصميمها به شر و تباهی، عاقبت سوئی است که از پی قربانی کردن حقيقت، عدالت و آزادی آمده است. اين مفاهيم مجرد و نامتعين به عينیترين وجهی خود را در فضاهای عمومی نشان میدهند و دستگاه کودتا را خلع سلاح میکنند.
روز قدس، روز سبز شدن يکی ديگر از فضاهای عمومی بود. اين ريشه هنوز در آب است و باز هم شاخههای جواناش میرويد و سر به سوی آسمان میبرد. اين همان شجرهی طيبهای است که اصلاش ثابت است و فرعاش در آسمان. دين و ايمان اين ملت، پناهگاهی است برای ستيز با بیعدالتی و استبداد. اين پناهگاه به آسانی به دست ستمکاران نمیافتد. کسی که خود را به خواب زده باشد هرگز بيدار نمیشود ولی کسی که از خواب گران برخاسته باشد، ديگر به آسانی در خواب نخواهد رفت. روز قدس، آغاز روزهای بسيار ديگری است که دودلی و تناقضهای گروگانگيران رأی ملت را بيشتر نمايش خواهد داد.
برای نسل آتاری که با صدای زنگی که میرحسین به صدا درآورده در اولین روز مهر به سر کلاسهای درس رفتهاند، در زیر عکس آیتالله خمینی درس خواندهاند و در هر صبگاه شعار مرگ بر امریکا و مرگ بر شوروی دادهاند، میرما حکم یک دنیا نوستال را دارد.
او در دهه عاشورایی انقلاب رییس كابینه جنگ بوده و نخستوزیر مستضعفان. در عصر او سخن گفتن از طبقه متوسط به مطایبه نزدیکتر بود تا واقعیت.
در عصر او سخن گفتن از مذاكره با آمریكا در زمره گناهان كبیره بود. در عصر او دیدن عكس كودكی فقیر خفته درخیابان و متاثر نشدن در عدد رذایل بشری بود و اكنون در عصر ما این همه عادی شده است.
در عصر او دو عالم را به یک نظر میباختند. در عصر او بسیجی واقعی همت بود باکری. همهی همزرمانش به غیر از چریک پیر بهزاد نبوی از دهه شصت بیرون نیامدند.
پیرما و ابوذر زمان با مرگ طبیعی از دنیا رفتند و تمامی همرزمانش، بهشتی، قدوسی، مطهری، رجایی و باهنر، شهید شدند. برای همین است وقتی محمد قوچانی بیست سال بعد از دهه شصت برای پروندهای که در مجله شهروند امروز دوسال پیش درمیآورد تیتر: شهید زنده را انتخاب میکند. دلم میلرزد. یادش بخیر این جمله پیرما که روی دیوار خیابانهای دهه شصت که در آن اتوبوس دوطبقه رفت و آمد داشت، نقش بسته بود: ما یک موی کوخنشینان را به کاخنشینان نخواهیم داد.
دهه شصت جهان دو قسمت بود. سمت راست نقشه جغرافیا دست امریکا بود و سمت چپ دست شوروی. حتا وسط شهر برلین را هم دیوار کشیده بودند. ایران هم به گفته پیشوای آلمان: پل پیروزی. ما که ایران باشیم بر اساس یکی از آرمانهای انقلاب ۵۷ "نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی" نه به شرق تعلق داشتیم ونه به راست.
ما قرار بود انقلابمان را به جهان صادر کنیم. برای همین جوانان انقلابی از دیوار سفارت امریکا بالا رفتند و بعد از اینکه صدام به کشور عزیزمان حمله کرد فریاد زدند راه قدس از کربلا میگذرد. و حالا به دلیل دور شدن از آرمانهای انقلاب ۵۷ در هزاره سوم، وقتی رییس جمهور نامنتخبمان بعد از کودتای انتخاباتی با چاووز کمونیست در حرم رضوی نرد عشق میبازد، در ایران امالقرای اسلام بر روی دیوارهایش تبلیغ کوکاکولا است.
کاش امام خمینی زنده بود. و خودش میدید در زمان برپایی جمهوری اسلامی چادر از سر دختران محجبه و عفیفهاش میکشند و بر سر دختران کمونیست که نه به خدا اعتقادی دارند و نه به رسول خدا چادر میکنند و به حرم امن الهی میبرند تا عکس بندازند.
انگار همین دیروز بود، ۲۴ تیر ۱۳۸۶ را میگویم، که مجله شهروند امروز عکس میرحسین را روی جلد برد. دو سال قبل از امروز، بیست سال قبل از دیروز بود که محمد قوچانی اولین سطر نوشتهاش را درباره میرما اینگونه آغاز کرد: "بازگشت میرحسین موسوی به عرصه عمومی در عصری كه پوپولیسم فرمانروایی میكند غیرمنتظرهترین رخدادی است كه میتواند رخ دهد."
میرحسین موسوی از سال 1368 تاكنون جز سه بار سخنرانی عمومی نداشته است. اول بار در آغاز دهه 70 و عصر توسعه به یاد «شهید» رجایی، دگربار در پایان دهه 70 و عصر اصلاح به یاد بنیانگذار انقلاب اسلامی و آخرین بار در همین تیرماه 86 به یاد «شهید» بهشتی. گویی تنها یاد نمادهای دهه 60 است كه میرحسین موسوی را میتواند به سخن درآورد. و حالا هم وقتی دید جمهوریت، اسلامیت، شرافت و انسانیت دارد لگدمال میشود قیام کرد.
سکوت میرحسین طی بیست سال که به مثابه صلح امام حسن (ع) بود فقط سه بار شکسته شد. و حالا میرما با ورود به دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری قیام امام حسین (ع) سرمشق خود قرار داد. بلند شد. برای همین است کاخ یزیدیان به لرزه افتاده. مگر نه اینکه پیرما گفت: ما یک موی کوخنشینان را به کاخنشینان نخواهیم داد. به راستی که میرحسین این فرزند زهرا از دیار قهرمانپرور آذربایجان عهدی که با ملت خود بسته بود نشکست. و یک تار کوخنشینان را به کاخنشینان نداد.
او همچنین با صلابت و محکم همچون جد خویش، خون خدا، بر پیمان خود با مردم ایستاده است. باشد که در بزنگاه تاریخ همچون آن هفتاد و دو نفر که حسین را تنها نگذاشتند میرحسین را تنها نگذاریم. که او که بیست سال سکوت کرده بود باز هم میتوانست. ولی عشق پیدا شد آتش بر همه عالم زد.
جوانانی که حتا دوره نخست وزیریاش را در زیر بمب و موشک صدام ندیده بودند، با شال و پرچم سبز خود را میرحسینی نامیدند در خیابانها سرود پیروزی خواندند و بر سر دست عکسش را بلند کردند. خب این برای کسانی که روح خود را به شیطان فروختهاند گران تمام شد.
برای همین با گذاشتن تکتیراندازها بر پشتبامها جوانان سبزپوش او را که خیابان را به تسخیر درآورده بودند به خون غلطاندند. و آنها را که زنده دستگیر کردند در کهریزک بهشان تجاوز کردند و در اوین با پتک بر جمجمههاشان کوبیدند. ولی یزیدیان فراموش کردند سخن جاودانه پیر ما را که ما را بکشید، ملت ما بیدارتر میشود. این ملت هلاک امام حسین است، جانش برای خون خدا در میرود. مگر میتوان کسانی را که بزرگترین نوستالژی زندگیشان نبودن در روز عاشورا است را از مرگ ترساند؟
اکنون که چنین است صبر پیشه کن که وعدهی خدا حق است و هرگز کسانی که ایمان ندارند تو را خشمگین نسازند و از راه خود منحرف نکنند.
کتاب مقدس مسلمانان، سوره روم - آیه 60
وبلاگِ هواداران همایون شجریان: هر چه زمان میگذرد، بیش از پیش عظمت انسان والایی چون شجریان نمایان میشود. شجریان انسانی است بزرگوار.
آنقدر بزرگ که با وجود هجوم سیل ناملایمات از طرف بدخواهانش، همچنان متانت خویش را حفظ کرد و اجازه نداد که او را در خیمهشببازی سیاست، سیاه کنند. او هرگز از آرمان همیشگی خود که همانا پیوند با مردم این مرز و بوم است عقب ننشست.
هر چند خسرو آواز ایرا شجریان این بار بیش از همیشه مظلوم واقع شد و بیش از همیشه ناجوانمردانه بر او تاختند و زهدفروشانِ زالو صفت سالوسوار لقب «وطنفروش» و «مزدور» و هر چه سزاوار خودشان بود، به او نسبت دادند.
اما او فراتر از این کینهتوزیها و غرضورزیها، از انسانیت گفت و بهسان آنان که جواب گلوله را با گل میدادند، بیمهری را مهربانانه پاسخ گفت و با «زبان دل» پاسخ آنانی را داد که با «زبان آتش و آهن» با او سخن راندند، با زبان دلی لبریز از مهر.
شجریان که همواره حرف دل مردم را با صدای آسمانیاش فریاد زده است، این بار هم حرفی زیبا زده و البته زیبا حرف زده است. تصنیف «زبان آتش» از زبان روشن و پاک زندهیاد فریدون مشیری، شأن والای جان انسانی را میسراید، که با ابزاری خونبار، ناهنجار و آتشبار به نام تفنگ، به بازی گرفته میشود. انسانهایی که وجدانشان به خواب رفته، و فراموش کردهاند که حتا حق را نیز نباید با زور این زبان نافهمِ آتشبار جست.
زبان دل شجریان، برادروار، نامهربانان را به مهرورزی فرامیخواند و امیدوار است فروغ آدمیت راه در قلب اینان بگشاید و این دیو انسانکش از جسم آنان برون آید. بیگمان این تصنیف یکی از کارهای جاودانهی استاد شجریان خواهد شد. تصنیفی فراتر از هر دوران و فراتر از هر دستهبندی سیاسی. این تصنیف، اثری است که نه تنها نامهربانان امروز، بلکه همهی آنانی را که در تمام دنیا و در تمام زمانها به زبان زور میاندیشند، مخاطب قرار میدهد.
باید به هنر این سرزمین و به هنرمندان اصیل آن افتخار کنیم که حتا در کابوس این شبهای سیاه، اینچنین رویای سپید و روشنی برای خفتگان به ارمغان میآورند. راستی بدخواهانش او را از زندان نترسانند که محمدرضا شجریان این فرزند ملت سالها پیش طعم زندان اوین را به واسطه اجرای تصنیف فریاد، خانهام آتش گرفتهست، آتشی جانسوز، چشیده است.
هوا که سرد شد خواندن جسدهای شیشهای نوشته مسعود کیمیایی در کنار شیشه بخار گرفته خیلی مزه میدهد. و حالا هوا تاریک است و دارم در خیابانهای شهری کودتازده پیاده راه میروم. صدای سکوت به گوش میرسد. خیلی وقت است از آسمان این شهر، باران یک دل سیر نباریده تا بدون چتر زیرش راه بروم، خیس شوم، کیف کنم.
آدمها در اینجا گناهانشان را به چند قسمت مساوی تقصیر میکنند. و ما خونمان را تقسیم میکنیم. بزن باران که بهاران فصل خون است. بزن باران که صحرا لالهگون است. بزن باران که به چشمان یاران، جهان تاریک و دریا واژگون است. بزن باران که دین را دام کردند. شکار خلق و صید خام کردند. بزن باران خدا بازیچهای شد که با آن کسب ننگ و نام کردند. بزن باران به نام هر چه خوبی است.
تو کجایی؟ در کوچه پس کوچههای این شهر که دوستش دارم. جلوی کتاب فروشی نشر چشمه زیر پل کریم خان تو کجایی؟ دم باغ فردوس، کنار آش رشته سید مهدی تو کجایی؟ خیابان ری، جنب بستنی اکبر مشدی، سر پل تجریش، روبروی سمنوی عمه لیلا، تو کجایی؟ زیر پل حافظ، پیتزا داوود، شمرون، ظهیرالدوله کنار خاک فروغ تو کجایی؟
در پیادهروی بزرگترین خیابان خاورمیانه تو کجایی؟ در این غروب دلگیر شهریوری تهران که بوی باروت در هوا موج میزند و فریادی خاموش خونها را به جوش میآورد؟ تو کجایی در این شب تار که دیده نمیبیند روزگار نامردِ لوطیکش را؟
از آن پیش که در نگاه مرگ خیره بمانی، در پیچ و خم کوچهای هزاران ساله، چشمی را جستجو کن که در جستجوی آن است تا عین شین قاف را در چشمان هزاران سالهات نگریسته باشد. این شبا بعد از افطار یه قهوه خونه اساطیری حوالی بازارچه شاپور هست میریم، مرشد دارد از روی پرده نقالی میکند. من چقدر احساس میکنم زندگی جمعی ما تراژدی است.
صدای زنگ زورخانه مرا به خودم میآورد. سالها بعد کودکان تقویمهای نیامده داستان زندگی ما را از روی پرده مرشد یا همان مدرنیزه شدهاش پرده سینما دنبال خواهند کرد. جوانهایی که تهران، نیویورک و پاریس را سه راس یک مثلث میدانستند. بوی انقلاب و تب تند گوزنها همیشه در این شهرها دیگر شهرهای جهان را به تحرک وادار میکرد.
برای همین است انقلابهایشان مادر انقلابها است و چقدر جوانان این شهرها به جوانان شهرهای لندن، واشنگتن، آمستردام نرفته بودند، چقدر سرشان بوی قرمه سبزی میدهد. همین است که آنها را عجیب و غریب نشان میدهد وسط چله تابستان پوتین پا میکنند، همدیگر را رفیق و برادر خطاب میکنند و چقدر خاکی هستند.
دم افطار صدای موذنزاده داشت اذان خوشگله را میگفت که کنار خیابان شهری که دوستش دارم لب هره جوب نشستیم و با یک نون بربری و یک چارک پنیر روزهمان را باز کردیم. چقدر حس خاکی داشت. حالی بود برای خودش. رفیقم سیگار کارگریاش را چنان آتش زد که تو گویی با بازدمش خلق به خروش خواهد آمد.
دلم خیلی برای استادیوم آزادی تنگ شده. این آخرین سنگر ما است که هنوز به دست اغنیا فتح نشده. امیدوارم که از شر زنان خنیاگر و نفاثات فی العقد در امان باشد. تیتر این پست برگرفته از یکی از نوشتههای شیخ ما رفیق حسین نوروزی (علیه الرحمه) است. همان که در سطری از آن میگوید: یعنی کجا میتونه رفته باشه اینوقت ِ روز؟ و تو حمیدرضا چنان از این طنز پنهان خندهات میگیرد که روزها بعد با یادآوریاش ریسه میروی و بلند بلند میخندی. یعنی کجا میتونه رفته باشه اینوقت ِ روز؟
این همان پستی است که شیخ ما انتهاش را با کلماتی تمام میکند که منم دوست دارم این پست اینجوری تمام شود. عین تو فیلما. که یک کارگردان به یک فیلم و یک کارگردان دیگر ادای دین میکند. مثل برایان دیپالما توی فیلم تسخیرناپذیران که در سکانس کالسکه به رفیق سرگی آیزنشتاین و فیلم رزمناو پوتمکین و سکانس کالسکه ادای دین کرد.
نشد! یعنی هنوز نشده، ولی زندگی تا امروز ادامه داشته، لابد فردایی هم هست. خب ما تابهحال پاریس نبودهایم. اما این وضعیت، همیشگی که نیاست؛ هست؟ یکروز میرسد که ما هم خاطرات خودمان را از کوچههای پاریس خواهیم داشت.
در هوای شهریور بوی پاییز جریانُ دمیدن گرفته است و به قول صادق خان درویش لرزون شده، همین است که اهل دل بر کناره میروند.
و هیچ چیزی نمیتواند آنها که گوش موسیقی دارند را به اندازه یک اثر اهل حق سر ذوق آورد.
و سورشان وقتی به اوج میرسد که این آلبوم با صدای شورشی و انقلابی این روزها محمدرضا شجریان که در برابر زر و زور، خالصانه در کنار مردم خویش قرار گرفت و خود را خس و خاشاک خواند همراه باشد. آلبوم موسیقی «رندان مست» تازهترین اثر محمدرضا شجریان با نوازندگی گروه شهناز و آهنگسازی مجید درخشانی، منتشر شد. رندان مست نخستین آلبوم استاد آواز ایران بههمراهی گروه جوان شهناز است. این اثر در دستگاه همایون و با اشعاری از سعدی، حافظ، مولانا و ملکالشعرای بهار خلق شده است.
قطعات آلبوم رندان مست، همان بخش اول کنسرت تابستان ۱۳۸۷ در تالار وزارت کشور است که البته در کنسرت پاییز، در بخش دوم اجرا شد. آلبوم با پیشدرآمدی از مجید درخشانی آغاز شده و بهقطعهی «زنگ شتر» در دستگاه همایون و برگرفتهشده از ردیف میرزا عبدالله میرسد. سپس ساز و آوازی با غزل حافظ با مطلع «چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست / سخنشناس نهای دلبرا خطا اینجاست» را میشنویم.
در میانهی این آواز تصنیف «چشم یاری» ساختهی استاد شجریان با شعر حافظ و تنظیم مجید درخشانی قرار گرفته و پس از آواز نوبت به تصنیف قدیمی «باد صبا» ساختهی حسامالسلطنه با شعر ملکالشعرای بهار میرسد. مجید درخشانی این تصنیف را تنظیم کرده است. آواز شوشتری با غزل سعدی، چهارمضراب بیداد ساختهی درخشانی و ساز و آوازی دیگر با شعری از سعدی قطعات دیگر آلبوم هستند و در نهایت تصنیف «رندان مست» به آهنگسازی مجید درخشانی با غزل مولانا آخرین قطعهی آلبوم است.
در این اثر، مژگان شجریان (سهتار،) رامین صفایی (سنتور،) حسین رضایینیا (دف و دایره،) شاهو عندلیبی (نی،) سینا جهانآبادی و کاوه معتمدیان (کمانچه،) حامد افشاری (قیچک باس،) مهرداد ناصحی (قیچک آلتو،) حمید قنبری (تمبک،) سحر ابراهیم (قانون،) محمدرضا ابراهیمی (بربت،) مهدی امینی (رباب و بمتار،) رادمان توکلی و مجید درخشانی (تار،) مینوازند.
جدیدترین آلبوم شرکت دلآواز توسط آرمین کارباف در استودیو «دیلمان» ضبط شده و بنا به گفتهی سایت شجریانیها، قطعات آوازی اثر، حاصل ضبط زندهی کنسرت پاییز ۸۷ است. همچنین محمدعلی رفیعی، مدیر روابط عمومی شرکت دلآواز به خبرگزاری ایلنا گفته آثاری كه در اين آلبوم منتشر شده، در تور اروپايی محمدرضا شجريان نیز بهصورت زنده اجرا خواهد شد.
دوستان با فرهنگ و هنردوست هرگز به سمت کپیهای غیرمجاز آلبومهای موسیقی نمیروند و یا آنها را از سایتها و وبلاگهای اینترنتی دانلود نمیکنند. باشد که سارقین هنری هم روزی به راه آیند. بر آنیم که باشیم، شگفتی کنیم، بازشناسیم. تا روزها بی ثمر نماند، ساعتها جان یابد، لحظهها گران بار شود.
پاییز یواش یواش دارد از راه میرسد. یهو دستهایت را بهم میمالی میبینی ای دل غافل هوا سرد شده. چوپها توی پیت حلبی آتش گرفتهاند. مردمی که رییس جمهور نامنتخبشان آنها را خس و خاشاک نامید قصد دارند در یک هفته فروش آلبوم رندان مست جدیدترین اثر محمدرضا شجریان را به مرز یک میلیون نسخه برسانند.
چسب ضربدری رو شیشهها، آژیر قرمز، ضد هوایی، پناهگاه، صدای آمبولانس، دفترچه بسیج، گرویی شیشههای نوشابه، هاچ زنبورعسل، آدامس خروس نشان، مداد شیر نشان، پاککنهای بد پاککن، پلنگ صورتی، کیفهای چمدانی با کلید کوچک فلزی، سنگرهایی که توی خیابان چیده شده بود، والور، گردسوز، بوی نفت، کاغذ کاهی، رفیق دهه شصت خاطرت هست؟
آلوچه. لواشک سیری 5 زار. پیراشکی سر کوچه مدرسه. کرایه 20 ریال. تاکسیهای آبی پیچ شمیران تا خود شمیران. اتوبوس دو طبقه خط خراسون توپخونه. تعاونی شهر و روستا. سیگار جیرهای. هفتهای دو پاکت. تیر و آزادی. اشنوویژه و هما بیضی بدون فیلتر برای مستضعفین سیگاری.
کمیته. حاجی خدابخشی. تویوتا لندکروز. پاترول. صيح جمعه با راديو. نوذری، آذری. ملون، كفش ملی و بلا. وین. پفک نمکی مینو. توپ دولایه. صفهای طولانی سینما. چراغ علاالدین. برنچ اروگوئهای وارداتی. به مقدار لازم. پاستیل ماری، تافی با مزهی کاغذ. بوفه مدرسه. عدسی. بربری. فیلم سینمایی عصر جمعه شبکه یک. برنامه تحليل اقتصادی. نوشابه فقط با ساندویچ.
بستنی آلاسکا. کانادادرای. برنامه گمشدگان هر روز ساعت 4 تا 5 عصر. ترکشهای ضدهوایی روی پشت بوم. شب قبل. هواپیماهای عراقی. شلیک. تماشای بمبارانهای هوایی از رو پشت بوم آپارتمان 5 طبقه. ویدیوهای پیچیده شده لای پتو. کارملا، اسماترتیز، توک، ویفر، تیتاپ، برنامه کودک ساعت پنج. سنگرسازی تو مدرسه.
رادیو، قصههای شب، ساعت ده و نیم، موسیقی تیتراژ ابتداییاش یکی از مرموزترین صداهای یادآور آن دوران است. دفتر صد برگ، دو تومان. تعلیم و تعلم عبادت است. صف. صبگاه. مرگ بر امریکا. مرگ بر شوروی. دير کردهها در مدرسه. خانم معلم. آقای ناظم. کابل. شلنگ. دعای فرج. سریال آقای دلار. آقای فرجامی. نارنجکهای پلاستیکی. قلقک. دارت. تفنگ ساچمهای سر کوچه مدرسه.
روزنامه کیهان. اطلاعات. 2 تومن. مجله دانشمند. کوپن. صف بانک. بساطیهای میدان انقلاب و خیابان ولیعصر. دکه روزنامه فروشی. کیهان ورزشی. دنیای ورزش. سینما آزادی. سینما ریولی. بایکوت. تخمه فروشهای کنار سینماها٬ مخصوصن تو میدان انقلاب یکی بود میگفت ننهام بو داده٬ یعنی اینکه خونگیه تخمههاش. کیهان فرهنگی. چیپس استقلال.
۲ قرونی. 5 زاری. تلفن سکهای. واتو واتو صبح جمعه. آینه عبرت، علی، آ تقی، جمعه شب ساعت ۹. کیسههای کمک به رزمندگان تو مدارس. شلوار لی. لوله تفنگی. تفنگ. پانک. گشت ثارالله. مایکل جکسون. مدونا. کمیته. گشت جندالله. بامزی موش کوهستان پناهگاههای داخل مدرسه. قلکهایی به شکل مسجد الاقصی. پرچم اسراییل و امریکا. کف زمین مدرسه.
ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر. شهربازی، مینی سیتی، فانفار. مانتو. مقنعه خاكستری. چادر مشکی. جوراب سفید قدغن. کیهان بچهها. زرمیخ، جوهر لیمو، کاربیت، پرمنگنات، گوگرد، منیزیم. جاده ابریشم. پنجشنبهها سخنرانی امام خمینی از جماران. رادیو: شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید. رزمندگان سپاه اسلام. صدایی که هم اکنون میشنوید. چنس پلاست، دوا گلی، دتول، وایتکس، آب ژاور.
دهه شصت ما را به خود میخواند. ما با افتخار میگوییم: دهه شصت طرفدار میرحسین بودیم، الان هم با گذشت بیست سال باز طرفداردردانه پیر جماران هستیم. مگر میتواند کسی دهه شصت را دیده باشد فراموشش کند. تلویزیون سیاه و سفید چارده اینچ. سالهایی که میرحسین زیر بمب و موشک صدام، ایران را با نفت بشکهای هفت دلار سرپا نگه داشت. دلاری هفت تومن. از عاشورا تا والفجر، از حسین تا خمینی. دهه شصت. دهه عاشورایی انقلاب.
لاستیک دور سفید، قالپاق مگسی، بوق ده یازده، سونی شصت و چهار، باند خبرزه ای، پیکان کارلوکس دهه چهل. توی دهه شصت یک کوله خاکی داشتم که باهاش مدرسه میرفتم، صبحها وقتی باید از ایست و بازرسی دم در مدرسه میگذشیم مامورها از آن خرج خمپاره، سرنیزه، ترکشهای ضد هوایی شب قبل که قرار بود هواپیماهای عراقی را بزنند پیدا میکردند.
آتاری. کوله خاکی، شلوار خاکی، پوتین خاکی، یادش بخیر دهه شصت دهه خاکی عمر ما بود. ما روحمان را در دهه شصت جا گذاشتیم و هیچ کس از آدمهای امروزی نفهمید ما چرا اینقدر حیران هستیم. دهه شصت جایی است که نه شهدا از آن بیرون آمدند و نه امام شهدا.
از آنجا که هر آدمی باید که برای خودش آهنگهای خوب بیخاطره داشته باشد و در رابطه با اینکه هر کسی باید برای خودش جاهای مورد علاقهی خودش، تنها، بدون خاطرهای دونفره در خلوت خودش را داشته باشد. و همچنین در راستای اینکه هر شخص حقیقی باید که فیلمهای تنهایی دیدهی خودش، کتابهای بیدست نوشتهی صفحهی اول، لباسهای مورد علاقهی ساییده نشده بر عطر تن کسی، کافهها، صندلی لهستانیها و قهوههایی که کسی تحسینشان نکرده داشته باشد.
و آدمی باید که گوشههای بیخاطرهی امن سفید خالی دنیای خودش را داشته باشد اصلن. که برود تویشان برای خود خودش تنهایی بدون هیچ کس زندگی و خوشی کند. همین جا از همین وبلاگ اعلام میکنیم از آدرس و کد دادن درباره کافه مخفی به شدت پرهیز میکنیم. کافه مخفی پاتوق این شبهای ما است.
آنرا مخفی نام نهادیم تا خلوت تنهاییمان پنهان باشد که مولایمان میفرماید: اینجا کسی است پنهان. در کنار محمد آقازاده، محمد رحمانیان، مهتاب نصیرپور، حمید امجد، علی زادمهر در کافه مخفی نشستهایم داریم صحبت میکنیم. یک سری دیگر از بچه ها هنوز نیامدهاند.
محمد آقازاده بزرگترین روزنامهنگار غیردولتی ایران که نه ساز بازرگان کوک میکند و نه مدح بزرگان را میگوید و به همین خاطر مورد احترام من است کافه مخفی را چنین توصیف میکند: ساعتی قبل پیامکی میرسد که در کافه دوستانت میخواهند ترا و هم را ببینند.
برمیخیزم و پیله تنهایی را میشکنم. نام واقعی کافه را نمیدانم. بعد میدانم. غروب لعنتی و مرگ لورکا. سبز تویی که سبز میخواهمت . حمیدرضا علاقهبند را میبینم. عاشق فوتبال٬ سینما و شاید سیاست... . آن شب با آقای آقازاده بزرگوار تا انتهای شب گپ زدیم. از آخرین نجواهای آنتیگونه، لیرشاه٬ هاملت و اوفیلیای غمگین تا معرفت، رفیق، غرور و جهل، حتا در ذهنهای خلاق سخن گفتیم.
حقیقتش را بخواهید دو سال پیش پستی در گردباد نوشتم به نام عصرهای لیمونادی در کافه مخفی شاید برایتان سوال باشد این کافه مخفی که دارم در این پست جدید دربارهاش میگویم با آن کافه مخفی دوسال پیش یکی است؟ باید بگویم نه. این دو تا کافه خیلی با هم فرق دارند. هم از لحاظ جغرافیایی و هم از لحاظ ماهوی. البته کافهای که دوسال پیش بهش میگفتیم مخفی دیگر مخفی نیست. خیلی وقت است آن سمتها پیدایمان نمیشود، اسمش را گذاشتهایم کافه اتوبوس بین راهی.
چه زیبا محمد آقازاده گفت: زمانه آدمها را تغییر میدهد و من ترجیج میدهم با همان خاطرات بسازم. خیلی خوشحالم که میبینم ایشان درباره جمع ما مینویسد: دوستانی که هم سن من نیستند ولی دیدنشان آرامم میکند. رفقا این برای ما نمره قبولی است که مردی از نسل دیگر که بزرگِ ما است ما را تایید میکند.
حس مرموزی در هوا موج میزند. خدایی که رود نیل را از وسط شکافت، جان یکی از انسانهای خوبش را با تارهای عنکوبت از مرگ نجات داد، از دختری باکره پسر به دنیا آورد، خلیلترین بندهاش را در وسط آتش تنها نگذاشت، میخواهد کرشمهای کند بازار ساحری بشکند.
هر 10 سال یک اتفاق سرنوشت ساز در ایران میافتد، به نظر شما ده سال دیگر چه خبر است؟ سال 32 کودتای نظامی، سال 42 تبعید امام خمینی. سال 57 انقلاب، سال 67 پایان جنگ، سال 76 دوم خرداد، سال 88 کودتای انتخاباتی.
حالا ریاکشنهای این اتفاقات را ننوشتم. برای مثال: واقعه حمله به کوی دانشگاه در ادامه به وقوع پیوستن دوم خرداد ۷۶ است یا حمله صدام به ایران در نتیجه به وقوع پیوستن انقلاب سال ۵۷ است. آن بغضی که گلوی هوداران میرحسین را بعد از کودتای انتخاباتی 22 خرداد فشار داد استبداد است و اگر یک قطره خون در آن روزها بر زمین ریخته شد ظلم است و غیر ظلم نیست.
دیکتاتور کسی است که به تنهایی به ملت حکمفرمایی میکند، ولی استبداد حکومت یک جریان فکری خودکامه به ملت است. به خونخواهی خون خدا برخواستن کاخ یزیدیان را میلزاند. روزهایی در تاریخ هستند که راه نفس کشیدن را میبندد، 28 مرداد، 17 شهریور، 13 آبان، 7 تیر، 22 خرداد، 25 خرداد، 30 خرداد و 18 تیر، هفت تیر و... هر چقدر تعداد این روزها زیاد شود دیگر مردم نفس نخواهند کشید بلکه فریاد خواهند زد.
در کودتای انتخاباتی بیست و دوم خرداد 88 متوجه شدیم نام دیگر تقلب، شگفتی است. میرحسین خاطرات تلویزیون سیاه و سفید را برای من زنده میکند. هر چقدر نوشتن از قهوه نوشیدن پز روشنفکری دارد چای نوشیدن ندارد و چقدر خالصانه است. هوا عصر بود، خیابان شانزدهم آذر بود، روزهای نزدیک به 18 تیر بود، روی سکوهای دانشگاه تهران از توی پیادهرو نشسته بودیم و چند ساعتی حرف زدیم.
اولین بار چه سالی بود که اسم سعید حجاریان به گوشتان خورد؟ با پاسخ به این سوال سطح سواد سیاسی خودتان را بسنجید. شب پرستان خورشید ستیز حتا از سعید حجاریان روی ویلچر هم می ترسند. سعید حجاریان کسی ترور کرد که به قول آقا سعید: جنگ فقط از توی تلویزیون دیده. بازداشت یک معلول قطع نخاعی نشانه اقتدار است یا نشانه ضعف؟ فضای امپرسیونیستی و جادویی این موسیقی را خیلی دوست دارم. فضا به شدت استرلیزه و طاعونی است. مثل برشی از شاهکارهای تارانتینو.
و اینک ما ایرانیان در پایان اصلاحات خویش و درآغاز اصلاحات جهان جدید در تعلیق نشستهایم. نا امید از خویش و امیدوار به غیر شدهایم. اما نه آن نا امیدی و نه این امید هیچ یک محل اطمینان نیست. گرچه گفتهاند جهان، پیر است و بیبنیاد. اما جهان نو، نیز چنین است. پس از این فرهادکش نیز فریاد. این نوشتهی محمد قوچانی است از کتاب نازیآبادیها. حس مرموزی دارد.
دهه شصت مشهدی است که نه شهدا از آن بیرون آمدند و نه امام شهدا. توی دهه شصت یک کوله خاکی داشتم که باهاش مدرسه میرفتم، صبحها وقتی باید از ایست و بازرسی دم در مدرسه میگذشیم مامورها از آن خرج خمپاره، سرنیزه، ترکشهای ضد هوایی شب قبل که قرار بود هواپیماهای عراقی را بزنند پیدا میکردند.
سالها پیش بهزاد نبوی تهدید به مرگ کرده بودند، چریک پیر گفت: قبل از انقلاب طی یک عملیاتی که به محاصره ساواک و نیروهای گارد در آمدیم از قرص سیانور همراهم استفاده کردم که عمل نکرد، من از مرگ نترسانید من باید سالها پیش میمردم.
بعد از شهید شدن ندا این شعر احمد شاملو را مثل ذکر میگویم: خرخاکیها در جنازهات به سوظن مینگرند. مزار ندا آقا سلطان : بهشت زهرا، قطعه ۲۵۷، ردیف۴۱، شماره ۳۲. خاتمی از دل وزارت کشور هاشمی آمد و احمدینژاد از دل وزارت کشور خاتمی، ولی احمدینژاد چون دیکتاتور بود حاضر نشد کسی از دل وازرت کشورش بیاید پس خودش آمد. اشتباهات خاتمی در فاصله 76 تا 84 باعث شد احمدینژاد به قدرت برسد، نه زرنگ بودن دیکتاتور.
سالها بعد خرداد 88 را با کودتای انتخاباتی، سرکوب مردم بیگناه، خونهای روی سنگفرش، باتوم، اشک آور و درباره الی به خاطر خواهیم آورد. بعضی از ضد انقلاب این روزها به شدت طرفدار احمدینژاد هستند تا زمینه را برای نابودی جمهوری اسلامی آماده کنند ولی زهی خیال باطل نسل خمینی بیدار است، زنده باد آرمانهای انقلاب 57. کرشمهای که سالها پیش خدا وعدهاش را داد قرار است بازار ساحری بشکند، نصر من الله و فتح قریب.
حالِ من بدجوری دگرگون شده. هر سال همین است. هر وقت مرداد از راه میرسد حال من هم تغییر میکند. این روزها پرتاب میشوم به ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، ۲۸ مرداد ۱۳۵۷. راستش بخواهید مرداد، ... ای داد. ای بیداد. داد از این بیداد. مرداد برای من عکسهای سیاه و سفید قدیمی کنج پستو خانه متروک است. همان خانه با آجر بهمنی ته کوچه بنبست، همان که حوضش دیگر آب ندارد، باغش سالهاست خشک شده و مادر بزرگ تفنگ برنو پدر بزرگ را همین جا زیر خاک پنهان کرد.
مرداد برای من دکتر مصدق است، دکتر فاطمی است، کودتای نظامی است، اردشیر زاهدی است، شعبان بیمخ است، زیر زمین سفارت خانه انگلیس و دلارهای امریکا است، مرداد برای من اسلحه ژ-۳ است، ماشین گاردیها است، قرآن امضا شده مصدق به شاه است که قول داد هیچ وقت حکومت شاهنشاهی را جمهوری اعلام نکند. برای همین بود وقتی دکتر فاطمی یار دبستانیاش تشویق به اعلام پایان حکومت شاهنشاهی و آغاز اولین جمهوری تاریخ ایران کرد مقاومت نمود.
مرداد برای من میدان بهارستان است. مردمی که صبح گفتند مرگ بر شاه و شب جاوید شاه. خیابان فخرآباد است. کوچه باغ است. عمارت امینالدوله است. داریوش فروهر است که توی میدان بهارستان با دار و دسته شعبان بیمخ به هواداری از دکتر مصدق درگیر شد. مرداد برای من ۱۶ آذر همان سال است که 3 آذر اهورایی در پیش پای نیکسون رییسجمهور امریکا قربانی شدند.
مرداد برای من بوی جزغاله شدن اون همه آدم سر فیلم گوزنها تو سینما رکس آبادن است. دخترها و پسرهای آبادنی که دونفری رفته بودند سینما، گوزنها ببینند که یهو تاریخ شدند. برای همین است مینویسم مرداد که از راه میرسد حال من بدجوری دگرگون میشود، هر سال همین است. هر وقت مرداد از راه میرسد حال من هم تغییر میکند. هلاکِ مردادم. آری رفیق ما ملتِ ایران برگزیده هستیم و خدا به ما الطفات خاصی دارد، دلیلش این است.
تیتر این پست براساس یکی از نوشتههای شیخ ما رفیق حسین نوروزی (علیه الرحمه) است که در وبلاگش گاوخونی با عنوان دایرهالمعارف نوستالژی - تهران، جای قشنگیه؟ نوشته است. البته وارسیون گردبادیاش را اینجا میبینید. قبلن در پست صلات ظهر مرداد، هوای پخته منگ در گردباد به پست شیخ ما کودتا میشود، و تو سیگار میکشی که به سنهِ بیست و هشت مرداد سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت به رشته تحریر درآمده، لینک داده و دربارهاش نوشتهام. واقعن حیف است در روز بیست و هشت مرداد ۱۳۸۸ آنرا نخوانیم.
به قول چارلی چاپلین: خوشبختی فاصله این بدبختی تا بدبختی دیگر است. حالا پنجاه و شش سال بعد کودتای نظامی، وقتی کودتای انتخاباتی میکنند، هواپیماها یکی یکی میافتند٬ و آدمها یکی یکی توی زندان کشته میشوند، آنها که زنده میمانند بهشان تجاوز میکنند، البته به یک سری قبل از اعدام تجاوز میکنند، دلتنگیای هست که روز و شب باد میکند و بزرگ میشود، بغض میشود و توی گلویت گیر میکند، راه نفس کشیدنت را میبندد. واقعن استبداد چیست؟
سالهای ۷۷ و ۷۸ بود، چپ مذهبی بعد از هشت سال در دوم خرداد هفتاد و شش به سرقدرت برگشته بود و اینبار بر طبل توسعه سیاسی میکوبید، دومین دلیل دعوای تاریخیشان هم با رفسنجانی بر سر همین بود که عالیجناب سرخپوش طرفدار توسعه اقتصادی بود و آنها دقیقن نقطه مقابل آن بودند. اولین دلیلشان هم بر سر ماجراهای سال ۶۷ و ۶۸ بود که در اواخرش منجر به کنارهگیری و حذف چپ مذهبی از قدرت شد.
دلم برایتان بگوید اگر آن شب سرد زمستانی در اواسط دهه هفتاد که عباس امیرانتظام اولین و قدیمی ترین زندانی سیاسی بعد از انقلاب ۱۳۵۷ ایران برای چند روز مرخصی آمده بود را خاطرهتان باشد که با صدای امریکا مصاحبه کرد و از تجاوز به دختران باکره در زندان اوین گفت هیچ وقت نمیتوانید لرزهای که بر اندامتان افتاد را فراموش کنید. اینها را مینویسم تا بدانید ماجرای افشای تجاوز جنسی چیز تازهای نیست.
فقط اینبار نامه افشاگرانه کروبی به رییس مجلس خبرگان و تشخیص مصلحت نظام در مورد تجاوز به دختران و پسران زندانی سیاسی فاجعه را در ابعاد وسیعتر منتشر کرده است. قبلن خواص از عمق فاجعه خبر داشتند و حالا تمامی اقشار مردم.
از بد حادثه آن شب گوشم را چسبانده بودم به رادیو. عباس امیرانتظام از ماجرای تجاوز به دخترهای زندانی گفت. خوب من آنشب تا صبح نخوابیدم و به شكل باورنكردنی شبهای بعد، بد میلرزيدم. همیشه به آن حرفها فكر میكنم. همذاتپنداری با دخترهای 13-14 سالهای که اعدام شدند. این ماجرا تمام ابعاد یک تراژدی را داراست.
تصور کنید دختركوچولوهایی كه كار میفروختند، مادر ماکسیم گورکی را خوانده بودند و چپ شده بودند و باكره بودهاند. صبح آنروزی كه مادر و پدرشان میبایست به كسی كه دیشب دامادشان شده، پول تیر تیرباران صبح دخترشان را بدهند را تصور كنید، شما میگوييد تا ابد این پروندهها بسته میماند؟
بعضیها که دل در سرنگونی جمهوری اسلامی دارند الان بادی در غبغشان میاندارند و میگویند: در زمان اعدامهای سال ۶۷ امام خمینی در جریان بوده است. ولی خبری که من از آن روزهای خاکستری دهه شصت شنیدم با چیزی که آنها میگویند کاملن متفاوت است. خوب است شما هم آن چیزی که میدانم را بدانید. قضاوت با خودتان. البته سالها بعد تاریخ به درستی قضاوت خواهد کرد.
اگر بياد داشته باشيد، هنگام ترور اسدالله لاجوردی درسال 1377 در بازار تهران زمزمههايی در نشريات و محافل سياسی آن روزها از سوی جريان دوم خرداد و از جمله سعيد حجاريان و مجيد انصاری پيچيد که لاجوردی يکبار در آستانه بازداشت و غضب آيت الله خمينی قرار گرفته بود. همان زمان از سوی نيروهای خط امام سابق که آن روزها جماعتشان به دوم خردادی مشهور شده بودند ماجرايی در جلسات خصوصی و محافل بازگويی شد که البته با نگاهی دوباره به اسناد و اطلاعات موجود صداقت آن به يقين معلوم میشود که گوشههايی از آن را با هم مرور میکنيم .
آيت الله خمينی در خلال سالهای 1365 و 1366 دو حمله شديد قلبی را متحمل شده بود. دکتر فاضل و دکتر افشار و همچنين دکتر ناصر سيم فروش اطبای مخصوص ايشان هر گونه استرس و فشار و همچنين صحبت کردن طولانی را برای وی خطرناک توصيف کرده بودند. البته ايشان توان انجام آنرا هم نداشتند، شما کتاب صحيفه نور (مجموعه سخنرانی ها و پيامهای آيت الله خمينی) را نگاه که بکنيد میبينيد که تمام سخنرانیهای ايشان بعد از حمله توام مغزی و قلبی ايشان در نيمه 1366بيشتر از پنج تا ده دقيقه نبوده است.
بعد از اين اتفاق اکبر هاشمی رفسنجانی و سيد احمد خمينی هر دو در جماران در دفتر امام مانع از هرگونه ديدار و يا جلسه مستقيمی با وی میشدند و حتا نزديکترين اعضای دفتر نيز از جمله مجيد انصاری و يا آيت الله موسوی خوئينیها برای ديدار با پیر جماران با مشکل مواجه بودند. سيد احمد و رفسنجانی با ايجاد آن سد اعلام میداشتند که کارتان را بگویید ما خلاصه شدهاش را به امام می گویيم و نتيجه را به شما اعلام میکنيم. اينگونه بود که آیت الله خمينی عملن از بسياری از حواث آن روزها دور بود و يا اصلن اطلاعی نداشت و به واقع رهبر ايران در دو سال آخر عمر ایشان اين دو بودند.
در خلال قتل عامهای زندانيان که اوجش با ماجرای آيت الله منتظری توام شد، ری شهری نيز وارد گود شد و مانع از انتقال هر گونه ارتباط منتظری با خمينی گشت و زمينه را هر سه نفری با حذف منتظری از حکومت آغاز کردند که البته موفق هم شدند که اينرا نيز در کتاب خاطرات آيت الله منتظری نيز به تفصيل و مستند میتوانيم بخوانيد. در ايام قتل عامها و اعتراض آيت الله منتظری و همچنين تعدادی از نيروهای خط امامی همچون مجيد انصاری به عملکرد لاجوردی در زندان اوين که گاهن حتا در يک شبانه روز تعداد اعدامها به صد تن میرسيد، مجيد انصاری مصمم میشود موضوع را به اطلاع امام خمينی برساند.
به جماران میرود که سيد احمد و رفسنجانی مانع ديدار میشوند و میگويند به امام اطلاع میدهيم (که البته از اين کار نيز عملن سر باز میزنند) تا اينکه نهايتن مجيد انصاری در نيمههای شب، هنگاميکه پیر جماران در ايوان منزل قصد خواندن نماز شب داشته از غفلت پاسداران اطراف وی استفاده کرده و موضوع را به اطلاع ایشان میرساند و میگويد همين امروز بيش از دويست نفر را لاجوردی در اوين اعدام کرده است.
آنهم به بدترين وجه ممکن و ماجرای کشتن يک زن را شرح میدهد که شيلنگ آب را به پشت وی فرو کرده و پس از ترکيدن رودههايش او کشته شده است. مجيد انصاری میگويد بعد از اين گفتگو امام خمينی سجاده نماز را جمع کرد و به انصاری میگويد قلم و کاغذ بياور. اين از نماز شب هم واجبتر است و فرمان تحقيق از زندان اوين و بازداشت لاجوردی و محاکمه وی را مینويسد.
انصاری (در اين دوران ریيس سازمان زندانها است) فردايش به اوين میرود و به فرمان پیر و مراد خود تحقيق از کميت و کيفيت اعدامها را آغاز میکند و حکم بازداشت لاجوردی را از سوی رهبر کبیر انقلاب به اطلاع وی میرساند. پس از اين ماجرا ری شهری، رفسنجانی، خ و محسن رفيقدوست به جماران میروند و سيد احمد و ری شهری، رفسنجانی و خ عمامههايشان را بر میدارند و جلوی آیت الله خمينی میگذارند و میگويند با اين کار ديگر آبرويی برای ما و نظام نمیماند و ما کنار میکشيم.
رفيقدوست (ریيس وقت کميتههای انقلاب) اعلام میکند که اين کار شکاف بزرگی در جبههها ايجاد میکند و عملن نظام ساقط میشود و امام خمينی را مجاب میکنند از بازداشت لاجوردی و محاکمه وی صرفنظر کند و اعدامها را بسيار محدود میشمارند و حرفهای انصاری و موسوی خوئينیها و … را توطئه منتظری و باند سید مهدی هاشمی برای سرنگون کردن وی میخوانند.
با اين کار و البته اعتمادی که امام خمينی به آنها داشته مانع از هر گونه تماس نزديک طيف انصاری و ديگر نيروهای خط امامی با وی میشوند. حکم را پس میگيرند و البته هاشمی با ترفندهای ديگر نيز مانع از هرگونه اقدام افرادی مثل موسوی تبريزی و مجيد انصاری و موسوی خوئينیها (دادستان وقت) در دستگاه قضائی و از جمله دادستانی و زندان اوين میشود .
اين روايت و ماجرا را بسياری از زبان آيت الله موسوی خوئينیها و مجيد انصاری شنيدهاند و حتا کوتاه شدهاش را يکبار نشريه عصر ما ارگان سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی در دوران اصلاحات هم منتشر کرده است.
پنجاه سال پیش به دنیا میآمدم قیصر را در سینما میدیدم به خاطر پنجه خونین رضا موتوری روی پرده سفید رگ غیرتم درد میگرفت و یاغی دههی بعد بودم با گوزنها عاشق میشدم، سرمای آجر دبیرستان بدر وقتی قدرت دست خونآلودش بهش مالید تا عمق وجودم نفوذ میکرد، از ۲۸ مرداد ۳۲ به ۱۷ شهریور ۵۷ میرسیدم بعد هم وقتی شاه گفت: صدای انقلابتان را شنیدم، حاضر نبودم به خاطر ناموس، رفیق، خلق کوتاه بیایم. سریالم میشد دایی جان ناپلئون و عاشق یکی از همان میمهایی که داریوش مهرجویی در درخت گلابی وصفش را گفت میشدم.
اگر حدود صد سال پیش به دنیا میآمدم٬ میافتادم در بحبوحهی مشروطه. مجلس را به توپ میبستند تبریز و تهران قیام و قیامت میشد، حمیدرضا سرش درد میگرفت به ستارخان و باقرخان بپیوندد جزو فعالان جنبش بود و به قول شیخ ما رفیق حسین نوروزی (علیه الرحمه) که پیشبینی آن روزها را سالها پیش از این کرده بود و نوشت: حتمن در باغشاه اعدام میشدی.
چه زیبا شیخ ما آن بعدترهای آن روزها را در کودتا میشود، و تو سیگار میکشی با جادوی کلماتش تصویر کرده است: "فکر کن کودتای بیست و هشت مرداد است. من رفتهام با مصدقچیها، تو رفتهای به طرفداری آیتالله؛ هر دو تقریبا در یک جبههایم. کودتا پیروز میشود و ما شکست میخوریم. عصر میشود، میآیند همهمان را جمع میکنند میبرند دخمه. من سیگار میخواهم، تو میخواهی برگردی خانه. من غمگینام ولی سکوت کردهام، تو سیگار روشن کردهای."
برای ما، نسل فراموش شده که به دنیا آمدیم. آنها که لیاقتش را داشتند از دهه شصت رد نشدند، ماندند. برای ما که رد شدیم، باید توی چله تابستان جبرانی بگذرانیم، فصل انگور بیایم امتحان بدهیم. ما نسلی هستیم که سینما آزادی-مان در دهه هفتاد در آتش سوخت و سینما جمهوری-مان در دهه هشتاد. برای همین است درباره الی را روی پرده سینما میبینیم تا آن سکانس بیرون کشیدن بیامدبلیو از گِل و لای دریا ویرانمان کند.
اصلن دوست ندارم زن میشدم زن ِ کنج خانهای که دنیایش شوری غذایش است و شوهرش. دوست دارم اگر زن میشدم از نسل دخترهایی بودم که در تابستان سال ۶۷ اعدام شدند. اگر آن موقع به دنیا آمده بودم الان زیر دنیا بودم. در خاک. دیگر شاید هم ندارد. مرگ شاید سرش نمیشود. میتوانستم اینجا نباشم. میتوانستم این زمان نباشم. اگر دست خودم بود دوست داشتم در اوایل قرن بیستم در تهران به دنیا میآمدم شهریور ۱۳۲۰ برای خودم پسری ۱۷ ساله بودم که همنشین صادق هدایت بود.
گیرم خودم نمیتوانستم. خدا که میتوانست. البته خدا را شکر میکنم که جزو این تین ایجرهای آمریکایی نیستم. همینها که میروند وقتی میخواهند بروند سینما فیلم جدید امریکن پای را ببینند یک پاکت بزرگ پاپ کورن و یک کوکاکولا میخرند تا توی سینما حالش ببرند.
همینها که کتابهای دنیل استیل میخوانند لابد و کلی هم خوشند. باور کنید این روزها ناخوش بودن لیاقت میخواهد. این که درد مزه مزه کنی. این که روزهای دردآلود شلاقت بزند. توی اتوبوس انقلاب و آزادی سرت را بچسبانی به شیشه. اینکه این روزها طرفدار میرحسین باشی، تو که بیست و پنج سال قبل در دوران نخست وزیریاش با زنگی که او به صدا در میآورد به سرکلاس میرفتی. چه زیبا قرنها قبل حضرت حافظ فرمود: هر که در این بزم مقربتر است، جام بلا بیشترش میدهند.
حقیقتش را بخواهید اصلن چرا «خودم» را عوض کنم؟ چه میشد اگر همین حمیدرضا فقط ۱۰ سال زودتر به دنیا آمده بود؟ تا سنش برسد تا بتواند به ندای حاج صادق که میگفت هر که دارد هوس کربلا بسم الله، یک آمین بلند بگوید. چه میشد اگر این حمیدرضا همچون تمامی کسانی که دوستشان دارد از دهه شصت بیرون نمیآمد؟ چی میشد اگر همرزم ابراهیم همت بود؟ چی میشد روی سنگ قبرش مینوشتند: شهید گمنام، نام پدر روح الله. میدانم لیاقت میخواهد.
حتمن حکمتی است که این مردم باید این همه خون ببیند. با هر بار که به اینترنت وصل میشوند لازم نبود خبر کشته شدن این و آن را بشنوند٬ ببینند٬ بمیرند؟ چه میشد حمیدرضا پستهای وبلاگش به جای این همه غم نوشتهی بیدر و پیکر در ستایش دنیای زیبایت بود؟ دنیایی که بینهایت زیبا آفریدهای. اما انگار نه برای ما؟
غر نمیزنم. نا امید هم نیستم. اتفاقن برعکس، این همه اتفاق ریز و درشت مقاومترم کرده. برای ما که صدای بمبافکنهای صدام شنیدیم، صدای گلوله هیچ است. برای ما که زیر بمب و موشک بعثیها بودیم، در کردن تیر، شوکر، باتوم برقی، اشکآور خندهدار است. این روزها مدام این ترانهی ایرج جنتیعطایی نازنین را زمزمه میکنم: كوچه اما هرچی هست كوچه خاطرههاست، اگه تشنه است اگه خشک مال ماست كوچه ماست، توی این کوچه به دنیا اومدیم توی این كوچه داریم پا میگیریم، یه روز هم مثل پدربزرگ باید تو همین كوچه بنبست بمیریم.
این کوچه٬ این خاک٬ این آب٬ این آسمان٬ این درختها٬ این جادهها٬ این کشور... . این ایران مال من است. این فیلم یادم داده که ظلم رفتنیست٬ که عشق و رویاست که افسانه میشود نه دروغ و وقاحت. این فیلم نشانم داده که پایان را ما میسازیم. حتا اگر شده با چنگ و دندانِ تخیل و رویا. اما خالقش ماییم.
مگر میتوان با کاری ضد اسلامی، از اسلام دفاع کرد؟ کجای اسلام گفته است که یک دختر را با وحشتیترین شکل ممکن به سمت مقر برد؟ این کجای اصول است؟ کجای فروع است؟ کجای عدل است؟ کجای داد است؟ به خدا قسم این بیداد است. چهارشنبه ۱۴ مرداد، میدان بهارستان، صلات ظهر، زیر تصاویر شهدای فداییان اسلام، صدای اذان به گوش رسید وقتی این اتفاق افتاد.
عمار ياسر صحابی جليل القدر پيامبر خدا و پرچمدار اميرالمومنين علی عليهالسلام به پيامبر (ص) عرضه داشت: ابوجهل ریيس مشركان از من دست برنداشت تا مجبور شدم بر اثر فشار شكنجه از بتان به نيكی ياد كنم و از تو پيامبر خدا (ص) به بدی نام ببرم. پيامبر (ص) فرمود: دلت در چه حالی است؟ عمار گفت: دلم پر از ايمان و اطمينان است. پيامبر (ص) فرمود: اگر دوباره تو را به اين كار دعوت كردند، همان كار را انجام بده. سپس آیهای در وصف عمار نازل شد: اگر كسی به خدا ايمان آورده از روی اجبار كفر ورزد ولی دلش به ايمان مطمئن باشد، جای نگرانی نيست.
حکم شرعی آیت الله العظمی صانعی: "اعترافات زندانیان بدلیل شرایط خاص آنها از نظر شرعی و قانونی هيچ ارزشی ندارد." پخش اعترافات دروغین پاشیدن نمک به روی زخم است، این کار زخم کودتای انتخاباتی را تازهی تازه نگه میدارد. این نوع کارها موجب بی اعتبار کردن نظام میشود. دادگاه فرمایشی مغاير با موازين قانون اساسی، قوانین عادی و حقوق شهروندی است. تکیه بر اعترافات ادعایی كه در شرایط خاص بیان شده است، هيچ گونه اعتباری ندارد.
متهمی که خودش زندانی است، وکیلش هم زندانی است، رفیقش هم زندانی است، رییس سابقش هم زندانی است، معاون سابقش هم زندانی است، شاهدش هم زندانی است، طبیعی است که به هر چیزی اعتراف میکند.آیا میشود با چنین حربهای معترضان را که امروز علاوه بر تمام اتهامات مطروحه، متهم به دسیسه برای انقلاب مخملی نیز شدهاند را قانع کرد؟
یک واقعیت انکار ناپذیر در این خصوص وجود دارد و آن اینست که مخاطب غالب این گونه جلسات بخش شده از سیما، افراد تحصیل کرده و از لحاظ فاکتورهای اقتصادی نیز متوسط به بالای جامعه هستند که معمولن نخبگان جامعه را نیز در بر میگیرند، آیا واقعن این قشر که جمعیتی بیش از ۷۰ تا ۸۰ درصدی کشور را در بر میگیرد میتواند با چنین نشستهایی اقناع شده و آرام گیرند؟
آیا این نوع اعمال که متاسفانه محدود به اشخاص حاضر در جلسه نیز نشده و طیف وسیعتر ی از دستاندرکاران و سیاستگذاران ۳۰ سال گذشته نظام را نیز متاثر کرده و میکند، باعث حرکت کشور به سمت فراموشی مسائل روی داده در انتخابات می شود؟ ابطحی در بخشی از اعترافات خود میگويد: من"دیروز" همین جا خدمت برادران عرض کردم...! این حمله حاکی از آن است كه این نمايش بارها و بارها در همین بیدادگاه برای تمرین اجرا شده است.
همین چند روز پیش بود که رسانه ملی به صورت بسیار وسیع در حال انعکاس خبر دستگیری تعداد قابل توجهی از متهمان به فساد مالی در ... بود که عنوان میکرد پس از ۳ سال بررسی و جمع کردن اسناد ومدارک تازه پلیس به صورت رسمی و با حضور وکیل و... اقدام به جلب آنان نموده و... آیا در ظرف دو ماه حبس و مخلفات تمام اسناد لازم بدست آمد و البته اگر به دست هم نیامده باشد، آنقدر متهمان متنبه و پشیمان شدهاند که خود با صراحت و شجاعت به اعمال بدشان اعتراف میکنند؟
یاد سخن آقای هاشمی افتادم که میگفت: بارها از زبان رهبری شنیدهام كه فرمودند: اينها كه به آسانی مردم را به زندان میبرند اگر مثل من و تو طعم زندان را چشيده بودند چنين نمیكردند. اعترافگیریهای پیشین نشان داده است که آن چه در این اعترافگیریها اخذ میشود ، بعدن تکذیب میشود . این شو رسوایی است که بارها و بارها دروغ بودنش آشکار شده است و دروغ بودن این شو هم بعدها آشکار خواهد شد.
مطابق آیینامه دادرسی کیفری اعتراف گیری با شکنجه وجاهت قانونی ندارد و محروم شدن بازداشت شدگان از تمام حقوق قانونی شان که در همین آیین نامه و دیگر قوانین آمده است، مصداق بارز شکنجه است. اگر حتا باور کنیم که صورت آقای ابطحی خود به خود و در اثر عبادات و راز نیاز با خدا برای رسیدن به این جمع بندی این شکلی شده است و وزن وی به خاطر همین راز و نیازها کم شده است، در صورتی که طبیعی است که در زندان اگر شکنجهای در کار نباشد، به خاطر بیتحرکی و کم تحرکی آدمها چاقتر شوند.
اعتراف همه شبیه به هم است و شبیه به نوشتههای برادر حسین و برادر حسن. به قول یکی اعترافات ابطحی چکیده نوشتههای کیهان است که مصداق بارز بافتن آسمان به ریسمان است. اگر این اعترافها بدون فشار و شکنجه اخذ شده است، چرا خبرنگاران رسانه های خارجی و ایرانی مستقل به دادگاه راه ندادید تا بهانه از دستشان گرفته شود؟
ناگهانی بودن دادگاه دلیل دیگری است بر اخذ اعتراف زیر شکنجه. 45 روز بی اطلاعی این دوستان مظلوم سو استفاده کرده و برای آنان فضایی ترسیم کردهاند که خیال کنند همه چیز به آخر رسیده است. اگر دادگاه با اطلاع قبلی بود، ممکن بود حضور خانوادهها و مردم مقابل دادگاه و فریاد الله اکبر آنان این مظلومان را با اوضاع بیرون آشنا میکرد.
عدم حضور هیچج فردی خارج از کادرهای همکار کودتا و کودتاگران در دادگاه. دقت کنید دادگاه را شکنجهگران پر کردهاند و خبرنگاران رسانههای کودتا. هیچ فردی حتا از اصولگرایان با وجدان در دادگاه حضور ندارند. البته ممکن است برخی از آدمهایی با غیرتی در دادگاه باشند که در روزهای آینده از دادگاه بگویند و بگویند چه اتفاقی واقعن در آن رخ داده است.
ناگهانی برگزار شدن آن به همین خاطر بوده است که کسی غیر از کودتاگران در آن حضور نداشته باشد. مثلن چرا همین یکی دو هیاتی که در قوه قضاییه و مجلس تشکیل شده بود و همهاش از خودشان بود، نیز در این دادگاه نبودند. پاسخ روشن است چون آنان نسبت به این کودتاگران از اندکی وجدان برخوردارند.
با همه اینها سناریوی نوشته شده ضعیف و پر از اشکالات منطقی است، و هیچ روح آزادی نمیتواند این سریال اعترافات را باور کند. اما چون کسانی که این چیزها را نوشتهاند از حداقلهای لازم برای درک منطق برخوردار نیستند، خواستهاند جاهای خالی سناریوی رسوای خود را با اعترافات دستگیرشدگان دیگر پر کنند، اما نتوانستهاند اینها را به هم ربط دهند.
یکی دیگر از دلایل مهم این است که کودتاگران میخواستند که در آستانه مراسم غیرقانونی تحلیف و تنفیذ دزد آرای مردم، بر عدم انجام تقلب در انتخابات تاکید کنند و ابطحی و عطریانفر را واداشتند که بارها و بارها تاکید کنند که تقلب نشده است و جالب این است که استدلالهایشان هم شبیه کودتاگران بود. در این مثلن محاکمه و مثلا مصاحبه حتا آنها را وادار کرده بودند که از قول مبارزان شجاعی چون بهزاد نبوی که علیرغم شکنجههای طاقت فرسا تن به اعتراف نداده بودند، بگویند که تقلب نشده است.
چریک پیر به این نقطه رسیده باشد که تقلب نشده است چرا خودش نمیگوید؟ بعد هم گیریم که همه اینها تحت شکنجههای شما قبول کردند که تقلب نشده است، مردم را چه جوری قانع میکنید با باتوم، شکنجه، تجاوز؟ مگر تی ۶۶، ۲۰۹ و... به اندازه تمام ملت ایران سلسول انفرادی، اطاق تمشیت دارد؟ چند نفر را میتوانید ببرید ؟
همین که از این همه بازداشتی نتوانستهاند بیش تر از دو نفر را (البته با شکنجههای طاقت فرسا ) به تسلیم وادارند ، خود بزرگترین نشانه اعترافگیری به زور شکنجه است و با قرصهای روان گردان که ابطحی به همسرش گفته بود او را از قیل و قال دنیا نجات میدهد.
متن سخنان ابطحی و عطریان فر و به خصوص عطریان فر خود بزرگ ترین دلیل بر دروغ بودن این سخنان است . من به این نکات ظریفی که این دو با ظرافت در سخنان خود بیان کردهاند اشاره نمیکنم تا در پخشهای بعدی تلویزیون از این رسانه رسوا حذف نشود تا مردم هم دم خروس را ببینند . دم خروس را این دو بزرگوار آشکار کردهاند ، هم از شکنجه گفتهاند و هم از فرایند رسیدن به اعتراف کردن. اندکی دقت میخواهد . ابراهیم نبوی هم چنین تجربهای داشت و دربارهاش خوب است که بنویسد.
این روزها این جمله میر ما آرامم میکند و اشک شوق در چشمانم مینشاند: برادران ما غمگین نباشید. بدانید که مردم وضعیت شما را درک میکنند و میدانند که حفظ جان شما واجبتر از هر چیز دیگر است. زود خواهد بود که ملت محاکمه مرتکبین این فجایع را شاهد باشد و بازجویان و شکنجهگرانی که اینگونه با جان و آبروی او بازی میکنند بشناسد.
بخش خبری ۲۰:۳۰ برای تخریب جنبش سبز دیشب گزارشی را از تظاهرات و همبستگی در کشورهای مختلف جهان پخش کرد و از جمله برای اولین بار در ۳۰ سال اخیر تصاویری از گوگوش را با عنوان خواننده لس آنجلسی به نمایش گذاشت.
همچنین در اقدامی بیسابقه تصاویری از زنان ایرانی با پوششهای تابستانی و لباسهای رکابی پخش شد و همه این اقدامات هم به ضد انقلاب و دشمنان ملت ایران نسبت داده شد. البته مردم سابقه صدا و سیما رو خوب میدانند.
حتمن یادتان هست که چند سال پیش در ایام محرم الحرام سر ماجرای کنفرانس برلین جهت تخریب بعصی از چهرهها برای اولین بار رقص یک زن برهنه و بدن عریان یک مرد را به صورت کامل از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش کردند. مردم متوجه شدهاند که صدا و سیما و کلن بعضی از مسئولین برای پیشبرد اهدافشان از روشهای ماکیاولی و "هر کاری که لازم باشد" استفاده میکنند.
زیرنویس:
:: همچنین روزنامه جمهوری اسلامی به یک رفتار خلافشان در صدا و سیما اعتراض کرد. سیمای جمهوری اسلامی در بخش خبری بیست و سی به بهانه پخش گزارشی از تظاهرات صورت گرفته در بعضی نقاط جهان برای حمایت از جنبش سبز برای اولین بار تصاویری از گوگوش خواننده «لس آنجلسی» و زنان با لباس تابستانی را نشان داد!
این اقدام از مصادیق بارز استفاده ابزاری از صحنههای مبتذل برای تایید اهداف سیاسی توسط سازمان صدا و سیما است، اقدامی که هیچ انسان منصفی آنرا نمی پسندد، کما اینکه کسی باور نمیکند انسانهای پاک و خدومی که نامزد ریاست جمهوری اسلامی ایران بودند مورد تایید چنان افراد معلوم الحالی باشند.
بیش از یک ماه قبل، برادر زهرا رهنورد دستگیر شد. اما میرحسین و همسرش در اقدامی یکسره اخلاقی، این موضوع را به هیچ کس خبر ندادند تا آنکه در نهایت امروز روزنامه جوان از این واقعیت پرده برداشت و ناخواسته سندی دیگر را دال بر صداقت و سلامت موسوی فاش کرد.
شاپور کاظمی، برادر زهرا رهنورد (زهره کاظمی) چند روز پس از کودتای انتخاباتی، بازداشت شد. اما خانواده میرحسین موسوی این خبر را منتشر نکردند تا مبادا تلقی شخصی از موضعگیریهای موسوی به نفع بازداشت شدگان پیش بیاید یا کسی از خانواده دیگر بازداشت شدگان فکر کند که موسوی بیش از دیگران به فکر نزدیکان خود است و یا....
دیروز که خانواده بازداشت شدگان در دارالزهرا جمع شده بودند تا با موسوی و رهنورد درد دل کنند، وقتی بیتابیهای برخی مادران و همسران افراد بازداشت شده از حد گذشت، رهنورد برای تسکین آنها از این راز یک ماهه پرده برداشت و از بازداشت برادرش خبر داد و گفت که او به خوبی رنج خانوادههای بازداشت شدگان را میفهمد.
با این حال رهنورد باز هم به این خانوادهها تاکید داشت که این موضوع پیش خود نگه دارند و جایی مطرح نکنند، تا آنکه امروز روزنامه جوان در ادامهی لجنپراکنیهای این مدت پس از کودتا، این بار پست رهبری اغتشاشات! را به برادر همسر موسوی تحویل داد. این روزنامه وابسته به سپاه پاسداران با اشاره به یادداشت یک نماینده مدعی اصولگرایی، نوشت:
الياس نادران، نماينده مردم تهران با نوشتن يادداشتى، برخى از ناگفته هاى آشوب هاى اخير تهران را افشا كرد. وى در بخشى از اين يادداشت كه خطاب به هاشمى رفسنجانى نگاشته شده است فردى را معرفى كرده و گفته كه «اين فرد برادر همسر يكى از سردمداران آشوب بوده و مديريت بخشى از اغتشاشات را به عهده داشته است.
وى كه از ۱۰ سال پيش با خانمى داراى سابقه همكارى با گروهك منافقين ارتباط داشته، در خانه تيمى دستگير شده و اعتراف كرده است كه سفرهاى متعدد به آمريكا داشته و بخشى از آشوبها را مديريت كرده است.
پيگيرىهاى خبرنگار «جوان» بيانگر آن است كه فردى كه در يادداشت الياس نادران به وى اشاره شده، شخصى به نام شاپور كاظمى، برادر همسر ميرحسين موسوى است. وى از بدهكاران سيستم بانكى كشور مى باشد. حال باید همگان قضاوت کنند که ادب و اخلاق موسوی کجا و رفتار و گفتار مدعیان اصولگرایی و حامیان کودتای انتخاباتی کجا؟
نماز جمعه تاریخی تهران، امروز در حالی به امامت آیت الله هاشمی رفسنجانی اقامه شد که میلیونها نمازگزار علیرغم گرمای بسیار زیاد هوای تهران خود را به دانشگاه تهران رسانده بودند تا به خطبه های نماز جمعه یکی از معدود یاران باقیمانده امام راحل عظیمالشأن گوش فرا دهند. در حالیکه از ساعتهای اولیه امروز مشتاقان شنیدن سخنان آیتالله هاشمی رفسنجانی خود را به درهای دانشگاه تهران رسانده بودند، اما مسؤولان برگزاری نماز جمعه تا ساعت 10:30 صبح مانع از ورود مردم عادی شده و تنها به افرادی که به نظر میرسید از سوی یک نهاد خاص و با هماهنگی قبلی به مکان برگزاری نماز جمعه آمده بودند اجازه ورود دادند.
حضور سربازان وظیفهای که با موهای کوتاه ولی با لباس شخصی با کارت دعوت وارد دانشگاه میشدند از نکات قابل توجه بود. با این همه سیل مشتاقان حضور در نماز جمعه به حدی بود که برخی گزارشها حکایت از تشکیل صفهای به هم پیوسته نمازگزاران از سمت غرب تا بزرگراه چمران و از سمت شرق تا فراتر از میدان ولیعصر و حتی میدان هفت تیر میکرد.
خطبههای نماز جمعه هاشمی رفسنجانی پس از سخنان حجتالاسلام تقوی که برخلاف رویه معمول و تا بعد از اذان ظهر به طول انجامید در حالی شروع شد که عدهای معدود، علیرغم توصیههای حجتالاسلام تقوی به پرهیز از دادن شعارهای تفرقه افکن، با دادن شعارهای تحریک کننده سعی در برهم زدن نظم نماز جمعه داشتند که آیتالله هاشمی رفسنجانی خطاب به آنان گفت که با دادن شعارهای تحریک کننده جایگاه نماز جمعه را آلوده نکنند.
خطیب نماز جمعه تهران پیش از آغاز خطبهها به نمازگزارانی که در دانشگاه تهران، اطراف دانشگاه و خیابانها حضور دارشتند، تذکر داد: «مراقب باشید جایگاه و قداست نماز جمعه با اظهارات و شعارهایی که جنبه عمومی و اصولی ندارد آلوده نشود.»
آیتالله هاشمی رفسنجانی در خطبه اول نماز جمعه تهران تاکید کرد: «این جایگاه مقدس سرمایه عظیم همه دوران اسلام است و امروز جزء مهمترین میدانهای فضائل اسلامی و انسانی در کشور ماست.» وی با اشاره به در پیش داشتن سالگرد اقامه اولین نمازجمعه در تهران پس از انقلاب اسلامی نیز اظهار کرد: «این نمازجمعه بیشباهت به نمازجمعه هفتههای اول انقلاب به امامت آیتالله طالقانی نیست که جمع زیادی از مردم با همه سلیقهها در آن شرکت میکردند. انشاءالله بتوانیم از این اجتماع برای حل مشکلات آینده کشور و ایجاد وحدت، همدلی، همراهی و حرکت در جهت اهداف انقلاب اسلامی که حرکت در جهت راهی است که پیامبر(ص) از طریق آسمان برای ما آوردند استفاده کنیم که این نتیجه با صبر، تحمل و هوشیاری به دست خواهد آمد».
وی با اشاره به اینکه در سه بخش به ایراد سخن خواهد پرداخت، ادامه داد: «بخش اول توضیح اساسی بر معیارها و اصول اسلامی است؛ این روزها احساس میشود دشمنان اسلام درصددند حقانیت اسلام را زیر سوال ببرند که البته موفق نمیشوند، اما ما وظیفه توضیح و تبیین آن را داریم. در بخش دوم به اهداف اصیل انقلاب خواهم پرداخت که مردم برای آن جهاد کردند؛ انقلابی که امام(ره) بنیانگذار و موسس آن بودند و خونهای مقدسی به پای این شجره طیبه ریخته شده است. من بخشی از اهداف انقلاب را برای نسل امروز میگویم که بدانند ما با چه نیتی انقلاب را آغاز کردیم.»
رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام خاطرنشان کرد: «در بخش سوم هم به مسائل روز و شرایطی که در آن قرار داریم میپردازیم و راه علاجی را برای شرایط امروز میگویم که البته این نظر خودم خواهد بود. امیدوارم سایر مسوولان هم به این مساله فکر کنند و این راهی باشد تا با ابهت و همدلی که تا اینجا رسیدهایم آینده را هم برای نسلهای بعد طی کنیم.»
وی با اشاره به سالروز بعثت پیامبر (ص)، گفت: «در آیاتی که در اینباره در قرآن وجود دارد، چند صفت برای پیامبر اکرم وجود دارد؛ اول اینکه میگوید او از خودتان است. دیگر اینکه آنقدر به شما مهربان است که هرچه به شما سخت و مشکل بگذرد بر او هم سخت و مشکل خواهد بود و در غم و شادی شما شریک است. ویژگی دیگر این است که ایشان با حرص به دنبال منافع و سعادت شماست و قلبی مملو از رافت و رحمت برای نیروهای اسلامی که در خطه تاریخ اسلام قرار میگیرند دارد.»
وی با اشاره به بحث چگونگی شکلگیری نظام اسلامی، گفت: «از معجزات بزرگ پیغمبر این بود که موفق شد در آن دوران عجیب در منطقهای کاملا جاهلی که یک مکتبخانه هم در آن نبود تعداد باسواد آنجا به اندازه انگشتان دست و پا بود تاسیس مکتبی را برعهده داشته باشد که پس از 1400سال قویترین مکتب انسانی دنیاست و تا قیامت باید همه دنیا را اداره کند. این از انسانی معمولی و درسنخوانده بدون سابقه حکومتداری و البته با راهنمایی خدا از طریق جبرئیل امین انجام شد. ایشان با این شرایط توانست این کار عظیم را انجام دهد.»
رییس مجلس خبرگان ادامه داد: «سه سالی که پیامبر در مکه بودند بیشتر به سازندگی کادر و نیروهای اصلی و یاران دسته اول خود پرداختند که البته زمینه کار اجتماعی وسیع وجود نداشت.» رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام، با اشاره به تعلیم دین و افکار الهی از سوی پیامبر اسلام به مردم، گفت: «در دو سال آخر، پیامبر کم کم راهشان به خارج از مکه باز شد و شهرت افکار ایشان به مدینه رسید و در سال دوازدهم هجرت در ایام حج نمایندگان برخی قبایل با پیامبر آشنا شدند و بیعت کردند و نمایندهای نیز از پیامبر گرفتند تا دین را معرفی کند و سال بعد نیز افرادی از همه قبایل آمدند و با پیامبر بیعت کردند.»
وی خاطرنشان کرد: «نتیجه این شد که در مدینه زمینهای مهیا شد و پیامبر(ص) بعد از فراهم شدن این زمینه و پس از مسالهی لیلهالمبیت به مدینه رفتند و به عنوان اولین کار، زمین حلالی پیدا کردند و مسجدی را در آنجا ساختند که خود پیامبر مانند همه مردم و در کنار آنها کار میکرد. این مجموعه پایگاه حکومتی پیغمبر بود و مردم گروه میآمدند و در آنجا با پیغمبر بیعت میکردند و در چنین شرایطی پیغمبر توانستند افکار اصیل اسلام را برای مردم توضیح دهند.»
وی با تاکید بر دو مساله قابل توجه در اسلام یعنی خدا و مردم، اظهار کرد: «آنچه میتوانیم بر روی آن تکیه کنیم دو چیز است؛ یکی خدا و دیگری مردم که واسطه بین مردم و خدا نیز انسانی از جنس مردم است که قرآن را آورده است.»
هاشمی رفسنجانی تاکید کرد: «سر و کار پیغمبر اسلام در جامعه خود نه با زور بود و نه با قدرت بلکه با مردم بود و با همین مردم وفاداری جامعه را اداره و در مقابل دشمنان نیز ایستادگی کردند. کار مهم ایشان ایجاد الفت و وحدت بود. پیامبر با قبایل مدینه پیمانی بست و بعد به ادیان دیگر پرداخت و بدین ترتیب یک وحدت مثالزدنی در مدینه به وجود آمد.»
وی با اشاره به اینکه "کار عمیقتر پیامبر(ص) مطرح کردن بحث اخوت اسلامی و پیمان برادری میان مسلمانان بود" گفت: «این مساله مدینه را به یک شهر متحد و نیرومند تبدیل کرد به طوری که هفت، هشت سال طول کشید تا مردم توانستند به امپراطوریهای بزرگ دنیا طعنه بزنند. اروپا در آن زمان در قرون وسطی و وحشیگری زندگی میکرد و قدرتها بر اساس زور، تبعیض و فساد بودند ولی پیامبر این راه را بست و مبنای سازمانی ایشان تربیت جامعهای متحد و خلاق بود.»
وی اظهار کرد: «خداوند از ابتدای خلقت آدم از علم سخن میگوید و به قلم قسم میخورد پس نمیتوان انسانهای عالم و جاهل را در یک ردیف دید. البته انسانیت اینها مثل هم است اما فضیلت علم چیزی است که اینها را از هم متمایز میکند.»
وی افزود: «پیامبر(ره) همواره در دوران حیاتشان مراقب بودند هیچ حقی از افراد جامعه اسلامی ضایع نشود. آخرین حرکت پیامبر در روزهای آخر عمرشان مسالهای است بسیار پندآموز. ایشان چند ساعت بیشتر از عمرشان نمانده بود که به زحمت از حجره به مسجد آمدند و روی پله منبر نشستند؛ با مردم خداحافظی کردند و گفتند اگر وعدهای دادم و به آن عمل نکردم بگویید و خلف وعده من را نگذارید تا به آخرت موکول شود. اگر طلبی به کسی دارم بگویید طلبم را بپردازند؛ چراکه نمیخواهم مطالباتم برای آخرت بماند. پیامبر بنیانی را گذاشت که امروز یک میلیارد و 600 میلیون نفر پیرو آن هستند.»
رییس مجلس خبرگان با اشاره به آیاتی از قرآن درباره وحدت، گفت: «در زمان پیامبر در سوره آلعمران آمده که به ریسمان الهی متوسل شوید و بر محور آن متحد باشید و متفرق نشوید. خداوند به نعمت خود دلهای شما را بهم نزدیک کرده است. در سوره انفعال هم میگوید از نعمتهای خدا ایجاد الفت بین دلهای مسلمانان است و به پیامبر میگوید که نزدیک شدن دلهای مردم بهم کار خدا بوده است.»
وی تاکید کرد: «پیامبر جامعه متحدی ساخت و در سایه اتحاد پیروزیهای عظیمی را کسب کرد اما در روزهای آخر عمرشان احساس کردند این سرمایه عظیم کم کم از دست میرود. امت دچار تفرقه میشود و افراد همدیگر را به چشم رقیب و دشمن نگاه میکنند. پس از معرفی وصی و حادثه غدیر علائم اختلاف در امت اسلامی پیدا شد. پیامبر میدید که هرجا اختلافی است هوی و هوس باعث میشود مردم مقابل یکدیگر قرار بگیرند.»
وی ادامه داد: «ایشان از این مساله اینقدر ناراحت بود که در روزهای آخر عمرش به بقیع رفت و خطاب به اصحاب خوابیده در آنجا گفت گوارا باشد برای شما این آرامش که نیستید تا این ابرهای فتنه و تیرگیهایی را که بر برادران و خواهرانتان چیره شده ببینید. پیامبر الگوی بشریت است و این بهترین نمونه اداره حکومت است که ایشان توانست از شهری کوچک و دور افتاده این حکومت را بسازد.»
رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام در پایان خطبه اول نماز جمعه تهران تصریح کرد: «پیامبر در کمتر از 10 سال این بنیان عظیم را ساخت و ما انقلابمان را بر همین اساس آغاز کردیم و سعی کردیم این اصول را در قانون اساسی بگنجانیم و همان راه را انتخاب کنیم. پس امروز هم وظیفه داریم در کنار این درخت تنومند که خون صدها هزار انسان به پای آن ریخته شده و افراد زیاد دیگری جانباز شده و یا سالها در زندانهای رژیم بعثی بودهاند، بمانیم که این سرمایه ارزان و آسانی نبوده که به دستمان رسیده و امروز باید برای این مساله فکری بکنیم.»
خطیب این هفته نماز جمعه تهران در ابتدای سخنان خود در خطبه دوم، سالگرد شهادت امام موسیبنجعفر(ع) را تسلیت گفت و اظهار کرد: «امام موسیبنجعفر در تمام عمر خود دچار ستمهای خاندان بنیعباس بودند و همیشه در فشار و سانسور قرار داشتند و در آخر هم در زندان به شهادت رسیدند. ایشان ملقب به کاظم یعنی کسی که غم و اندوه خود را میخورد و صابر یعنی کسی که مدام ستم میبیند و صبر میکند، بودند.»
هاشمی رفسنجانی در بخش دیگری از سخنان خود نسبت به کشتار اخیر مسلمانان در چین نیز ابراز تاسف کرد و گفت: «من به دولت چین عرض میکنم که از آنها انتظار میرود بتوانند در مقابل مظالمی که به این مردم وارد میشود کار درستی انجام دهند.»
عدهای از نمازگزاران شعار مرگ بر چین سر دادند که هاشمی رفسنجانی گفت: «شعار ندهید. به دلایلی که شما هم میدانید و شرایط خاصی که در خیابانهای اطراف دانشگاه تهران حاکم است، از شما میخواهم که شعار ندهید.»
وی ادامه داد: «ما دولت چین را دولت عاقلی میدانیم که در جهت توسعه کشور و مردم خود کار میکند و برادرانه به آنها نصیحت میکنیم که این برخوردها به صلاح آنها نیست و باید به فکر ارتباطات خود با کشورهای اسلامی باشند و انشاءالله از این به بعد شاهد ظلمی نسبت به مسلمانان در چین و دیگر کشورها نباشیم. مساله دیگر مساله عراق، پاکستان و افغانستان است که همچنان خونریزی، فساد و درگیری در آنها وجود دارد.»
رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام در ادامه سخنان خود به انتخابات اخیر ریاست جمهوری اشاره کرد و افزود: «در انتخاباتی که انجام شد ما خیلی خوب شروع کردیم و رقابت خوبی شکل گرفت. چهار نفری که از نظر شورای نگهبان صالح معرفی شدند رقابت کردند و مردم هم به آزادی انتخابات امیدوار شدند و حضور بیسابقهای داشتند. در این شرایط همه چیز آماده ایجاد افتخاری بزرگ بود که ما باید این افتخار را مربوط به مردم بدانیم و باید از همه آنها تشکر کنیم که آزادانه آمدند و در انتخابات شرکت کردند ولی ای کاش همان شرایط تا امروز ادامه داشت و امروز ما سربلندترین شرایط را میتوانستیم در جهان داشته باشیم ولی آنطور که میخواستیم نشد.»
وی با طرح اسن سوالات که " ما چه میخواهیم؟ انقلاب اسلامی چه میخواهد؟" خاطرنشان کرد: «شما این سخنان را از کسی میشنوید که از پیش از شروع مبارزات قبل از انقلاب که توسط حضرت امام آغاز شد، لحظه به لحظه همراه انقلاب بوده است و صحبت از 60 سال پیش است؛ ما میدانیم اساس تفکر امام(ره) چه بوده است. امام میفرمایند آنچه من میخواهم مردم است و هرچه میتوانید باید تلاش کنید تا دل مردم را به دست بیاورید.»
وی با بیان اینکه " امام(ره) مخالفتی نمیکردند که گروهها و احزاب رقابت کنند" تصریح کرد: «این راه، راه پیغمبر(ص) بود که مردم را با میل و اعتقاد خود پای کار بیاورند و این هنر امام بود که توانست این کار را به خوبی انجام دهد. کمتر از 20 سال بعد از آغاز مبارزات مردم آنچنان آگاه شدند که البته هزینه هم دادیم ولی سودمان خیلی بیشتر بود. همین خیابانهای پر از نیروهای حامی امام و معتقد، دولت مغرور و متکبر پهلوی را که آن موقع از ارتجاع و از شرق و غرب کمک میگرفت و به دلیل بالا رفتن قیمت نفت، انبارهای آنها پر بود، سرنگون کرد.»
رییس مجلس خبرگان با تاکید بر اینکه "مبنای فقهی امام(ره) این بود که حکومت اسلامی بدون حضور مردم نمیشود و اگر مردم راضی نباشند حکومت اسلامی نخواهد بود" اظهار کرد: «خاطرم هست که آن زمان روایتی از حضرت امام شنیدم که بعدها در مورد منبع آن تحقیق کردم و روایت بسیار جالبی است و مبنای استدلال امام بود. این روایت میگوید؛ روزی پیغمبر اسلام بعد از غدیر به حضرت علی گفت که تو ولی این امت هستی. اگر دیدی این مردم راضی بودند و تو را قبول کردند و با اجماع و اکثریت آمدند، شما بپذیر و متولی امر شو و اگر دیدی اختلاف کردند ولشان کن و بگذار هر کاری که میخواهند بکنند و خداوند برای تو راهی پیدا میکند که به اهدافت برسی. این روایت بسیار معتبر است و ناقل آن سیدبن طاووس بوده است.»
وی با بیان اینکه ما در جمهوری اسلامی بنا شد بر اساس این تفکر کارکنیم، گفت: «امام وقتی مهندس بازرگان را منصوب کردند هنوز بختیار دولت داشت، اما امام برای سپردن امور به دست مردم عجله داشتند. امام به مهندست بازرگان گفتند اولین ماموریت شما این است که دوره دولت موقت را کوتاه کنی و مجلس تشکیل دهی و قانون اساسی به تصویب برسد. امام نیز در تدوین قانون اساسی نقش مردم را تقویت کردند.»
رئیس مجلس خبرگان رهبری با اشاره به اینکه از نظر قانون اساسی همه چیز کشور ما به رای مردم است از رهبری تا رئیس جمهور، تا مجلس و شوراها و ... خاطر نشان کرد: «جمهوری اسلامی تنها یک لفظ نیست، واقعیتی است که از ائمه و پیامبر اسلام به ما رسیده است و ما به آن اعتقاد داریم. اگر اسلام نباشد جمهوریت دچار مشکل میشود و اگر جمهوری نباشد اصلا حکومت قابل تحقق نیست، آنجا که رای مردم نباشد آن حکومت اسلامی نیست وبه همین دلیل حضرت علی (ع) 19 سال خانه نشین بود و مردم آمدند و به فرمایش حضرت علی(ع) مانند یال اسب گرد منزل ایشان جمع شدند و حضرت حکومت را پذیرفتند.»
آیت الله هاشمی رفسنجانی تاکید کرد: «ما باید روز به روز این وضعیت را تقویت کنیم، اگر در این انتخابات مشکلاتی پیش نمیآمد ما بزرگترین گام را در راستای ارتقای جایگاه جمهوری اسلامی برداشته بودیم.» رییس مجلس خبرگان رهبری افزود: «ای کاش شرایطی که در آستانه انتخابات وجود داشت ادامه پیدا می کرد و ما در دنیا سربلند میشدیم که متاسفانه اینگونه نشد که اگر آزادی ونشاط ادامه داشت هرکسی پیروز انتخابات میشد برای ما مایه افتخار بود.»
آیت الله هاشمی رفسنجانی در خطبههای دوم نمازجمعه تهران با بیان اینکه "ما سعی داشتیم حکومت پیامبر(ص) را مبنای انقلاب اسلامی قرار دهیم" یادآور شد: «روزی که امام(ره) مهندس بازرگان را به عنوان رییس دولت موقت اعلام کردند، بختیار هنوز در این کشور بود، اما امام(ره) عجله داشت کار را به مردم بدهیم و در حکمش میگوید که اولویت تشکیل مجلس و نوشتن قانون اساسی است. وقتی ما قانون اساسی را تهیه کردیم پیش از اینکه مجلس خبرگان درباره آن نظر بدهد، امام(ره) روی آن نظر دادند و اصول مربوط به مردم را تربیت کردند.»
وی افزود: «زمانی که قانون اساسی تدوین شد کشورهای دیگر تعجب میکردند. مثلا الجزایر میگفت ما 20 سال بعد از انقلابمان قانون را نوشتیم و ما پاسخمان این بود که به دلیل اینکه ما با قدرت مردم پیروز شدهایم، نگرانی نداریم. از لحاظ قانون اساسی همه چیز کشور ما به دست مردم است. از رهبری که با رای غیرمستقیم از طریق مجلس خبرگان انتخاب میشود تا انتخاب مستقیم رییسجمهور، مجلس و شوراها همه به عهده مردم است و افرادی که از اینها سمت میگیرند به اتکای رای مردم هستند. این یک حکومت دینی است و جمهوری اسلامی هم لفظی تشریفاتی نیست.»
در این میان نمازگزاران شعار الله اکبر سر دادند که هاشمیرفسنجانی گفت: «قرار شد شعار ندهید تا من زودتر خطبهها را تمام کنم.» وی ادامه داد: «جمهوری اسلامی واقعیتی است که از قرآن، ائمه و پیامبر به ما رسیده و ما اعتقاد داریم جمهوریت و اسلامیت هر دو باید با هم باشند. اگر هر کدام آسیب ببیند ما دیگر آن انقلاب را نداریم. اگر اسلامیت نباشد نظام به بیراهه میرود و اگر جمهوریت نباشد این نظام قابل تحقق نیست. راه ما همان بوده که حضرت علی(ع) حکومت را نپذیرفت تا زمانی که عده کثیری خواستار حکومت ایشان بودند. ما باید این روند را تقویت کنیم.»
رییس مجلس خبرگان با اشاره به انتخابات اخیر ریاست جمهوری تصریح کرد: «این انتخابات اگر مشکلاتی در آن پیش نمیآمد ما در 30 سالگی انقلاب بهترین گام را در جهت تحقق جمهوری اسلامی برمیداشتیم. من نمیگویم که این اتفاق نیفتاده است، اما ما از اواخر دوران تبلیغات دچار تردید شدیم. افرادی تردید کردند، تبلیغات نادرست و عمل نادرست صداوسیما باعث شد، بذل تردید در دل مردم به وجود بیاید که مثل خوره به جان ما افتاده است. ما تردید را بدترین مصیبت میدانیم.»
در خلال صحبتهای هاشمی رفسنجانی نمازگزاران شعارهایی سر میدادند که وی نیز با بیان اینکه " تایید شما با این شعارها کافی است، بگذارید من بهتر از شما بگویم" ادامه داد: «البته دو گروه هستند؛ عدهای تردیدی ندارند، قاطع ایستادهاند و کار خودشان را میکنند، اما عدهای هستند که کم نیستند و بخش زیادی از مردم فهیم و عالم کشورمان هستند که میگویند ما تردید داریم. ما باید برای رفع تردید آنها کار کنیم. شرایط و دوران تلخی است.
هیچکس از همه جریانات دلش نمیخواست که اینطور شود. همه ضرر کردیم. چرا باید اینطور شود؟ ما امروز بیش از همیشه نیاز به وحدت داریم. کشور ما باید در برابر خطرهایی که ما را تهدید میکنند و امروز باجخواهیشان بیشتر شده متحد شود. آنها دارند جلو میآیند که این زحمت طولانی ما را در به دست آوردن تکنولوژی برتر و به خصوص هستهیی از دست ما بگیرند. البته خداوند به آنها مهلت نمیدهد اما آنها به هوس افتادهاند.»
امام جمعه موقت تهران خطاب به نمازگزاران، گفت: «برادران و خواهران من و همه جریانها! شما من را میشناسید و میدانید که هیچوقت از این تریبون نخواستم جناحی استفاده کنم و همیشه فراجناحی حرف میزنم، اکنون هم همینطور میگویم و من نظر به هیچ طرفی ندارم، اما نظرم این است که همه ما باید فکر کنیم و راهی پیدا کنیم که متحد کشورمان را به پیش ببریم و از آثار بد و خطرناک کینههایی که بروز پیدا میکند، نجات پیدا کنیم و هم دشمنانمان را مایوس کنیم که چشم طمع به ما نبندند.»
وی در بیان پیشنهادات خود اظهار کرد: «من این پیشنهادات را با جمعی از خبرگان و اعضای مجمع تشخیص مصلحت که به فکرشان اعتماد دارم، مطرح کردم و به اینجا رسیدم. من اینها را به عنوان راهحل عرض میکنم. شاید دیگران هم بپذیرند و عمل کنند. مساله مهم ما این است؛ اعتمادی که مردم را با آن وسعت وارد میدان کرد، امروز قدری مخدوش شده است. ما این اعتماد را برگردانیم و این باید هدف مقدس ما باشد؛ اما این اعتماد چگونه باید برگردد؟»
وی افزود: «همه ما نظام، حکومت، دولت، مجلس، نیروهای امنیتی، نظامی و انتظامی و مردم یعنی به اصطلاح معترضان همه باید در چارچوب قانون حرکت کنیم. اگر از قانون تجاوز کنیم دیگر هیچ مرزی نداریم. باید با قانون مسائلمان را حل کنیم و همه به این قانع باشیم. اگر کسانی با بعضی از قوانین دلخوشی ندارند باید سعی کنند این قوانین اصلاح شود و هر وقت لازم است این اشکالات روزی حل شود؛ اما چارچوبمان را قانون قرار دهیم.»
هاشمی رفسنجانی با بیان اینکه "این اتفاقات در یک روز و یک شب انجام نمیشود و جریانی طولانی است" گفت: «ما باید به گونهای عمل کنیم و فضایی به وجود آوریم که همه اطراف بتوانند آنجا حرفشان را بزنند. هر طرف منطقی، بدون دعوا و بدون مشاجره حرف بزنند. البته کار عمده در این زمینه مربوط به صدا و سیماست که باید انجام دهد. زیرا مستمعین زیادتری دارد و سایر رسانهها هم باید این کار را بکنند. بحثها منطقی باشد، برادرانه و خواهرانه بنشینند و حرفشان را بزنند و دلایلشان را هم بگویند. بالاخره مردم در این بین خودشان میفهمند. طوری باشد که ما این اعتماد را برگردانیم.»
وی با اشاره به فرصت پنج روزه مقام معظم رهبری به شورای نگهبان برای رسیدگی به اعتراضات کاندیداهای معترض انتخابات ریاست جمهوری، تاکید کرد: «متاسفانه از این فرصت که رهبری به شورای نگهبان دادند و گفتند بروید عقلا و موجهین را بیاورید تا بررسی کنند و اعتماد مردم را جلب کنیم، استفاده خوبی نشد و من نمیخواهم بگویم تقصیر چه کسی بود که نشد، اما نشد. به هر حال آن گذشت و ما از این مرحله گذشتهایم و مرحله دیگری است. من فکر میکنم برای آینده، برای اتحاد و برای جلوگیری از خطر نظام و حفظ ارزشهایی که انقلاب خلق کرده و برای بنای باشکوهی که امام(ره) آن را با خون شهدا و مجاهدات مردم و رزمندگان و برای اینکه این نظام برای نسلهای بعد بماند، میتوانیم در این مقطع حرکاتی انجام دهیم.»
وی با بیان اینکه "اگر این دو کار را بپذیریم که قانونی باشد و راه برای مناظره و مذاکره مباحثه و استدلال باز باشد، شاید در مدت کوتاهی به قناعت برسیم" خاطرنشان کرد: «در این فاصله باید کارهای دیگری هم بکنیم؛ لازم نیست در این شرایط ما افرادی را به این نامی که الان است در زندان داشته باشیم. اجازه بدهیم اینها بیایند و به خانوادههایشان برسند. نگذاریم به خاطر زندانی بودن یک عده دشمنان ما، ما را سرزنش و شماتت کنند. برای ما بخندند و برای ما نقشه بکشند. ما باید اینقدر رشادت، حلم و صبر داشته باشیم که همدیگر را تحمل کنیم.»
رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام ادامه داد: «مساله بعد این است که با آسیبدیدگان حوادثی که اتفاق افتاده همدردی و دلجویی شود، آنهایی که عزادارند هم به آنها تسلیت بدهیم و هم دل آنها را دوباره به نظام نزدیک کنیم، این کار شدنی است. کسانی که وفادار به انقلاب باشند و ببینند نظام به سراغشان میرود، آنها زود با دل و جانشان با ما همراهی میکنند. باید این کار را انجام دهیم و از آنها دلجویی کنیم. باید سعه صدر داشته باشیم.»
وی خاطرنشان کرد: «اینجا لازم نیست ما عجله داشته باشیم و لازم نیست ما خود را گرفتار کنیم. بگذارید رسانههایمان اگر با معیارهای قانونی اجازه گرفتند، محدودشان نکنیم البته در حد قانون. ملاک باید قانون باشد، نه رسانهها انتظار داشته باشند بیش از اجازه قانونی عمل کنند و نه نظام از آنها توقع داشته باشد که حق قانونیشان را ندیده بگیرند. همه با هم بگذاریم فضایی آرام و آزاد انتقادی یا تاییدی هر دو به وجود بیاید.»
هاشمی رفسنجانی، گفت: «من فکر میکنم اگر مسوولان، نیروهای انتظامی، نظامی و امنیتی رعایت کنند همه ما عضو یک خانواده هستیم. همه آسیب دیده در راه انقلاب هستیم. همه جزء کسانی هستیم که در جهاد طولانی دفاع مقدس سرمایهگذاری کردیم. همه در گلزارهای شهدا شهید داریم و همه در خانههایمان جانباز داریم. چرا باید دیگران از راههای دور برای ما نسخه بپیچند؟ ما خودمان هستیم. ما اینقدر عاقل نیستیم؟ ما این مبانی را نداریم؟ ما تجربه 30 سال اداره کشور را نداریم؟ ما علما را نداریم؟ مراجع ما که همیشه پشتیبان و حقیقتا بدون توقع در حوزههای علمیه در خدمت بودند، چرا باید بعضی از آنها برنجند؟ باید آنها را کنار خودمان حفظ کنیم. باید به آنها متکی باشیم.»
امام جمعه موقت تهران تاکید کرد: «اگر انشاءالله بتوانیم این یکپارچگی را فراهم کنیم امیدوارم این خطبه نمازجمعه شروع تحولی در آینده باشد و بتوانیم از این مشکلی که میشود متاسفانه اسم بحران روی آن گذاشت، به خوبی عبور کنیم و دوباره شاهد همدلی، همرزمی و همراهی و رقابت سالم، و هرکس را مردم خواستند، باشیم.»
رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام خطاب به نمازگزاران و در پاسخ به شعارهای آنها، گفت: «خداوند به شما توفیق دهد، شما را محفوظ کند تا همیشه با همین روحیه در صحنه باشید.» در پایان نماز جمعه شعار های چند میلیون نمازگزار حاضر در نماز جمعه تهران با عنوان هاشمی حمایتت می کنیم سرداده شد وتعدادی از نیروهای افراطی حاضر در صحنه هم شعارهای دیگری را سردادند. این در حالی بود که حتی با وجود اقامه نماز نیز تعدادی از هواداران افراطی دولت اقدام به همهمه وسردادن شعار کردند.
در آخرین ساعات چهارشنبه، مهندس موسوی در پاسخ به دعوت مردم اعلام کرد: روز جمعه مورخ 26/4/88 در میان صفهای شما حاضر خواهم شد. تمسک به حبلُ المَتین ایمان و قرار گرفتن در حِصن امن الهی که این دعوت شما متضمن آن است بهترین طریق وصول به آزادی های به ناحق مسلوب شده از ماست. در حالی که نماز جمعه تهران روز 26 تیر ماه به امامت هاشمی رفسنجانی، رویدادی متفاوت و فراموش نشدنی را تجربه خواهد کرد، گروههای افراطی حامی دولت برای چگونگی حضور در این مراسم دچار تناقض شدهاند.
بخشی از این گروهها با پیشبینی اینکه میرحسین موسوی به همراه موج سبز در این مراسم حضور خواهد یافت، شرکت کردن هواداران دکتر احمدینژاد را موجب افزوده شدن رونق این برنامه ارزیابی کرده و به هواداران خود تأکید کردهاند، با عدم شرکت در نمازجمعه این هفته آن را خلوتتر کنند.
در مقابل، طیف دیگری از حامیان افراطی دولت نیز وجود دارند که معتقدند حضور آنها در نمازجمعه و استفاده از رفتارهایی نظیر سردادن شعار علیه امام جمعه و راهاندازی تجمع علیه موسوی و مقابله با تجمع هواداران وی، موجب مهار و کنترل این حادثه میشود و از این رو به هواداران خود تأکید کردهاند که در این نمازجمعه شرکت کنند.
در این حال، رسانههای جریان افراطی نیز رفتارهای متناقضی پیشه کردهاند، از یکسو سایتهایی نظیر رجانیوز و ثانیهنیوز با انتشار اخبار و تحلیلهایی سعی دارند ضمن تکرار اتهامات و انتقادها به هاشمی، به معترضان به نتایج انتخابات القا کنند هاشمی رفسنجانی در خطبههای خود در حمایت از جریانات معترض سخن نخواهد گفت.
و در مقابل، رسانههایی نظیر کیهان و فارس برخلاف فضاسازیهای چند ماه اخیر خود به سکوت و بایکوت این مراسم پرداختهاند، از سوی دیگر احزاب و تشکلهایی نظیر جمعیت ایثارگران از طریق اعضای خود حضور هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه را ناسنجیده توصیف کرده و پیشبینی کردند هواداران دولت در این خطبهها نسبت به وی واکنش منفی بروز دهند.
در مقابل، برخی رسانههای هوادار دولت نیز برای مصادره نتیجه این نمازجمعه، اقدام به انتشار تحلیلهای دو سویه کرده و ضمن دعوت هواداران خود به شرکت در نمازجمعه و پیشبینی عدم انفجار جمعیتی، قصد دارند در صورت حضور پرشور مردم در نمازجمعه این هفته، آن را طبیعی و فاقد معنای سیاسی نشان داده و در صورت حضور تعداد نه چندان زیاد مردم، آن را نشاندهنده فروکش کردن موج سبز و عدم اقبال عمومی به هاشمی و موسوی ارزیابی کنند.
اما در آخرین ساعات چهارشنبه، مهندس موسوی در پاسخ به دعوت مردم اعلام کرد: روز جمعه مورخ 26/4/88 در میان صفهای شما حاضر خواهم شد. به گزارش قلم نیوز، مهندس میرحسین موسوی به دعوت مردم درخصوص شرکت وی در نماز جمعه این هفته تهران، این گونه پاسخ داده است: به نام خدا و با تقدیم سلام متقابل. از آنجاکه اکیداً پاسخ به دعوت همدلان و همراهان در راه صیانت از حقوق مشروع زندگی آزاد و شرافتمندانه را بر خود واجب می دانم، روز جمعه مورخ 26/04/88 در میان صف های شما حاضر خواهم شد.
تمسک به حبلُ المَتین ایمان و قرار گرفتن در حِصن امن الهی که این دعوت شما متضمن آن است بهترین طریق وصول به آزادی های به ناحق مسلوب شده از ماست. با تقدیم احترامبرادر شما میرحسین موسوی. 24/ 04/ 88.
خبرگزاری فارس روز گذشته در آستانه برگزاری نمازجمعه تهران به امامت آیتا... هاشمی رفسنجانی، در مطلبی با عنوان «بازخوانی بیانات امام خمینی: آقایان باید در نمازجمعهها دولت را پشتیبانی کنند»، بیانات رهبر کبیر انقلاب در لزوم حمایت از دولت مهندس موسوی در دوران جنگ را منتشر نمود.
به رغم سکوت در برابر خطبههای برخی امامان جمعه و وارد شدن آنها به مسائل جناحی، حمله به برخی افراد و کشاندن مسایل پیشپا افتاده به این تریبون مقدس، حامیان دولت خواستار عدم موضعگیری درباره افراد از تریبون نماز جمعه شده اند. بررسی تاریخ این بیانات، نشان میدهد امام راحل(ره) این سخنان را در تاریخ 4 خرداد 1362 در دیدار آیتا... خامنهای، امام جمعه تهران و اعضای شورای مرکزی ائمه جمعه تهران و در دوران نخستوزیری مهندس موسوی ایراد کردهاند.
در این بخش از سخنان ایشان آمده است: «... از مشكلات نميهراسند و مقاومت ميكنند. كساني كه ميجنگند و مبارزه ميكنند در مقابل كمبودها صبر ميكنند، ولي آن عدهاي كه در كنار نشستند، آن عدهاي كه عياشي ميكردند و جلوي عياشيهايشان گرفته شده ناراحتاند، آنها هستند كه دولت را تضعيف ميكنند و دايم ميگويند كمبود هست، اينها هستند كه مشغول تضعيف دولت هستند. آقايان بايد در نماز جمعهها دولت را پشتيباني كنند. »
در بخش دیگری از این بیانات، امام راحل(ره) منصب امامت جمعه را منصب تماس روحانیت با ملت، مجلس و دولت دانستهاند که باید با دست توانای ائمه جمعه انجام گیرد: «يكي از مهمترين چيزهايي كه در اين انقلاب حاصل شد قضيه نمازجمعه است، كه در زمان سابق در بين ما متروك، و در بين اهل سنت به طور دلخواه نبود و غالباً تحت نفوذ قدرتها انجام ميگرفت، كه بحمدالله در اين نهضت نماز جمعه با محتواي حقيقي آن تحقق يافت.
و آقايان بايد با سفارش به مردم و نسلهاي آينده به اين مسئله اهميت بدهند كه نماز جمعه در راس همه امور است، و مردم را مجتمع كنند كه در اين امر خللي وارد نشود. منصب امامت جمعه ، يعني منصب تماس روحانيت با ملت، و روحانيت با مجلس و دولت، و اين از اموري است كه با دست تواناي ائمه جمعه انجام ميگيرد، كه اميد است هر روز بيشتر و بهتر انجام شود، و جمعيتها بيشتر بيايند، و اين سنت حسنهاي باشد كه براي مردم و آيندگان محفوظ بماند. »
اما نکته جالب اینجاست که به رغم سکوت این خبرگزاری حامی دولت در برابر خطبههای ویژه برخی امامان جمعه و وارد شدن آنها به مسائل جناحی، حمله به برخی افراد و کشاندن مسایل پیشپا افتاده به این تریبون مقدس، درست در این مقطع،از بیان امام خواستار عدم موضعگیری درباره افراد از تریبون نماز جمعه و حفظ قداست خطبههای نمازجمعه شده است.
این در حالی است كه بسیاری از امامان جمعه مورد حمایت این طیف، در خطبههای خود رسماً از محمود احمدینژاد حمایت کرده و با سخنانی خلاف شأن نمازجمعه، بارها به مخالفان وی حمله کردند که با واکنش مفسر و مرجع عالیقدر آیتا.. جوادی آملی مواجه شد كه خواستار پاک نگاه داشتن تریبون نمازجمعه شدند.
اگر در خیابانهای قدیمی تهران باشی، میتوانی از میدان فردوسی پیاده به سمت کریمخان گز کنی تا زیر پل و سر خیابان سنایی. میتوانی کتابی که دوست داری را از کتاب فروشیهای زیر پل بخری حتا اگر دلت هوای چای دم کرده در سفرهخانهی سنتی حوالی ایرانشهر کرده بزنی تا روشن شی و بعد قدمزنان راهی خیابان سنایی شوی. کافی است یک دقیقه پیاده راه بروی تا از دور، سر کوچهی اعرابی نردههای زرد و مشکی چشمات را بگیرد. میتوانی زیر لب خاطرات سالها را مزمزه کنی و وارد صفحه پرکنی پنجاه و شش ساله شوی که خستگیاش را بعد از دو سال در کرده و حالا منتظر اهل هنری است که دلشان برای «مرکز موسیقی بتهوون» تنگ شده است.
پاتوق فرهنگی خیابان کریمخان، حالا یک فروشگاه موسیقی بتهوون هم دارد. فروشگاهی دو طبقه که وقتی واردش میشوی، رنگ همیشگی بتهوون، مشکی و زرد چشمات را میگیرد. قفسههایی که در طبقهی اول پر از سیدیهای موسیقی و دیویدی های فیلم است و مثل همیشهی تاریخ پنجاه و شش سالهی بتهوون، کمتر میشود آلبومی بخواهی که آنجا نباشد. در بتهوون تازه، میتوانی آلبومهای موسیقی و فیلمها را ببینی و بعد از پلههای آن بالا بروی تا کتابهای حوزهی موسیقی و نشریات هنری محاصرهات کنند.
فروشگاه تازهی بتهوون، روز پنجشنبه ۲۵ تیرماه ساعت ۱۶ بازگشایی میشود. این فروشگاه خاطرهانگیز مهر سال ۸۶ از میدان محسنی به خانه رفت تا بعد از پنجاه و چند سال استراحت کند و حالا برگشته، با ظاهری جدید، با فضایی تازه، با امکانات بیشتر. برای سر زدن به بتهوون و خرید آثار تازهی موسیقی دیگر لازم نیست ماشینتان را چندین خیابان دورتر پارک کنید و در گرمای تابستان و سرمای زمستان پیاده راه بروید. به قول «فردین خلعتبری» آهنگساز نام آشنا، این برای اولین بار در تاریخ فروشگاه بتهوون است که جای پارک ماشین بغل مغازه پیدا میشود.
خیلیها یادشان رفته که بتهوون اولین بار سال ۱۳۳۲ در خیابان منوچهری افتتاح شد. زمانی که موسیقی را با صفحه گوش میدادند و بتهوون مثل حالا فروشگاهی دو طبقه نبود. زندهیاد کریم چمنآرا در کیوسکی کوچک کتابها و صفحات موسیقی میفروخت و مشتریاناش اهل ادبیات و هنر ِ آن زمان بودند. بعد از آن فروشگاه بتهوون دو مغازه در خیابان ولیعصر، بالاتر از چهارراه ولیعصر داشت. فروشگاهی تاریخی که دانشجویان هنر و اهل موسیقی سالها به آنجا میرفتند و از آن خاطره دارند.
سال ۱۳۲۰ وقتی کريم چمن آرا با خانواده و خانه اش در آذربايجان خداحافظی کرد هرگز فکر نمی کرد روزی فرا برسد که غذای روح تشنگان موسيقی را فراهم کند. او به کتاب وکتابخوانی علاقه داشت و برای خودش در خيابان نادری همان جايی که پاتوق نويسنده ها بود دکه ای دست و پا کرده بود که در آن کتاب می فروخت. صادق هدايت از مشتريان پرو پا قرصش بود که ساعت های زيادی را با او مشغول صحبت در همان دکه کنار خيابان می گذراند.
بارها دکه و کتابها طعمه حريق و هجوم مخالفان جريانات روشنفکری روز شده بود و سرانجام بعد از کودتای ۲۸ مرداد دکه محو و کريم راهی زندان شد. بعد از آن فکر کرد بهتر است يک شغل کم دردسر انتخاب کند. مغازه کوچکی در خيابان منوچهری گرفت و صفحه های موسيقی را جايگزين کتاب کرد. احد، عباس و محسن برادرانش همانجا مشغول شدند. فکر نمی کرد که باز هم روزی برسد که برای انتخاب اين شغل تاوان سنگينی بپردازد.
بتهوون در مدت کوتاهی جايگاهش را پيدا کرد. موسيقی های کلاسيک غربی و بعد ها موسيقی های ايرانی از خوانندگان درجه يک قفسه های فروشگاه را پرکرد. سال های بعد موسيقی های پاپ و سبک های ديگر هم به آن اضافه شد. صفحه هايی که او از سراسر دنيا در اين فروشگاه کوچک جمع کرده بود هيچ جای ديگر ايران پيدا نمی شد. بهروز غريب پور،مدیر خانه هنرمندان ایران، می گويد:"قبل از اينکه دانشگاه قبول شوم و به تهران بيايم دو آرزو داشتم يکی اينکه روی صحنه سالن تئاتر پانزده شهريور (سنگلچ) دست بکشم و دوم اينکه اين فروشگاه بتهوون را که می گويند همه صفحه های ايران و جهان را دارد ببينم. اولين باری که تنها به تهران آمدم هر دو آرزو را برآورده کردم و با صفحه ای که از بتهوون خريده بودم راهی شهر خودم شدم.
شاهين فرهت، استاد موسیقی کلاسیک، هم با خاطره خوشی از بتهوون ياد می کند: نقش فرهنگی و تاثيری که مرکز موسيقی بتهوون بر موسيقی داشته به مراتب بيشتر از نقش تجاری آن است. نسل های بسياری به آنجا پناه بردند و با مسائل هنری رابطه عميق پيدا کردند. بتهوون مثل يک آکادمی است. در سال های جوانی صفحه هايی را که هرگز فکر نمی کردم در ايران يافت شود آنجا پيدا می کردم.
کم کم فروشگاه از منوچهری به نادری و بعد از آن وليعصر کوچ کرد. خيابان وليعصر سرراه رفت و آمد دانشجويان و دانش آموزان هنرستان موسيقی قرار داشت. آنها هر روز سری به فروشگاه می زدند. حسين عليزاده، استاد موسیقی سنتی، می گويد: صفحه ها گران بود و ما هنوز در هنرستان موسيقی درس می خوانديم، پول زيادی نداشتيم. پشت شيشه ساعت ها صفحه ها را نگاه می کردم. بعد هم داخل مغازه می شدم و گوشه ای می ايستادم تا موسيقی ای که پخش می شود، گوش بدهم. آمدن به بتهوون مثل رفتن سر يکی از کلاس های درسمان شده بود و هر روز به آنجا سری می زديم." او ادامه می دهد: فکر تاسيس اين مرکز در روند شکل گيری موسيقی بسيار موثر بوده است. جادارد آن رادر تاريخ موسيقی ايران ثبت کنيم. اين مرکز باعث ارتقاء ذهنی موسيقی شد. خوشحالم که بعد پنجاه و پنج سال می شود از مرکزی صحبت کرد که عينيت دارد. بتهوون يک خاطره فراموش شده نيست.
برادران يک کارخانه توليد صفحه موسيقی زدند تا کارها را با قيمت کمتری توليد کنند. شرکت توليدی آهنگ روز هم تاسيس شد تا جای خالی موسيقی های عميقی را که در لابه لای آلبوم های لاله زاری پيدا نمی شد، پر کند. در اولين قدم آثاری از مهدی خالدی(ويولن)، احمدعبادی(سه تار)، لطف الله مجد(تار)، فرامرزپايور(سنتور) و حسين تهرانی(تنبک) منتشر شد. بسياری معتقد بودند اين کار ديوانگی است و جز شکست پيامد ديگری ندارد. اما استقبال علاقمندان ثابت کرد که کريم چمن آرا راه درستی را پيش گرفته است.
سالهای انقلاب بارها اين فروشگاه تعطيل و حتی طعمه حريق شد. صاحبانش تهديد شدند تا شايد کار را رها کنند اما آنها باز هم به کارشان ادامه دادند. تا اينکه سال ۱۳۵۹ در اولين روزهای جنگ ايران و عراق راديو اعلام کرد در بمباران بندر بوشهر دو انبار گمرک آتش گرفته است. چمن آراها منتظر رسيدن صفحههای موسيقیای که برای ضبط به آلمان فرستاده شده بود اما هيچکدام فکر نمیکردند صفحهها در آن انبار سوخته باشد. بعد از آن هم سالها آلات، صفحه و کاستهای موسيقی از عوامل فساد به حساب آمدند.
حتا در نمايشگاهی چند ساز و آلبوم موسيقی را به عنوان عوامل فساد در کنار بنگ و وافور و منقل و فيلم های پورنوگرافی به نمايش گذاشتند. بتهوون در دهه شصت روزهای سختی را پشت سر گذراند. سال های دهه شصت بخشی از فروشگاه را انبوه راديو، گرام و ضبط های دست دوم گرفته بود. بخش ديگر حوله فروشی و بخش کوچکی را کاست های موسيقی پر می کرد. قفسه ها خالی شده بودند و شايد به زحمت می شد بيست عنوان آلبوم موسيقی در آن پيدا کرد.
بتهون يک اتفاق خوشايند بود که با تداوم حضور توانست برای بسياری از هنرمندان راهگشا باشد. نه تنها هنرمندان موسيقی بلکه اهالی تئاتر و سينما هم در آن رفت و آمد ميکردند و بهترين جايی را که می توانستند برای کارهای خود موسيقی انتخاب کنند بتهوون می دانستند و میدانند.
اينجا يک دايره المعارف زنده موسيقی است. حالا نسل دوم چمنآراها دارد کار را انجام میدهد بابک و آرش چمن آرا و آرش وطنخواه که مدير داخلی اين فروشگاه است. هنرمندان پير و جوان را همراهی میکنند. حالا جای مسنترها را هنرمندان جوانی گرفتهاند که شايد در آينده هر کدام يک هنرمند تمام عيار بشوند. دانشجويانی که به سراغ موسيقی يا کتاب خاصی به اين فروشگاه میآيند و دست خالی برنمیگردند.
امروز شايد ديگر از آن تهديدها و آتش سوزی ها خبری نباشد اما هنوز مشکلات ديگری وجود دارد که گردانندگان بتهوون را وادار می کند تا به رها کردن اين کار فکر کنند. اما علاقه به آنچه با زحمت پدرانشان بنا شده و احترام به خاطرات نسل های مختلفی که در آن رفت و آمد می کردند، آنها را باز میدارد.سال 82 نیز به مناسبت پنجاه سالگی بتهوون، مراسمی در خانهی هنرمندان ایران برگزار شد که در آن بهروز غریبپور به پاس پنجاه سال فعالیت کریم چمنآرا، نام یکی از تالارهای خانهی هنرمندان را تالار بتهوون گذاشت.
از سال ۸۳ بتهوون به فروشگاهی کوچکتر در میدان محسنی منتقل شد و حالا در خیابان سنایی منتظر است تا همهی آنهایی که پنجاه و شش سال با آن خاطره دارند، بار دیگر ساعت ۱۶ روز پنجشنبه دور هم جمع شوند، دیدار تازه کنند و یاد آنهایی را که رفتهاند را گرامی دارند. وعدهی دیدار پنجشنبه و جمعه، ۲۵ و ۲۶ تیر، ساعت ۱۶ تا ۲۲. خیابان کریمخان زند، خیابان سنایی، نبش کوچه اعرابی، پلاک ۲۳، مرکز موسیقی بتهوون.
بسمه تعالی
«وَزُلْزِلُوا حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللهِ أَلاَ إِنَّ نَصْرَ اللهِ قَرِيبٌ»
ملت عزيز و شريف ايران اسلامی
در روزهای گذشته همگان شاهد حمله به دانشگاهها و خوابگاه دانشجويان و ضرب و جرح، قتل و به زندان افکندن عده زيادي از فرزندان اين مرز و بوم بوده ايم تا جائيکه در آمار رسمي خبر از کشته شدن حدود بيست نفر و زنداني شدن بيش از هزار نفر داده شده است و همچنين شاهد پخش اعترافات برخي از زندانيان در رسانه هاي انحصاري بوده ايم که بر همه واضح است.
اين اعترافات حداقل به علت زنداني بودن متهمين و شرايط خاص آنها از نظر شرعي، قانوني و عقلائي هيچ گونه ارزشي نداشته و ندارد؛ لکن نبايد اينگونه ظلمها، آزار و اذيت ها، ترفندها، مکرها؛ دروغها و ... موجب يأس و نا اميدي در راه احقاق حق شرعي و قانوني و حاکميت مردم بر سرنوشتشان گردد؛ چون علاوه از آنکه نا اميدي از رحمت خداوند خود از معاصي و گناهان کبيره است؛ خلاف وعده نصر و پيروزي قرآن به مسلمانان نيز مي باشد که «أَلاَ إِنَّ نَصْرَ اللهِ قَرِيبٌ.»
و چگونه چنين نباشد حال آنکه علي رغم تمام سانسورهاي خبري، از محدوديت سايت هاي خبري گرفته تا تعطيلي روزنامه ها و دستگيري فعالين رسانه اي و سياسي و حتي قطع پيام هاي کوتاه، آگاهي عمومي و جهاني از وقايع اخير روز به روز در حال افزايش است، که خود نتيجه حرکت آگاهانه و همراه با متانت ملت بزرگ ايران است.
اميد آنکه راه دفاع از حقوق مردم و حفظ عقايد ديني آنها مخصوصاً جوانان و حفظ جمهوري اسلامي همراه با درايت، متانت، آگاهي بخشي و آرامش و امنيت و استفاده از قانون اساسي به معناي واقعيش و بهانه ندادن به دست ستمکاران، ادامه يابد که استقامت شرط موفقيت است و چگونه چنين نباشد حال آنکه کانديداهاي معترض به مسئولين انتخابات و روند و نتيجه آن و نظر شوراي نگهبان همانگونه که در نامه حضرت حجت الاسلام و المسلمين جناب آقاي کروبی (دامت افاضاته و برکاته) و يا در بيانيه دوست مکرم، مؤمن و يار باوفاي امام امت (سلام الله عليه) جناب آقاي مهندس موسوی (دام عزه و توفيقه) آمده است.
از نظر سياسي و قانوني مشروعيت دولت را مورد سوال قرار داده و آنرا نفي مي نمايند که نشانگر عدم اقناع آنان و توده زيادي از مردم از شبهات پيش آمده در انتخابات است که خود بواسطه کاهش پشتوانه و حمايت هاي مردمي، مي تواند موجب ناکارآمدي دولت گردد و ممکن است ادامه اش موجب مشکلات حقوقي و مدني شود.
در پايان به تمام نيروهايي که بايد حافظ نظم و جان و مال و ناموس مردم باشند تذکر مي دهم که هيچ فرمان و دستوري نمي تواند مجوّز و عذري براي تجاوز به حقوق مردم ـ که حرام و معصيت و ذنب لايغفر است ـ گردد که لاطاعة لمخلوق في معصية الخالق چه رسد به آنکه موجب ضرب و جرح و يا قتل گردد که مستوجب خذلان دنيوی و عذاب اخروی است. [لینک اصلی]
حمیدرضا هستم و در برابر دهه شصتیهایی که خود را در خرداد ۸۸ ثابت کردند سر تعظیم فرود میآورم و با خونشان وضو میگیرم و برخاکشان بوسه میزنم. سلام خدا بر آنان باد. روحهای کشتهشدگان روزهای اخیر در تهران حضور دارند، این را از حس مرموزی که در خیابانهای شهر وجود دارد به راحتی میشود فهمید. خون بر شمشیر پیروز است. روزهای آتش، خون، خاک. ما امروز خود تاریخ هستیم.
کتک هم خوب خوردیم برادر خاطرت هست؟ یا قاضی الحاجات. این روزها و شبان چقدر این چند سطر نوشته آقا ابراهیم افشار که سالها پیش در هفته نامه جاودانه تماشاگران نوشت و خواندم ورد زبانم است: قهرمان من آن گنده لات لمپن بچه تبریز است که در سال 57 صحرا به صحرا یک کامیون اسلحه برای انقلابیون آورد. قهرمان من همان چریک جبههها بود که وقتی رفیقش شیمیایی شد سوار آمبولانس نشد که فرار کند. ماسکش را به صورت رفیقش زد و خود بدون ماسک، محبوبش را روی کولش گرفت و صحرا به صحرا دوتایی کنار هم مردند.
ندا خواهرم من دهه پنجاهی به تو دهه شصتی غبطه میخورم. برادران و خواهران ناشناختهام روحتان شاد و راهتان پر رهرو باد. ما تا آخر ایستادهایم. به روی دیوار با اسپری سبز نوشتهاند: میرحسین حمایتت میکنیم و شما با خون سرخ خود این را ثابت کردید. بهشت آزاد ارزانی شما باد. یاران دهه شصت ما را به خود میخواند. مرگ بر صدام یزید کافر. ندای الله اکبر کاخ یزیدیان را میلرزاند.
تا حالا شده به دلیل حجم زیاد کلمات نتوانید مطلب بنویسید؟ چه سایهگاه ساکنی، دختر خورشید کجاست؟ پرسش ساده مرا دشنه جواب میدهد. آنقدر کلمات پشت سر هم در روحم رژه میروند که از جاری کردنشان در نوشتههایم میگذرم. یاران ناشناختهام چون اختران سوخته چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد كه گفتی دگر زمین برای همیشه شبی بیستاره ماند.
این تجربه من سوز در ضیافت امروز کوچه را به شهر پیوند داد. ندا خواهرم خون تو بر کف خیابان برای یک عمر ویران شدن ما کافی است. کودکان تقویمهای نیامده خواهند گفت: روزی که ندا بر زمین افتاد ملتی بپا خواست. خون گرم تو همچون آن سه قطره خون اهورایی در شانزدهم آذر ۱۳۳۲ گواه تاریخ است. تا سالها بعد نگویند در قوم کلاغ حتا یک بلبل دیوانه نبوده است. اعدام فلهای، برهان لعنتی، پمپاژ خون به مرگ، تحمیل قطعیت، سلولهای شیک، توقیف جمعیت.
و مکرو و مکرالله والله خیرالماکرین، به راستی این آیه قرآن چقدر این شبها آرامش بخش است. کسانی که خلیلالله را به آتش جهالت خویش افکندند، رأس ذبیحالله را برای فاحشه شهر به ارمغان بردند، دندانهای حبیبالله را در دهان فرو ریختند. برای مصلوب كردن روحالله میخ، چکش و چوب فراهم آوردند، محراب مسجد را به خون ولیالله رنگین ساختند، حریم ثارالله را منزل به منزل تا شام شوم کشاندند و شکوه بارگاه آلالله را به سنگ و كلوخ بقیع مبدل ساختند و رفعت مأذنه حرم الله سامرا را تاب نیاوردند، امروز فرزندان ایران زمین را به شهادت میرسانند.
قرار بود بهار از خرداد آغاز شود، ولی بهمن از خرداد آغاز شد. با خون وضو گرفتیم، الله اکبر. صد واقعه چون دوم خرداد بسازیم. بوی خردل و فلفل در هوا موج میزند. ما به خرداد پرحادثه عادت داریم. به ضرب طپانچه به شلیک عمد، مرا حکم صادر شده دفن کرد.
هدف رفتن است نه رسیدن. / چهگوارا
چقدر این شبها و روزها نفس کشیدن سخت است. رفقا ما عزادار خون برادرانمان هستیم. ما بر جنازه آنها میگرییم. امام خمینی یادت هست گفتی امید من به شما دبستانیها است؟ کجایی تا ببینی دبستانیهایت در خون میغلطند. در روحم عاشورایی برپا است. تهران شهری که دوستش دارم در حالت عادی نیست. خونی که بر زمین ریخته شده، صدای گلوله، بوی اشکآور و جیغ دختری که به خاطر باتوم برقی به گوش میرسد. لطفن همه این فعلها را جمع ببندید. من مفرد بستم.

آقای احمدی نژاد دروغ گفتن برای شما از سر کشیدن یک لیوان آب هم آسانتر است
بیست سال است جنگ تمام شده، دلم برای سرزمینم میسوزد که دوباره دارد در آتش میسوزد. پس این مملکت کی باید رنگ آسایش و شادی را ببیند؟ ای کسانی که این روزها خودتان را بسیجی و ارزشی مینامید جواب برادر ابراهیم همت را چه خواهید داد؟ برادر جان ابراهیم همت کجایی ببینی این روزها به چه کسانی میگویند بسیجی و ارزشی؟ آقای احمدی نژاد دروغ گفتن برای شما از سر کشیدن یک لیوان آب هم آسانتر است.
خدا به ما این فرصت را داده که از آرمانهایمان دفاع کنیم و هر کس در این راه کشته شود شهید است انشاالله. کشته شدن در سنگر میرحسین هزار بار شرف دارد به زندگی در دولت احمدینژاد. خمینی شاهد باش ما دردانهات را تنها نگذاشتیم. برادر جان خون تو بر زمین هیچ وقت خشک نخواهد شد. حالا میفهمیم مصدق چی کشید در آن شب سنگین تابستانی.

وقتی میرحسین روز دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ در صندلی عقب یک عدد پیکان سفید رنگ در میدان انقلاب دیدیم شعار الله اکبر مان گوش فلک و دشمن کر کرد. من وقتی میرحسین میبینم یاد امام خمینی میافتم. چقدر این الله اکبر وسط میدان انقلاب که گفتیم وقتی او را دیدم بهم چسبید. فضا خیلی روحانی و انقلابی بود.
راهپیمایی میلیونی سکوت داشت بدون ریختن یک قطره خون در تاریخ ثبت میشد که یهو... . خدایا میان این همه اضلاع آزادی چرا ما باید در ظلع شمالی آن باشیم وقتی یک نفر از بالای پشت بوم به مردم شلیک کرد و کشت؟ خانه سرخ، کوچه سرخ است، خیابان سرخ است، آری از خون پهنه برزن و میدان سرخ است.
ما نه اسلحه داریم، نه اشکآور، نه شوکر و نه باتوم برقی. ما خدایی داریم که در همین نزدیکیها است. دوشنبه غروب لباس شخصیها تک تیر نمیزدند، خشاب خالی میکردند. ما را بکشید ملت ما بیدارتر میشود. روزی که سر امام حسین بریدند تا پانصد سال بعد هیچ اسمی از ایشان نبود، حتا یک سیاهی به نام ایشان بر دیوارها زده نمیشد ولی خداوند بعد از پنج قرن خون خود را چنان در تاریخ جاری کرد که هزار و چهار صد سال بعد به ما رسید. امیدواریم لیاقت دفاع از خون خدا را داشته باشیم.
هموطنان عزیز در یکی از آخرین بیانیههای رییسجمهور منتخب مردم ایران، میرحسین موسوی، اظهار شدهاست که «از رنگ سبز که نماد معنویت و آزادی و عقلانیت دینی و مداراست و شعار الله اکبر که حاکی از ریشههای انقلابی ماست دست برنداریم.» پیرو این درخواست و از آنجایی که کلیهی تلاشهای مهندس موسوی در برگزاری راهپیمایی آرام بینتیجه مانده است، از هموطنان غیرتمند ایرانی خواستاریم در ساعت 9 شب با حضور محکم خود بر پشتبامها و سر دادن فریاد "الله اکبر"، "یا حسین"، "ابطال انتخابات" و... اعتراض خود را نسبت به انتخابات ناسالم ابراز نمایند.
از ملت شریف ایران خواهشمندیم از آنجایی که کلیهی راههای ارتباطی میان مردم مسدود شدهاست این اطلاعیه را به هر صورت ممکن به گوش آشنایان خود در سرتاسر تهران ـ و نیز شهرهای دیگر ـ برسانند. امید است فریاد عدالتخواهی ما به گوش جهانیان برسد. ضمنن از مردم عزیز خواهشمندیم از دادن شعارهای ضد نظام خودداری کنند تا بدخواهان نتوانند بیش از این مهندس موسوی و یارانش را از عوامل براندازی نظام بخوانند و راه بر تلاشهای مهندس موسوی بیش از پیش بسته نشود. این شبها ما به پشتبامها میآییم و تنها خواستهی ما باز پس ستاندن رأی مردمیست که زمانی به گفتهی امام، میزان بود.
یاران میرحسین موسوی فردا دوشنبه از ساعت 16 تا 18 در سراسر كشور راهپیمایی میكنند. در تهران این راهپیمایی از میدان انقلاب تهران به سوی میدان آزادی انجام میشود و میرحسین خود پیشاپیش راهپیمایان خواهد بود.
این خبر را رییس ستاد میرحسین موسوی اعلام كرد. جمعی از مردم در اعتراض به شیوه انتخابات درصددند روز دوشنبه 25/3/88 ساعت 4 بعد از ظهر راهپیمایی آرام در سراسر كشور برگزار نمایند. لازم به یادآوری است مسیر راهپیمایی در تهران از میدان انقلاب تا آزادی به همراه سخنرانی جناب آقای میرحسین موسوی در میدان آزادی است. مهندس میرحسین موسوی اعلام کرده است در صورتیکه برای راهپیمایی مجوز صادر نشود در حرم امام خمینی متحصن خواهد شد.
چقدر سخته دشمن خمینی به نسل خمینی توهین کند. احمدینژاد جاده صافکن مصباح یزدی است تا به آرزوی دیرینه هیات موئتلفه یعنی حکومت اسلامی به جای جمهوری اسلامی جامعه عمل بپوشانند.
ولی خط امام بیدار است. سکوت در برابر دروغهای احمدینژاد خیانت است به اسلام، امام خمینی، شهدا و مردمی که ولی نعمت ما هستند.
وقتی رییس یک دولت به راحتی دورغ میگوید، ارکان و بدنه دولت هم به راحتی دروغ میگویند. میرحسین مورد تایید امام خمینی بوده است.
احمدینژاد به هشت سال تایید امام تهمت زد آنها که بیست سال پیش حاضر نشدند بر جسد امام نماز بگذارند امروز با دروغ دارند با استفاده از نام او ریشه انقلاب و جمهوری که او ایجاد کرد را میزنند.
دروغگو، دروغ نـمیگويد ، مـگر بر اثـر حقارتى كه در وجود اوست. پیامبر گرامی اسلام. دشمن خمینی این روزها از نام خمینی در جهت اهداف ضد خمینی استفاده میکند.
الوطن چاپ عربستان نوشت: احمدی نژاد به امام خمینی حمله کرد نه به میرحسین. مطابق با قانون اساسی و قوانين رسمی كشور هيچ قدرتی حق ندارد بدون تشكيل دادگاه و صدور حكم ديگران را متهم كند. مگر احمدی نژاد نمیداند امام خمینی از هیچ مدیری به اندازهی مهندس میرحسین موسوی تقدیر نکرده است؟ آیا این اظهارات امام ستیزی نیست؟
آقای احمدی نژاد برای یک بار هم که شده مکنونات قلبی خود را کامل آشکار کرد، و نشان داد به نمایندگی از آنانی سخن میگوید که سالها دل پری از امام و سالهای طلایی زعامت آن رهبر بزرگ دارند. حاميان میرحسین با در دست داشتن عكسهای میر ما و نمادها و پرچمهای سبز از هم اكنون جشن پيروزی در دهمین انتخابات رياست جمهوری را برپا كردهاند.
احمدینژاد دهه شصت کجا بودی وقتی میر ما زیر بمب و موشک صدام کشور اداره کرد؟ در کابینه انقلابی میر ما، آقای خامنهای رهبر آینده انقلاب رییس جمهور بوده، حالا آقای احمدینژاد شما با زیر سوال بردن دولت میرحسین دارید به رهبر انقلاب انقلاب تهمت میزنید؟ این از اسرار خداست که جنگ سی ساله منکران خمینی با خط امام توسط جریان مصباحیه به میان مردم آورده شود.
اینکه بعد از بیست سال از رحلت امام، عکس امام خمینی و میرحسین در دست جوانی است که دهه شصت را ندیدهاند نشانه پیروی خط امام است. اشک توی چشمم جمع میشود وقتی این صحنهها را میبینیم. بارها توسط احمدینژادیها توی همین چند روز اخیر با شوکر، باتوم برقی، گاز خردل مورد حمله قرار گرفتیم. وای بر آنها که بر روی شوکر، باتوم برقی، گاز خردلشان برچسب سازمانی باشد که بود. امام خمینی گفت: میزان رای ملت است. حرف ایشان برای ما حجت است.
ما خشممان را فرو خوردیم ولی صندوق رای را فراموش نخواهیم کرد. آنها با تجهیزات امریکایی به ما حمله کردند تا شاید یک اپسیلون از خط امام برگردیم. ولی رای ما سبز است. نخست وزیر امام. آنها که بیست سال پیش حاضر نشدند بر پیکر امام نماز بگذارند امروز با دروغ دارند با استفاده از نام او ریشه انقلاب و جمهوری که او ایجاد کرد را میزنند. در صحفیه نور، جلد 21 صفحه 199 امام خمینی گفته است: جناب آقای مهندس موسوی، آنان که در مقابل شما ایستادند توانایی اداره یک نانوایی را نیز ندارند.
احمدینژاد اگر امام خمینی را قبول داشت هیچ وقت در شب بیستمین سالگرد رحلت پیر جماران به دردانهاش تهمت نمیزد. ایمان راسخ داریم در روز 22 خرداد سقوط امپراتوری دروغ را جشن خواهیم گرفت. روح مرموزی جهان را به تحیر وادار خواهد کرد. فرکانسی از جماران در هوا موج میزند، بیست سال بود که هیچ سیگنالی دریافت نمیشد، مردم پیروزند.
آقای احمدینژاد دانشجوهای زندانی دانشگاه امیرکبیر به یاد دارید؟ آقای احمدینژاد میدانید زهرا بنییعقوب چه کسی بود؟ به چه اتهامی دستگیر شد؟ چه بلایی سرش آمد؟ میدانید چرا از فعل گذشته در این جمله استفاده کردم؟ شب جمعه میرحسین را از دعای خیرتان بینصیب نگذارید. بعد از شکست احمدینژاد باید نماز شکر بجا بیاوریم.
احمدینژاد حتا اگر یک عکس در جبهه داشت، هشت سال دفاع مقدس را به عنوان عملکرد دولت نهم عنوان میکرد. مهندس میرحسین موسوی در زمان جنگ در حالیکه نفت بشکهای ۷ دلار بود و بیش از نیمی از درآمد کشور صرف جنگ میشد قیمتها را به خوبی ظرف ۸ سال کنترل و تورم را مهار نمود و این در حالیست که کشور کاملن در تحریم بود و میادین نفت و گاز به این وسعت وجود نداشت.
اون روزا دلار هفت تومان بود نه مثل دوران احمدینژاد که نفت بشکهای 160 دلار و هر دلار 1000 تومان. چه کسی بود که می گفت: نفت 5 دلار با 150 دلار فرقی ندارد؟ پس چرا احمدینژاد نمیگوید: 150 میلیارد دلار پول نفت چه شد؟
احمدی نژاد که این همه ادعای کارشناسی میکند هنوز فرق روزنامه «اعتماد» را با روزنامه «اعتماد ملی» نمیداند. ببین چگونه جان مشوش است عدد بده ببین شهید شد برادرت عدد بده ببین که نیستی عدد نود بده ز صد گذر ببین دیازپام ده خورنده اند خلق را ببین چگونه کرده اند مجریان دلق را ببین چگونه بشکنند جای شیشه طلق را ببین چگونه پول می دهیم نفت و آب و برق را ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را.
اسلام ما اسلامی که امام صادق دربارهاش گفته: مومن ممکن است دزدی کند ولی به خدا قسم نمیتواند دروغ بگوید. روی یکی از پوسترهای احمدینژاد تیتر زده بودند: به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد، آخر شما مگر فروغ فرخزاد قبول دارید؟
پروژهی احمدینژاد نباید نیمهتمام بماند تا مصباحیه زمینه تغییر جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی مهیا کند. شیربچههای علی در شب انتخابات برای پیروزی میرحسین موسوی و خط امام دعا کنند. قیمت یک عدد تخم مرغ پیش از رییس جمهوری احمدینژاد 25 تومان بوده و الان به 100 تومان رسیده، یعنی چهار برابر. روز بزرگ در راه است. پروژه احمدینژاد برای تسخیر قوه قضاییه در چهار سال دوم ریاست جمهوری.
آنجایی که مهدی کروبی خطاب به احمدینژاد گفت: همان خط انحرافی که با امام مشکل داشت شما را هدایت میکند، احمدینژاد بدجور کم آورد. بخون همبغض آواره، که شب فریاد کم داره. میرحسین خار چشم و گلوی جریان مصباحیه (مصباح، جنتی، حسینیان، شریعتمداری، ضرغامی و احمدینژاد) است. آقای احمدینژاد چرا وقتی حكم استانداری گرفتيد تن به اشرافيت آقای هاشمی داديد؟
میرحسین خواب هالههای نور را بر هم زده. میرحسین خواب دشمن خمینی را برهم زده. دارم سخنرانیهای امام خمینی را گوش میکنم، هوا سرشاز از نوستالژی دهه شصت است. چهره محمود در مناظره امشب بسان چهره صدام حسین تکریتی بود وقتی از اون لونه موش سربازا میکشیدنش بیرون.
بگم؟ بگم؟ بگم؟ اسامی وزرا خدمت آقا امام زمان رسیده و ایشان تایید کرده است، گوجه فرنگی سر کوچه ما ارزان است. احمدینژاد اون هاله نور نبوده بلکه نور پروژکتور بوده که روی صورت شما افتاده است که حتا باعث میشود شما نتوانید جلوی خودتان را ببینید.
دولت نهم و احمدینژاد تورم را با خیالات و ابهامات در هم آمیختهاند. در حالی به گفته ضرغامی رییس سازمان صداوسیما گوشت کیلويی 6 هزار تومان است اما دولت شما میگوید کیلويی 4 هزار تومان است. به قول میثم: كاش تلويزيونمان پيچي بود،سياه و سفيد. بازش میكردم منتظر میماندم تا موضع امام را بشنوم و ببينم. حتمن برآشفته بود. حتمن.
دشمن خمینی نابود است. حضرت حافظ سالها پیش گفته است: کرشمهای کن بازار ساحری بشکن. دشمن خمینی توسط خط امام سیلی محکمی خواهد خورد. 22 خرداد روز این کرشمه است. بزن تا شعله یاران، بزن تا سوز بیداران بزن تا فتح خاکستر، بزن تا مرهم باران. احمدینژاد تساهل، مدارا، عقلانیت، عدم خشونت و تکثرگرایی را محصول لیبرالیسم میداند و برای فرار از لیبرالیسم به فاشیسم پناه میبرد. نه درک درستی ازدین دارند و نه شناختی از لیبرالیسم.
شهید آوینی میگوید: کسی که دارد در دریا غرق میشود به کاههای روی آب هم چنگ میاندازد. احمدینژاد آن شب به خوبی احساس غرق شدن درک کرده بود که در مناظره با میرحسین، به هاشمی، ناطق نوری، پسران هاشمی، پسر ناطق چنگ میانداخت. احمدینژاد هشت سال دولت هاشمی به میرحسین چه ربطی دارد؟ ناطق نوری به میرحسین چه ربطی دارد؟ پسرهای هاشمی به میرحسین چه ربطی دارد؟
احمدینژاد میگوید:در دولتهای قبلی قبل حتا یک روزنامه مخالف را هم تحمل نكردند. آقای احمدینژاد در دادگاه روزنامه سلام چه میكرديد؟ روزنامه سلام در زمان دولت هاشمی رفسنجانی شديدترين انتقادها را عليه دولت مطرح میكرد ولي هیچگاه به محاق توقيف نرفت و اتفاقن با شكايت شما و دوستانتان در مصباحیه دادگاهی شد و در نهايت ناجوانمردانه توسط دستگاه قضایی وقت توقيف شد.
یاد علی دایی بخیر که میگفت : بعضیها تو چشمم نگاه میکردند و پاس نمیدادند. اما درد ما بزرگتر از درد علی دایی است که رییس جمهور مملکت برای حفظ قدرت به راحتی آب خوردن دروغ میگوید و راست راست تو چشمهایمان نگاه میکند. احمدی نژاد میگوید: هیچ روزنامه ای در دولت نهم توقیف نشده. پس شرق، هم میهن، کارگزاران و یاس نو کدام دولت توقیف کرد؟
امروز روز نه گفتن است به احمدینژاد در خیابان ولیعصر. امروز ما ما میشویم. به منظور شكستن فضای تبليغاتی كاذب در سطح شهر تهران و ايجاد نشاط، اميد و انگيزه بیشتر در بين حاميان جوان میرحسین، طرح زنجيره انسانی «مسير سبز اميد» برگزار میشود.
جزیيات اين طرح و محلهای استقرار «مسير سبز اميد» كه از سوی ستاد اصلاحطلبان حامی موسوی و با همكاری «پويش حمايت از خاتمی و موسوی» (موج سوم) ستاد ملی جوانان 88، ستاد كوشک، ستاد هاتف، كميته جوانان و دانشجويان ستاد مهندس موسوی و دانشجويان دانشگاههای صنعتي شريف، تهران، صنعتی اميركبير، علم و صنعت و هنر تهران برگزار میشود. اين طرح روز دوشنبه و از ساعت 17 تا 19 در امتداد ضلع شرقی خيابان وليعصر و از ميدان تجريش تا ميدان راهآهن برگزار میشود.

به منظور اجرای مناسب، خاطرهانگيز، موثر و قانونی اين طرح لازم است پويشگران ضمن رعايت شئونات فرهنگی و اجتماعی، حتا الامكان با پوششهای سبز در اين برنامه حاضر شوند. آوردن اقلام تبليغاتی مانند پرچم سبز و ... و نيز آب معدني از سوی پويشگران نیز قابل توصیه است.
با توجه به اينكه اين طرح در ساعت پرتردد اجرا میشود، پيشگيری و مراقبت از احتمال ايجاد اختلال در حمل و نقل عمومی بسيار حائز اهميت است. هر چند پويشگران آگاه «موج سوم» به خوبی با حربههای سوء استفادههای احتمالی مخالفان میرحسین آشنایی دارند.
اما نبايد فراموش شود كه رفتارهای منطقی در مواجهه با برخوردهای احتمالی مخالفين و از همه مهمتر، همكاری و هماهنگی با سرگروهها و انتظامات، میتواند امكان هرگونه تنش يا سو استفاده احتمالی را از بين ببرد و جلا و نظم بهتری به برنامه بدهد. سرگروهها با بازو بند مربوط شناخته میشوند.
در زير محدودههای 20 گانه اين مسير آمده است. هر محدوده، از سوی ستادهای مشخصی مديريت میشوند و پويشگران و ديگر حاميان میرحسین، علاوه بر اینکه میتوانند با هماهنگی با ستاد مربوطه در محل حاضر شوند، اين امكان را دارند كه خود در محدوده انتخابی مناسب خود حاضر شوند.
1- ميدان تجريش تا تقاطع توتونچی: ستاد منطقه 1 ستاد 88
2- تقاطع توتونچي تا چهارراه پارک وی: ستاد منطقه 3 ستاد 88
3- چهارراه پارک وی تا بازارچه صفويه: ستاد منطقه 3 ستاد 88
4- بازارچه صفويه تا نيايش (بلوار اسفنديار): ستاد منطقه 2 ستاد 88
5- بلوار اسفنديار تا تقاطع ميرداماد: ستاد منطقه 5 ستاد 88
6- تقاطع ميرداماد تا ميدان ونک: ستاد مناطق 21 و 22 ستاد 88
7- ميدان ونک تا بيمارستان دی: ستاد منطقه 4 ستاد 88
8- بيمارستان دی تا پارک ساعی: ستاد منطقه 6 ستاد 88
9- پارك ساعی تا تقاطع عباسآباد: ستاد مناطق 7 و 8 ستاد 88
10- تقاطع عباس آباد تا مطهری (تخت طاووس): دانشجويان دانشگاه علم و صنعت
11- مطهری تا تقاطع زرتشت: دانشجويان پرديس بالا (اميرآباد) دانشگاه تهران
12- تقاطع زرتشت تا ميدان وليعصر: «موج سوم» و دانشجويان دانشگاه آزاد
13- ميدان وليعصر تا چهارراه طالقانی: دانشجويان دانشگاه صنعتي شريف
14- چهارراه طالقانی تا چهارراه وليعصر: دانشجويان دانشگاههاي صنعتي اميركبير و هنر
15- چهارراه وليعصر تا تقاطع جمهوری: دانشجويان پرديس مركزی دانشگاه تهران
16- تقاطع جمهوری تا تقاطع امام خمينی: ستادهای هاتف، اخوت و دبيرستان مفيد
17- تقاطع امام خمينی تا ميدان منيريه: ستاد كوشک
18- ميدان منيريه تا تقاطع فروزش: ستاد مناطق 10، 11، 12، 13 و 14 ستاد 88
19- تقاطع فروزش تا تقاطع مولوی: ستاد مناطق 15، 16، 17، 18 و 19 ستاد 88
20- تقاطع مولوی تا ميدان راهآهن: ستاد منطقه 20 ستاد 88
«موج سوم» از پويشگران ساكن تهران دعوت می كند تا ضمن حفظ نظم و شئونات اجتماعی، در اين «نمایش انسانی» به طور گسترده شركت كنند.
سامسونگ تلفن همراه جدید خود را که صفحه تمام لمسی دارد و با انرژی خورشید شارژ میشود، زمین آبی نام نهاد.
این تلفن در پشت خود دارای یک پنل بزرگ خورشیدی است که انرژی لازم برای استفاده دائم از این موبایل را فراهم میآورد.
یکی از خصوصیات جالب این تلفن رابط کاربری منحصر به فرد آن است که توجه کاربرانش را به اهمیت صرفهجویی در مصرف انرژی جلب میکند.
همچنین قدم شمار این گوشی به گونهای برنامه ریزی شده است که با محاسبه میزان راه رفتن شما میتواند بگوید که این میزان پیادهروی به جای استفاده از اتومبیل، چه میزان تولید CO2 را کاهش میدهد.
زمین آبی گوشی جذاب و پرکاربردی است. شرکت سامسونگ این گوشی را اولین بار با شعار رویای زمین آبی، زندگی با موبایل سامسونگ در کنگره جهانی موبایل ۲۰۰۹ معرفی کرد.
زمین آبی از پلاستیکهای بازیافتنی ساخته شده است که اصطلاحن PCM نامیده میشوند. این مواد از بطری آب به دست میآید. این امر سبب کاهش مصرف سوخت و ضایعات کربنی در طی فرایندهای چرخه تولید میشود. این گوشی بسیار ظریف و شفاف با نور خورشید شارژ میشود. کاربران میتوانند هر کجا که هستند زمین آبی را از طریق پانلی که در پشت آن قرار دارد شارژ کنند.
تنظیم آسان نور صفحه نمایش، بلوتوث، طراحی مدگرایانه و صرفه جویی در انرژی با کلیک بر روی گزینه ECO MOde از جمله مشخصات این گوشی است. فراموش نکنیم زمین آبی سامسونگ اولین موبایل خورشیدی صفحه لمسی دنیا است.
دوست داشتن پرسپولیس هزار بار شرف دارد به دوست داشتن دخترهایی که با ساسی مانکن میرقصند.
شما در حال خواندن پانصدمین پست وبلاگ گردباد هستید. حمیدرضا گردبادی هستم و از تهران میلاگم. وبلاگ گردباد برایم مثل رفیق قدیمی است که بوی خاک بارون خورده میدهد و من یاد محلههای قدیمی تهران میاندازد. خیابان فخرآباد، کوچه باغ امین الدوله، دروزاه شمیران، میدان بهارستان و... . نشستن زیر سایه گنبد مسجد شیخ لطف الله برای من همانقدر دلنشین و دلچسب است که وقتی به ستون تخت جمشید تکیه میدهم.
یادش بخیر محلههای آن زمان که برای خودش حال و هوایی داشتند. خورشید رفته رفته رنگ میباخت و صدای موذن به گوش میرسید و هوا به سمت خنکی میرفت. تازه انگار زندگی در محله جان میگرفت و دورهای دیگر آغاز میشد. آن موقع راحت میتوانستید بزرگ محله، کوچک محله، پهلوان محل، آن کاسب خداشناس معتمد، حاجیه خانمهای پاکدامن با طراوت و خوش قلب، پیرمردهای خوشحال و با صفا را ببینید که وارد مسجد میشدند وسط حیاط کنار حوض وضو میگرفتند.
ولی دنیای مدرن خیلی چیزها را ما گرفت. و حالا تنها دریغ آن روزها باقی مانده است و صدای کیبوردی که نصف شب در خلوت خانه میپیچد. و صدای ترمز ماشینهایی که برای لکاتههای کنار خیابان نگه میدارند. دلم برای اذانهای بچگی تنگ شده است. صلات ظهر. کوچه تابستانه. هوای پخته منگ. دلم برای حمیدرضا تنگ شده است. احساس میکنم این دنیای مدرن، فرا مدرن و خیلی مدرن اصلن برای ما نیست.
در خاطرم یاد روزهایی میافتم. آن روزها دم صبح که مردم جلوی نانوایی ابراهیم حلاج صف میکشیدند تا نمایش روزانه را ببینند. پهلوان ابراهیم تاچههای چند منی را بر سر دست میگرفت و بر پشت بام نانوایی پرتاب میکرد. بیآنکه لازم باشد کارگران ۳ و ۴ نفری پلهها را نفس نفس زنان بروند تاچهای را به سختی بالا ببرند.
اما بعد از نماز مغرب و عشا زورخانه شهر حال دیگر داشت. مردم گروه گروه وارد میشدند تا زورآزمایی پهلوان حلاج و سنگهای مرمرین را ببینند. سنگهایی که هیچ کس توان بلند کردنشان نبود. چون دولنگه در با ضخامتی قریب به یک وجب دست.
سنگهایی كه روی هم بيش از 40 حقه بزرگ وزن داشتند و هيبتشان رعشه بر بازوان هر آنكس میانداخت كه خيال بر سينه كشيدن را در ذهنش بياورد. پهلوان دراز میكشد، سنگها را از دستگيرهای كه ميانشان تراشيده بودند دست میگرفت، ابتدا به پهلوی راست میغلطيد و دست چپ را با سنگ بالا میآورد و آنگاه به چپ تا بازوان دست راست را گرم كند. مرشد در اين ميان میشمارد: یکی و دوتا، سه تا و چهارتا.
صدای صلوات حاضران كه برای پنجاهمين بار بلند میشد، پهلوان دو تخته را همزمان به آهنگی موزون بالا و پايين میبرد، بیآنكه گوشهای از آنها به زمين برخورد كنند. اينبار شمارش از پنجاه بود تا یک و نوای بدون وقفه صلوات مردم كه پهلوانشان افتخارشان بود و نشانه سرافرازی ديارشان.
نلسون لیانو برای یک کنفرانس در هتل بلو هوریزونته اقامت کرد. در هتل یک نفر نیایشی به نام آواز پرندگان را برای او خواند و گفت این دعا متعلق به سن فرانسیس آسیزی است. قدیس مسیحی و بنیانگذار فرقه برادران فرانسیسکن در آیین کاتولیک رومی. وی پسر یک تاجر ثروتمند پارچه در آسیزی در اومبریای ایتالیا بود.
در جنگهای متعد شرکت کرد و به مدت یک سال اسیر شد. سرانجام دچار بیماری شدیدی شد و در کلیسای سنت دمیان احساس کرد مسیح از بالای صلیب با او سخن میگوید و تمام زندگیاش را از او میخواهد. فرانسیس تصمیم گرفت درست همانند عیسا مسیح زندگی کند.
بنابراین تمامی اموال خود را بخشید و از ارث پدری خود صرفنظر کرد و مشغول موعظه و گدایی شد. در پایان عمرش زخمهای پنجگانه حضرت عیسا بر بالای صلیب به نشانه پذیرفته شدن تلاشهایش بر بدن او ظاهر شد.
نلسون متن این نیایش را چنان زیبا یافت که درآغاز سخنرانیاش آن را قرائت کرد و نام سراینده آن را نیز گفت. در راه بازگشت به هتل، احساس گناه کرد: چه کسی تضمین میکرد این نیایش متعلق به سن فرانسیس باشد؟ از دوستانش پرسید، هیچ کدام درباره آن متن چیزی نشنیده بودند. کنفرانس بعدی در شهر اورو پرتو برگزار شد.
نلسون در خانه یکی از ساکنان شهر مهمان شد. شب هنگام، پیش از خواب، نلسون به سراغ کتابخانه منزل رفت و به طور تصادفی کتابی را برداشت تا بخواند. کتابی از استاد ایتالیایی بود که در آن مراحلی را توضییح میداد که توسط سن فرانسیس آسیزی برای نوشتن آواز پرندگان طی شده بود.
هوا خیلی ژلهای است. بهار باعث میشود حواست پرت شود و از غم غافل شوی. یادتان باشد بهار که از راه رسید دلتان را ول کنید بگذارید هوا هر کجا خواست آنرا با خودش ببرد. به سلامتی تو طلای ويسکی ناب. به سلامتی تو گيلاس سرخ شراب.
گوشوارههای گیلاس، النگوی پوست بادمجان، گردنبند گوشماهیام را میخواهم. دلم تنگِ کفشهای کتانیام است. آنها را پایم میکردم در طول اتاق راه میرفتم و به ساعتی که روی مچ دست چپم نقاشی کرده بودم نگاه میکردم. آن روزها عقربههای آن ساعت گرانبها ثابت بود و زمان را برای بیخبریهای من متوقف کرده بود.
نه مثل این روزها که ساعت سواچ سویسی به تو میگوید که زمان در حال گذر است و ایضن آدمهایش. آن روزها اصلن معنای دل نسبتن را نمیدانستی چه برسد به دل بریدن. من همان ساعت، همان پیراهن، همان کفشهای کتانیام را میخواهم که برای حفظ و نگهداری آن جواهرات نیاز به گاو صندوق، قفل و بند نبود. هیچ کس به آنها طمع نمیکرد.
بهار در حال رسیدن است. اگر امسال همدیگر را دیدیم لبخندت را به همراه بیاور. اسفند اصلن به زمستان نمیرود بیشتر بهاری است. وقت نفس کشیدن زمین از راه رسیدن است. طبیعت لباس نو بر تن میکند و به تو گوشزد میکند نو شوی. و تو نه فقط با لباسهایت بلکه افکارت را هم نو خواهی کرد.
انسان اگر نو نمیشد هیچ وقت از غار به فضا نمیرفت. وقتی اسفند از راه میرسد طول روزها بلندتر میشود و من اینرا خیلی دوست دارم. پاییز و زمستان خیلی دپآلود است. ولی من عاشق خورشیدم. دوست دارم پوستم را بسوزاند. بوی اهورایی جاری در فضا مستم میکند. دلم برای اردیبهشت از اسفند تاپ تاپ میکند.
سرگيجههای خوب به سلامتی تو. يه کانتينر مشروب به سلامتی تو. عرق سگی، آبجو، به سلامتی تو. تويی که اين جا نيستی. تويی که حتا پشته اين استکانها نيستی. تویی که حتا اسمت نمیدونم چیه. منگِ رویا و سِحر یک کابوس در انتظار لحظهی فانوس. اوج صدها موج، یک بغل توفان. خفته در عمق، قلبِ اقیانوس.
اسفند سال ۱۳۷۶ با اینکه میتوانستم سربازیام را بخرم ولی مثل خیلیها که نمیتوانستند سربازیشان را بخرند رفتم خدمت. پادگان محمد رسولالله بیرجند ما را خوب به خاطر دارد. جمیع گردان عاشورا گروهان جهاد. به ما میگفتند: جهاد عاشورایی.
وقتی گروهان ما در پادگان محمد رسولالله مسافت خوابگاه تا میدان مشق با طبل بزرگ زیر پای چپ طی میکرد شعاری داشت که پادگان به آن بزرگی را میلرزاند:
گروهان جهادِ عاشورا
لشگریان ثارالله
جان برکفان مولا
فداییان زهرا
فرمانده پادگان یک روز توی میدان مشق در مقابل همهی گردانها و گروهانها گفت: وقتی گروهان جهاد گردان عاشورا رژه میرود زمین زیر پایشان میلرزد. این ما بودیم که توی آن جهنم در هر بار رژه ۴ بار خیلی خوب میگرفتیم. و ۴ بار درود سردار میگفتیم.
در راهنمایی چیتچیان که بالاتر از چهاراه آبسردار تو کوچه قائن بود سر کلاس آموزش دفاعی طی یک سال یاد گرفتم اسلحه کلاشینکف با چشم بسته از راست به چپ باز کنم و از چپ به راست ببندم. همین باز و بسته کردن اسلحه کلاش با چشم بسته را زمانیکه برای اولین بار توی پادگان محمد رسولالله بیرجند انجام دادم فرمانده گردان عاشورا که داشت این صحنه را نظاره میکرد آمد جلو، وقتی جلوی پایش خبردار ایستادم دستی روی شانهام زد گفت: سرباز از کجا این یاد گرفتی؟ نکنه چریکی؟
آخرین پادشاه ایران در کنار ستونهای تخت جمشید به اولین پادشاه هخامنشیان گفت: کوروش آسوده به خواب که ما بیداریم. ولی محمدرضا شاه پهلوی در آن لحظه که این جمله را بر زبان آورد هیچ وقت فکر نمیکرد آن بغضی که در شب ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ گلوی ملت ایران را فشار داد و آن نهالی که با خون سه آذر اهورایی در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ آبیاری شد روزی دودمان ۲۵۰۰ ساله طاغوت را در این سرزمین براندازد.
اوایل دهه چهل امام خمینی به شاه گفت: ممدرضا من تو را از ایران بیرون میکنم. شاه به امام پاسخ داد: با کدام سربازها؟ خمینی کبیر فرمود: سربازان من در گهوارهها هستند.
۱۵ خرداد ۱۳۴۲ صدای گامهای مردمی به گوش رسید که خواب سردمداران زر و زور را آشفته کرد. حقیقت هر چقدر در لابلای واقعییت گم شود روزی رخ خواهد نمود. و هرچقدر زمان این کرشمه که قرار است بازار ساحری بشکند طولانیتر شود پرسر و صداتر و عصیانیتر خواهد بود.
۱۷ شهریور ۱۳۵۷ این ملت ایران بود که با خون خود سرنگونی شاه و شاهپور را امضا کرد و دیگر حاضر به کوتاه آمدن نبود. حتی وقتی شاه گفت: صدای انقلابتان را شنیدم. دیگر خیلی دیر شده بود. ۱۳ آبان ۱۳۵۷ دانشآموزان تهرانی با خون خود حیاط دانشگاه تهران را به نشانه مبارزه با طاغوت خونین کردند تا گواه تاریخ باشند که برای انقلاب باید خون داد و انقلاب سفید فقط به درد کتابهای بیعمل میخورد. ۲۶ دی ۱۳۵۷ وعده خمینی به حقیقت رسید و شاه از ایران بیرون شد.
محمدرضا شاه پهلوی در سال ۱۳۳۲ که با کمک امریکا و به وسیله سازمان اطلاعاتی سیا + شعبان جعفری توانسته بود دولت مردمی دکتر مصدق را سرنگون کند، بیست و پنج سال بعد در بهمن ۱۳۵۷ با مردمی روبرو شد که به گفته شعبان جعفری دیگر مثل آن مردم سابق نبودند.
۲۲ بهمن ۱۳۵۷ از رادیو صدایی طنین انداز شد که شاه را در مصر بد جوری پریشان کرد: "این صدای انقلاب ملت ایران است که میشنوید." دوسال بعد ارتش بعث عراق به فرمان صدام در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ به ایران حمله کرد تا شادی پیروزی انقلاب ۵۷ را به کام ملت ایران تلخ کند. بعد از تسخیر خرمشهر صدام خود را سردار قادسیه نامید و مصاحبهاش را نیمهکار رها کرد و در پاسخ به خبرنگاران گفت: بقیه سوالها را در تهران جواب خواهم داد.
صدام که شبها خواب میدید در سعدآباد پا روی پا انداخته و شراب شیراز مینوشد ولی حالا در گوری سرد و بینام و نشان در بحرین هیچ کس برایش فاتحه هم نمیخواند. در همین اثنا ترورها شروع شد تا شادکامی ملت ایران را به عزا تبدیل کنند. یاران انقلاب یک به یک توسط کوردلان خورشید ستیز کشته شدند. بهشتی، مطهری، محلاتی، مفتح، دستغیب، رجایی، باهنر و اولین رئیس شورای انقلاب، اولین رئیس ستاد ارتش، اولین رئیس شورای عالی قضایی، اولین امام جمعههای پانزده شهر در ترورهای زنجیرهای اول انقلاب جان باختند.
همچنین رهبر آینده انقلاب آیتالله خامنهای پیش از آنکه به رهبری انتخاب شود با بمبی که در ضبظ صوت کار گذاشته شده بود به شدت مجروح شد. ولی تروریستها یک اصل را فراموش کرده بوند: همه روزها عاشورا است و همه زمینها کربلا. برای عقیده باید خون داد و مبارزه بدون خون یک شاهی هم نمیارزد.
میگویند ایرانیها حافظه تاریخی ندارد ولی ملت ایران خوب به یاد داشت که کوفیان چگونه به علی خیانت کردند و پشت حسین را به چه صورت خالی نمودند. به همین خاطر بر سر پیمان خویش با پیر خود ماندند و از جان خود گذشتند و ثابت کردند اهل کوفه نیستند. شماهایی که برای سرنگونی جمهوری اسلامی لحظه شماری میکنید ۲۲ بهمن ۱۳۸۷ به خیابان انقلاب نگاه کنید. حقیقتی را خواهید دید که سی سال است از درکش عاجز ماندهاید.
چرا جان وین، چارلی چاپلین یا آلن لد در پایان فیلمهایشان تک و تنها با پای پیاده، سوار بر اسب یا ماشین، درمسیری خاکی یا جادهای بیابانی جانب افق را میگیرند؟ چرا از دهه ۱۹۵۰ به این سو، زنهای موطلایی در فیلمهای هالیوود، تقریبن همیشه نقش مثبت دارند، درحالی که زن های مو مشکی، به ایفای نقشهای منفی متمایلند؟
چرا زوج های سینمایی بر فراز تپهها یکدیگر را در آغوش میگیرند؟ یا چرا حتا در پایان دهه ۱۹۶۰، کری گرانت و دبورا کار (رابطهی به یادماندنی) در نوک یک آسمان خراش به هم وعده دیدار میدهند؟ چرا شخصیت مثبت بنهور که یهودی هم هست، چارلتون هستون، با لهجه آمریکایی صحبت میکند در حالی که شخصیت منفی فیلم که رمی است، استیون بوید، با لهجهای خود را بیان میکند که رنگ و بوی انگلیسی دارد؟
چگونه است که جیمز دین بعد از فصل معروف مسابقهی اتوموبیلرانی یاغی بیهدف با کوری آلن، وقتی به منزل برگشته است، یک شیشه شیر در دست دارد، از آن مینوشد و بر چهرهاش میریزد و سرانجام به شکل یک جنین، روی کاناپه خانوادگی دراز میکشد؟
اگر دنبال جواب به این سوالها هستید باید کتاب رویای امریکایی نوشتهی میشل سیوتا نویسنده مجله پوزیتیف را بخوانید. سیوتا در این کتاب با تحقیقی مفصل و منحصر بفرد تلاش کرده که انبوهی از درون مایههای اساسی سینمای آمریکا را مورد بررسی قرار دهد و با خواندن کتاب متوجه خواهید شد که چقدر این کار عالمانه و درست انجام شده است. در مقدمه کتاب آمده رویای آمریکایی کتابی است که همیشه دوست داشتیم در جوانی بخوانیم تا به شیوهای رساتر، عشق خودمان را به سینمای آمریکا توجیه کنیم و فریاد بکشیم.
نسخهی ترجمه شده کتاب با مقدمهیی از مترجم شروع میشود، میگوید چقدر سینما را دوست داشته و چقدر دنبال این بوده که چنین کتابی پیدا کند که سینما را برایش رمزگشایی کند و رسیده به میشل سیوتا. بعد هم از مشکلات ترجمه و آدمهایی گفته که کمکش کردهاند. سپس مقدمهی نویسنده میآید، که کلیت کتاب را به شکلی جذاب توضیح میدهد، روش کار کتاب را بیان میکند. تیترهایی که هر کدام فشرده توضیح داده میشوند و مثالهایی در توضیح هر اثر آورده میشود.
در مقدمهی نویسنده آمده که کتاب چهار مجلد است، اولین کتاب حاظر در بررسی درونمایههای مثبت و اساسی ایدئولوژی سینمایی آمریکایی است. کتاب دوم اختصاص پیدا کرده به اشتباهاتی که طبق نظر این نوع سینما، انسان آمریکایی را از دستیابی به رویاها و آرزوهایش باز میدارد. کتاب سوم نگاه مولف است به درونمایههای نسبی و دوگانگی موجود در ایدئولوژی آمریکایی و آخرین جلد، مروری است بر جنبههای متنوع روحانی این ایدئولوژی که اساس و پایهی فرهنگ این سرزمین را ساخته است.
رویای آمریکایی از دیدگاه یک فرانسویزبان، به بازسازی سرزمینی با فرهنگ و تاریخی نو میپردازد که بر پایهی امید به خوشبختی جاویدان ساخته شده است. آقای سیوتا فرهنگ این سرزمین را از هم باز میکند و از طریق سینما به عمق آن نفوذ میکند.
یک لیست بلندبالا از مضمونهای مشترک را روبهرویمان قرار میدهد، در آن خیلی چیزهای جالبی پیدا میشود که همراه میشوند با مثالها، البته لازم نیست خودتان را محدود کنید به چیزی که نویسنده گفته، کلیت مطلب را بگیرید کافیست تا سری بزنید به آرشیو شخصیتان از فیلمهای آمریکایی و یکی را همین جوری بردارید، یک بار دیگر تماشا کنید و این بار دیدی تازه دارید در درک فیلم.
کار آقای سیوتا، درست است که ارزشی انسانشناسانه و جامعشناسانه دارند، درست است که هدفشان درک عمیقتر سینما است، درست است که با این کتاب ارزشمند، توصیف دقیقی از هویت و فرهنگ سرزمین ایالات متحده به ما دادهاند، اما کار اصلی آقای سیوتا، از عشقی بیپایان بوده است به سینما، به تصویر، و به امید، و آرزوهایی که این تصویرها همیشه روبهروی چشمانشان قرار داده است.کتاب «رویای آمریکایی» سینمای آمریکا است، جمع و جور و خلاصه شده در یک متن مفصل، که در قطعی نزدیک به وزیری، مخصوص سری کتابهای «مطالعات سینمایی» توسط نشر چشمه منتشر شدهاند.
نوکیا مدل 5800 XpressMusic با ابعادی در اندازههای 15.5×51.7×111 میلیمتر و وزنی برابر با 109 گرم طراحی شده است. نوکیا مدل 5800 XpressMusic به عنوان یک گوشی چهاربانده با پشتیبانی از باندهای GSM 850 / 900 / 1800 / 1900 و 3G با پشتيبانی از HSDPA 2100 / 900 طراحی شده است.
گوشی همراه نوکيا مدل 5800 XpressMusic را میتوان اولین گوشی Full Touch مبتنی بر سيستم عامل سیمبین سری 60 ساخت نوکیا به شمار آورد. همان طور که میدانید، تا پیش از این، نوکیا گوشی همراهی را که علاوه بر بهرهمندی از قابلیتهای لمسی، به سیستم عامل سیمبین سری 60 نیز مجهز باشد طراحی نکرده بود. نکتهی جالب توجه دیگری که در این گوشی دیده میشود موزیکال بودن آن است که همان طور که از نام آن پیدا ست به احتمال زیاد با یک گوشی برتر، به همراه قابلیتهای خوب موسیقایی رو به رو خواهیم بود.
صفحه نمایش به کار رفته در این گوشی یک نمایشگر لمسی 3.2 اینچی TFT است که رزولوشنی برابر با 640×360 پیکسل دارد. از مشخصههای اصلی این نمایشگر 16 میلیون رنگی میتوان به قابلیت تشخیص دستخط، قابلیت چرخش اتوماتیک تصویر به کمک شتابسنج داخلی و Proximity Sensor اشاره کرد که هنگام تماس و نزدیک کردن گوشی به صورت، عملکرد لمسی آن را غیر فعال میکند.
دوربین به کار رفته در این گوشی یک دوربین 3.15 مگاپیکسلی است که تصاویری را با اندازهی 1536×2048 پیکسل ارایه میکند. این دوربین به لنز کارلزایس، اتوفوکوس و فلاش مجهز است. همچنین، به کمک آن میتوانید با سرعت 30 فریم در ثانیه و کیفیت VGA فیلمبرداری کنید. فیلمبرداری 30 فریم در ثانیه برای یک دوربین 3.15 مگاپیکسلی موبایل مشخصهی بسیار جالب توجهی است که مطمئنن از آن استقبال خواهید کرد.
شایان ذکر است سیستم عامل به کار رفته در این گوشی نسخهی 9.4 است که از نظر عملکرد و طراحی ظاهری با مدلهای پیشین آن تا اندازهای متفاوت است.
پشتیباني از بلوتوث نسخهی 2.0 به همراه A2DP، microUSB نسخهی 2.0، قابلیت ارسال و دریافت پیامهای SMS، MMS، ایمیل و IM، بازیهای جاوا با قابلیت دانلود بازی، مرورگر WAP 2.0/xHTML و پشتیبانی از فیدزهای خبری RSS، گیرندهی داخلی GPS، کارکرد A-GPS، رادیو FM استریو به همراه RDS، خروجی تلویزیون، خروجی 3.5 صدا، شمارهگیر صوتی، فرمان صوتی، مرورگر اسناد، ویرایشگر عکس، T9، هندزفری داخلی، پشتیبانی از Wi-Fi و جاوا از جمله مشخصههایی هستند که در این گوشی ارایه شده است.
همچنین، پخش کنندهی کارآمد با پشتیبانی از فرمتهای MP3/WMA/WAV/eAAC+ برای پخش موسیقی و فرمتهای MPEG4/WMV/3gp برای پخش فیلم از دیگر قابلیتهای برتر Nokia 5800 XpressMusic به شمار میروند.
گوشی همراه نوکیا مدل 5800 XpressMusic به همراه یک قلم ارایه میشود. حافظهی داخلی آن نیز 81 مگابایت است که با استفاده از کارتهای microSD قابل افزایش است. باتری مصرفی این گوشی یک باتری یون لیتیوم mAh 1320 است که برای 406 ساعت حالت استندبای و 8 ساعت و 45 دقیقه مکالمهی مفید عمر میکند.
نوکیا ۵۸۰۰ را برای مقابله با آیفون تجهیز کرده است. و باید جانب انصاف را رعایت کنیم و بگوییم که Nokia 5800 XpressMusic خیلی از iPhone سرتر است. ولی بعضیها حاضرند به خاطر همان سیب گاززده پشتِ آیفون کلی پول بپردازند.
مشخصههای اصلی گوشی همراه نوکیا مدل 5800 XpressMusic:
• یک گوشی چهاربانده با پشتیبانی ازGSM و 3G
• مبتنی بر سیستم عامل سیمبین سری 60 نسخهی 9.4
• صفحه نمایش لمسی 3.2 اینچی 16 میلیون رنگی TFT با 640×360 پیکسل رزولوشن
• دوربین 3.15 مگاپيکسلی با اندازه تصویر 1536×2048 پیکسل
• فوکوس اتوماتیک، فلاش و لنز کارلزایس برای دوربین
• فیلمبرداری با سرعت 30 فریم در ثانیه به صورت VGA
• رادیو FM استریو به همراه RDS
• قابلیت ارسال و دریافت پیامهای SMS، MMS، ایمیل و IM
• گیرندهی داخلی GPS و کارکرد A-GPS
• پشتیبانی از فرمتهای MP3/WMA/WAV/eAAC+
• حافظهی داخلی 81 مگابایتی با پشتیبانی از کارتهای microSD
• باتری یون لیتیوم mAh 1320
• ابعاد: 15.5×51.7×111 میلیمتر
• وزن: 109 گرم
• مدت زمان مکالمه: 8 ساعت و 45 دقیقه
• مدت زمان استندبای: 406 ساعت
چند درصد زمین موعود را فلسطینیها به یهودیها فروختند؟ چند درصد آن زمین را یهودیها به زور به دست آوردند؟
خونی که در غزه بر زمین میریزد تضمین میکند که ارض موعود از آن مسلمین است و اسراییل (یهود و صهیون) بازندهی جنگی هستند که خود آن را شروع کردهاند. فریاد دردآلود کودکان فلسطینی سرود پیروزی است که شاه بیت آن نصر من الله و فتح غریب است.

شیردخترهایی که پرچم را بالا نگه داشتهاند
شاید ما سلاحهای كمتری از شما داشته باشیم اما غزه در مسیر آزادی خود قرار دارد. در غزه شاید ما امكانات كمی داشته باشیم، اما ما این اراده را داریم كه به رغم تلفات به مقاومت خود ادامه دهیم. بدانید كه سقوط شما نزدیک است و راه قدس از کربلا میگذرد. انتفاضه سوم در راه است. عباس هنوز رو زمین نیفتاده.
آن لحظهای که شما دارید کمی شکر به هات چاکلتتان اضافه میکنید کودکان غزه مرگ را به آغوش میکشند و این خون آنان است که ادامه دهندهی راه آزادی است. و چه سعادتمند آنهایی که با مرگ طبیعی از دنیا نمیروند. وقتی که دارید در کافههای مورد علاقهتان دربارهی علل بروز بحران در منطقه و نتایج آناپولیس به شیوهی علمی بحث میکنید این هلیکوپترهای آپاچی اسراییل است که غزه را با راکت هدف قرار میدهند.
مدافعان دروغین حقوق بشر از بس اسپری و کرم بیحسی استفاده کردهاند حس نمیکنند در غزه چه جنایتی دارد به وقوع میپیوندد. همین الان وبلاگهای فمینیستها و مدافعان به اصطلاح حقوق بشر را باز کنید و آخرین پستشان را بخوانید. آنها از به تاخیر افتادن عادت ماهیانهشان نوشتهاند و این که قرار است فردا بروند آزمایشگاه تست بدهند و دغدغهی این را دارند که اگر جواب مثبت باشد کورتاژ کنند یا قضیه را با قرص ضدحاملگی هم بیاورند. ما به روی این مدافعان حقوق بشر بالا میآوریم.
غزه در این شبها هر روز بیشتر از پیش تاریکتر میشود و در این تاریکی چشم چشم را نمیبیند. آیا توی این تاریکی میتوانید غیرتتان را ببینید؟ برای همین است که خیلی راحت میتوانید بخوابید و ناراحت نمیشوید. واقعن غیرتتان درد نمیگیرد؟ هیچ کاری از دستتان بر نمیآید؟ یعنی حتا یک پست هم نمیتوانید بنویسد؟ یا مشکل این را دارید که با نوشتن پست ضد اسراییلی ویزای حقوق بشریتان به خطر بیفتتد؟ ننگ بر شما.
چقدر کسی میتوانند کثیف باشد؟ آنهایی که ماجرای شیعه و سنی را مطرح میکنند و میگویند شیعه نباید در کشتار سنیها به دست یهودیها دخالت کند. وای بر ما. یعنی اینقدر کثیف هستید؟ پس انسانیت چه میشود؟ پس انسان چه میشود؟ واقعن چقدر سخت است انسان بودن.
درست است که سنیها امام حسین را قبول ندارند ولی امام حسین که آنها را قبول دارد. در برابر شما صد رحمت به آن مفتی سعودی که حکم جهاد با یهودیها را صادر کرد. چقدر غزه به کربلا و ما به کوفه نزدیکیم. ولی نه شیر بچههای شیعه بارها ثابت کردهاند که اهل کوفه نیستند.
هشت سال دفاع مقدس در برابر ارتش بعث خود گواه پاکی آنها است. جنگ ۳۳ روزه با اسراییل در جنوب لبنان به جهانیان نشان داد که شیعه از هیچ چیز جز خداوند نمیترسد. غزه را کشتند و شما دارید به هات چاکلتتان شکر اضافه میکنید.
زیر نویس:
:: جهان امروز فقط یک مصطفا مازح با شرف کم دارد
:: خدایا غزه را میبینی یا سرگرم انتخاب دختران شایسته سارکوزی هستی؟
:: کاریکاتور دانمارکی، فیلم هلندی، تئاتر آلمانی
:: دیگر نگوییم چرا شعار مرگ بر اسرائیل اثر ندارد
نئونِ مغازهها تو بارون خیلی نوآر است. امشب زیر باران دلم هوس سیگار دست پیچ هندوراسی کرد. من برای خودم موسیقیهای شخصی دارم که حاضر نیستم با هر کسی آنها را شیر کنم. این هوای خاکستری و سرد زمستان خیلی سینمایی است. کاش همهچیز راحتتر بود کمی. بغل گرفتن تو حتا. هی هم که آدم به دلش بقبولاند یک نفری هم میشود نفس کشید، باز بیهوا دو نفره میشود.
لئوناردو کوهن سالها پیش در تبت دیدم. تسبیحی در دست داشت. تا حالا شنیدهاید خارجیها مارلون براندو را استاد خطاب کنند؟ حالا ایرانیها صفدر چمباتمه را هم استاد صدا میکنند. متنفرم از سخنرانیهای دیازپام مانند. حالتِ تهوع بهم دست میدهد وقتی دخترهایی را میبینی که احمقانه چشمهایشان را خمار میکنند به خاطر گرفتن نمرهی قبولی. خیلی رویایی است وقتی در سینما فرهنگ تنها نشستهام و فیلم میبینم یا وقتی بستهی مثلثی شکلات تابلرون مشکی را بین انگشتهایم میگیرم و به طعمش فکر میکنم.
توی پاییز و زمستان تیاتر، پیادهروی و سینما رفتن خیلی مزه میدهد. حتا سیگار کشیدن هم توی سرما بیشتر میچسبد. دیشب توی کافه تیاتر یک جمله از شکسپیر خواندم که به شدت ضد زن است. خیلی دوست دارم بدانم حس نیچه، صادق هدایت، آلفرد هیچکاک، فرانتیس کافکا، اورسن ولز، استنلی کوبریک و دیوید لینچ وقتی برای اولین بار این جمله را خواندن چه بوده است.
به دخترهایی که موهای بلاند با هایلایت بنفش دارند اعتماد نکن. ولی راستش بخواهی به هر دختری که آرایش میکند نباید اعتماد کرد. توی این هوای بارانی فقط کلمات بارانی میچسبد. چای دارجلینگ که در دشتهای هیمالیا میروید را دم کردم و دارم مینوشم. از زهدان مادر زاده شدیم. این یک سفر است که همهی ما چنین تجربهای را داریم.
مرگ هم یک سفر است. زندگی پرانتزی است که میان تولد و مرگ باز و بسته میشود. کلمهی جان را برای هر کسی و ناکسی خرج نکنید. آن دختری که رگش را با تیغ زد همسایهی من بود. با همان تیغی که یک روز بالای ابروهایش را مرتب میکرد.
موسیقی بودا-بار، امپریوم و سفر ذهنی در زمان. از دنیا که رفت، قرار شد برای بررسىهاى بيشتر کالبدشکافيش کنند. وقتي پزشکان شکمش را شکافتند، درونش پر از برچسبهاى سبز يونايتد کالرز آو بنتون بود. نیمه شب از کابوسی سهمگین از خواب بر میخیزی و یادت نمیآید صدای خندههای پیرمرد خنزرپنزری بوف کور را اول بار کجا شنیده بودی؟
چهار بعد از ظهر٬ کافه انتراکت، تو با کت دامن اخرایی و موهای شینیون کرده٬ روی صندلی با روکش زرشکی٬ پای چپ با جوراب شیشه ای روی پای راست٬ موقر و جدی. من را یادت هست؟ همهی ما میسوزیم. 30 سال پیش سینما رکس در آتش سوخت. 11 سال پیش سینما آزادی و حالا سینما جمهوری. قهوهها در کافه انتراکت اسمهای جالبی داشتند. مثل قهوه قجری و ماه منیر. کافه آنتراکت هم نوستال شد.
مدتیست افکارم تیز شدهاند٬ هر چه میکشم جز تودهای سیاه و سفید از کار در نمیآید. نهایت تلاشم در استفاده از رنگها به خاکستری میرسد و شاید سایهی محوی از پادشاه رنگهایم، زرد اخرایی. هوای بارانی. امروز بعد از دانشگاه توی کوچه پس کوچههای شمیران چقدر پیاده رفتیم.
یادتان هست چه کسی به تاریخ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۷۸ در وبلاگش آرزو کرد حسین درخشان باید در ایران شلاق بخورد و زندان برود؟
به خاطر میآورید چه کسی او را رسمن به مرگ تهدید کرد؟ باید به یاد داشته باشید چه کسانی هودر را خائن، بیشرف، لجن، رذل، کثافت و جرثومه نامیدند؟ [+] [+] [+] [+]
حتمن به یاد میآورید ابراهیم نبوی وعدهی محو هودر را داد و نوشت به نابودی او آروزمند است و وقتی مهدی خلجی با شیادی توانست برای چند وقت وبلاگ سردبیر: خودم را از کار بندازد پیام تبریک فرستاد و سرمست از پیروزی پوشالیشان نوشت:
جناب آقای خلجی مدظله العالی. احتراما همکاری شایان تقدیر شما برای محو کردن جناب آقای درخشان از صحنه اینترنت به شما و خانواده اینترنتی کشور تبریک می گویم. رجاء واثق دارم که این خدمت شما به آزادی و دموکراسی و تعاطی افکار هرگز فراموش نمی شود. حالا چه شده محوکنندگان سابق به سرنوشت حسین درخشان علاقهمند شدهاند و جزو اولین افرادی هستند که نامهی حمایت از حسین درخشان را امضا میکنند؟
هودر خیلی خوب شما را میشناخت که قبل از آمدنش به ایران در وبلاگش نوشت: میخواهم یک خواهش هم بکنم. دوستندارم هر برخوردی که سیستم امنیتی یا قضایی ایران بخواهد با من بکند تبدیل به چماقی تازه در دست بیزنسمنهای شارلاتان حقوق بشر در آمریکا و اروپا شود، که تنها چیزی که برایشان هم نیست حقوق آدمهای دیگر است.
در نتیجه، راضی نیستم که کوچکترین خبر یا اعلامیه یا فعالیتی به زبان انگلیسی و در صحنهی بینالمللی یا رسانههای فارسیزبان هلندی و آمریکایی و انگلیسی و غیره پخش و انجام شود. اگر چیزی برای خبر دادن بود رسانههای قانونی داخل ایران طبیعتا آن را بر اساس وظیفهشان منعکس خواهند کرد که این از نظر من اشکالی ندارد.
حسین درخشان هیچ احتیاجی به حمایت شما بیزنسمن و وومنهای حقوق بشری که به دنبال حذف او هستید ندارد. زندانی شدن با عزت شرف دارد به آزادی با ذلت. خانمها و آقایان حذف کننده با خیال راحت، بدون اینکه وجدانتان درد بگیرد و خونریزی کند بروید بخوابید چون هودر از اینترنت محو شده است. حسین درخشان این پسر بچهی شرور ایرانی خیلی وقت است که دیگر وبلاگ نمینویسد.
گوشی نوکیا مدل N97 یکی دیگر از مدلهای سری N این شرکت است که رسمن در ماه دسامبر 2008 میلادی به بازار معرفی شد. این گوشی طراحی خاص خودش را دارد و به صورت یک گوشی کشویی که از دو سمت باز و بسته میشود طراحی شده است. نوکیا N97 ابعادی در اندازههای 18.3-15.9×55.3×117.2 میلیمتر و وزنی برابر با 150 گرم دارد. این گوشی در دو رنگ مشکی و سفید طراحی شده است.
نوکیا N97 به عنوان یک گوشی سهبانده از باندهای HSDPA 900 / 1900 / 2100 و به عنوان یک گوشی چهاربانده از باندهای GSM 850 / 900 / 1800 / 1900 پشتیبانی میکند. این گوشی به سیستم عامل سیمبین نسخهی 9.4 سری 60 مجهز است. حافظهی داخلی 32 گیگابایتی و پشتیبانی از کارتهای microSD حداکثر 16 گیگابایتی از ویژگیهای بسیار جالب توجهی هستند که در این گوشی دیده میشود.
صفحه نمایشی که در این گوشی میبینیم یک نمایشگر 3.5 اینچی 16 میلیون رنگی TFT است که به صورت لمسی طراحی و ساخته شده است. این صفحه نمایش با رزولوشن 640×360 پیکسلی کار میکند. کیفیت خوبی هم دارد.
حسگر Proximity، قابلیت تشخیص دستخط، صفحه کلید تمام QWERTY، زنگهای پلیفونیک 64 کاناله به همراه زنگهای MP3 با قابلیت دانلود زنگ، دفترچه تلفن تصویری با ظرفیت نامحدود، پشتیبانی از GPRS، HSCSD، EDGE، قابلیتهای 3G، Wi-Fi، بلوتوث نسخهی 2.0 به همراه A2DP، پشتیبانی از microUSB نسخهی 2.0 و بازیهای از پیش نصب شده به همراه قابلیت دانلود بازی از مشخصههایی هستند که در گوشی موبایل نوکیا مدل N97 دیده میشود.
دوربین به کار رفته در نوکیا N97 یک دوربین 5.0 مگاپیکسلی است که به لنز Carl Zeiss، فوکوس اتوماتیک و فلاش مجهز است. این دوربین کیفیت بسیار خوبی دارد به طوری که میتوان گفت از بهترینهایی ست که در گوشیهای موبایل ارایه شده است. همچنین، به شما امکان میدهد با کیفیت VGA و سرعت 30 فریم در ثانیه فیلمبرداری کنید. شایان ذکر است دوربین دومی هم برای انجام مکالمههای تصویری در نظر گرفته شده که در صورت نیاز با آن نیز میتوانید کار کنید.
با نوکیا مدل N97 مشکلی برای ارسال و دریافت پیامهای SMS، MMS، IM و ایمیل نخواهید داشت. مشخصهی Push Email مزیت دیگری است که در این جا میبینیم. از دیگر ویژگیهای به کار رفته در این گوشی میتوان به قابلیتهای کارآمدی مانند گیرندهی GPS، پشتیبانی از A-GPS، Nokia Maps 2.0 Touch، جاوا MIDP 2.0، قطبنمای دیجیتال، خروجی TV، رادیو FM استریو با پشتیبانی از RDS، خروجی 3.5 میلیمتری، Flash Lite 3، مرورگر اسناد، T9 و هندزفری داخلی اشاره کرد. همچنین، به شما امکان داده شده با قابلیتهای کارآمد دیگری مانند یادداشت صوتی و دستور صوتی نیز کار کنید.
گوشی موبایل نوکیا مدل N97 به مرورگر WAP 2.0/xHTML, HTML مجهز است و از فیدهای RSS نیز پشتیبانی میکند. پخش کنندههای باکیفیتی نیز ارایه شده که نوع صوتی آن از فرمتهای MP3/WMA/WAV/eAAC+ پشتیبانی میکند. همچنین، میتوانید با پخش کنندهی فیلم این گوشی نیز کار کنید که فرمتهای MPEG4/WMV/3gp را پشتیبانی میکند.
باتری مصرفی گوشی همراه نوکیا مدل N97 یک باتری استاندارد یون لیتیوم mAh 1500 نوع BL-4L است که برای 430 ساعت در حالت استندبای و 6 ساعت و 40 دقیقه مکالمهی مفید عمر میکند.
مشخصههای اصلی گوشی موبایل نوکیا مدل N97:
• پشتیبانی از باندهای HSDPA 900 / 1900 / 2100 و GSM 850 / 900 / 1800 / 1900
• صفحه نمایش 3.5 اینچی 16 میلیون رنگی لمسی نوع TFT با 640×360 پیکسل رزولوشن
• دوربین 5.0 مگاپیکسلی مجهز به لنز Carl Zeiss، فوکوس اتوماتیک و فلاش
• قابلیت فیلمبرداری با کیفیت VGA و سرعت 30 فریم در ثانیه
• دوربین دوم
• مشخصهی Push Email
• قابلیت ارسال و دریافت پیامهای SMS، MMS، IM و ایمیل
• پشتیبانی از GPRS، HSCSD، EDGE، قابلیتهای 3G و Wi-Fi
• بلوتوث نسخهی 2.0 به همراه A2DP
• پشتیبانی از microUSB نسخهی 2.0
• پخش کنندهی MP3/WMA/WAV/eAAC+
• پخش کنندهی MPEG4/WMV/3gp
• رادیو FM استریو با پشتیبانی از RDS
• حافظهی داخلی 32 گیگابایتی با پشتیبانی از کارتهای microSD حداکثر تا 16 گیگابایت
• باتری استاندارد یون لیتیوم mAh 1500 نوع BL-4L
• ابعاد: 18.3-15.9×55.3×117.2 میلیمتر
• وزن: 150 گرم
• مدت زمان مکالمه: 430 ساعت
• مدت زمان استندبای: 6 ساعت و 40 دقیقه
غزه تنها است و تنها خواهد ماند. کودکان سرزمین اورشلیم در تنهایی جان میدهند. کجاست عیسا دمی که احیای ما کند؟ تنهایی میتواند به وسعت 360 کیلومتر نوار غزه باشد یا زاویه 360 درجه یک دایره. کجاست خدایی که رود نیل را از وسط شکافت تا کرشمهای کند و بازار ساحری بشکند؟ کجاست آن قادر متعال که جان یکی از انسانهای خوبش را با تارهای عنکبوت از مرگ نجات داد؟ کجا هستند جمال عبدالناصر، خالد اسلامبولی، احمد قصیر و مصطفا مازح که جرات را معنایی دوباره بخشند؟ خدایا الان کجا هستی آیا غزه را میبینی یا شما هم سرگرم انتخاب دختران شایسته سارکوزی هستی.
تمام مشکلات فلسطین حل خواهد شد، کافیست ما نباشیم و ما خفقان بگیریم تا یهودیها و صهوینیستها تمام مردم غزه را به هلوکاست هزاره سوم مهمان کنند. خدایا چرا کسانی که شما را قبول ندارند بیشتر بهشان حال میدهی. الان پاریس هیلتون در رفاه به سر میبرد یا کودکان غزه؟ شارا پووا، جاستین هنن و ارغوان رضایی الان بیشتر از از زندگی لذت میبرند یا آن کودک شش ماه که با تیر کین یهود و صهیون از دنیا رفت؟ خدایا مگر نه اینکه مردم غزه روزی ۱۷ بار نام شما را بر زبان میآورند؟
صحبت از خیابان اصلی و کوچه فرعی نیست. در جهانی که دختران سامری به دنبال تنگتر کردن دهانهی رحمشان هستند و ترویج آزادی جنسی میکنند معلوم است کسی به فکر انسان نیست. پس چرا آنها جنایت یهودیها را در غزه محکوم نمیکنند؟ آیا این جنایت برعلیه بشریت نیست؟ آیا این نقص گسترده حقوق بشر نیست؟
جامعه جدید که از اومانیسم رنسانس به لیبرالیسم و دموکراسی شورانگیز قرن هفده و هجده و از آن به سیانتیسم و مکتبسازی فلسفی و ماتریالیسم و کمونیسم قرن نوزده و از آن به فاشیسم اوایل قرن بیستم و از آن به آنارشیسم و اضطراب و عصیان و پریشانی رسید نباید از آن توقع بیشتری داشته باشیم.
دنیایی که دیگر هیچ چیزی در سر جای خودش نیست. و دخترها و پسرهایش از ماترالیسم به ایدهآلیسم، از ناتورالیسم به رئالیسم، از رختخواب به تختخواب، از آن به این، از ایدئولوژی به تحلیل، از ابژکتیویسم به سوبژکتویسم، از لباس خواب به خواب، از رمانتیسم به فاشیسم بعد هم سورئالیسم. از ما به من. و از جمعییت به انفرادی. تنهایی. هپروتیسم. هیستوریسم، سوسیولوژیسم، پسیکولوژیسم، از آزادی اراده به دترمینیسم. و بالاخره اگزیستانسیالیسم.
هگل انسان را به ایدهی مجرد اولیه و خودآگاهی مطلق میرساند. نیچه به نهلیسم قاطع و هایدگر از تمدن و زندگی که در پس آن انسان خاموش قربانی میشود. کامو جهان را پوچستانی عبث میبیند و انسان را گناهکاری بیگناه و بیگانهای طاعونزده بیتقصیر و سارتر که جهان را هیچ در هیچ میداند و انسان را غریبی که راه بجایی ندارد و بگفته هایدگر در این هستی پرتاب شده است و خود باید دردناکانه و نومید برای خویش کاری کند و ساموئل بکت که به انتظار بیهوده گودو که نیست نشسته و کافکا به همین دلیل به مسخ میرسد و صادق هدایت به پرلاشز، الیوت به ترزیا و یونسکو به کرگدن.
این جهان سرشار از تکنولوژی، صنعت و جهان توسعه یافته همانی است که حمید هامون سالها قبل فریاد زد: "کجا داره میره؟ آخه به چی رسیده؟ آه. عین یه مشت سوسک و مورچه دارن تو مرداب تکنیک دست و پا میزنن. همهش هم به خاطر این شیکم صاب مرده است. راحت لم دادن... معنویت چی شد؟ به سر عشق چی اومد؟"
بودا دنیا را رنج و علی دنیا را پلید نامید. وقتی ضربت پسر مرادی فرقش را شکافت به خدای کعبه قسم خورد که رستگار شد. در پس آخرین جملهی مولا رازی نهفته است
هوا دونفره است و هیچ چیز بهتر از یک پیادهروی تنهایی مزه نمیدهد. روی آیپاد اینبار یکی از موسیقیهایی را میریزم که فقط انسانهای ناندرتال یا همان کرگدنها میتوانند گوش بدهند. راه میافتم. کوچه پس کوچههای شمیران. سهیل، ظهیرالدوله، دربند، سعدآباد، مقصود بیک، پسیان.
مجموعهای دیگر از سلسله موسیقیهای تلفیقی و این یکی، واقعن حرفی تازه در موسیقی ایرانی، مجموعهای از ۵ قطعه (حضور، سیر، شور عشق، سوز و گداز، فرح انگیز) در ترکیبی از سه تارنوازان مسعود شعاری، با همراهی تبلانوازی سینگ آنند و گیتار مانو كودجیا و موسیقی و تنظیم كریستف رضاعی، آهنگساز ايرانی ـ فرانسوی (كه خواننده تنور هم هست) ترکیبی درخشان از Modeهای جذاب موسیقی ایرانی و همراهی و تنظیم اركستر و مایههایی از ریتمهای هندی را عرضه میكند.
تركیب پردههای ماهور، بیات اصفهان، شور و همایون، افزودن ریتم هندی تبلا یا در واقع زدودن لحن و روحیه موسیقی ایرانی، هندی از سازها و قطعات و رسیدن به یک تركیب موسیقایی فارغ از یک فرهنگ یا سنت مشخص، به آنچنان زیبایی و ترکیبی میرسد كه كمتر در خود موسیقی ایرانی سراغ كردهام.
خود را از این نامگذاریها فارغ كنیم و در مسیر قطعه، طراوت و جذابیت صداها و نواها رها شویم، «سیر» چیزی تازه از تركیب موسیقیهایی از فرهنگهای گوناگون و نزدیک به هم عرضه میكند كه نه به گوش متعارف ایرانی میرسد و نه تنها به خاطر تبلا، هندی.
اگر «حضور» هنوز لحنی از ضربهای موسیقی ایرانی دارد، وقتی به «شور عشق» میرسیم در ترکیبی از صداهای نا آشنا و آشنا غرق میشویم، اما «سوز و گداز» و «فرح انگیز» به خصوص با ريتم شش چهارمش، جذاب، شنیدنی و حیرتانگیز است.
«سیر» نمونهای درخشان از موسیقی تلفیقی، از تنظیم آزاد از نواها، لحن و Modeهای موسیقی شرقی و جذابیت شگفتی انگیزی از فراغت و كمال موسیقایی است. نمیتوانم از كریستف رضاعی، به عنوان یک موسیقیدان با استعداد یادی نكنم.
به ویژه كه نمونه درخشان دیگری از تركیبهای تلفیقی او را در آبادان در قطعه عنوان بندی ابتدایی و انتهایی فیلم و موسیقی متن فیلم کنعان (مان حقیقی) در تركیب و تبدیل موسیقی و ریتمها شاهدیم و نیز از رامین صدیق كه برنامه ریز و تولیدكننده این موسیقیها در نشر هرمس است.
پیاده روی برای من با ارزش است. یک حس خاص در آن نهفته است. مثل اینکه هر کسی توانایی گوش دادن به موسیقی ناب را ندارد دقیقن مثل همان نمیتواند از پیاده راه رفتن لذت ببرد. پیاده روی به من حس سیصد و پنجاه هزار سال قبل را میدهد. آن روزها که بر روی کره زمین فقط ناندرتالها قدم بر میداشتند.
ساعت نه و پنج دقیقه شب 30 آبان 1377، زنگ خانه داریوش فروهر به صدا درمیآيد. ابوالفضل مسلمی و مهرداد عالیخانی با عنوان دروغین افسران نیروی انتظامی به فروهر میگويند كه بر اساس گزارشهای دریافتی، با اتومبیل رنوی او سرقتی صورت گرفته است و وارد خانهی او در خیابان هدایت (دروزاه شمیران) میشوند.

آنها به فجیعترین شکل ممکن داریوش فروهر و پروانه اسکندری را به قتل میرسانند. داریوش فروهر با 25 ضربه چاقو و پروانه اسکندری با 27 ضربه چاقو سلاخی میشوند. محمد مصدق سالها پیش گویی تقدير محتوم داریوش و پروانه را پيشبینی كرده بود: «آن دو، در و تختهای هستند كه خوب به هم جوش خوردهاند.» چه آنكه آن دو نه در زندگی كه در مرگ نيز همراه یكدیگر بودند. دهمین سال به خون نشستن یاران مصدق زنده باد.
من هیچ کس را نمیشناسنم که برای نابغه شدن بهایی سنگینتر از یوجین اونیل پرداخته باشد. بزرگترین نمایشنامههایش آنهایی هستند که زندگی خود او را تصویر میکنند.
ویل دورانت
پاییز به نیمه رسیده، هوا به شدت سرد است و در این هوای درویش لرزون، انگاری تئاترشهر را به آتش کشیده باشند. میتوانی در کنارش بشینی و گرم شوی. اکبر زنجانپور چخوفباز معروف نمایش سیر روز در شب نوشته یوجین اونيل را به تازگی در تالار چهارسو روی صحنه آورده است. نمایشی که سختترین تراژدی اونیل در زمان اجرا است. نمایشی که بیشتر حدیث نفس است و به زندگی او و خانوادهاش با تمام بنبستها و گرههای عاطفی و سقوط تراژیک میپردازد.
در سیر روز در شب یک خانواده ایرلندی - امریکایی از هم پاشیده به نمایش درمیآید. مادر این خانواده گرفتار مرفین است، جیمی پسر بزرگتر دائمالخمر و تونی پسر کوچکتر دچار بیماری سل و مرگ زودرس شده است. پدر هم نمیتواند مرکز توجهات و غلبه بر دردهای خانواده باشد. نبودن کانون و گرانیگاه عاطفی عامل اساسی این از هم پاشیدگی و گسست شده است. تجربهای که خاص اونیل است و بستر این موقعیت قابل تعمیم به تمامی زندگیهای آمريکایی است.
یوجین گلادستون اونیل به خاطر نوشتن نمایشنامه سیر روز در شب جایزه پولیتزر را برای چهارمین بار دریافت کرده است. وی این نمایشنامه را در سال 1939 آغاز و در 1941 به پایان رساند وقایع زیادی را در برمیگیرد که اگر به سرآمدههای قبلی پرسوناژهای جیمز تایرون و مری تایرون را که در متن به شکل روایی از زبان خودشان میشنویم به کلیت اثر اضافه کنیم، از لحاظ داستانی قابلیت شکلدهی به یک رمان را دارا است.
یوجین اونیل از ذهنیتی ژرفنگر و تحلیلگری برخوردار است و حتا اجازه میدهد پرسوناژهایش به نقد و بررسی زندگیشان هم بپردازند. در نتیجه، با رویکردی تحلیلی و انتقادی به رخدادها مینگرد. در متن این نمایش غیر از شیوه و سبک دراماتیک اونیل به خود نمایش و دنیای تیاتر هم اشاره میشود: جیمز تایرون قبلن بازیگر تیاتر بوده و از شیفتگان شکسپیر است و گاهی هم مستقیمن به او و آثارش اشاره میکند.
اونیل با بهرهگیری از همین پس زمینه و با قرینهسازی برای برخی پرسوناژهای نمايشنامههای شکسپیر از جمله اوفیلیا عملن ارتباط واقعیتهاي نمایشی به خود زندگی را نشان میدهد. او مری تایرون را که در آخر نمایش تا مرز دیوانگی پیش میرود، نمونهای واقعی برای اوفیلیا میداند و اثرش را هم با عارضهمندی نهایی او به پايان میبرد که نوعی ارج نهادن به هنر تیاتر و نیز کوششی برای اثبات مجدد والاییهای شکسپیر است.
در متن نمایش رخدادها به حوزه واقعیت ارجاع داده میشوند، اما شیوه رخ دادن آنها مربوط به دنیای نمایش است و گرچه حوادث چندان مهلک و وحشتناک نیستند، اما در قیاس با حساسیت بیش از حد و آسیبپذیری آدمها، همچون فجایعی جلوه میکنند. مادر که به علت عارضهمندیهای روحی و جسمیاش محوریت پیدا کرده به علت آسیب دیدن از تجویز نامناسب داروی یک پزشک از او کینه به دل گرفته و از شناخت واقعیتهای پیرامونش هم عاجز است. او به يک نابینایی درونی دچار شده و واقعیتها را نمیپذيرد. پدر نیز به علت وضع مالی بدی که در گذشته داشته بسیار مقتصد است. اونیل این خصیصه را هوشمندانه آسیبشناسی میکند و آن را به شرایط اجتماعی و گذشته جیمز تايرون ربط میدهد.
در هر پرده شما خیال میکنید گنهکار واقعی که مسبب اصلی از هم پاشیدگی خانوادهی تایرون است را پیدا کردهاید، ولی یوجین اونیل به همهی ما رو دست میزند و در آخر نمایش ما به یک خودباوری میرسیم که هیچ کس گنهکار نیست. این والدین عارضهمند بیآنکه قلبن بخواهند به گونهای ناخودآگاه به فرزندانشان آسیب میرسانند و چون شخصیت ذاتی آنها نهایی شده و محتومیت یافته است، نمیتوانند به رغم علاقه زیادی که به فرزندانشان دارند، منشا محبت و عشق واقعی یا عاملی برای برون رفت از موقعیت گرداب گونه خود و دیگران باشند.
بازیهای بازیگران چشگمیری دارند. گلچهره سجادیه، اکبر زنجانپور، سامان دارابی و علی تاجمیر در حد و نیاز نمایش و به اقتضای نقشهایشان خوب بازی میکنند. اگر یک قیاس نسبی قائل شویم، گلچهره سجادیه حالت شکنندگی، آسیبپذیر، ظریف، عصبی و نگرانی مری تایرون را به بهترین شکل به تماشاگر منتقل میکند و از این لحاظ یکی از ماندگارترین بازیهایش را ارائه میدهد و همچنین اکبر زنجانپور در نقش جیمز تایرون که بینظیر ظاهر شده است. فرناز جهانسوز هم در نقش کاتلین یک بازی کمیک و امپرسیونیستی را به نمایش میگذارد. حرکات و نحوه دیالوگگویی او بیش از حد اغراقآمیز و تاثرگرایانه است.
عنوان نمایشنامهی سير روز در شب دقیقن بیانگر آن است که همه حوادث تلخی که در روز رخ میدهند و به شرایط نابسامان اجتماعی و اقتصادی هم ربط دارند، در شب تاثیرات خود را در وضعیت عارضهمند افراد خانواده نشان میدهند و سنگینی و هجوم این رخدادها و تاثیرات دردناک به حدی است که میتوان انرا با چاقو قاچ کرد. در این نمایش اونیل به طور هنرمندانهای روز را که تمثیل روشنایی، زندگی و فعالیت و رهایی به شمار میرود به نمادی از تیرگی، بیماری و رنج تبدیل کرده است و ماجرا فقط در روز خلاصه نمیشود و این شب است که مسیر امتداد روز است.
این فضای سنگین اعضای خانواده را کم خواب و حتا بیخواب میکند. در نتیجه طول شب هم به روزهای محنتزای آنان اضافه میشود که اگر طولانی بودن روزهای تابستان را هم به آن بیفزاییم آن وقت به ژرفاندیشی و رویکرد نمایشی اونيل به عنوان نمايش هم پیمیبريم.

هنوز چند ساعت تا برگزاری انتخابات ریاست جمهوری امریکا باقی مانده، ولی شک نکنید کسی که توانست هیلاری را شکست دهد توانایی آنرا دارد که سارا پیلین و مککین را همزمان نابود کند. جهان بدون بوش به شما رفقا مبارک. جرج دبیلو بوش هم نتوانست ایران را فتح کند. جیمی کارتر، رونالد ریگان، جرج بوش پدر، کیلینتون و حالا هم جرج واکر بوش پسر هم اضافه شد. مرد سیاه در کاخ سفید. امیدوارم سرنوشت جان اف کندی در انتظارش نباشد.
امروز عصر از دم خانه صادق هدایت رد شدم. مثل همیشه وقتی به آن پنجره سمت چپ عمارت کوشک میرسم به صادق خان سلام میدهم. خوب میدانم یک حس مرموز بین تهران و پاریس در رفت و آمد است. بوی باران به مشامم میزند. هوای پاییزی تهران بدجوری یهجوری است. میزها منتظر کلافگیاند و خیابانها منتظر علافی.
سلطه و سلیطه. دو واژه که به خوبی میتوانی حضور آنها را در تهران حس کنی. فاحشهها شهر را به تصرف خود درآوردهاند. ما در شهر گناه زندگی میکنیم. باید به تارانتینو و رودریگوییز زنگ بزنم بگویم یک سر به این طرفها بیایند. باید اسپرانتو یاد بگیرم. میخواهم از این به بعد وبلاگم را با این زبان بنویسم. بعد از پاییز، زمستان است. نه نمیخواهم شعری از اخوان بخوانم.
زمستان که از راه برسد هوا سرد و بخاری روشن میشود. توی پاییز و زمستان تیاتر، سینما رفتن خیلی مزه میدهد. حتا سیگار کشیدن هم توی سرما بیشتر میچسبد. نیم پالتویت را میپوشی. شال گردنت را میاندازی و دستهایت را در جیب میکنی و از تئاتر شهر به دانشگاه تهران میروی و در بوفه دانشکده فنی چای مینوشی از آنجا به کتاب فروشیهای زیر پل کریم خان بعد هم سینما آزادی. دیداری، چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم.
در تهران توی این هوا جان میدهد کتاب ممنوعه بخوانی. توی رختخواب هستم. دارم آخرین صفحات کتاب بیگانه آلبر کامو و سرگذشت مورسورا را میخوانم که چند صفحهای بیشتر باقی نمانده. مورسو هم وضعش آخر کار خراب است. نه ماری کادونایی در بین است، نه پلاژ الجزایر. بعد از اینکه به اتهام قتل به زندان افتاده و محاکمه میشود، یاد کافکا افتادم، منفور و مطرود همه است.
در تمام طول محاکمه و بعد طی کلی کلنجار رفتن با دادستان و هیئت منصفه و با کشیش زندان، وضعیت مورسو تغییر نمیکند. همان موجود عاصی و غیر عادی و متفاوت با دیگران و بیگانه با همه باقی میماند. بنابراین اعدامش میکنند. آن سوی مرگ، راهی است که رهنمون سعادت ما خواهد بود. راهی به درخشندگی. کورهراهی باریک که ما را از دبستان به خانه میرساند. با همان دل که در سینه جوجهها میتپد. چقدر خوب بود اون روزها که ما نمیدانستیم شهوت چیست.
همیشه از جایی آغاز میشود که انتظارش را نداری. یکمرتبه به خودت میآیی و میبینی وسطِ خاطرهای افتادهای که تمام روزهای گذشته خواستهای فراموشش کنی. هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یاد آوردنش وجود ندارد، باز یک روز با بهانهای حتا کوچک، خودش را از گوشهی ذهنت بیرون میکشد و هجوم میآورد به گذر دقیقههای آن روزت.
مرگ بازی - پدرام رضاییزاده
همهی داستانها یک جایی به نویسندهاش میرسد. مثل مرگ که هر چقدر هم ازش دور شوی یکجایی بالاخره خفتت میکند. حالا میخواهی مارلو براندو توی در بارانداز، اتوبسی به نام هوس، پدرخوانده باشی یا آفرودیت هالیوود.
مرگ انسان را کامل میکند. فرقی نمیکند توی پرلاشز خاکت کنند یا ظهیرالدوله یا قطعهی ۳۳ بهشت زهرا. اگر قرار باشد بمانی حتمن خواهی ماند.
یادتان هست کدام کرگدنی بود که گفت: تنها مرگ است که دروغ نمیگوید. حضور مرگ همه موهومات را نیست نابود می کند. ما بچه مرگ هستیم. و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد. و در ته زندگی اوست که ما را صدا میزند و به سوی خودش میخواند. و در تمام مدت زندگی، مرگ است که به ما اشاره میکند. این صدای مرگ است.
در مرگ بازی بالهای مرگ به راحتی به سر و صورتتان میخورد ولی خیالتان راحت حضرتش آنقدر شوخ و شنگ است که دم فری کثیف ساندویچ میزند ردیف و حال میکند با جماعت پلاس جلو آن مغازه تو خیابان نیلوفر آپادانا. راستی فوتبال جمعه صبحهایش هم به راه است. تا الان مرگ بازی نوشته پدرام رضاییزاده را دوبار خواندهام. از دیروز یکشنبه که توی نشر چمشه یهویی چشمم بهش خورد تا امشب دوشنبه که دارم این پست را مینویسم.
بین خودمان باشد خیلی کد دارد. یعنی میتوانیم بشینیم مثل آن دوازده نفر جز سپیده، راجع به خیلی چیزهایش با هم صحبت کنیم. مرگ بازی راحت و روان است. کلمات را زیاد دور سرتان نمیچرخاند. میداند چه میخواهد بگوید. خوانندهاش را گم و سر در گم نمیکند. سر راست است، ولی رو نیست. پیچیده است ولی پیچخورده نیست. باید خودتان بخوانید تا بفهمید دارم چی میگویم. کتاب را نشر چشمه منتشر کرده است.
حاضرم سر یکی از کولههای کترپیلار اول خیابان منوچهری همان مغازهه که جنس اصل میفروشد شرط ببندم همین کتاب حسادتِ خیلیها را برافروخته خواهد کرد. ببینید کی گفتم. دوست دارم توی یکی از پیادهرویهای دراکولاها پدرام را ببینیم بروم جلو بهش بگویم چقدر این کتابت آشنا است پسر. انگار همین الان به صورت آنلاین از زندگی ما آنرا نوشتی. حتمن برایش شانزدهمین خط از سومین پاراگراف از صفحهی شصت و سوم کتابش را خواهم خواند.
من و تو حساب زیاد داریم یک روز تصفیه میکنیم. این جوری مردن هم عالمی دارد. اما تنهایی نه. یک مردن دو نفره. با کلاس، با عشق. این باغ فقط دو تا جنازه کم دارد. چاقوی سلاخی چه حسی به تو دارد؟ آتشم مثل آتشکدهای خاموش. به رگبارم مثل مسلسلی قبل از فرمان آتش.
در تلاطمم آشفتهتر از جبهههای نجات ملی. مثل پارتیزانهای جنگهای نامنظم. امشب توی خیابان تخت جمشید تقاطع حافظ پیاده داشتم راه میرفتم. ساختمان عظیم الجثهی وزارت نفت مثل همیشه دوست داشتنی بود. خیابان خلوتِ بعد از افطار بود و هیچ ماشینی پر نمیزد.
کتابهای خاموش ارواح به خواب رفته در تابوتها به صدای ذهنت گوش میکنند. دوباره ستارهها تظاهرات کردهاند. ابر پلیسی پراکندهشان میکند. روشنایی خفاش وحشت را آسیمهسر کرده است. عزیمتی بود از حریر به آهن از بلور به مس. کودک بزرگ شد. و دستانش کوچک.
بازیچهها تمام شد و بازیها آغاز. من پیوند زدهام ترسی طاعونی را بر شاخسار وحشی نگاهت. و شکوفههای سنگ. کاش دنیا همان گیلاسهای سرخ بود که بر گوشتهایت میآویختیم. حواست هست پاییز دارد از راه میرسد و خورشید دارد از زمین دور میشود.
حس میکنی هوا دارد سرد میشود. خورشید من کجا میروی؟ به ایست. نه نه خورشید را توان باز ایستادن نیست. خورشید من به نور تو زندهام. تو مرا شاد و سر زنده میکنی. من از پاییز سرشار از تنهایی میترسم. به ثانیهایست دگرگونی. خورشید در گوشم به نجوا میگوید: منتظرم بمان دلبندم بر میگردم. شش ماه دیگر از توی اسفند بهمراه بوی بهار خواهم آمد.
من صورتم را با بهترین خودتراش ژیلت اصلاح میکنم. Fusion پنچ تیغ را میگویم. مایکروفینهای انعطاف پذیرش با خطوط صورت منطبق میشوند تا اصلاحی دقیقتر انجام دهد. در این راه شیوینگ ژل اولترا پروداکشن فیوژن ژیلت هم همراهیام میکند.
این کامنتِ خصوصی است که چند روز پیش برایم پای یکی از پستها گذاشته شد . با حذف اسم نویسنده آنرا به صورت یک پست منتشر میکنم. این کامنت بد جوری من به روزهای مرکز مطالعات پرتاب کرد.
یعنی شما همون حمیدرضا علاقهبند نیستین که تو کلاسهای مرکز مطالعات بودین بعد یهو غیبتون زد و دیگه خبری ازتون نشد؟ بیشتر بگم. آخرها دستتون رو هم بسته بودین تازه همون استاد مبانی ارتباط جمعی بهتون گیر می داد و آقای سرخ خطابتون میکرد. بازم بگم. حتی کارت ویزیت شما که با عکس "چه" بود و همین سایت رو معرفی میکرد. بازم یادتون نیومد؟ دو حالت بیشتر نداره یا شما اونقدر از اون روزها گذشته که یادتون رفته یا خط رو خط شده یعنی شما ... رو هم نمیشناسی؟ با همه اینها اگه این اشتباه من شما رو اذیت کرد پوزش میخوام توفیق اجباری بوده تا آشنا بشیم. ولی خیلی شبیه اون حمید هستیها. از ما گفتن. دلم برا کلاسها و اون حمیدی که باهاش آشنا شدم تنگ شده.
یک دوست خیالی که واقعن دوستت باشد خیلی بهتر از یک دوستِ واقعیه که خیال می کنی دوست است. واقعن چطور بعضی از آدمها به خودشان جرات میدهند با یک نفر دوست شوند بعد وقتی یک نفر از آنها سوال میکند با فلانی دوست هستی بگویند: نه.
اگر تو میترسی به کسی بگویی با فلانی دوست هستی پس اصلن چرا با او دوست هستی. هان؟ آهان. حتمن از آنهایی هستی که نون به نرخ روز میخورند. این نان را از قصد نون نوشتم. یادت باشد وقتی جرات کاری را نداری هیچ وقت انجامش نده.
دوستی با کرگدنها مثل یک کار ممنوعهی ناب است. یک جرم وسط شهر. خلاف. تو که جرات خلاف نداری غلط میکنی با خلافکار میگردی. دوست شدن با بعضیها جرات میخواهد، اگر جراتش را نداری پس بیخیال.
نکند فکر میکنید ما از آن وبلاگنویسهای کافه نشینیم که توی دود سیگار محو شدهاند و نفسشان برای راه رفتن هم میگیرد. نخیر. اصلن هم از این خبرها نیست. هنوز هم گلکوچیک میزنیم بعد از افطار وسط خیابان و صدای کری خواندنمان بلند است که تیم بعدی بیاد تو. دیشب هم کلی گل زدم. تیم حمیدرضا هیولا وقتی رفتند داخل زمین، خیلی فطیر تیمها را بردند که آخر سر با ترفند و کلک توانستند از زمین بازی خارجشان کنند.
میشود به جای کافه روی لبه جدول یک خیابان نشست و راجع به خیلی چیزها حرف زد. میشود به جای سانشاین، کافه گلاسه، پاستا و این همه اند کلاس یک عدد ساندیس یا رانی روی لبه همان جدول باز کرد و سر کشید. میتوان به جای دید زدن دخترها و پسرهای رنگ شدهی داخل کافهها بازی جانانه فوتبال بر و بکس را دید و لذت برد.
داشت به جامعه مدنی فکر میکرد که مامور گفت: بزن کنار. زد کنار. از چراغ قرمز رد شده بود. جریمه بیست هزار تومانی روی شاخش بود. مامور آمد جلو تا شماره ماشین را بنویسد. کمی مکث کرد. روسریاش را جابجا کرد. بعد گفتوگو شروع شد و قضیه تمام شد.
داشت به جامعه مدنی فکر میکرد که موبایلش زنگ زد. یکی پشت خط بود. گفت: ماشین دوست داری؟ گفت: آره. گفت: بنز دوست داری یا بیامدبلیو؟ گفت: هر کدام که شما دوست داری. دوساعت بعد داشت با بیامدبلیو در اتوبان میراند.
داشت به جامعه مدنی فکر میکرد که یک پسر خوش قیافه آمد توی دفتر کارش. گفت عشقم شمایید. تیپش به بچههای پایین نمیخورد. اصلن از سوییچ توی دستش و ادکلن خوش بویش معلوم بود. گفت چقدر برای عشقت میدهی؟ جواب داد: هر چه شما بگویید. به همین راحتی طرف به عشقش رسید و او هم پول را زد به جیب.
یکی از نوستالژیهای من این است که چرا در این عکس حضور ندارم. اسم عکس تیتر همین پست است که در سال ۱۹۳۲ در نیویورک گرفته شده است. اسم عکاس را نمیدانم فقط این را میدانم که یکی از سه عکس عمر من است. تا حالا به آن خوب دقت کردهاید؟

سمت چپ تصویر را ببینید، مردی دارد سیگار بغلدستیاش را روشن میکند. تعداد افراد حاضر در این عکس شمردهاید؟ رازهای زیادی دارد فقط باید بهش خیره شوید. بگذارید روحتان را با خودش ببرد. با شما خیلی حرف دارد که بزند. با من که سالهاست دارد سخن میگوید. هر وقت حالم از این زندگی روتین بدون هیجان بهم میخورد به تماشایش میروم.
هیچ وقت هم از نگاه کردن به آن سیر نشدهام. انرژی کهکشانی در این تصویر نهفته است. نمیدانم چیست؟ این ندانستن هم بر روی همهی آن چیزها که ندانستیم. به انسانهایش نگاه کنید. همه شاد هستند و دارند با هم گپ میزنند. اولین نفر از سمت راست به دوربین خیره شده است. شما هم به آنها خیره شوید. هنوز کدها و رمزهایی هست که بتوانید پیدایش کنید.
این عکس دقیقن نقطهی مقابل زندگی روتین بدون هیجان است. بهتر هست که بگویم: این عکس سرشار از هیجان است. با دیدنش احساس شناوری در فضایی اثیری میکنم. از آن رایحهای رمزآلود و پرهیجان به مشام میرسد. احساس خنکی دلچسب.
به نظر من عکاس این عکس آدم خوشبختی نیست. چون در جایی خارج از این مکان اساطیری ایستاده یا نشسته و این عکس را گرفته است. من دوست دارم توی عکس بین آنها نشسته باشم. اگر با این تصویر ارتباط برقرار کردید خودتان را به جای یکی از آنها تصور کنید. این عکس دست از سر شما برنخواهد داشت. تا آخر عمر نمیتوانید فراموشش کنید. بارها و بارها تشنهی دیدنش میشوید و هیچ وقت سیراب نخواهید شد.
صدای راجرز واترز است که دارد ایتز مریکال را میخواند. هنوز از اطاق همینگوی بوی باروت میآید و ادکلن مرلین مونرو همچنان نیمه مانده است. دوست داری کدام باشد آخرین سکانس کازابلانکا یا صلات ظهر وسط یکی از دشتهای وسیع وسترن؟
اجرای صحنهای که در آن گلها میمیرند و گورهایشان را با پیکر خودشان احاطه میکنند. لباس و گریم بینقض است. همه چیز در شرف اتفاقی عجیب به پیش میرود. حس تاریکی میگوید همین طرفها نوری است.
صدای از آسمان میگذرد، شعلهای عینهون آتشی بر دست با طوفانی از پروانهها در سرش و صدای پای امیدوار مرا به رویش فولاد از سنگ به اجتماع رطیل تیغ در کارخانهای جوشان امیدوار کرده است. پیامبرتان میآید دارم ظهور میکنم. همان قدر که اسفند به بهار نزدیک است و خرداد به تابستان، شهریور هم به پاییز. و من چقدر از تو دورم. آخ شهریور از راه رسیده است و به تو گوشزد میکند که پاییز در راه است.
نمیدانم چرا با وجود وزارت ارشاد و گشت ارشاد جوانهای ما ارشاد نمیشوند. زندگی معنای مجهولی است که ناخواسته و بیاختیار وارد آن میشوی و بیانتخاب و اختیار با آن وداع میگویی. بیآنکه خطی از این سرناخوانده را تغییری دهی. واقعن چه بیاحساس و بیوفاست این معنای مجهول. دردهایش را به دوش میکشی، باختها و ذلتهايش سر میکنی بیآنکه روزنهای از معنای خود را بر تو جلوه دهد.
درعوض مرگ حداقل شهامت آنرا دارد که پوزخندی به آن مجهول زند. لحظه مابين هستی و نیستی. لحظه ورود به مرگ چه باشکوه است. لحظهای که پوزخند مرگ نمایان میشود چه حالی است و تو هر آنچه بوده دردها، خوشیها و لذایذ را میگذاری و میروی. بخون همبغض آواره، که شب فریاد کم داره، بتارون خلسه خوابُ، پیاله دوره تکراره.
بزن با زخمه فریاد، بزن تا هرچه باداباد، از اول من رُ از َبر کن، که تا آخر نرم از یاد. بزن تا آخرین پرده، بزن تا شهر بیبرده بزن تا بغض نشکسته، دل بی کینه پُر درده. بزن تا بی پَربالی، بزن تا طبل تو خالی بزن تا سطر ناممکن، بزن تا دیو پوشالی. بزن تا شعله یاران، بزن تا سوز بیداران، بزن تا فتح خاکستر، بزن تا مرهم باران. بزن تا رقص پروانه، بزن سریز پیمانه، بزن تا چتر نیلوفر، بزن تا ساز دیوانه.
بعضیها باید بمیرند تا بتوانند زندگی کنند. من از آن دسته هستم. در این دنیا نمیتوانم به آرامش برسم. یاد آن صحنههای آخر پدرخوانده سه افتادم. آنجایی که پدر روحانی به مایکل کورلئونه، آلپاچینو میگوید «بخشیده میشوی ولی در این دنیا به آرامش نمیرسی» این ویران کننده است. یاد آن صحنه پایانی بیخوابی کریستوفر نولان همان جایی که بازرس دورمر با بازی آلپاچینو به آن زن کاراگاه میگوید: «خوابم مییاد، بذار بخوابم» این هم دیوانه کننده است.
خیلی وقت است که درست و حسابی نخوابیدهام. گندشون بزند این قرصهای خوابآور را. اینها هم به درد نمیخورند. خوابهایش به لعنت شیطان هم نمیارزد. چون با قرص خوابآور دیگر کسی نمیتواند خواب ببینند. ای کاش هیچ وقت در ایران به دنیا نمیآمدم. مشکل از اینجا بودن است. مشکل خیلی چیزها است. این ندانستن خیلی چیزها هم بر روی همه چیزها که ندانستم.
دی سال هفتاد و چهار بود به بابا گفتم میخواهم در کلاس داستاننویسی عباس معروفی که آن زمانها در آموزشگاه حمید سمندریان برگزار میشد ثبت نام کنم. هفده سالم بیشتر نبود. به قول استاد معروفی جوانترین شاگرد آن کلاس، من هنوز به دبیرستان میرفتم و تمام شاگردان استاد به دانشگاه.
استاد در زیر یکی از داستانهایم نوشت بهترین داستان پستمدرنیستی که تا حالا خواندهام. همان روزها بود استاد معروفی بعد از بارها خواندن داستانهای مختلفم در سر کلاس یک روز به من گفت بیا دفتر مجله گردون که آن زمان در میدان امامحسین بود.
با خودش بعد از کلاس رفتیم. آن زمان یک رنوی پنچ فرانسوی داشت. تمام شمارههای گردون را که نداشتم را به من هدیه داد. دستنوشتهی عباس معروفی در صفحهی اول کتاب سمفونی مردگان هنوز زنده است.
«برای حمید عزیز، عباس معروفی دی هفتاد و چهار، گفتم برادر، مرا نکش، گفت ترا میکشم، گفتم نه، مامان. نه.» در جریان دادگاهای استاد بودیم. با بچهها قرار گذاشته بودیم سر جلسات دادگاه حاضر میشدیم. قیافه عسگراولادی و مهدی نصیری هنوز در خاطرم مانده است.
دست مهدی نصیری یک صفحه فتوکپی شده از روی جلد یکی از شمارههای گردون بود. با یک ماژیک زرد رنگ عکس و تیتر مطلبی در مورد کوروش دیوید را هایلایت کرده بودند. در یک صفحه فتوکپی شده دیگر از روی جلد مجله گردون عکس و تیتر مطلبی در مورد غلامحسین ساعدی را هم هایلایت کرده بودند.
دیگر استاد کلاسهایش را در آموزشگاه استاد سمندریان برگزار نمیکرد. در اولین جلسهای که قرار بود از این به بعد در خانه شاگردان برگزار کنیم، نیلوفر ن پیشقدم شد و اولین جلسه را در خانهی او در زعفرانیه برگزار کردیم. استاد نیامد آن روز و ما نگران بودیم. با تلفن بعد از چند ساعت انتظاری خبر دادند استاد نمیآید. یادم نیست چند روز بعد خبر رفتن استاد به آلمان را شنیدم. ولی خیلی خوشحال بودم که زنده است. از ماجرای حمله به دفتر مجله گردون برایمان میگفت.
از حمله زنهایی با چادرهای سیاه. از روزها و شبهای سیاه. از دکه روزنامهفروشی که برای پاییدن خانه استاد در نزدیکی آنجا بر پا کرده بودند. از مشت و لگد و فحش. از خون و مرگ. از آزادی. از رگتایم. از بیگانه. از کامو. از فاکنر. از جویس. از هدایت. از پیکر فرهاد. از نقش قلمدان. از آن خندههایی که مو به تن آدم راست میشد. از.... آن روزها نه دوم خردادی بود. و نه خاتمی و نه مشارکتی. مجله گردون در یک تهران کاملن پلیسی منتشر میشد.
سید محمد خاتمی را از دهه شصت که وزیر کابینه رفسنجانی بود میشناختم از همان روزهایی که مسئول امور تربیتی راهنمایی شهید رسولی ما را با اتوبوس مجبور میکرد برویم در میدان ولیعصر بر علیه وزیر ارشاد شعار بدهیم. عبدالله نوری را از همان زمانها میشناختم. وزیر کشور دولت رفسنجانی.
این آقای نیکومنش مسئول امور تربیتی راهنمایی شهید رسولی اصلن از آن تعطیلها بود او ما را مجبور میکرد در بلوار کشاورز بر علیه عبدالله نوری هم شعار بدهیم. چند روز پیش آقای نیکومنش را دیدیم سوار ماکسیما بود و یک خانم بدحجاب هم در کنارش، صورتش را هم با ماشین اصلاح از ته زده بود. فکر کنم اصلاحطلب شده است.
ماجرا به اکبر گنجی و شیرین عبادی مربوط میشد. یک کاری داشتن میکردن. گنجی رو گرفته بودن، شیرین عبادی هم یه فیلم خفن ساخته بود سیاسی درباره زنان. بعد برداشته بود یه پرده زده بود کنار اوین و بغل سلول گنجی، فیلم رو نشون میداد.
ما رفته بودیم. بعد وایستادیم فیلم رو دیدیم. یه جمعیت خفن جمع شده بود کلاً. بعد که فیلم تموم شد ملت خواستن فرار کنن. ولی پلیس امنیت یه عدهی به خصوصی رو که قبلن شناسایی کرده بود، نگه داشت. توی اونا میم، صاد، شین، ر، ح هم بودن.
و جالب اینجا بود که ما خبر نداشتیم از همدیگه، که اومدیم اونجا. وقتی گرفتنمون تازه همدیگه رو دیدیم. بعد خندهدار اینجاس که از سلول اکبر گنجی یه خروار پنجه بکس ریخت بیرون که مردم از خودشون دفاع کنن. ولی سریع جلوش رو گرفتن.
از اون خندهدارتر اینجاس که شین اون وسط گیر داده بود که زن میخوام. شین با دوچرخه اومده بود اونجا. بعد جالبه که من توی خواب عزا گرفته بودم که پرونده دارم تو اوین و حالا سابقهدار شناخته میشم و بدبخت میشم. هی سعی میکردم فرار کنم نمیشد. گیر داده بودن بهم ناجور. خلاصه گفتم بهتون بگم که حواستون رو جمع کنین. اوین در یک قدمیست!
زیر نویس:
:: محتویات یک چت صبحگاهی، یا وقتی یک وبلاگنویس برای دوستان وبلاگنویساش خواب میبیند!
پاتوق علی حاتمی، مرتضا ممیز، بیژن جلالی، واروژ کریم مسیحی، فریما فرجامی و... باید جای جالبی باشد. كافه تئاتر یک پاتوق درست و حسابی است. هم سنش زیاد است و مثل خیلی از این كافی شاپها جوان و جویای نام نیست و به هر قیمتی هم نمیخواهد برای خودش مشتری دست پا كند و در آن خبری از موسیقی لايت و نورپردازیهای عجیب و غریب نیست.
صاحبش هم آدم بامرامی است. یک قرآن قدیمی دم دستش دارد كه گاهی وقتی بیكار میشود بازش میكند. در ضمن اینجا كلی استقلالی با حال هم دور هم جمع میشوند. چون حسین آقا استقلالی تير است و هنوز پایه است با مشتریهای پرسپولیسیاش توی كافه سر بازیهای دو تیم تيم كری بخواند.
از در كه وارد میشوی، همه جا پر از میزهای چوبی كوچک است. در این فضای كوچک حدودن بیست متری، شش میز گذاشتهاند. از آن میزهایی كه قدیمها برای خیاطی و چرخهای دستی ازشان استفاده میكردند. همانهایی كه پايینشان یک جور اهرم مسطح دارد برای چرخاندن چرخ.
دور میزها را صندلیهای لهستانی پر كرده و زیرسیگاریها، هاونگهای كوچکی هستند با رنگ برنج. چوبهای میز و صندلیها را رنگ سياه زدهاند اما تیرها، سقف و دكور كافه قهوهای رنگ است. دیوارها هم كاشی شدهاند، كاشیهایی با رنگهای سنتی. اینجا كافه تئاتر است، یکی از با سابقهترين كافههای اين شهر. کافه تئاتر اولین کافه بعد از انقلاب سال ۱۹۷۸ ایران است که بنیانگذارش محمد صالح علا است و در حال حاضر توسط برادرش حسین علا اداره میشود.
محمد و حسین علا، کافه را انتهای دهه پنجاه خورشیدی راه انداختهاند. آن هم توی بازاری كه امروز به باكلاس و گران قيمت بودن برندهایش معروف است. كافه آخر یکی از راهروهای سرخه بازار قرار گرفته و با اینكه قهوههایش مثل كفشها جان کارلو مغازه همسایه بغلی قیمت قابل توجهی دارد، اما دوست داشتنی و خوش طعم است.
این را فراموش نكنید كه هر جایی قدر قهوه خوب و مشتری را نمیدانند و خیلیها اصلن قهوهشناس نیستند، اما حسین آقا این كاره است. به خصوص اسپرسو دوبل آن حرف ندارد. از فرانسههایش هم نپرسید عالی است.
روی میزهای کافه تئاتر كندهكاریهای بسیاری دیده میشود. شما در این کافه حق دارید که روی میز، در و دیوار اینجا هر چی که دلتان خواست بکشید و بنویسد. اینجا شبیهه غارهای افلاطونی است. وارد كافه كه میشوی فضای مهتابی شبیه دالانی قرون وسطایی است كه نوری آرام دارد درون كافه میزها و صندلیهای چوبی را روشن میکند.
چند شب پيش رفته بودم كافهتئاتر. هنوز حسین آقا آنجا بود و هنوز هم فرانسه با شیر و كیكش براه بود. خلوتِ خلوت، هیچكس نبود. یادم افتاد روزایی كه خاک گرفته با نيما از استاديوم اميرآباد و اسدی شمیران برمیگشتیم. یادش بخیر روزهای بوسههای پنهانی قیطریه، پل رومی، کوچه عشاق، جردن، میپیچیدیم تو گاندی بعد تو پهلوی، سریع تو آبشار و پله و كوچه پس كوچههای یوسفآباد، مدبر، منبعآب.
حس میكنم یک نسل از اینجا رد شدند و بعدش محو و ناپديد. نسلی كه هیچ مدافعی نداشت و فقط گریزگاه داشت. گریزگاهای مثل اینجا. مثل كافه تئاتر، نسلی که به یک اشاره از آینه بدون هیچ پرسشی رد شد، رفت، گم شد. بدون هیچ خاطرهای و بدون هیچ توقعی.
بوی لواش رو یادتون هست؟ بوی عجیب خمیر، نان، آتش و سوختگی تکههای نان. بوی نانوایی. بوی سنگک چطور؟ خیلی متفاوت بود. بوی صابون و سنگ. صدای تلق تلوق سنگریزهها روی توری میز نانوایی. بوی بربری هم با آن لعاب عجیبش. بوی تافتون. اسمی که هیچ جور نمیشود ادبی نوشتش: نان تافتان.
بوی بازار. همیشه توی زمینهای خاکی، گاهی فروشندهها آب میزدند جلوی حجره درب و داغانشان که بوی خاک باران خورده بلند میشد، بوی معبد لینگم، بوی مار ناگ، بوی یونولیت، بوی لواشک، بوی سبزیهای معطر، بعضی مواقع بوی تند عطر، بوی لنت ترمز و لاستیک دوچرخههایمان.
بوی تیشرتهای نخی بچگی، بوی دختر همسایه، بوی متفاوت دخترهای غريبه. (احتمالن برای دخترها، پسرها هميشه بوی عرق و خاک میدهند.) بوی اسکناسهای ۱۰ تومانی و ۲۰ تومانی و بوی عجیب زنگزدگی پنج تومانیهای برنجی و برنزی براق مسی رنگ با آن شمایل گربهای ايران پشتش.
بوی پفک مینو. بوی کیت کت، بوی تیتاپ، بوی توک. بوی شکلات. ايرانیها یک جور، خارجیها یک جور. ایرانیها فقط بوی کاکائو و پوشش نقرهای دور شکلات را میدادند، خارجیها بوی فندق و هزار آمیختنی ديگر هم داشتند. بوی اسمارتیز، بوی پاستیل، بوی بستنی چوبی پاک، که من همیشه دوقلو میخريدم. ولی عاشق یکقلویش بودم، حس عجیب ليس به در بستنیهای وانیلی پاک. بوی عجیب برفک روی در بستنی لیوانی و بوی عجیب پاکت کاغذی بستنیهای چوبی.
بوی پارک. بوی کاج، بوی میوه کاج، بوی چنار، بوی چمن. گاهی خشک. گاهی نم. بوی گلهای سرخ کمبو، بوی سيمان هزارتوهای زمین بازی، بوی عجیب فولاد تاب و الاکلنگ، بوی موزاییک، بوی آسفالت خیس دمدمای غروب، بوی بلال. بوی ذغال و البته بوی لجن تابستانی جویهای تهران.
بوی سینما. بوی مرموز کفپوشهای لاستیکی. بوی بوفه سینما، بوی ساندويچهای کالباس خشک و گوجه و خیارشور، بوی کیسههای نایلونی بستهبندی. بوی کاغذ کاهی دور ساندویچ، بوی پاپکورن، بوی صندلی، بوی چادر سياه خانم کناری. چرا همیشه چادرها بوی عجیبی میدهند؟ بيشتر بوی خاک میدهند. شبیه بوی توریهای پنجره خاک گرفته.
بوی عاشورا. بوی اسپند. بوی آتش. بوی انسان. بوی خون. بوی مردی. بوی نذری. بوی قیمهی ظهر عاشورا. بوی چادرهای بزرگ، بوی گلاب، صدا، صداهای مبهم، صداهای گریه، سکوت، پچ پچ. انتقام. خون خواهی. بوی شمال، بوی جنگل، بوی باران، خزه، سیب وحشی حياط عزیز، همان مامانِ مامان، بوی بربریهای خاشخاشی.
بوی بنفشههای وحشی، بوی انجير، بوی پوسته خیس درخت انجیر، بوی شنها ساحل، بوی آب دریا، بوی نمک، بوی مرداب، بوی آجر بهمنی. بوی رودخانه، بوی نیچوب ماهیگیری، بوی کرمهای خاکی طعمه ماهی، سکوت و انتظار، سمفونی جیرجیرکها، بوی ماهیهایی که میگرفتیم، بوی رهبر ارکستر: قورباغه.
بوی باران. چندصدتایی اسمی دارند، بقیه اسم ندارند، اينها بايد اسمی داشته باشند. خوبيش اين است که هر کسی اسمی میگذارد روی بارانی که خودش دوست دارد. باران خیس، باران خشک، باران اسیدی، بارانی که باران نیست ولی خیس میکند.
بارانی که باران است ولی خیس نمیکند، باران بم، باران زير، باران تیک تیک، باران دام دام، باران یک دو، یک دو سه، یک دو. باران شرشر، باران پنجرهنواز، باران خندههای خانوادگی، باران تاریک، باران روشن، باران آفتابی، باران رنگینکمانی. بعضی از بارانها مهربانند، بعضیها خشن و بعضی از بارانها هستند که باید با کسی زیر آنها راه رفت. باران دونفره.
بوی سفال سقفها، بوی چوب سقفها، بوی نم رختخوابهایی که بهترین معشوق دنیا در آن دراز کشیده. رختخوابهایی که برای جدا شدن از آنها اراده لازم است. بوی ته چین شرف اسلامی بازار، بوی چلوکباب هانی توی میدان قیام، بوی جوجه کباب حاتم ظفر، بوی شير برنج بچهگی، بوی سبزی کوکو، بوی قورمه سبزی، بوی ماهی سفيدِ شب عید، بوی آشپزخانه، بوی کیک خانگی، بوی مامان، بوی مادربزرگ، بوی عمهها و خالهها، نمیدانم چرا، ولی عموها و داییها بو نمیدادند.
بوی دفتر و کاغذ، بوی مداد تراشیده، بوی کیف قفلدار مدرسه، بوی توی کیف مدرسه، بوی مدرسه، بوی گچ تخته، بوی کلاس، بوی شلوار پارچهای خیسخورده و بوی نامشخص پالتوها در زمستان. بوی نارنجک و هفت ترقه، بوی باروتِ زمان جنگ، بوی گوگرد چهارشنبه سوری، نارنجکها اول کاغذی بودند، بعد کمکم لنتی شدند. هفت ترقههایی که از جنس پاکت سیمان بودند. بوی فشفشه، بوی اکلیل سرنج و زرمیخ، بوی میخ، بوی چوب و نفت و گازوییل، بوی بنزین.
بوی سبزی پلو با ماهی، بوی آجیل چهارشنبه، بوی سکه، بوی سبزه، بوی فرش و نم و کف و انواع مایعات شوینده، بوی ریکا، بوی شوما، بوی خونه تکونی، هیاهو، بوی باغچه، بوی هرس درختها، بوی خاک خوشحال زمستان، بوی بهار، بوی هفت سين. بوی بد دهان. بوی نوزاد یک ماهه، بوی مامازی بچه، بوی پنیرک، بوی پوشک و پودر و سرلاک و آب دهن شیرآمیز نوزاد. بوی حمام، بوی صابون و بخار، بوی پوست بچهای که آب قطره قطره رویش برق میزد.
همینطور که فکر میکنم، بوهای بيشتری برايم زنده میشوند. بوی تو. بوی تن تو. بوی کنزو و دیویدوف. بوی شنِل. بوی ورساچه. بوی کافه نادری کنار تو. بوی قارچ پیتزا داوود. بوی پنتری. کِی و کی دیویدوف و کنزو، بوهای عزیزم را دزدید؟ حس میکنم بوها نماینده معصومیتی بودند از روزگار سپری شده سالخورده که در من روزی مردند. میخواهم امسال با بوها آشتی کنم. دوباره میخواهم بوها را حس کنم، میخواهم شامهام را بنوازم.
پاریس، ژان مارک ژیو ردانو ۳۲ ساله، ساکن شهر آوینیون مرد افسردهای بود و بارها تصمیم گرفته بود خود را بکشد، اما هر بار پشیمان میشد. چند روز پیش سرانجام تصمیم گرفت این قصد را جدن اجرا کند. او برای خودکشی شیر گاز آپارتمانش را باز کرد و به انتظار نشست.
اما در اثر نشت گاز ناگهان انفجاری مهیبی روی داد که ساختمان را منهدم کرد و پنچ نفر دیگر که در آپارتمانهای مجاور بودند کشته شدند، اما ژیو ردانو زنده ماند و به اتهام قتل پنج نفر محاکمه شد. دادگاه روز سه شنبه او را غیابی به سه سال زندان محکوم کرد.
بعضی وقتها به بعضی از وبلاگها لینک میدهیم بدون اینکه به آنها سربزنیم. ولی به بعضیها از قصد لینک نمیدهیم ولی همیشه پستهای وبلاگهایشان را به دقت و با عطش میخوانیم. خیلیها را میشناسم وقتی ازشان سوال میکنید فلان وبلاگ را میخوانی یهو خودشان را به کوچهی چپ میزنند میگویند: نه، اصلن اسم همچنین وبلاگی را تا حالا نشنیدهاند. با آنکه مشتری ثابت نوشتههای آن وبلاگ هستند.
وبلاگهایی وجود دارند که آنها را میخوانیم بدون اینکه هیچ وقت به آنها لینک دهیم. من این جذابیت پنهان را دوست دارم. این زیرزمینی بودن را. اینکه نمیخواهیم کسی بداند ما در پنهانترین زوایای ذهنمان چه میگذرد. وبلاگهایی هستند که شبیهه بقیه نیستند. با بقیه فرق دارند. یک دفترچه دارم که از یک طرف در آن آدرس وبلاگهای که تازه کشف میکنم و قرار نیست به آنها لینک بدهم را مینویسم و از طرف دیگر جملههای وبلاگهای که میخوانم و خوشم میآید.
پیشنهاد میکنم شما هم یک دفترچه داشته باشید و در آن جملات و آدرس پستهایی که خوشتان میآید را بنویسید. چند سال بعد یک دفترچه هیولا دارید. پر از لحظاتی که سرشار از جادوی کلمات است. این لینک ندادن به وبلاگهایی که میخوانیم شبیهه اسکار نگرفتن همشهری کین و پیانیست است.
نان یا اسلحه، کدام؟ گرانی. فشار. مردم. فقر. فحشا. روزگاری بود فاحشهها از هوس تنفروشی میکردند ولی حالا از فقر. شکم گرسنه مجال ترحم به کسی نخواهد داد. حتا افیون هم نمیتواند جلوی گشنگی را بگیرد. ایران تجسم جهنم خدا بر روی زمین است.
و تهران شهر مردگان فراری. فاحشههای محزون. روسپیهای مدرن. شهری که گورستان ندارد. اما سراسر یک گور دستجمعی است. و مردگان در یکدیگر میمیرند. ابری از رویای مردگان بر آفتاب پرده است. گاه مردهای در تو عاشق میشود به مردهی من.
دور از نیمروز لطف تو فلز ثانیهها آب نمیشود. در باورم نبود دلتنگ کسی شوم که تا به حال او را ندیدهام. پس عشق شهادت آنی است. تا حالا دلتان برای کسی که ندیدهاید تنگ شده است؟ پیش از آنکه برای رخت آویزهای این سوال جامهای انتخاب کنید قرن روزش به پایان رسیده است.
آرام هستم به آرامش پرچمی در نسیم در روز پیش از کودتا. خبر بزرگ در راه است. دنبال روزنامهی فردا نباشید. امروز به خیابان نظر کنید. خون و خبر را بر سنگفرش ببینید. بر درخت سترون، زاغ میوهها. بر سرانگشتان من لامپهای سوختهی رویا. بر شکوه شیروانی. کبوتر چاهی. بر غرور من. قناری زندهی شهر. در تاریکی. آبیها در سکوت. خراش صداها.
ما را به سوی هم میخوانند. ما را از هم میرانند. به دین درگاه چون ما را میخوانند میرانند. و ما از نفرت مردگان آسوده نبودیم. مردگان در خوابهایمان بودند. و ما خسته از وسعت خوابهایمان بودیم. آنها به دنبال خانهی خوابهایمان بودند و ما در کنار خانهمان گم میشدیم.
گاه بیدارمان میکنند به چیزی اشاره میکنند که ما نمیبینیم. تابوت خاکستر را گربهی پیری بدرقه میکند. کمدها سرشار از غنایم سالهای حوصله. اما سرباز فاتحی باقی نمانده است. در ته صندوق ولی چلتکهی خاطرات هنوز جوان مانده است. جامعه دارد متلاشی میشود. مردم گرسنه. ارزشها و سرمایههای خود را در ازای نیازهای جسمی و جنسی خرج میکنند.
کوچه پر از پوکههای خالی و مرثیه است. فردا کوچههایی است که نامشان تغییر کرده است. گل رعد بر شب میروید. آتشبارها چون گلهای آتشین شروع به روشن شدن میکنند. لالههای واژگون سربلند خواهند کرد. انفجار در راه است. صدای تیشه به گوش میرسد.
کودکی برای چیدن سیب به باغ میرود و با زنبیلی پر از نارنجک باز میگردد. شتاب کن ناصری. شتاب کن. سکوت مادر فریادها است. باد جامههای عزا را از روی بند رخت به هوا میبرد. آسمان خالی. درختان خاموش. کلاغان کِزکرده. نشانی از آشوب. روز بزرگ در راه است.
استیو جابز یکی از جادوگرهای مدرسهی هاگوارتز در یک اقدام مانستری دومین آیفون تاریخ را با نام iphone 3G به عاشقان حضرتش معرفی کرد. باریکتر و با پشت تمام پلاستیکی و از همه مهمتر ارزانتر. قیمتها باور نکردنی است. برای مدل 8Gb قیمت 199 دلار و برای مدل 16Gb قیمت 299 دلار و مدل 16Gb در دو رنگ سفید و سیاه خواهد بود.
سیب گاززده از نسل دوم گوشی تلفن همراه آی فون که از سرعت و کارایی بیشتری نسبت به نمونههای پیشین برخوردار است رونمایی کرده است. آیفون جدید منطبق با فناوری شبکههای نسل سوم تلفن همراه تولید شده است. اپل سعی دارد با ارائه این گوشی جدید سهم خود را در بازار گوشیهای همراه هوشمند در آمریکا که در اختیار نوکیا و بلکبری است افزایش دهد.
گوشی جدید آیفون از یازدهم ژوئیه در بیست و دو کشور، از جمله بریتانیا عرضه میشوند. به گفته جادوگر اپل قیمت بالای آیفون یکی از موانع اصلی در خریداری آنها بوده است. گوشیهای نسل اول در ابتدا ۵۹۹ دلار قیمت داشتند و بهای آن پس از مدتی به ۳۹۹ دلار کاهش یافت.
استیو جابز بارها تاکید کرده که چیزی که محصولات اپل رو متمایز میکند فقط سخت افزار زیبا نیست بلکه نرم افزارهای قوی هستند که نفس کشیدن را برای دیگران سخت میکنند. بعد از معرفی آیفون تقریبن تمام شرکتهای بزرگ تولیدکننده گوشی به تکاپو افتادند تا از قافله رقابت عقب نمانند.
تنها چیزی که آیفون رو تا به امروز فوق العاده نگه داشته نرم افزاری است که بدون تردید یک سر و گردن از ویندوز موبایل یا سیمبین بالاتر است. این در حالیست که یکی از قدرتمندترین شرکتهای نرم افزاری دنیا با سرمایه گذاری چند میلیون دلاری در حال تکاپو برای به چالش انداختن تمام نرم افزارهای موجود برای موبایل هست. گوگل با اندروید میآید.
آیفون جدید به خاطر سرعت بیشتر صفحات وب را 36 درصد سریع تر از گوشیهایی مانند نوکیا N95 و Treo750 باز میکند. مشخصات باطری 300 ساعت در حالت انتظار، 8 تا 10 ساعت مکالمه در حالت 2G و 5 ساعت در حالت3G همچنین، 7 ساعت در حالت پخش ویدیو و 24 ساعت در حالت پخش موسیقی. در آی فون 3G قابلیت پشتیبانی از GPS و WiFi نیز وجود دارد. کمپانی اپل امیدوار است بزودی فروش آنرا در 70 کشور دنیا آغاز نماید.
استیو جابز گفت که آیفون 3G در 11 جولای در بیست و دو کشور ارایه میشود و بقیه باید تا پایان سال 2008 میلادی صبر کنند. البته قطعن ایران جزو این کشورها نیست. ما خیلی وقت است که عادت کردهایم که جزو خیلی چیزها نباشیم استاد جابز. اگر تا به حال در عمرتان حتی برای یکبار هم آیپاد را لمس کرده باشید. میتوانید با چشم بسته با آیفون کار کنید. این بار استیو جابز شعبدهی جدیدش را چنان اعزام کرده تا دشمنان را خرد و خمیر کند.
قبل از شروع یک روز باید انرژی زیادی برای سوزاندن داشته باشید. مثل ماشینی که برای روشن شدن به بنزین احتیاج دارد. نوشابههای انرژیزا بدن را برای یک روز سرشار از فعالیتهای مغزی و فیزیکی کاملن آماده میکنند. energy Drinksها شامل متیلاکساتین، ویتامین B و گیاهان داروی هستند. بقیه محتویات رایج، گارانا و تورین به اضافه فرمهایی از جینسنگ، مالتودکسترین، اینوسیتول، کارنیتین، کراتین، گلاکورونالاکتون و جینکگو بیلوبا است.

اولین و پایهترین محتویات یک نوشابه انرژیزا کافیین است. به صورت متوسط هر 237 میلیلیتر از نوشابههای انرژیزا شامل 80 میلی گرم کافیین هست. اگر این میزان از نوشابه انرژیزا بیشتر گردد یعنی 480 میلیلیتر حدودن 150 میلی گرم کافیین در آن یافت میشود (کمی کمتر از 2 برابر میزان قبلی) اگرچه اخیرن این نوشابهها بیش از 360 میلیگرم از کافیین را روی قوطیها درج نمودهاند.
جدیدترین نوع نوشابههای انرژیزا آلاورا و اوآر هستد که در سوپرمارکتها قابل دسترسی هستند. البته قبل از آنها باید هایپ، رِدبول، بومبا، شارک، فانتوم، سینرژی، دارکدراگون، کامایکس را امتحان کنید. نوشیدن یک قوطی نوشابه انرژیزا، 3 ساعت فعالیت مدوام را طلب میکند. وگرنه کِسل و دچار اینسومنیا خواهید شد. به این دلیل که نوشابههای انرژیزا حاوی سطوح بالایی از کافئین و تایورین هستند. بهترین زمان نوشیدن نوشابههای انرژیزا اول صبح است. ساعت هفت.
تائورین از گروه آمینو اسیدهای غیر ضروری است. آمینو اسیدهای غیرضروری آمینو اسیدهایی هستند که بدن نیازی به دریافت آنها از محیط خارجی نداشته و خود توانایی ساختن آنها را دارد. البته ساخت تائورین در بدن، بسته به شرایط آن متفاوت است و در بعضی از مواقع مثلن در زمان استرس، خستگی و بیماریها نیاز بدن به تائورین افزایش مییابد و در آن هنگام بدن قادر نخواهد بود این ماده را به اندازه کافی و مورد نیاز تولید نماید.
از جمله نقشهای تائورین در بدن میتوان به ساخت بافت عضلانی اشاره نمود. تائورین از اجزای اصلی صفرا است که به منظور هضم چربیها، کنترل کلسترول خون و جذب ویتامینهای محلول در چربی به آن نیاز داریم. تائورین به همراه روی برای سلامتی چشمها و حس بینایی لازم است.
تائورین نقش سمزدایی از بدن را دارد، زیرا بعنوان یک آنتی اکسیدان نیز محسوب میشود. همچنین این ماده باعث کاهش فشار خون در بدن شده و برای درمان اضطراب، بیش فعالی، فعالیت ضعیف مغز، صرع و آب رسانی به مغز نیز مفید است. مصرف تائورین موجود در نوشابههای انرژیزا باعث تحریک سیستم عصبی، افزایش انرژی، رفع خستگی، نشاط آوری، افزایش استقامت و رفع استرس میشود. برخی از پژوهشها حاکی از آن است که تائورین احتمال مصرف الکل را در مصرف کنندگان افزایش میدهد.
نوشابههای انرژیزا بطور متوسط حاوی 60 تا 80 میلی گرم کافیین هستند که بطور نمونه نوشابههای کولا حاوی 50 میلیگرم و یک فنجان قهوه حاوی 60 تا 90 میلی گرم کافئین است. البته در بعضی از energy Drinksها کافیین تا ۴۰۰ میلیگرم هم وجود دارد. که میتوان به برندهای اوآر، آلاورا و ردبول اشاره کرد.
کافیین علاوه بر اینکه یک محرک است. بعنوان یک چربی سوز نیز به حساب میآید و در بیش از 60 گیاه یافت میشود. این ماده در گیاهان نقش آفتکش را دارا بوده و باعث مرگ یا فلج شدن حشراتی که از گیاهان حاوی کافئین تغذیه میکنند، میشود.
گوارانا از گیاهان منطقه آمریکای جنوبی است. این گیاه نیز از جمله گیاهان حاوی کافئین است. عصاره این گیاه خاصیت محرک سیستم عصبی مرکزی، افزایش گوش بزرگی، افزایش انرژی، چربی سوزی و ادرارآوری را دارد.
جین سینگ یک گیاه آسیای شرقی است که مصرف آن باعث افزایش مقاومت بدن نسبت به استرس، تقویت حافظه، تقویت سیستم ایمنی و عصبی و افزایش شادابی و انرژی، رفع خستگی کاهش قند خون و کاهش عوارض پیری میشود. عوارض مصرف بیش از حد آن شامل بیخوابی، تهوع، سردرد، اسهال، افزایش یا کاهش فشار خون میشود. البته میزان جین سینگ در نوشابههای انرژیزا کمتر از آن است که موجب این عوارض گردد.
جینگو بیلو یک گیاه بومی کشور چین است که اثرات مصرف آن شامل بهبود یادگیری و حافظه، بهبود تمرکز، بهبود گردش خون، ضدافسردگی، خاصیت آنتی اکسیدانی و ضدسرطانی دارد. ال- کارنتین یک نوع آمینو اسید است که توسط کبد تولید میشود و در متابولیسم چربیها نقش دارد. Glucuronolactine کربوهیدارت است که بطور طبیعی از متابولیسم گلوکز در کبد ساخته میشود و یک محرک بوده و در تقویت حافظه افزایش تمرکز و رفع خستگی مفید است.
متیل زانتینها یک الکالوتید است که بعنوان محرک سیستم عصبی فعالیت میکند. کراتین یک اسید آمینه است که در بدن انسان در طی سوخت و ساز پروتئین تولید میشود و انرژی مورد نیاز عضله را تأمین می کند. با توجه به اثرات مثبت کافئین بر روی بدن باید در مصرف آن اعتدال را رعایت نمود زیرا مصرف بیش از اندازه کافئین باعث ایجاد وابستگی به کافئین یا کافئینیسم میشود که علایمی نظیر اضطراب، تحریک پذیری، انقباض عضلات، عصبی بودن، بیخوابی، تپش قلب و زخم معده را به همراه دارد.

نکته جالب در مورد کافئین این است که این ماده اثر داروهای تجویز شده برای تسکین سردرد را تا 40 درصد افزایش میدهد. کافئین یک محرک برای سیستم عصبی مرکزی است و بطور موقت باعث رفع خواب آلودگی میشود. از سایر اثرات کافیین بر روی بدن میتوان به رفع خستگی، افزایش تمرکز، شادابی، نشاط، ادرار آوری، شل کردن عضلات صاف نایچهها، افزایش اسید معده، اتساع عروق خونی. افزایش عملکرد جسمی، ذهنی و افزایش استقامت اشاره نمود.
آنها که تا به حال در عمرشان زیر باران پیاده راه نرفتهاند هرگز عاشق نشدهاند. و من دِلم برای پیادهروی پر از باران تنگ شده است. امروز از آسمان صدای دعوای ابرها میآمد. احساس میکنم در هر کنار و گوشهی این شورهزار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان میروید از زمین. تنها کسانی لذت دیدن رنگین کمان را میچشند که تا آخرین قطره زیر باران مانده باشند.
همه چیز ساده است. به همین سادهگی. یک روز بارانی و یک پیادهرو. باور کنید عاشق شدن اصلن سخت نیست. در میان ما انسانهایی هستند که در آسمان مشهورترند تا در زمین. از آن دسته آدمها که خدا در گوش پیامبرش نجوا کرد: "دوستان من در دامان مناند و کسی غیر از من آنها را نمیشناسد." مستی و مستوری همزاد یکدیگرند و محبوب، هر چه را بیشتر دوستتر داری در پرده نگه دارد.
برای همین است که ما اسم مرشدِ حافظ را نمیدانیم. حضرتش فقط یکبار فاش گفت. آنهم زمانی که فاش میگویم و از گفتهی خود دلشادم. فقط همین یکبار. زبان ایشان زبان اسرار است. چون جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد.
عشق ورزیدن به معنای واقعی کلمه تجربهای شاهانه است. چون همچون یک امپراتور رفتار میکنید. تمنای عشق تجربهای گدایانه است. هرگز همچون یک گدا نباشید. جامعه میتواند جنایتکاران را ببخشد، اما هرگز یک رویا پرداز را نخواهد بخشید. این جملهی اسکار وایلد سرآغاز رویاهای من است.
یاد گرفتهام به رویاهایم احترام بگذارم. زندگی بدون رویا خیلی سخت است. کسی که در برابر بیرحمیهای زندگی حذف میشود رویایی برای زنده ماندن ندارد. لحظاتی هستند که از مبارزه پرهیز میکنیم. و بهانههای آرامش، بلوغ و احساس حماقت میآوریم. گاهی بیعدالتی را در چند قدمی خود میبینیم و خاموش میمانیم "و نمیخواهیم خود را درگیر یک نزاع بکنیم" فقط یک بهانه است.
چنین نیست. کسی که راه مبارزه را برمیگزیند به سوی پیروزی گام بر میدارد. فریادی که مخالف این ادعا را سر میدهد و اشتباه میکند، همواره به گوش خدواند خواهد رسید. اگر برادر ما رمق فریاد زدن ندارد، ما هستیم که باید این کار را برای او انجام دهیم.
باغ فردوس. آش رشته سید مهدی. خیابان ری. بستنی اکبر مشدی. سر پل تجریش. سمنوی عمه لیلا. زیر پل حافظ. پیتزا داوود. بودابازی صادق هدایت وسط بوف کور. خودکشی به وقت پاریس. پست مدرن. فوکو. ظهیرالدوله. فروغ.
اینجا تهران است. شهری که دوستش دارم. حتی اگر برنج کیلیویی پنج هزار تومان باشد و باران نبارد. عرق سگی مزه چيپس و پنير میدهد. رئال به بارسلونا چهارتا گل زد تا کاتالان در غم و اندوهی وصفناپذیر فرو رود. کوچه سیمین. ملاحت. پل رومی. کوچه عشاق. هوندا سیویک. آبمیوه توچال. فندک زیپو. شلوار لیوایز. کفش کلارک. فرانک زاپا. مالهالند درایو. دیوید لینچ. شهید مرتضی آوینی. جبهه. غزاله علیزاده. سیاه بیشه. دار.
روسپیان محزون مارکز. توقیف. وزارت ارشاد. گشت ارشاد. دخترهایی که ارشاد نمیشوند. بچههایی که خودکشی میکنند. فمینیستهایی که پورنو مینویسند. جوانترین کشور دنیا. بیشترین آمار خودکشی. این روزها همه تپش نگاه میکنند. شما چطور؟
دیریدا. بودریار. لاکان. دهه شصتیهای عشق امریکا. نظریه انحطاط ایران. دکتر طباطبایی. از لونا شاد چه خبر؟ شاملو زیر خاک. برهنه بر خاکم کنید. کوچه باغهای شمیران. ظهیرالدوله اساطیری. دربند. اردیبهشت بدون باران. چرا نمیباری تا قطرهای از آبیها را بنوشم؟ وقتی از آسمان بارانی نمیبارد ما تو را نمیبینیم.
خسته از پیلههای مسخ شده. مردن بیمعنی است باید راهی برای ناپدید شدن پیدا کنم. برج ما برج پرده دارانست. همه کس را به برج ما ره نیست. چه شد اینجا گذارت افتاد؟ در میکدهام. دگر کسی اینجا نیست. مطرب. ساقی. می. یار. جمله رفتند بر باد. مجروحم. مستم. عسس میبردم. مردی. مددی. اهل دلی. آیا نیست؟
چهاراه ولیعصر. ضلع غربی تئاتر شهر. کافه گرامافون. ما یک نفر بود. تنها پشت میزی تنها نسشته بود. آخر مگر پشت میز میایستند. یا راه میروند. معلوم است پشت میز مینشینند. سیگاری دود میکنند و گم میشوند در اندیشهای دور. البت این کار روشنفکر جماعت است. مردم که غم نان دارند نمیتوانند به کافهها سربزنند. آنها توی سرشان میزنند.
ترانهسرای شهیر، روح بیدار ملت میسراید: هرچی میخوای ببر، اما گيتارو با خودت نبر. اینجا تهران است. شهری که دوستش دارم. حتی اگر برنج کیلیویی پنج هزار تومان باشد و باران نبارد. عرق سگی مزه چيپس و پنير میدهد. رئال به بارسلونا چهارتا گل زد تا کاتالان در غم و اندوهی وصفناپذیر فرو رود
امروز میخواستم زنگ بزنم به سلطان بگویم: علی آقا سالها پیش که گفتین یک روز ساعت شش میریزیم روزنامه جهان فوتبال خیلی حال داد. یک دختری هست که دیشب توی کافه گرامافون دیدمش. من هر جا میروم این دختر میبینم. او هم مرا میبیند. سینما فرهنگ میروم او آنجاست. تئاترشهر میروم او همان جاست.
یک روز میروم جلو و میگویم: ببخشید خانم شما؟ به نظر شما این اردیبهشت چرا باران ندارد؟ نه گریههای نقرهای ماه و نه مویههای تشنگی باد. تجیر پنجرهها بستهست. اردیجهنم. گوگرد آفتاب بر باغ و خونگریههای خاک. نمیدانم چرا همه چیزهای تاریخ باید در دورهی ما اتفاق بیفتد.
پارسال سردترین زمستان پنجاه سال اخیر را سپری کردیم. امسال گرمترین تابستان چهل سال اخیر را. ما قوم برگزیده هستیم. قرار است بزرگترین زلزلهی تاریخ هم در تهران بیاید. ایول. دیگر عیش تکمیل است. اینجا تهران است. شهری که دوستش دارم. حتی اگر برنج کیلیویی پنج هزار تومان باشد و باران نبارد. عرق سگی مزه چيپس و پنير میدهد. رئال به بارسلونا چهارتا گل زد تا کاتالان در غم و اندوهی وصفناپذیر فرو رود.
لونا شاد یک مجری امپریالیستی است. که در یک کانال امپریالیستی اخبار میخواند. جوانها را از راه به در میکند. اصلن چه معنی دارد یک زن با عشوه اخبار بخواند. فوتبال بهمراه سینما آخرین امید نسل ما است. کاری که دیدن یک مسابقه فوتبال برای ما میکند، هیچ چیز دیگری غیر از سینما نمیتواند انجام دهد. حتی لونا شاد هم نمیتواند.
به همان دلیل که عاشق فوتبال شدیم که عاشق سینما بودیم. منچستر، چلسی. پرسپولیس، سپاهان. مای بلوبری نایت وونگ کاروای همان آبنبات ترش و شیرینی است که میتوانی تمام روز مزهمزهش کنی.
برای پرپر شدن اقاقی
برای بوسههای اتفاقی
تو این روزا که مثل شب سیاهه
منتظر نور کدوم چراغی
برای لحظههای بیقراری
ساعتهای کشنده خماری
تشنه میکردی دلمو یه روزی
الان خزونی کدوم بهاری
رو صندلی انتظار میشینم
گلای باغ حسرتو میچینم
یا مثل سابق میشی برمیگردی
یا نمیخوام دیگه تو رو ببینم
زیر نویس:
:: ۱۴ قطعهی پخشنشده بسیار جدید از محسن چاوشی الان روی آیپاد حمیدرضا دارد حسابی بهم خوش میگذارند. توی این دنیا فقط سه نفر این چهارده کار جدید محسن را دارند. هر چقدر اردیبهشت پارسال محسن نامجو گوش کردیم به جایش امسال با این ۱۴ قطعه تا اطلاع ثانوی ما فقط محسن چاوشی گوش میکنیم.
سفر به لندن در تابستان سال گذشته برای مسیح علینژاد یک سورپرایز داشت و آن پیوستن به حلقه وبلاگی ملکوت بود. مسیح علینژاد در ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۷ در پست وبلاگش در ملکوت مینویسد به دعوت داریوش محمدپور و همسرش برای آنكه اسباب خانهاش را از بلاگفای نا امن به اين مامن بزرگان آورده است، حالش را خوب كرده است.
مسیح علینژاد، لیلی نیکونظر، مریم شبانی - عکس از حجت سپهوند
ولی حلقه وبلاگی ملکوت از زمان بینادش برای اولین بار فیلتر شد تا حال داریوش میم گرفته شود. علت این فیلتر هم مسیح علینژاد است و آواز دلفینهایش. از مهر ۸۶ که مسیح علینژاد از بلاگفا رفت تا در حلقه وبلاگی ملکوت در مامن بزرگان اندیشههای خود را گسترش دهد و حالش را خوب کند تا اردیبهشت ۸۷ که به علت فیلتر شدن ملکوت به بلاگفا بازگشت فقط هشت ماه میگذرد.
انتخابات شورها ۸۱، انتخابات مجلس هفتم ۸۲، نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ۸۴، انتخابات مجلس هشتم ۸۶، پیروزی اصولگرایان بر اسلام امریکایی (یاران خاتمی) بس گران تمام شد. هیچ گروهی نمیتواند مطمئن باشد که مردم برای همیشه به آنها رای خواهند داد.
خاتمی در دو انتخابات ریاست جمهوری ۷۶ و ۸۰ بیش از ۴۰ میلیون رای را پشتوانه خود داشت ولی حالا حتی نمیتوانند 1 میلیون رای برای یاران داخل پرانتزش جمع کند. این نشانه چیست حتمن زنده بودن؟ ولی ایکاش ژورنالیستهای دوم خردادی به جای توهین به شور و شعور ملت قهرمان ایران آنقدر جنبه داشتند و شکست را میپذیرفتند.
در پشت آواز دلفینها سروده مسیح علینژاد یک تیم فکری قرار دارد. این مقاله ابعاد گوناگونی دارد که باید توسط اهل فن شکافته شود تا پردههای مختلف این سناریو شوم که قرار است پنهانی به نمایش درآید به اکران عموم گذاشته شود.
آقای کروبی حواستان هست مشارکتیها از شما انتقام گرفتند؟ آواز دلفینها بدون هماهنگی با سران مشارکت داخل پرانتز یاران خاتمی چاپ و منتشر نشده است. بعضی از نوشتهها هستند که بیشتر از یک تیم فوتبال در جریان نگارش و چاپ آن هستند. اینم یکی از آنها است.
لینک:
:: انتقام توهینآمیز ارگان رسمی حزب اعتماد ملی از ملت ایران ایرنا
:: توهين نويسنده دوم خردادی به ملت و رئيس جمهور فارس
:: پشت پرده آواز دلفینها عصر ایران
:: كسی كه به مردم توهين كند را نمیتوان روزنامهنگار دانست فارس
:: آواز دلفینها و منطق طوطی طاس روزنامه ایران
:: مسیح علینژاد با توهین به ملت قهرمان ایران نفرین ابدی برای خود خرید گردباد
چه اسفندها... آه!
چه اسفندها دود کردیم!
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها میرسی
از همین راه...
قیصر امینپور
الف لام میم. اردیبهشت یکی از ماههای دیوانهگان است. این مستی اردیبهشتی مستم میکند. اردیبهشت بوی بهشت میدهد. دوست دارم باز عاشق شوم. پیچ امینالدوله، کوچه باغ، خیابان دربند، دوست داشتن یک دختر. اینا همش معرکه است. اینا همش دیوانهگی است.
در ب در خیابان دربند شدم. عاشق دختری که دوتا از دوست پسرهای سابقش به ترتیب به خاطرش خودکشی کردند و مردند. دختری که در یکی از خانههای آجری دربند زندگی میکند و خانهای که تو را به یاد تهران دهه ۱۳۲۰ میاندازد. این روزهای اردیبهشتی من پر است از رخوتهای خنک و تنهاییهای دلخواسته. پر است از لحظههای سبک چسبیدن به ملحفه و جنینوار شدن و فکر کردن. فکر کردن به فکرهای خوب. فکرهای سالم و سرشار از انرژی.
اردیبهشت ماه زندگی است. ماه عشق بازی. ماه رسیدن به نگاهی که از حادثه عشق تر است. عاشق شوید که عین شین قاف اسطرلاب اسرار خداست. هر که را از آن خبر شد خبر باز نیامد. اردیبهشت ماه نفس کشیدن است. ماه بوسههای پنهانی در کنج دیوار. لعنت به هرچی خودآزار. کوچه باغ رویایی باز عاشق شدم. این حال طوفانی این روزها گردبادی است که عاشقانه دوستش دارم.
دیوانگی این ماه را فقط دیوانهها میفهمند. من از اردیبهشت تشکر میکنم از ماهی که مرا این طور رام و آرام میکند. آی عشق آی عشق چهرهات پیدا باشد یا نباشد من دوست دارم. چشمهای نابت. نت صدایت. خط لبانت. همه را میبوسم.
این هیجان اردیبهشت باطریهای خالیام را شارژ میکند. باطری لو نیستم. یک استادیوم آزادی. دیگر از فضای خالی پشت سر نمیترسم. همه چیز زنده میشود. فیلم سیاه و سفیدی که دوستش دارم. اسمش چی بود کازابلانکا؟ درست مثل آن روزها که صدای مارک نافلر را از کاست قدیمی میشنیدم و عاشق میشدم. حالا که عصر آیپاد است.
چه فرقی میکند. از کاست تا آیپاد. من هنوز وقتی اردیبهشت از راه میرسد دیوانه میشوم. اردیبهشت ماه جنون است. ماه خون است. بخوان به خون بخوان. مرا به اسم کوچکم بخوان. ماهی که انگار خالق آن بونوئل است. این حس سورئالیستی جاری در فضا. تولد به ماه مهر، عاشقی به اردیبهشت و مردن به وقت شهریور.
توی تئاتر زندگی
تو این نمایشنامه دل
شکسته شد به سادگی
نقشه نبودن واسه توست
نقشه شکستن واسه من
صندلی خالی از تو شد
ای بیصدا حرفی بزن
ای بیصدا حرفی بزن
پیاده تا نبودنت رفتم و تنهاتر شدم
توی تئاتر زندگی
بغض یه بازیگر شدم
خورشید ما کاغذی بود
فقط دکور بود همین
گلولههای برفیمون
آب نشدن روی زمین
پرده به آخرش رسید
تکرارِ تلخ خواهشم
رو صحنه بی تو
حالا من غمگینترین نمایشم
پیاده تا نبودنت رفتم و تنهاتر شدم
توی تئاتر زندگی
بغض یه بازیگر شدم [+] [+]
آيتالله خامنهای در دوران 19 ساله رهبری، علاوه بر سفرهای مكرر به خراسان برای زيارت امام رضا(ع) به استانهایی از جمله يزد، سمنان، خوزستان، اصفهان، كرمان، همدان، ايلام، مازندران، آذربايجان شرقی، سيستان و بلوچستان، قم، قزوین، چهارمحال و بختياری و... سفر كردهاند. ولی تا به امروز به استان فارس نرفتهاند.
اواخر بهمن ماه سال گذشته امام جمعه شيراز و استاندار فارس در نامهای مشترک، خواستار سفر رهبر به استان فارس شده بودند. با وجود انفجار بمب در آستانه سفر آیتالله خامنهای به شیراز شنيدهها حاکی از آن است كه رهبر معظم انقلاب، دهم ارديبهشتماه میهمان مردم استان فارس خواهند بود.
۶ تیر ۱۳۶۰ با انفجار بمبی کار گذاشته شده در ضبط صوت بزرگی که روی تریبون سخنرانی آیتالله خامنهای در مسجد ابوذر تهران قرار داده شده بود، پروژه حذف رهبران اصلی جریان پیرو خط امام توسط شبپرستان خورشیدستیز کلید خورد.
خوشبختانه امام جمعه محبوب تهران و نماینده امام در شورایعالی دفاع از این سوءقصد که میتوانست به فاجعهای بزرگ منجر شود، بر اثر کامل عمل نکردن بمب، جان سالم به در بردند ولی جراحات شدیدی بر ایشان وارد گشت.
آیتالله خامنهای در این حادثه تروریستی از نقطه بالای کتف راست و بالای ران سمت راست مجروح شد و استخوان ترقوه ایشان شکست و چند رگ و عصب دست راستشان نیز قطع شد. این واقعه اولین حادثه تروریستی بوسیله انفجار بمب بود که پس از انقلاب صورت گرفت. از آن روز انفجارهای زیادی صورت گرفته است که میتوان به اینها اشاره کرد.
۷ تیر 1360 انفجار بمب در دفتر مركزی حزب جمهوری اسلامی و که منجر به شهادت آیت الله دکتر بهشتی و ۷۲ تن از یاران انقلاب شد. ۸ شهریور 1360 محمدعلی رجایی رئیس جمهوری وقت ایران به همراه محمدجواد باهنر نخست وزیر طی انفجاری در دفتر نخست وزیری جان بر سر پیمان گذاشتند.
۳۰ خرداد 1373 در صحن حرم مطهر امام رضا بمبی منفجر شد که بر اثر آن 26 تن به شهادت رسیدند. 12 خرداد 1377 طی انفجاری در دادگاه انقلاب تهران 3 نفر لباس شهادت پوشیدند. ۲۵ شهریور 1378 انفجار بمبی در شهر مقدس مشهد 2 نفر به فیض شهادت نائل شدند.
۲۲ خرداد 1384 طی چند رشته انفجار بمب در اهواز و تهران 9 تن از هموطنانمان به درجه شهادت رسیدند. ۲۳ مهر 1384 در انفجار بمب دوقلوی جاسازی شده ای روبروی مرکز تجاری سلمان فارسی قیصریه صدف، 6 تن لباس شهادت برتن کردند.
۴ دی 1384 طی چند رشته انفجار در مرکز استانداری اهواز و بانک سامان در خیابان کیانپارس این شهر 8 تن جرعه شهادت نوشیدند. ۲۵ دی 1385 طی یک حمله انفجاری به اتوبوس حامل کارکنان سپاه پاسداران در زاهدان، 11 نفر از برادران شهید و افزون بر 30 تن زخمی شدند.
حالا بعد از گذشت سالها از ۶ تیر ۱۳۶۰ و آن بمبی که در ضبط صوت در محل سخنرانی آیتالله خامنهای در مسجد ابوذر تهران کار گذاشته شده بود، انفجار بمب در آستانهی سفر رهبر انقلاب به شیراز بسیار سوال برانگیز است.
قرار است از ایدهآلهای همسر آیندهمان بگوییم. درشب بازی پرسپولیس و استقلال از آرزوی پیدا کردن همسر ایدهآل. اما من همیشه با ایدهآلیسم مخالف بودهام. ایدهآلیسم یک واژه امپریالیستی است که برای استعمار ملت تحت ستم درست شده برای همین با آن به شدت مخالف هستم. اصلن نمیتوانم آدمهای ایدهآلیست را درک کنم.
برای من ایدهآلیستها آدمهای رمانتیکی هستند و همین رمانس است که به فاشیست ختم میشود. شخصی که در نوجوانی برای خودش اتوپیای خیالی میسازد در جوانی و بعد از آن اگر به آنها دست پیدا نکند سرخورده شده و روی به فاشیست میآورد.
به نظرم بزرگترین درد بشر ایدهآل بودنش است. میبینید قرار بود از ایدهآلهای همسر آینده بگویم ولی من با اصل این کلمه میانهای ندارم. سالیان بسیاری است که بشر به دنبال تحقق ایدهآلهایش در جامعه و پیرامون خویش است اما تاکنون به آن دست نیافته بلکه حتی با تولید ابزارها و فرآوردههای تکنولوژیکی مسیری به عکس را پیموده است.
زمانی که عیسی مسیح رسالت خویش را اعلام نمود، قوم اسراییل دیر زمانی بود که بنا بر بشارت پیامبران پیشین در انتظار منجیای بودند که تحقق بخش ملکوت خدا باشد. یعنی کسی که تمامی مشکلات جامعه آن زمان قوم یهود را بر طرف نموده و نظامی سیاسی و متفاوت را که مظهر تمامی ایده آلهای آنان است و در واقع همان ملکوت الهی است را بر پا کند. ایدهآل. واژههایی هستند که هیچ وقت نمیتواند روح یک انقلابی را اسیر خود کند.
یک انقلابی همیشه به ریولوشن فکر میکند تا ایدهآلیسم. انسان در نبرد جاوید عظمت یافته است و تنها در صلح جاوید از میان میرود. هیچ وقت نمیتوانم لیبرالیستها (ایدهآلیسمها) را درک کنم. آنها که میگویند: به خاطر عقیدهات زنده بمان و زندگی کن. ولی من اعتقاد و ایمان کامل دارم ملتی که شهادت برای او سعادت است پیروز است و در راه آزادی جز زنجیرهایمان چیزی برای از دست دادن نداریم.
دنیای عظیم درون تک تک انسانها از آن حیث که به قول فیلسوفان اگزیستانسیالیست، انسان موجودی است تنها و یک حیات کاملن ویژه و خاص در درون خود دارد. چندان به چشم نمیآید و لذا مورد بیتوجهی است. تک تک انسانها اهداف و آرمانهایی شخصی و درونی دارند که ارتباطی با اجتماع ندارند و اشتراکی هم در بین انسانها در نوع این اهداف و ایدهآلها وجود ندارد و فقط میتوان آنها را در ذیل عناوینی کلی آورد ولی در جزئیات تفاوتهای بسیاری دارند.

فرماندهای که خودش جرم میسازد و حکم میدهد. متهم بیسوادی که پس از ساعتها شکنجهی شدید صدها صفحه اعتراف مینویسد، نوجوان دستفروشی که در راستای برقراری امنیت به 11 سال زندان محکوم میشود.
پیرزنی که تنها به جرم بیرون آمدن بعد از ساعت ۹ شب دستگیر میشود و بازداشتگاههایی که از جمعییت دارد میترکد. اینها شما را یاد چه کسی میاندازد؟ سرداران رادان یا مهران مدیری؟
مهران مدیری در «مرد هزار چهره» سنگ تمام گذاشت، صحنههایی بکر و هوشمندانهای از حقایق اجتماعی ایران. سرهنگ غفاری بدل انکارناپذیر سردار رادان است که در حوزه استحفاظیاش قانون را آن جور که میخواهد میچرخاند و از خشونت هم هراسی ندارد، حتا تشویق هم در انجام آن میکند. برقراری امنیت، قیصریهای است که آن را مجوز هر اقدام قانونی و غیرقانونی میکند و اگر نقد و نظری مخالف سد راهش شود، هفتتیرکشان به تهدید و ارعاب میپردازد.
سرهنگ غفاری در سکانسی دستور حمله به «خانهی تیمی اراذل و اوباش» را میدهد و نقشهی عملیات او چنان خشونتآمیز است که در توجیهه آن میگوید: «در عملیاتهای به این اهمیت، تلفات تا چند نفر اهمیتی ندارد.»
فرد معتادی به سرهنگ غفاری تذکر میدهد: «معتاد بیمار است، نه مجرم، شما باید کار فرهنگی کنید.» و رییس پلیس به او پاسخ میدهد: «کار فرهنگی هم نشانت میدهم. ببریدش اتاق بازجویی. آن قدر کتک میخوری تا اعتیاد از سرت بپرد.»

مهران مدیری کولاک کرد. هنوز صدای ضرب و شتمی که از اتاق بازجویی به بیرون میآمد را فراموش نکردم که سرهنگ غفاری به متهمش میگوید: «دهنتو ببند. ساکت. گفتم صداتو ببر.» چقدر این سر و صداها و دیالوگها آشنا است. انگار همین چند وقت پیش آنها را شنیدم. آنچه که در کلانتری سرهنگ غفاری میگذرد، ماکت کوچکی از ساختار کلی نیروی انتظامی است.
لینک:
جدیدترین بازی وبلاگستان «آروزهای محال» است. قانون بازی به این صورت است که باید هفت آروزی محالتان را بیان کنید و در پایان از هفت نفر برای ادامه بازی دعوت کنید. من توسط کتایون پندار عزیز به بازی وارد شدم.
۱) سفارت انگلیس در تهران تسخیر کنم و آن را پارک دکتر مصدق بنامم و خیابان روبرویش (فردوسی) را هم بگذارم ۲۹ اسفند.
۲) در نیویورک دستهجات سینهزنی و عزاداری برپا کنم. واقعن رویایی است. در نیویورک صدای طبل، سنج، دهل بیاید و جوانهایی که به صورت منظم در حال زنجیر زدن هستند.
۳) روز قهرمانی پرسپولیس در تهران به همه نون خامهای بدهم.
۴) در ایران ساعت را به جای یک ساعت، دو ساعت به جلو بکشم.
۵) دلم میخواهد روزی را ببینم که در سراسر جهان کودکی گرسنه نخوابد.
۶) ایالت متحده امریکا را استان سی و یکم ایران بنامم.
۷) با دیوید فینچر در کافه ریک درباره دانته و افسانههای کانتربوری حرف بزنیم.
از نازلی دختر آیدین، شبنم طلوعی، علی لطفی، عباس حبیبی، سینا تابش، سمیه شرافتی و شاهد حلاج برای ورود به بازی آرزوهای محال دعوت میکنم.
واقعن اون شب حض کردم وقتی سرالکس با آن کفش معروف از فاصله ۲۰ متری صاف گذاشت بالای چشم بکهام. شبیهه تسخیر سفارت امریکا توی تهران بود لامصب. به نظرم این کار باید چند سال زودتر انجام میشد.
روزی که کانتونا از فوتبال خداحافظی کرد، فوتبال برای مدتی از حرکت ایستاد. مثل هوک چپ ممد کلی بود توی صورت جو فریزر. تا چند سال نمیدانم تا چند وقت منچستر و اولترافورد برایم بیمعنی بود. حتی روزی که دیوید بکهام شماره هفت منچستر بر تن کرد. هیچ چیزی برای من عوض نشد. بلکه بدتر شد.
آمدم فوتبال ببینم. لذت ببرم. ولی لباس شماره هفت من تن یک مو طلایی بود. بکهام باید توی منچسترسیتی بازی میکرد. ولی توی یونایتد نه. کانتونا دیگر نبود. حالم بهم خورد. دیوید بکهام برای من هیچ بود. مثل سری فیلمهای امریکن پای.
من دلم یک بسته سیگار مارلبرو قرمز پایه بلند فیلیپ موریس میخواد و چند تا ژامبون بیکن ویگن. بعد بشینیم از لنین و استالین و خروچشف صحبت کنیم و دختری که پرادو هشتاد میلیونی سوار میشود فریاد بزند: الان دیگه باید خلق بخروشه! من متعجب سوال میکنم: خلق چرا باید بخروشه؟ بخاطره ماشین هشتاد میلیونی شما یا جنایتهای رفیق لنین و استالین توی گولاگ؟
دختری که پرادو هشتاد میلیونی سوار میشود بلند میشود و دستهایش را مشت کرده در هوا تکان میدهد: حمیدرضا علاقهبند تو خود امپریالیسم هستی. افغانیها در اعتراض به دولت هلند در راستای چاپ کاریکاتورهای دانمارکی پرچم مجارستان را آتش زدند. پرچم هلند از بالا به ترتیب سرخ و سفید و آبی است. اما پرچمی که جمعیت خشمگین افغانی آتش میزنند از بالا به ترتیب سرخ و سفید و سبز است که میشود پرچم مجارستان. البته اگر همین پرچم مجارستان را برعکس کنید میشود پرچم ایران.
ضمنن شعار مرگ بر آمریکا نیز در این مراسم با حرارت داده و شنیده شد. معلوم نیست این وسط مجارستان بیچاره چه گناهی کرده است. در شیطان بزرگ بودن امریکا که شکی نیست. فقط نمیدانم ما چرا هرچی مرگ بر امریکا میگوییم امریکا نمیمیرد.
حالا کسی جک دانیلز مرا ندیده؟ میخواهم آن را با بیکن فرودهم. علی دایی هم که گند زد به تیم ملی رفت. امیدوارم شش هفتا بازی پشت سر هم ببازند برود پیکارش. خوشم مییاد امپراتور از بالای کوه المپ دارد او را نگاه میکند. افشین قطبی قول داده بود با ۷۵ امتیاز قهرمان لیگ شویم ولی وقتی فیفا ۶ امتیاز از پرسپولیس کم کرد، امپراتور گفت: شک نکنید با ۶۹ امتیاز قهرمان هستیم.
روزی که پرسپولیس قهرمان شود به افتخار افشین قطبی و همهی سرخها یک شیشه مارتینی خالی میکنم توی باغچه. روس ها وقتی بخواهند بروند اسراییل دیگر نمیخواهند ویزا بگیرند ولی ما برای ورود به افغانستان باید توی پاسمان ویزای دولت کابل باشد. حالا خوبه نادرشاه افشار زد بابای محمود افغان درآورد.
من دلم کمی نیچه میخواد با سارتر اضافه. خواب دیدم در جهنم هستیم. جمع همه هم جمع است. خیام وسط جمع نشسته داشت با صادق هدایت درگوشی حرف میزد و ریسه میرفتند. بقیه بروبکس هم دور و برشان. فروغ فرخزاد، غزاله علیزاده، مرلین مونرو. سارتر و کامو و کافکا و دریدا. منسون و رامشتاین آن کنار داشتند با دیوید بویی ساند ترک لاست های وی را اجرا میکرند. من و دیوید لینچ کنار هم نشسته بودیم.
صادق هدایت داشت بهشتیها را مسخره میکرد و میگفت: جایی که نه فروغ داشته باشد و نه مرلین مونرو به لعنت شیطان هم نمیارزد. خیام جام شراب بالا برد و گفت به سلامتی همه جهنمیها.
حمیدرضا علاقهبند هستم و از تهران میلاگم. اینجا اوضاع قمر در عقرب است. صدای نارنجکها و خمپارها قطع ناشندنی است. ما در زیر آتش سنگین توپخانهها قرار داریم. منورها زمین را روشن کردهاند و این گونه است که ایرانیها هر سال تمرین انقلاب میکنند. بوی لاستیک سوخته فضا را پر کرده، تاریکی شب استطار خوبی برای چریکهای چهارشنبه سوری است. از آسمان و زمین مورد هدف تمام مواد منفجره و سلاحهای سنگین و نیمه سنگین هستیم.
آژیر ماشینهای آمبولانس و آتشنشانی آدم را بیاد فیلمهای هالیوود و بیست سال پیش تهران میاندازد. آن موقعها که صدام حسین تکریتی برای خودش برو و بیایی داشت، همان زمانها که به خودش سردار قادسیه میگفت. نه مثل حالا که از تلویزیون به تماشای دادگاهش مینشینیم و امریکاییها در موهایش دنبال شپش میگردند. آتش توپخانه خودی قطع ناشدنی است. صدای اسکادران هوایی گوشها را کرده. بوی باروت مشام را آزار میدهد.
اگر چند ساعت دیگر مراسم ادامه داشته باشد باید فاتحه یک چیزی را خواند. ای کاش صدا و سیما امشب غریزه اصلی را بدون کم و کاست پخش میکرد شاید از بار آتش نیروهای خودی کم میشد. ای کاش از شارون استون دعوت بعمل میآمد و او بعد از نمایش به تشریح جز به جز صحنههای فیلم میپرداخت. یک نارنجک دستساز با قدرت تخریبی چند نارنجک جنگی ستون ساختمانی که در بالای پشت بام آن مستقر هستم را به لرزه در آورد.
در حال حاضر میتوانم بفهمم بچهها توی آشوییتس، ویتنام، کرخه، بوسنی و... چه کشیدهاند. اینجا زمین زیر پایم میلرزد. خبر میرسد در تمامی نقاط تهران اوضاع به همین منوال است. فکر نکنم تا صبح بتوانیم دوام بیاوریم. زنده ماندن در این شرایط از شانس بالاتر است.
درژينسکی به عنوان مسئول امور امنیتی اتحاد جماهیر شوروی، در جلسات هیئت دولت هم شرکت میکرد. در یکی از این جلسات لنین یادداشتی برای درژینسکی فرستاد که در آن نوشته شده بود، «رفیق درژینسکی، چند نفر انقلابی در زندانها هستند؟» درژینسکی زیر یادداشت لنین جواب داد، «در حدود هزار و پانصد نفر» و يادداشت را براي لنین پس فرستاد.
لنین پس از ملاحظه یادداشت زیر آن یک علامت بعلاوه گذاشت و اصل یادداشت و جواب آن دوباره نزد درژینسکی بازگشت. درژینسکی پس از ملاحظه یادداشت و علامتی که لنین زیر آن گذاشته بود، از جای خود برخواست و بیسر و صدا از اتاق خارج شد و فردای آن روز خبر وحشتناک اعدام دسته جمعی یکهزار و پانصد زندانی سیاسی همه را تکان داد.
درژينسکی، به اشتباه، علامت بعلاوه لنین را زیر یادداشت خود علامت صلیب و دستور اعدام دست جمعی آنها از سوی لنین تعبیر کرده و این دستور را شبانه به اجرا گذاشته بود.
تنها توضیحی که درباره این فاجعه داده شد از طرف منشی دفتر لنین بود، «لنين دستور اعدام زندانیها را نداده و درژینسکی علامت بعلاوه لنین زیر یادداشت را سوء تعبیر کرده است. در واقع رفیق لنین معمولن زیر مطالبی را که میخوانده و به خاطر میسپرده چنین علامتی میگذارد.»
[ از لنین تا پوتین - نوشته محمود طلوعی - نشر تهران - ۱۳۸۵]
از ۱۸۶۵ تا کنون هیچ رییس جمهوری در امریکا نتوانسته است به کاخ سفید راه یابد مگر اینکه در ایالت اوهایو به پیروزی رسیده باشد.
در پانزده انتخابات ریاست جمهوری در امریکا پس از پایان جنگ جهانی دوم تا پیروزی جمهوریخواهان در سال ۲۰۰۴ دموکراتها تنها در پنج مورد پیروز شدهاند.
هری ترومن (دموکرات) ۱۹۴۸، لیندون جانسون (دموکرات) ۱۹۶۴، جیمی کارتر (دموکرات) ۱۹۸۰، بیل کلینتون (دموکرات) ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۰ و تنها یک رییس جمهور دموکرات (بیل کلینتون) برای بار دوم انتخاب شده است. همچنین در پنجاه سال گذشته همهی دمکراتهایی که به کاخ سفید راه یافتند، به استثنای جانافکندی، از ایالتهای جنوبی و غرب میانه بودهاند. این بیانگر نقش کلیدی و حیاتی این جغرافیا در زندگی سیاسی کنونی امریکا است.
پیروزیهای بیشمار جمهوریخواهان در انتخابات ریاست جمهوری امریکا را باید در گرایش کاتولیکها و کاگران یقه آبی و سفیدپوستان کم درآمد در جنوب امریکا به حزب جمهوریخواه جستجو کرد. در ۱۹۹۴ پس از چهل سال برای نخستین بار جمهوریخواهان کنترل مجلس نمایندگان را به دست گرفتند و در پنج انتخابات پی در پی پس از آن نیز همچنان اکثریت را حفظ کردهاند.
در سنای امریکا با روی کار آمدن جرج دبیلو بوش در سال ۲۰۰۴ هم اکثریت با سناتورهای جمهوریخواه بود که شمارشان به ۵۵ میرسید. در مجلس نمایندگان، جمهوریخواهان ۲۳۴ کرسی و دموکراتها ۲۰۰ کرسی دارند. در بیشتر مجالس قانونگذاری ایالتی هم حزب جمهوریخواه اکثریت را دارد که این وضع از ۱۸۶۵ تاکنون سابقه نداشته است.
امروز شمار بیشتری از فرمانداریها در اختیار جمهوریخواهان است و مهمتر از همه اکنون چهار ایالت پر جمعییت امریکا یعنی کالیفرنیا با ۵۵ رای کالج انتخاباتی، تگزاس با ۳۷ رای کالج انتخباتی، نیویورک با ۳۱ رای کالج انتخاباتی، و فلوریدا با ۲۷ رای کالج انتخاباتی دارای فرمانداران جمهوریخواه است.
در سال ۲۰۰۸ دموکراتها امید زیادی دارند تا اولین زن که در تاریخ امریکا به کاخ سفید قدم میگذارد از حزب آنها باشد. به نظر شما این اتفاق میافتد؟
دلتنگیهای آدمی را باد ترانهای میخواند، رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد و هر دانهی برفی به اشکی نریخته میماند. دیگر بغض کردن در کافه تیتر خاطره است. دوسال از آغاز کافه تیتر گذشت. وسط این شهر شلوغ و دود گرفته وقتی از تئاتر شهر چند قدمی دور میشدی در خیابان برادران مظفرجنوبی دور از هیاهوی خیابان ولیعصر به کافهای میرسیدی به نام تیتر. [متن کامل]
[متن کامل]


