تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

یهودیان خود را آماده آرماگدون (מגידו) می‌کنند. یک خاخام برجسته اسراییلی با انتشار کتابی با نام "تورات پادشاه" قتل تمامی غیر یهودیانی را که به عنوان تهدیدی علیه قوم یهود به شمار آیند، شرعن مجاز اعلام کرده است. روزنامه صهيونيستي معاریو خبر داد خاخام اسحاق شاپیرا در کتاب خود تصریح کرده است: "کشتن هر غیر یهودی که تهدیدی علیه ملت اسراییل به شمار آید، هر چند کودک یا نوزاد باشد، مجاز است." این در حالی است که خاخام شاپیرا در کتاب 230 صفحه ای خود هرگز به تصریح از عبارات " عرب " یا " فلسطینی " نام نبرده است.

با این حال در کتاب شاپیرا آمده است: "بر اساس شرع یهود قتل آن دسته از غیر یهودیان نیز که در پی تصرف خاک سرزمین یهودیان باشند یا با سخنان خود حاکمیت اسرائیل را تضعیف کنند، شرعن مجاز است." براساس نظر خاخام شاپیرا، کشتن هر فرد اسراییلی که به دشمنان این کشور به صورت مستقیم و غیرمستقیم یاری می رسانند، مجاز است.

در همین حال چند خاخام مطرح دیگر چون خاخام اسحاق گینزبرگ و خاخام یعقوب یوسف نیز مطالعه این کتاب را به پیروان خود توصیه کرده‌اند. قرار است این کتاب در مراسمی که در پایان این هفته به مناسبت بیست و نهمین سال قتل خاخام منیر کاهانا در بیت المقدس برگزار خواهد شد، در معرض فروش قرار گیرد.

در بخشی از این کتاب همچنین آمده است: " برای مبارزه با دشمنان یهود تصمیم حکومت یا اقدام ارتش لازم نیست. افراد به تنهایی و براساس اجتهادات شخصی خود نیز می توانند به قتل غیریهودیان همت بگمارند." گفتنی است خاخام شاپیرا مدعی است که استدلالات کتاب خود را بر پایه تفاسیری از صدها آیه و روایت از کتاب مقدس و کتاب شرع یهودیان " هلاخا " استوار کرده است.

| لينک ثابت |  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:21    | 

با دیدن چهره‌ی بهت‌زده‌ی سعید حجاریان که در "نشست آسیب‌شناسی" حوادث بعد از انتخابات از شبکه‌ی 1 شرکت کرده بود و با عنوان "عضو مستعفی جبهه‌ی مشارکت" به بینندگان معرفی می‌شد، در دلم هزاران بار لعنت فرستادم به حب جاه و مقام و قدرت که می‌تواند همه‌ی دین و دنیای آدم را اینطور نابود کند.

سعید حجاریان مغز متفکر اصلاحات، بزرگترین تئوریسین‌ چپ مذهبی، موسس وزارت اطلاعات، تئوری‌پرداز نظریه‌های نوین اطلاعاتی توسط صدا و سیما فقط با عنوان عضو مستعفی جبهه‌ مشارکت معرفی می شود، آقایان از چه چیزی می‌ترسید؟

آثار ناشی از ترور نافرجام او در سال 1378 و معلولیت نخاعی وی، همچنان در کلمات و جملات او دیده می‌شد و کودتاچیان برای جملات سعید حجاریان زیرنویس پخش می‌کنند. آقا سعید چه چیزی دارد که حتا از بدن نیمه جان او هم نمی گذرید؟ آقا سعید بهترین سالهای عمرش را گذاشت تا پایه‌های همین انقلاب و نظام را محکم کند. چه طور می‌توان او را متهم به براندازی و انقلاب مخملی از روی تخت بیمارستان و آن هم با معلولیت نخاعی کرد؟

کودتاچی‌ها  همه‌ی رقیبانشان را با هر وسیله و ابزاری که در اختیار دارند از صحنه محو می‌کنند، و چه اتهامی بهتر از جرم عامه پسند و من‌درآوردی "کودتای مخملی" که نه کسی درباره‌ی صحتش تحقیق می‌کند و نه اصلن تعریف درست و دقیقش را سوال می‌کنند. آنانی که این عبارت را اختراع کردند، حتا به این نکته توجه نداشتند که کودتا به دلیل ماهیت نظامی‌اش، نمی‌تواند مخملی و نرم باشد و آن انقلاب است که به مخملی تشبیه‌اش می‌کنند!

حقیقت امر این است که زنندگی چند دقیقه از این نمایش و شنیدن سوالات مجری دولتی برنامه، آنقدر آزرده‌ام کرد که نتوانستم تاب بیاورم و باقی‌اش را تماشا کنم. فقط برایم یک سری سوال ایجاد شد و مهمترین آن، این بود که فارغ از همه‌ی اختلاف نظرها و سلیقه‌ها، چه وجدان آگاه، چه حجت شرعی، چه اخلاق انسانی و چه انگیزه‌یی به ما اجازه می‌دهد تا یک فرد معلول و بستری شده در بیمارستان که حتی توانایی رسیدگی به شخصی‌ترین امور خودش را هم ندارد، با آن حالت زننده و دلخراش، روبه‌روی دیدگان میلیونها بیننده قرار بدهیم و از اینکه به قدرت لایزال ما اعتراف کند، لذت ببریم؟

فقط می‌خواهم بدانم که انصافن، وجدانن، اخلاقن، خدایت را قاضی کن: شما حاضرید چنین بلایی سرتان بیاورند، در اوج ناتوانی و شقاوت؟ این بنده‌ی خدا بهترین سالهای عمرش را گذاشت تا پایه‌های همین انقلاب و نظام را محکم کند. چه طور می‌توان او را متهم به براندازی و انقلاب مخملی از روی تخت بیمارستان و آن هم با معلولیت نخاعی کرد؟ یک بار از او تشکر و عیادت کردیم که حالا اینطور مزدش را می‌دهیم؟ آقای رییس جمهور اخیرن در سخنرانی‌اش گفت که "ملت ایران برای بشر پیام انسانی و برای مشکلات امروز جهان راه حل های انسانی دارد."

می‌خواهم بدانم این نمایشها چه قدر اخلاقی و انسانی است؟ وقتی "رسانه‌ی ملی؟" به توصیه‌ها و دستورات رهبر انقلاب مبنی بر خالی کردن فضای کشور از تهمت و بداخلاقی و پخش نکردن مطالب اثبات نشده هم عمل نمی‌کند، معلوم نیست دیگر خط چه کسی را می‌خواند و قصد برچیدن این بساط را ندارد، من می‌خواهم بدانم که آیا اثری از اخلاق و انسانیت در جامعه‌ی ما باقی می‌ماند که آن‌وقت ما برای مشکلات مردم جهان، راه‌حلهای انسانی ارایه کنیم؟

| لينک ثابت |  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 20:31    | 

چین از سقوط شوروی درس بزرگی گرفت و آن اینکه محدود کردن صحنه‌ی جنگ قدرت به رقابت نظامی بازی خطرناکی است که می‌تواند به فرودی دردناک بیانجامد. به معنای دیگر بجای درگیر شدن در یک مبارزه نفس گیر با ماشین نظامی آمریکا بطریق هواپیما در برابر هواپیما و بمب در برابر بمب، چین به استراتژی جنگ نامتقارن Asymmetrical Strategy روی آورد. استراتژی جنگ‌های نامتقارن به نوعی تکامل یافته در ویتنام شکل گرفت.

جنگی که باعث شد جنگجویانی پابرهنه شکست باورنکردنی را بر پیشرفته‌ترین سیستم نظامی تاریخ تحمیل کنند. متفکران چینی با الهام از این روش موفق به تدوین تئوری شدند که بجای رو در روئی با تکنولوژی فوق پیشرفته نظامی آمریکا می‌باید جبهه جدیدی از یک جنگ نامتقارن را در برابر آمریکا و غرب بگشایند. جبهه‌ای که در آنجا قادر بودند با بکار گرفتن نیروی کار لایزال معادله قدرت را به نحوی شگرف بسود خود برهم زنند.

کتاب جنگ نامحدود Unrestricted Warfare نوشته دو تن از ژنرال های ارتش آزادیبخش خلق چین که در سال ۲٠٠۱ بار دیگر منتشر شد بنحوی دقیق به توضیح این تئوری می‌پردازد. نسخه اول کتاب پیشتر منتشر شده بود و حادثه ای نظیر ۱۱ سپتامبر را پیش بینی کرده بود.محور اصلی این کتاب که بطور خارق العاده‌ای کارشناسانه به نظر می‌رسد این است که بزرگترین ضعفی که گریبان دولت و ملت آمریکا را گرفته تکیه بیش از حد بر نیروی نظامی است.

این امر به نظر نویسندگان کتاب باعث گردیده که آمریکا بکلی از صحنه جنگ اقتصادی و هم چنین سیاسی باز بماند و بعلت قرار دادن قدرت نظامی در کانون توجه خود در دیگر زمینه‌ها بخصوص در صحنه بین المللی خام و گمراه شود.

آنچه که پس از خاتمه جنگ دوم جهانی بسرعت موجب بسط نفوذ و اقتدار آمریکا در جهان گردید عبارت ساده Made in the U.S.A بود که به عنوان یک نماد نه تنها اقتصاد کشورهای جهان را در زیر موج بهمن وار اجناس آمریکائی خرد می‌کرد بلکه به نوعی پیام‌آور رفاه و آسایش و شادی برای مردم دنیا بود. چین به اهمیت این عبارت ساده پی‌برد اما آمریکا نه. امروز اگر وارد هر یک از فروشگاههای بزرگترین کورپوریشن جهان یعنی وال مارت با فروش ۴٠٠ میلیارد دلار در سال و بیش از دو میلیون کارمند شوید به اندازه یک شهر جنس و کالا مشاهده می کنید اما به سختی می توانید کالائی ساخت آمریکا بیابید، درحالیکه قفسه های سر به آسمان کشیده را مملو از اجناس چینی می یابید.

جنگ اقتصادی Economic Warfare جایگاه نخست را در مدل پیشنهادی کتاب جنگ نامحدود به خود اختصاص می دهد. نویسندگان کتاب با تکیه به بحران اقتصادی سال ۱۹۹۷ در کشورهای موسوم به ببرهای آسیا یعنی کره، تایلند، اندونزی و مالزی که درست هنگامی که حیرت تمامی کارشناسان اقتصادی را از رشد باورنکردنی اقتصادی خود برانگیخته بودند، ناگهان همچون برگهای خزان یکی پس از دیگری فروریختند می گویند، اگر تنها یک فرد بنام جورج سوروس بتواند برای رسیدن به سود افسانه ای این چنین غولهای آسیا را به زانو درآورد چرا چین نتواند همین مقام و موقعیت را نسبت به ایالات متحده پیدا کند؟

چین با پائین نگاه داشتن تعمدی ارزش پول خود و استفاده از نیروی کار بی پایان، آنقدر اجناس ارزان به آمریکا صادر کرد و آنقدر این ملت را در بدهی فرو برد که امروز آمریکا در یک بدهی نجومی ۴/۱ هزار میلیارد دلاری به چین، دست و پا می زند و هر روز ۱ میلیارد دلار به این مبلغ اضافه می شود.مفهوم ساده شده این وضعیت آن است که چین به هر آمریکائی از پیر و جوان ۴٠٠٠ هزار دلار قرض داده تا از زیبائی های "زندگی به سبک آمریکائی" لذت ببرند. این دقیقا منطق یا نظریه ایست که کیائو لیانگ و ونگ زیانگزو در کتاب خود طراحی و عرضه می کنند.

عقل از پاسخ گوئی به این سئوال قاصر است که اگر روزی چین چک هائی را که مردم آمریکا بصورت اوراق قرضه و غیره در برابر بدهی عظیم خود نوشته اند، مطالبه کند چه اتفاقی خواهد افتاد. زمانی که "جنگ علیه ترور" در سال ۲٠٠۱ آغاز شد قرار بر این بود که مکتب فکری بنام نئوکانسرواتیسم آمریکا را به سروری بلامنازع جهان رساند و از همین رو بنیان گذاران آن پیشاپیش این قرن را "قرن جدید آمریکائی" و پروژه در دست اجراء را "پروژه قرن جدید آمریکائی" نامیدند. اما آنچه که در عمل از ماه مارچ سال ۲٠٠۳ که تفکر مزبور با حمله به عراق با تمام ظرفیت وارد صحنه جهانی شد رخ داد، سقوط روز به روز اقتدار و هژمونی آمریکا و ظهور قدرتی جدید در شرق آسیا بنام چین بود.

متفکران نئوکان که تمامی سکوهای قدرت را یک شبه و با ورود جورج بوش به کاخ سفید در اختیار خود گرفتند تصوری بکلی متفاوت در مقایسه با آنچه که بوقوع پیوست از آینده داشتند. این امر به ما درس بزرگی را یادآوری می کند که هرگز نباید قابلیت خیره کننده رهبران سیاسی جهان حتی اگر بر پرقدرت ترین کشور این کره حکومت کنند در اتخاذ تصمیمات خطا و این که واقعیت های جهان را بنحوی خاطره انگیز اشتباه درک می کنند دست کم گرفت.

چین در سال ۲٠۲۷ به بزرگترین اقتصاد جهان مبدل گردیده و آمریکا را پشت سر خواهد گذاشت. جمعیت ۴/۱ میلیارد نفری و رشد تقریبا دو رقمی نه تنها چهره خود این کشور بلکه جهان را با سرعتی که پیش از این نظیر آن در تاریخ دیده نشده تغییر می دهد. چین عاملی بوده که ظرف یک دهه گذشته علیرغم ازدیاد جمعیت و تورم در جهان قیمت مصنوعات و محصولات مصرفی در افزایش چندانی نیافته که هیچ، بلکه در بسیاری از موارد از جمله محصولات الکترونیک قیمت ها کاهش یابد. درست به همین دلیل رشد بی سابقه این کشور خود به یکی از عوامل افزایش قیمت نفت و مواد غذائی مبدل گشته است.

با فزونی گرفتن ثروت و افزایش ذخائر ارزی در این کشور که هم اینک آن را دارنده بزرگترین ذخیره ارزی جهان (۱۸٠٠ میلیارد دلار) نموده است نفوذ جهانی چین در آفریقا، آمریکای لاتین و آسیا بسرعت رو به گسترش گذارده است. در هر کجای جهان قدم می گذارید نمایندگانی از چین را می بینید که با کیف های پر از پول پیش از شما در آنجا حضور یافته اند. سهام شرکت های بزرگ آمریکائی یکی پس از دیگری به تملک چین درمی آید هر چند که تلاش این کشور برای خرید کمپانی نفتی یونوکال در قلب دنیای نفتی آمریکا با دخالت کنگره با شکست مواجه شد.

اما آنچه که در میان این هیاهوی اقتصادی از نظرها مخفی مانده اینست که غرب بطور پی گیر و مستمر تلاش دارد که نشان دهد که چین به مدل اقتصاد و فرهنگ غربی گردن گذارده و در جهت تبدیل به یک جامعه تمام عیار غربی گام برمی دارد. این دروغی است که در حدود دو قرن است غرب با تمام قوا بر سر دنیا می کوبد که مدرنیته و مدرن شدن معادل است با غربی شدن.

چین تنها یک کشور نیست بلکه تمدنی است که ریشه ای عمیق در تاریخ دارد. چینی ها خطی دارند که حتی تصور فراگیری اش برای غربی ها غیرممکن است، از فلسفه ای برخوردارند که نفوذ خود را روز به روز در دل غرب بخصوص آمریکا گسترده تر می کند، غذائی می خورند و آداب و رسومی دارند که امروز در سراسر آمریکا و اروپا میلیونها نفر را به خود جلب کرده. تمدن چین آنقدر قوی است که نه تنها مدل "رشد" منحصر بفرد خود را پدید آورده بلکه در حال شکل دادن مدرنیته خاص خود نیز هست. اوج گیری چین پس از بریتانیا و ایالات متحده آنچنان سریع و از درون سیستمی بسته اتفاق افتاد که تحولات فرهنگی آنرا از دسترس غرب خارج ساخت. این تحول در چین از حیث ابعاد و محتوا آنچنان یگانه است که تنها با انقلاب صنعتی در انگلستان در قرن هجده قابل قیاس است.

چین از غرب تاثیر پذیرفته و هم چنان می پذیرد. در این شکی نیست، اما هیچ دلیلی وجود ندارد که ما را قانع کند که تسلیم مدرنیته غربی خواهد شد و فرهنگ خود را بنفع فرهنگ غرب از دست خواهد داد. از قضا هر چه زمان می گذرد جای پای فرهنگ چینی را بخصوص در غرب (و تا آنجا که من می دانم بطور مشهودی در آمریکا و کانادا) بیشتر و بیشتر می توان یافت و مطمئنا در سال های پیش رو انسان خسته، مصرف گرا و گم شده غربی با پذیرش تفکر و فلسفه چینی سعی خواهد کرد خود را به آرامش حداقل و نسبی برساند.

اما آنچه که تاریخ به ما یادآوری می کند و مایه نگرانی است اینست که آمریکا به ظهور این قدرت عظیم و این رقیب چالش گر چگونه واکنش نشان خواهد داد چرا که هیچ امپراطوری در تاریخ بدون جنگ و خونریزی قدرت را واگذار نکرده است. از سوی دیگر تاریخ هفتاد سال گذشته آمریکا به ما یادآور می شود که سیستم آمریکائی اعتیاد غریبی به وجود یک دشمن پیدا کرده و بالاخره با روندی که در پیش روست مآلا چین به چنین جایگاهی دست خواهد یافت. این واقعیت که فرهنگ چینی بکلی از طبیعت و ماهیتی متفاوت برخوردار است وضع را خطرناکتر کرده و احتمال برخورد با نظام آمریکائی را بیش از پیش افزایش می دهد.

در عین حال هیچ نشانه‌ای در آمریکا مبنی بر وجود کمترین آمادگی برای پذیرش از دست رفتن برتری بی‌چون و چرای این کشور که پس از فرو ریختن دیوار برلین و انتشار کتاب پایان تاریخ فرانسیس فوکویاما پدید آمد وجود ندارد. فوکویاما شکست بلوک کمونیسم را پیروزی نهائی سرمایه داری و پایان تاریخ می‌انگاشت اما اوج گیری غیرمنتظره چین خبر از واقعیتی می‌دهد که غرب باید خود را برای پذیرش آن آماده کند. پایان افسانه پایان تاریخ

| لينک ثابت |  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 2:12    | 

به این نتیجه رسیدم که باید تاریخمان را از نو بخوانیم و بسنجیم. پذیرفتم که به نوعی خانه تکانی تاریخی محتاجیم. به نظرم رسید که فرضیات و گمان‌ها و جزمیات پیشین را وا باید گذاشت و شناخت هر کس را از نو با پیروی از روش پیشنهادی دکارت بیاغازیم.

معمای هویدا، عباس میلانی

در همه چیز شک کنید غیر از ذهنیتی شکاک.

دکارت

 

چقدر زود آن روزها گذشت و هرچقدر از آن روزها دور می‌شویم معما پیچیده‌تر می‌شود. اصلن اصل معما چه بود؟ ۱۸ روز بعد از ۱۸ تیر ۱۳۷۸ آقای خاتمی رییس جمهور وقت ایران طی سخنرانی در همدان گفتند: بنده می‌دانستم که برخورد با این جریان (قتلهای محفلی) و کشف این واقعه و تلاش برای ریشه‌کن کردن آن، تاوان سنگینی دارد، من منتظر بحران آفرینی‌ها بوده و هستم... مطئن باشید فاجعه‌ای که از سر جمهوری اسلامی دفع شد آن قدر بزرگ بود که دادن تاوانها برای آن می‌ارزد. روزنامه خرداد ۶ / ۵ / ۱۳۷۸

18 تیر 1378 - عکس از حسن سربخشیان

آقای خاتمی آیا امکانش هست بعد از ۱۰ سال بفرمایید آن فاجعه‌ای که از سر جمهوری اسلامی دفع شد چه بود؟ آن چه فاجعه‌ای بود که دادن تاوانها (توقیف روزنامه سلام، حمله به کوی دانشگاه، به محاق رفتن جنبش دانشجویی، توقیف فله‌ای مطبوعات دوم خردادی، ترور سعید حجاریان و... ) برای آن می‌ارزید؟ آقای خاتمی لطفن روشنگری بفرمایید.

هفته نخست تیرماه ۱۳۷۸ در حالی سپری می‌شد که نمایندگان جناح اکثریت مجلس پنجم، طرح اصلاح قانون مطبوعات را در دستور کار خود قرار داده بودند. هوای گرم تیرماه خبر از روزهایی پر شور و گداز می‌داد.

دولت سید محمد خاتمی که در دوم خرداد ۱۳۷۶ با پشتوانه بیست میلیون رای توانسته بود ارکان قدرت را در دست بگیرد بر طبل توسعه سیاسی می‌کوبید و بعد از قتلهای زنجیره‌ای آذرماه ۱۳۷۷ روزنامه‌های دوم خردادی دست به افشاگری‌های گسترده زده بودند. ولی افشاگری تاریخی روزنامه سلام در روز سه‌شنبه ۱۵ / ۴ / ۱۳۷۸ دقیقن یک روز قبل از ارائه طرح اصلاح قانون مطبوعات در صحن مجلس در تاریخ ایران زمین بی‌نظیر بود.

روزنامه سلام در افشای یک سند بسیار محرمانه وزارت اطلاعات نوشت: بنا به اطلاعات موثقی که دریافت شده، سعید امامی طی نامه‌ای در تاریخ ۱۶ / ۷ / ۱۳۷۷ و به شماره ۲۸۱ / خ / ۴۱ که خطاب به مقام محترم وزارت [اطلاعات] و تحت عنوان «فضاسازی فرهنگی، ایجاد نظام فرهنگی کشور» نوشته، پیشنهاد محدودیت‌های فرهنگی و مطبوعاتی را داده است.

"... قانون مطبوعات فعلی جابگوی نیاز کنونی و دسیسه‌های موجود نیست چرا که تنها در رابطه با صاحبان امتیاز و مدیر مسئول تعیین تکلیف می‌کند. حال آنکه ما در عرصع فرهنگی، قشر وسیع نویسنده، مترجم، مولف، گزارشگر، شاعر و... را داریم که تنها با برخورد انفرادی و قانونمند نظیر ممنوع‌اقلم و ممنوع‌النشر نمودن، می‌توان از هجمه ایشان جلوگیری نمود... ."

این بخشی از نامه بسیار محرمانه سعید امامی خطاب به وزیر اطلاعات (دری‌نجف‌آبادی) بود که آن زمان در حوزه مشاوران وزارت اطلاعات اشتغال داشت. انتشار همین نامه فوق محرمانه بود که فاتحه دوم خرداد را برای همیشه خواند و مطبوعات را به پایان بهار دلکش خویش کشاند. حمله به کوی دانشگاه یکی از ری‌اکشن‌های انتشار این نامه است. 

چطور استراتژیست‌های دوم خردادی که سالها در مقام‌های امنیتی وزارت اطلاعات حضور داشته‌اند حاضر شدند رای به انتشار نامه فوق محرمانه سعید امامی به وزیر اطلاعات در تیتراژ وسیع در روزنامه سلام بدهند؟ آیا از عواقب این حرکت آگاه نبودند؟

به دنبال انتشار نامه سعید امامی، وزارت اطلاعات همان روز ضمن اعلام محرمانه بودن نامه فوق، از مدیر مسئول روزنامه سلام به دلیل انتشار آن به دادگاه ویژه روحانیت شکایت کرد. یک روز بعد از آن در تاریخ ۱۶ / ۴ / ۱۳۷۸ از رادیو اعلام شد کلیات طرح اصلاح قانون مطبوعات با اکثریت آرا به تصویب مجلس پنجم رسید. فردای آن روز ۱۷ / ۴ / ۱۳۷۸ تیتر یک تمامی روزنامه‌ها یکی بود: روزنامه سلام توقیف شد.

پنج‌شنبه حوالی عصر همان روز ساعت ۱۸:۳۰ دفتر روزنامه سلام جای سوزن انداختن نبود. خبرنگاران و عکاسان و داخلی و خارجی به منظور تهیه خبر، گزارش و عکس خودشان را به دفتر روزنامه‌ رسانده بودند. آن روز که صدای شاتر دفتر روزنامه سلام را برداشته بود خیلی‌ها حتی فکرش را هم نمی‌کردند فردا جمعه ۱۸ تیر ۱۳۷۸ است.

روزشمار آن روزها  ۱۵ تیر ۱۳۷۸: انتشار نامه فوق محرمانه سعید امامی در روزنامه سلام. ۱۶ تیر ۱۳۷۸: تصویب کلیات طرح اصلاح قانون مطبوعات. ۱۷ تیر ۱۳۷۸: توقیف روزنامه سلام. ۱۸ تیر ۱۳۷۸: ... . مولانا جلال‌الدین چنان بی‌باکانه افشای اسرار می‌کرد که حلاج مصلوب هم وی را سزاوار دار می‌دید:  گر خویش زیاران می‌بین که چه بی‌خویشم، زاسرار چه می‌پرسی چون شهره و اظهارم، حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد، و ز تندی اسرارم حلاج زنده دارم.

| لينک ثابت |  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 17:11    | 

این تحلیل کم نظیر اسلاوی ژیژک یکی از سه متفکر بزرگ جهان معاصر از وقایع ایران بعد از کودتای انتخاباتی 22 خرداد 1388 است که توسط بهمن هاتفی به فارسی برگردانده و در وبلاگش منتشر شده است که در گردباد بازنشر می‌شود.

 

هنگامی که حکومتی خودکامه به بحران آخرین خود نزدیک می‌شود، مراحل اضمحلالش قاعدتن در دو مرحله اتفاق می‌افتد. پیش از فروپاشی نهایی، گسستگی اسرار آمیز به وقوع می‌پیوندد: به یکباره مردم در می‌یابند که بازی تمام شده است، آنها به سادگی دیگر نمی‌ترسند. قضیه فقط این نیست که رژیم مشروعیتش را از دست می‌دهد، بلکه اعمال قدرتش به خودی خود به عنوان واکنشی از سر ناتوانی و ترس تعبیر می‌شود. همه ما با این صحنه کلاسیک کارتونی آشنایی داریم: گربه به پرتگاهی می‌رسد، اما به راه رفتنش ادامه می‌دهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده می‌گیرد؛ فقط هنگامی افتادنش آغاز می‌شود که به پایین نگاه می‌کند و ژرفای دره را می‌بیند. رژیمی که اقتدارش را از دست می‌دهد، شبیه همان گربه بالای پرتگاه است: برای افتادن فقط کافیست که یادش بیاندازید به پایین نگاهی بیاندازد... .

در کتاب شاه شاهان، که شرح کلاسیکی از انقلاب خمینی است، ریژارد کاپوشینسکی لحظه دقیق این گسست را نشان می‌دهد: بر سر چهارراهی در تهران، هنگامی که پلیس بر سر تظاهرکننده‌ای داد کشید که حرکت کند و او از جایش تکان نخورد، پلیس شرمنده صرفاً از خیر او گذشت؛ یکی دوساعت بعد، همه تهران این داستان را می‌دانستند و اگرچه درگیری‌های خیابانی هفته‌های متمادی ادامه داشت، همه به نوعی می‌دانستند که بازی دیگر تمام شده است. آیا اکنون هم اتفاق مشابهی در حال وقوع است؟

روایت‌های مختلفی از اتفاقات تهران وجود دارد. برخی در این اعتراضات اوج "حرکت اصلاح‌گرایانه" هوادارغرب را می بینند که در همان جهت انقلابهای "نارنجی" در اوکراین، گرجستان و غیره بود - واکنشی سکولار به انقلاب خمینی. ایشان این اعتراضات را به عنوان نخستین گامها در جهت ایرانی جدید، سکولار و لیبرال دمکرات می بینند که از بنیادگرایی اسلامی آزاد شده است.

این تعبیراز سوی شکاکانی خنثی می‌شود که باور دارند احمدی‌نژاد واقعا برنده شده است: او صدای اکثریت است ، در حالی که هواداران موسوی از میان طبقه متوسط و فرزندان نازپرورده آنان می‌آیند. به طور خلاصه می‌گویند: بیایید توهم‌ها را به کناری بگذاریم و با این حقیقت روبرو شویم که، با احمدی‌نژاد، ایران رییس جمهوری دارد که لایق آن است. در مرحله بعد، کسانی هستند که موسوی را به‌خاطر تعلقش به نظام روحانی حاکم رد می‌کنند که تنها قیافه ظاهری‌اش از احمدی‌نژاد بهتر است: موسوی هم قصد دارد برنامه انرژی هسته‌ای را ادامه بدهد، مخالف به رسمیت شناختن اسرائیل است، به علاوه به عنوان نخست وزیر درسالهای جنگ با عراق از حمایت کامل خمینی برخوردار بوده است.

دست آخر، غم‌انگیز ترین این مواضع متعلق به "چپ گرایان" طرفدار احمدی‌نژاد است: مهمترین مسئله برای ایشان استقلال ایران است. احمدی نژاد برای این پیروز شد که برای استقلال کشور ایستادگی کرد، فساد نخبگان سیاسی را نشان داد و سرمایه نفت را درجهت ارتقای درآمد اکثریت فقیر به کار برد - احمدی نژاد واقعی این است ، یا اقلا به ما این‌گونه می گویند، که زیر تصویرمتحجر و منکرهولوکاست که رسانه‌های غربی از او ساخته‌اند، ‌پنهان است. بر اساس این دیدگاه، آنچه اکنون در ایران در حال وقوع است تکرار واقعه برکناری مصدق در۱۹۵۳ است - کودتایی با خرج غربیان برعلیه رییس‌جمهورمشروع و قانونی. مشکل این دیدگاه فقط انکار مستندات نیست: مشارکت بالای راًی‌دهندگان ازمیزان معمول ۵۵ درصد به ۸۵ درصد را فقط می‌توان به عنوان رأی اعتراضی تعبیر کرد. به علاوه،‌ این دیدگاه عدم درک خود را از نمایش اصیل اراده مردم به نمایش می‌گذارد، و قیم مآبانه می‌پندارد که برای ایرانیان عقب‌مانده، همان احمدی‌نژاد مناسب است - اینها هنوز آنقدر به بلوغ نرسیده‌اند که چپ سکولار بر ایشان حکومت کند.


این روایتها، با وجود تعارضات شدیدی که با هم دارند، همگی بر اساس محور تقابل بین تندروهای اسلامی با اصلاح‌گرایان لیبرال غرب‌گرا بنا شده‌اند. به همین دلیل است که نمی توانند جایگاه موسوی را تعیین کنند: آیا بالاخره موسوی اصلاح طلبی با پشتوانه غرب است که به دنبال آزادی فردی بیشتر و بازار آزاد است، یا عضوی از نظام روحانی حاکم که نهایتاً پیروزی‌اش هیچ تأثیر جدی در تغییرطبیعت رژیم ندارد؟ چنین نوسانات فاحشی در این تحلیل‌ها نشانگر آن است که همگی از درک طبیعت حقیقی این اعتراضات عاجزند.


رنگ سبزی که هواداران موسوی اختیار کرده‌اند، فریاد‌های الله اکبری که از پشت‌بامهای تهران در تاریکی شب طنین انداز می‌شود، به وضوح نشان می‌دهد که ایشان این عمل خود را تکرار انقلاب ۱۹۷۹ خمینی می‌دانند، ‌بازگشت به ریشه‌های آن و شرایط پیش از انحراف انقلاب . این بازگشت تنها شامل برنامه‌ها نمی‌شود؛ حتی بیش از آن شیوه فعالیت جمع را مد نظر دارد، اتحاد راسخ مردم، اتفاق نظر و یکپارچگی فراگیرشان، خود-سازماندهی ابتکاری‌شان، شیوه‌های فی‌البداهه‌ برگزاری اعتراضاتشان، ترکیب منحصر به فردخود انگیختگی و نظم اشان، یا آن راهپیمایی تهدید آمیز هزاران-هزارشان در کمال سکوت. ما اینجا با خیزش مردمی اصیلی از طرفداران مغبون‌شده انقلاب خمینی سروکار داریم.

چندین پیامد مهم از این دیدگاه نتیجه می‌شود. نخست، ‌احمدی نژاد قهرمان اسلام‌گرایان فقیر نیست، بلکه یک پوپولیست واقعا فاسد اسلامو-فاشیست است، یک یرلوسکونی ایرانی که ترکیب رفتارهای دلقک‌ مآبانه و اقتدارگرایی سیاسی ظالمانه‌اش حتی اکثریت آیت‌الله‌ها را هم معذب می‌کند. نان پخش کردنهای عوام‌فریبانه‌اش به فقرا نباید ما را بفریبد: پشت سراو نه فقط سازمانهای سرکوب‌گر پلیس ودستگاههای بسیار غربی شده روابط عمومی ، بلکه یک طبقه تازه به‌دوران رسیده ثروتمند قوی ایستاده که در نتیجه فساد رژیم به‌وجود آمده است ( سپاه پاسداران ایران نیروی شبه نظامی طبقه کارگر نیست، بلکه نهادی فوق‌العاده فاسد و قدرتمندترین مرکز ثروت در کشور است).

ثانیاً، باید بتوان تفاوتی مشخص میان دو کاندیدای اصلی مقابل احمدی‌نژاد، یعنی مهدی کروبی و موسوی، قائل شد: کروبی عملاً یک اصلاح طلب است، او اساساً نسخه ایرانی از هویتی سیاسی را ارئه می‌دهد که به همه گروهها قول مساعدت می‌دهد. موسوی کاملا با او متفاوت است:‌ نام او مترادف بازدمیدن در رویایی عمومی است که انقلاب خمینی را به پیروزی رساند. حتی اگر این رویا یک "آرمانشهر" بود، باید در آن آرمانشهر اصیل انقلاب را جستجو کرد. این بدان معنی است که انقلاب ۱۹۷۹ خمینی را نمی‌توان به جریان تندروی اسلامگرایی که قدرت را در دست دارد تقلیل داد - این انقلاب بسی فراتر از آن بود.

اکنون زمان به یاد آوردن شور وشوق باورنکردنی سال اول پس از انقلاب است، به همراه انفجار نفس گیر خلاقیت سیاسی و اجتماعی، تجربه‌های تشکیلاتی و بحثهای میان دانشجویان و مردم عادی. این حقیقت که چنین انفجاری باید خاموش می‌شد، گواه آن است که انقلاب خمینی واقعه سیاسی اصیلی بود، یک "گشایش" موقتی که نیروهای بی سابقه تغییر اجتماعی را آزاد می‌ساخت، لحظه‌ای که در آن "هر چیز ممکن به نظر می‌رسید". آنچه به دنبال آن واقع شد، بسته شدنی تدریجی بود که از طریق به‌دست گرفتن کنترل سیاسی توسط نظام اسلامی حاصل شد. به زبان فرویدی،‌ باید گفت حرکت اعتراضی این روزها "بازگشت سرکوب‌شد‌گان" انقلاب خمینی است.

و دست آخر، این بدان معناست که در اسلام پتانسیلی حقیقی وجود دارد - برای یافتن یک "اسلام خوب" لازم نیست به قرن دهم بازگردیم، آن را همین‌جا در مقابل چشمانمان می‌توانیم ببینم.

آینده نامشخص است - بسیار ممکن است آنان‌که بر اریکه قدرتند جلوی انفجار توده‌ها را بگیرند، و گربه ما هم به قعر دره سقوط نکند،‌ بلکه دوباره خود را بر زمین استوار بیابد. در هر صورت، رژیم ایران دیگرنه همان رژیم قبلی، بلکه قدرت خودکامه فاسدی میان بقیه خواهدبود. نتیجه هر چه شود، بسیار مهم است که به خاطر بسپاریم که هم اکنون شاهد واقعه‌ عظیم رهایی‌بخشی هستیم که در قالب جدال میان لیبرالهای غرب‌گرا و بنیاد‌گرایان ضد غرب نمی‌گنجد. اگر واقع‌بینی منفی نگرمان سبب شود ظرفیت درک بعد رهایی بخشی آن را از دست بدهیم، باید گفت که ما در غرب عملا در حال ورود به دوره پسا-دموکراتیکی هستیم که در آن به انتظار احمدی‌نژاد خودمان نشسته‌ایم. ایتالیایی‌ها اکنون نام او را میدانند: برلوسکونی. سایرین هم در صف منتظرند.

| لينک ثابت |  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 1:37    | 

وضعیت اقتصادی ایران دیگر از حد حرف و حدیث‌های کارشناسی گذشته و کار بجایی رسیده که حتا محافظه‌کارانی چون آیت الله علم الهدی نیز صراحتن اذعان می‌کنند که دولت توانایی مقابله با امواج تورم را ندارد. بدون شک مدیریت پر خطای دولت نهم و شخص آقای احمدی‌نژاد در ایجاد شرایط موجود موثر بوده است. جمعیت جوان ایران هر ساله در حدود هشتصد هزار نفر را بعنوان نیروی جدید وارد بازار کار می‌کند.

در حالی که بیکاری خود معلول عدم مدیریت و برنامه ریزی صحیح است اما از نقش تراکم دهشتناک سرمایه‌های غیرمولد در ارگان‌های موازی و شرکت‌های وابسته به مراکز قدرت در دامن زدن به این وضعیت نمی‌توان چشم پوشی کرد. این امر از جمله مشکلاتی است که در بافت اقتصادی ایران بصورت یک بیماری مزمن درآمده که احمدی نژاد به دلیل اینکه خود ارتباط نزدیکی با بخشی از این مراکز قدرت دارد قادر به مقابله با آنها نیست.

فساد مالی در بخشهای دولتی به خصوص مراکزی مانند بانک‌ها که مدیران، قدرت دادن اعتبارات به بخش خصوصی را دارند ابعاد نجومی به خود گرفته است. در حالی که آقای احمدی‌نژاد انحراف از طرح بنگاههای زود بازده را که چون خوره‌ای اقتصاد ایران را می‌خورند ۴ درصد اعلام کرد معاون بانک مرکزی این انحراف را ده برابر بیشتر و در حد ۴٠ درصد دانسته است.

فساد مالی نه تنها جنبه روانی تخریبی موثری در جامعه از خود بر جای می‌گذارد بلکه بدلیل انباشتن ثروت غیرمولد در دست عده‌ای معدود که نهایتن به خلق اشتغال و تولید نیز کمکی نمی‌کنند آثار ویران کننده خود را بصورت تورم و بیکاری در جامعه نشان می‌دهد. توجه به این امر ضروری است که حتا در نظام‌های اولترا لیبرال اقتصادی مانند آمریکا ثروت ۶۲ میلیارد دلاری آقای وارن بافت عمدتن به صورت سهام شرکت‌هایی است که وی مالک بخشی از آنهاست که بهرحال نقش چشمگیری در ایجاد اشتغال و نیز بالا بردن تولید ناخالص داخلی بازی می‌کنند.

محمود احمدی‌نژاد هر چند که با قصد و شعار مبارزه با فساد اقتصادی بروی کار آمد و هر چند روزی اعلام کرد که لیست مفسدین اقتصادی را در جیب خود دارد اما هرگز به مبارزه جدی با عناصری که به دانه درشت‌ها معروف شده‌اند نپرداخت. نه اینکه احمدی‌نژاد عزم چنین کاری را نداشت باشد بلکه قدرت آنرا ندارد. والا اگر لیستی که در جیب او بود شامل افرادی بود که قابل تعقیب بودند باید تا بحال برای حفظ موقعیت خود هم که شده با آنان برخورد فعالی می‌کرد.

سخنان معروف پالیزدار با هر انگیزه‌ای که در جامعه منفجر شده باشد اگر واقعیت داشته باشد نشان می‌دهد که نه تنها احمدی‌نژاد بلکه جریاناتی که او را از پشت پرده هدایت می‌کنند هم برای مبارزه با فساد، آب در هاون می‌کوبند. یکی از دلایلی که احمدی‌نژاد در شب چهارده خرداد ۱۳۸۸ در مناظره با میرحسین موسوی به پای هاشمی پیچید این است که ایشان و تیم طراح سناریوی ایشان فضای جامعه را به سمت مود ضد هاشمی پیش ببرند تا گزینه رهبری آینده انقلاب و ایران را از هاشمی رفسنجانی بگیرند و زمینه را برای ورود مصباح یزدی آماده کنند.

دو عاملی که از آنان سخن گفتیم یعنی ارگان‌های موازی قدرت و فساد ریشه دار که در عرض و عمق جامعه ما ریشه دوانده مزمن "Chronic" و تقریبن غیرقابل علاج بنظر می رسند. اما اینکه نقش این دو فاکتور در ایجاد وضعیت کنونی اقتصادی کشور در چه حد است موضوعی است که نیاز به مطالعه دقیق با اتکا به آمار و ارقام دارد که متاسفانه همان مراکز و افرادی که از این وضعیت سود می برند اجازه علنی شدن آمار و ارقام را نخواهند داد.

در کنار عوامل فوق از نقش مخرب مدیریت کشور بخصوص سهمی که آقای احمدی نژاد بدلیل یکه تاز شدن در صحنه تصمیم گیری بر عهده گرفته است نمی توان بی تفاوت گذشت. مشکل بزرگ احمدی نژاد که در تمامی حوزه های مدیریت وی بوضوح نمایانگر اینست که در یک فضای فراواقعی خود را مدیری کم نظیر و برخوردار از هوش و ذکاوتی خارق العاده می داند که نهایتا به وی جرات اظهارنظر در هر زمینه و شهامت دست زدن به تصمیماتی حاد و خارج از عرف را می دهد.

اینکه چه چیز باعث شده احمدی نژاد به چنین برداشتی از خود دست یابد بر ما کاملا روشن نیست اما محققا نفس این قضیه که وی خود را فرزند خانواده ای تهیدست می داند که توانسته مدارج ترقی را تا رسیدن به مقام ریاست جمهوری یکی از حساس ترین کشورهای جهان به لحاظ موقعیت سیاسی- اقتصادی بپیماید، در شکل گیری چنین تصوری بی تاثیر نبوده است.

اعتقاد به این امر که ما ایرانی‌ها می‌توانیم در عرصه جهان اول شویم و یا اینکه مسئولان برخی کشورهای بزرگ اخیرا از ما کمک می خواستند و می گفتند ما می فهمیم ایران به سرعت به یک ابرقدرت بزرگ تبدیل می‌شود، علاوه بر اینکه به وی شعف و اعتماد بنفسی کاذب می بخشد (زیرا که خود را برگزیده ملتی با چنین ظرفیت و توانایی می بیند که می تواند در جهان اول شود) جای شک و شبهه ای هم باقی نمی گذارد که وی در کنف حمایت نیروهائی است که قادرند به هنگام سخن گفتنش در سازمان ملل تمامی رهبران جهان را آنچنان بر جای خود میخکوب کنند که حتا مژه نزنند.

این نوع برداشت، احمدی‌نژاد را وارد یک جهان فراواقعی کرده بنحوی که بطور اعجاب آوری این شهامت را پیدا می کند که علیرغم توصیه های بانک مرکزی و شورای پول و اعتبار نرخ بهره را راسا پائین آورد، سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور را متلاشی کند، مدیران بزرگترین بانکهای کشور را یک شبه اخراج کند، استانداران را بطور فله ای از سمت هایشان خلع کند و وزیر پس از وزیر را از کابینه به بیرون اندازد و هرج و مرجی ایجاد کند که نتایج آن برای همه کسانی که اندک آشنائی با مسائل مدیریتی و اقتصادی دارند قابل پیش بینی بود.

استفاده هنگفت از درآمدهای نفتی و افزایش نقدینگی به انفجار تورم در کشور دامن زد. در کنار مسئله تورم، افزایش نجومی واردات، افزایش بیکاری و رکود بازار بورس، اقتصاد کشوری را که با نظام نیمه دولتی- نیمه سرمایه داری اداره می شود با بحران های جدی و روزمره مواجه کرده است. پائین آوردن دستوری نرخ بهره، هم صاحبان سرمایه و هم بانک ها را به سمت سرمایه گذاری در مسکن سوق داد و حجم عظیم پولی که شتابان دولت احمدی نژاد وارد بازار می کرد بخش مسکن را به حالت انفجار درآورد.

احمدی نژاد با کارنامه تورم ۴٠ درصدی ظرف سه سال ریاست جمهوری اش خود را در برابر یک پرسش بزرگ می یابد. چگونه ممکن است از ٨٠٠ میلیارد دلار نفتی که پس از انقلاب در آن کشور فروخته شده حدود ٢٠٠ میلیارد دلار آن تنها در دوران سه ساله حکومت آقای احمدی نژاد باشد و تازه کشور اینگونه دست به گریبان بحران شود؟ ارقام بانک مرکزی حاکی از آن است که مرداد ماه امسال نسبت به ماه مشابه در سال قبل تورمی معادل ۶/٢٧ درصد در کشور داشته ایم.

اقرار به افزایش تقریبا ٣٠ درصدی قیمت ها توسط دولت خبر از یک مدیریت بسیار ضعیف و گسترش ابعاد یک بحران جدی اقتصادی می دهد. کریستین ساینس مانیتور در شماره اخیر خود می‌نویسد ایران تنها کشور عضو اوپک است که علیرغم افزایش بی سابقه قیمت نفت با بحران اقتصادی روبروست. مشکلی که بر معضلات احمدی نژاد افزوده مسئله تحریم ها و مشکلات بانکی و از همه مهمتر جوّ بی ثبات اقتصادی- سیاسی است که محصول مسئله هسته ای است.

دولت بوش - چنی با همکاری اسراییل با دامن زدن هر روزه بر تهدیدات نظامی و وارد آوردن فشارهای مالی (از طریق تحریم مستقیم و غیرمستقیم بانک‌ها) و نیز تهدید شرکت های خارجی در صورت سرمایه گذاری در ایران نه تنها مانع بزرگی در راه سرمایه گذاری خارجی در ایران بوجود آورده اند بلکه سرمایه گذاران داخلی را نیز از ترس بروز جنگ و نابسامانی به کناره گیری از سرمایه گذاری های بلند مدت و نیز خارج کردن سرمایه از کشور واداشته اند.

تاثیر عدم رغبت سرمایه گذاران خارجی برای ورود به ایران، نه تنها اثرات تخریبی کوتاه مدتی بر اقتصاد کشور به لحاظ عدم ایجاد اشتغال می گذارد بلکه امکان سرمایه گذاری عظیمی که در صنعت نفت و گاز کشور مورد نیاز است را در حالی که از عهده ایران خارج است با تردید جدی مواجه می‌کند. کمال دانشیار رئیس کمیسیون انرژی مجلس از هزینه ۶٠٠ میلیارد دلاری در ٢٠ سال آینده در صنعت نفت و گاز خبر می‌دهد که طبیعی است همانگونه که وی به درستی اشاره می کند این امر جز با جذب و مشارکت خارجی ها میسر نیست.

یک واقعیت بزرگ که در اینجا نباید نادیده گرفته شود اینست که اگر احمدی نژاد شعار نابودی اسرائیل را با هر تحلیلی که مغزهای متفکر سیاسی کابینه وی پیشنهاد می کردند سر نمی داد و اگر جریان کنفرانس هالوکاست را با مسئولیت وزارت خارجه در ایران براه نمی انداخت امکان اینکه مسئله هسته ای به نوعی حل شود وجود داشت. اشتباه محاسبه بزرگ آقای احمدی نژاد و دوستانش این بود که با طرح مسئله هالوکاست آنچنان آمریکا و اسرائیل را در موضع تدافعی قرار می‌دهند که پرونده هسته‌ای خود بخود بسته می شود در حالیکه آنچه که در عمل اتفاق افتاد درست عکس این قضیه بود. هر چه بر مسئله هالوکاست و شعار نابودی اسرائیل فشار آوردند به پیچیدگی مسئله هسته ای افزودند.

آقای رامین یکی از مغزهای متفکر سیاست خارجی آقای احمدی نژاد در مهر ماه سال ١٣٨۶ در جمع دانشجویان دانشگاه امیرکبیر گفت: "صهیونیست‌ها پرونده سازی کردند اما با آمدن محمود احمدی نژاد، نظام تصمیم خودش را گرفت... با طرح موضوع هالوکاست پرونده هسته‌ای دیگر وجود خارجی نداشت و آن پرونده ای که مطرح کرده بودند بسته شد."

چنین برداشتی نشانگر این واقعیت تلخ است که دستگاه دیپلماسی خارجی کشور به جای اشراف بر پیچیدگی های سیاسی داخل حکومت آمریکا و استفاده از تضادهای موجود در داخل هیئت حاکمه کشور مزبور با برداشت‌های سطحی و بدور از واقعیت و دیدن خود در قالب سوپرمن هائی که با دنیا درافتاده اند، هر چند که در بعد مسئله هسته ای و نیز در جریانات عراق و لبنان و فلسطین در برابر آمریکا به پیروزی های خیره کننده سیاسی دست یافته اند اما تاوان آنرا هم خود و هم ملت در بعد اقتصادی پرداخته و می‌پردازند.

فراموش نکنیم که از روزی که دکترین رابرت گیتس مبنی بر ایجاد "اهرم فشار" جایگزین نظریه دیک چنی یعنی حمله پیشدستانه شد (که همچنان در دوران رییس جمهور بعدی نیز دنبال خواهد شد) هییت حاکمه آمریکا در انتظار روزی است که ایران عاصی شده از فشار اقتصادی را پس از شکل دادن کامل "اهرم فشار" به پای میز مذاکره بکشاند.

بر اثر خطاهای فاحش و تکروی‌های کشنده محمود احمدی نژاد و یارانش کار بجایی رسیده که جناح راست و اصولگرایان هم با احمدی‌نژاد و سرسختی‌هایش به مقابله برخاسته‌اند. حمایت نکردن جامعه روحانیت مبارز از احمدی‌نژاد در دهمین دوره انتخابات ریسات جمهوری در همین راستا است. انتقادات پی در پی احمد توکلی و سخنان تند و صریح باهنر از عملکردهای دولت و حمله وی به سرسختی رئیس جمهور برای حفظ مشائی، نامه ٢٠٠ تن از نمایندگان مجلس در همین رابطه، انتقاد علی فلاحیان عضو با نفوذ مجلس از برنامه های اقتصادی دولت و بالاخره انتقادات شدید مجلس خبرگان در چهارمین اجلاس خود از وضعیت اقتصادی کشور و مورد پرسش قرار دادن طرح وزیر تازه اقتصاد آقای سید شمس الدین حسینی تحت عنوان "طرح تحول اقتصادی" همه حکایت از روزهای سختی برای احمدی‌نژاد دارند.

احتمال اینکه محمود احمدی‌نژاد داوطلبانه از دولت کودتایی کنار رود بسیار کم است چرا که نه تنها با شناختی که از شخصیت وی وجود دارد او حاضر به انجام چنین کاری نخواهد شد بلکه جریانات قدرتمندی (مصباحیه و حجتیه) که در انتخابات ریاست جمهوری گذشته به نفع وی وارد صحنه شدند روز به روز بر موقعیت و نفوذشان در دوران احمدی‌نژاد افزوده شده و به سادگی دست از حمایت وی بر نخواهند داشت.

تحت شرایط موجود اگر وی بخواهد برای دور دوم نیز بر کرسی ریاست جمهوری تکیه بزند با احتساب این امر که اوج‌ گیری اعتراضات جناح راست گواهی است بر اینکه احمدی‌نژاد در جذب آرا آنان نیز با مشکل روبرو خواهد بود بخصوص که اگر وضع اقتصاد اینگونه پیش برود، دو گزینه بیشتر در پیش رو ندارد .

اول اینکه با آمریکا به توافق و آشتی دست یابد و ضمن دست شستن از سیاست یکه تازی در داخل با پیشه ساختن مماشات و دلجویی از نیروهایی که در جناح راست وی را تهدید به کنار گذاشتن می‌کنند و با چاشنی قدری مانورهای اقتصادی حداقل بخش بزرگی از حامیان قبلی خود را به حمایت دوباره از خود ترغیب کند. دوم اینکه با تکیه بر فعل و انفعالات و مداخلاتی که در جریان این روزهای ایران صورت می‌گیرد دوباره موقعیت خود را تثبیت کند.

در گزینه اول بد شانسی همراه احمدی‌نژاد است چون حمله سرسختانه او به هلوکاست و اسراییل باعث می‌شود لابی یهود به اوباما بسیار فشار بیاورد تا قید مذاکره با ایران را بزند، با اینکه محمود احمدی‌نژاد عادت دارد زیر حرفهایش بزند، مثل هاله نور و آوردن نفت بر سر سفره مردم، ولی ایشان باید بدانند مردم ایران و جهانیان سخنان ایشان را فراموش نخواهند کرد و دیگر اینکه اوباما - بایدن به این نتیجه نرسیده‌اند که با احمدی‌نژاد می‌توان به سازش رسید. احمدی‌نژاد روزهای سختی را پیش رو دارد.

| لينک ثابت |  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:33    | 

آنچه در ادامه خواهد آمد، سخنرانی استاد شهید مرتضی مطهری در روز عاشورای 1390 هجری قمری (27 اسفند 1348) است که در جلد دوم کتاب حماسه حسینی نیز موجود است. شهید مطهری پس از این سخنرانی افشاگرانه و پر شور توسط نیروهای ساواک دستگیر شد و مدتی را در زندان تک سلولی به سر برد. تناسب محتوای ارزشمند این سخنان با شرایط فعلی مردم غزه و تقارن آن با روزهای عزای حسینی، قابل توجه است و می توان الگوی عملی و وظیفه مسلم دینی را در این روزها دریافت.

شور و حرارت سخنان استاد شهید همیشه آنقدر زیاد بوده است که مستمع را ناخودآگاه تا آخرین کلمه سخنرانی مجذوب خود می کرده است اما از این حیث این سخنرانی بین تمام سخنرانی های ایشان از جایگاه دیگری برخوردار است و با این ویژگی شناخته شده و زبان زد است، چنانچه شهید مطهری در حین سخنرانی پرشور خود در عاشورای سال 1348 خورشیدی چند بار ناخودآگاه اشک می ریزد و فضا را متأثر می کند:

 

اگر پيغمبر اسلام زنده می‏بود، امروز چه می‏كرد؟ درباره چه مسئله‏ای‏ می‏انديشيد؟ والله و بالله قسم می‏خورم كه پيغمبر اكرم در قبر مقدسش‏ امروز از يهود می‏لرزد. اين يك مسئله دو دو تا چهار تاست. اگر كسی نگويد، گناه كرده است، من اگر نگويم و الله مرتكب گناه شده‏ام، هر خطيب و واعظی اگر نگويد، مرتكب گناه شده است. گذشته از جنبه اسلامی، فلسطين چه‏تاريخچه‏ای دارد؟ قضيه فلسطين مربوط به دولتی از دولت های اسلامی هم نيست‏، مربوط به يك ملت است، ملتی كه او را به زور از خانه‏اش بيرون‏ كرده‏اند. تاريخچه فلسطين چيست؟

مدعی هستند كه در 3 هزار سال پيش 2 نفر از ما، "داود" و "سليمان" برای‏ مدت موقتی در آنجا سلطنت كرده‏اند. تاريخ را بخوانيد، در تمام اين‏ مدت 2، 3 هزار ساله، كی بوده است كه سرزمين فلسطين به يهود تعلق‏ داشته است؟ كی بوده است كه بيشتر سرزمين فلسطين مال ملت يهود باشد.

آيا بيشتر سرزمين فلسطين از آنِ ملت يهود است؟ قبل از اسلام هم مال آنها نبود، بعد از اسلام هم مال آنها نبود. روزی كه مسلمين فلسطين را فتح‏ كردند، فلسطين در اختيار مسيحي ها بود، نه در اختيار يهودي ها. اتفاقاً مسيحی‏ها كه با مسلمين صلح كردند، يكی از مواردی كه در صلحنامه گنجاندند، اين بود كه شما يهود را در اينجا راه ندهيد. گفتند: ما با شما زندگی‏ می‏كنيم ولی با يهود زندگی نمی‏كنيم. چطور شد كه يكدفعه نام وطن يهودی به‏ خود گرفت؟

يكی از قضايایی كه كارنامه قرن ما را تاريك می‏كند، (اين‏ قرنی كه به دروغ، نام حقوق بشر، نام آزادی، نام انسانيت بر آن گذاشته‏اند) همين‏ قضيه است. يهودي های دنيا بعد از اينكه از ملت های غيرمسلمان زجر و شكنجه و آزار می‏بينند، (در روسيه، آلمان، و بسياری از نقاط دنيا)، بزرگانشان می‏نشينند، می‏گويند تا وقتی كه ما در اطراف دنيا متفرق هستيم، در هر جا اقليتی هستيم، سرنوشت ما همين است. ما بايد مركزی را انتخاب كنيم و همه‏مان آنجا جمع شويم، اتباع مذهب يهود آنجا جمع شوند.

اول هم جايی را كه فكر نمی‏كنند، فلسطين است، جاهای ديگر را فكر می‏كنند، بعد جنگ بين الملل اول پيش می‏آيد، (البته من خلاصه‏اش را عرض می‏كنم، می‏توانيد كتابهایی را كه در اين زمينه نوشته شده است، بخوانيد .)

متفقين با عثماني ها می‏جنگند. من نمی‏خواهم از عثماني ها دفاع كنم، ولی هر چه بود، حكومت واحدی بود. اگر ظالم هم بود، بالاخره واحد بود. اعراب‏ ساده لوح از حكومت عثمانی به ستوه آمده بودند. تحريك متفقين را پذيرفتند. از داخل، عليه حكومت عثمانی جنگيدند، به وعده اينكه به خود آنها در مقابل عثمانيها استقلال بدهند. انگليس‏ها به اينها قول قطعی دادند كه ما به شما استقلال می‏دهيم، به شرط اينكه به نفع ما با عثمانی‌ها بجنگيد. اين بيچاره‏ها جنگيدند.

در خلالی كه‏ اين بدبخت های نادان ناآگاه، داشتند با دولت تا حدودی اسلامی خودشان‏ می‏جنگيدند، انگلستان قول و قرار خودش را با حزب صهيونيسم كه تازه‏ تشكيل شده بود، محكم كرد كه فلسطين را می‏دهيم به شما در قلب كشورهای‏ اسلامی. جامعه ملل به وجود می‏آيد (عدالت را ببينيد!) و تصويب می‏كند كه در دنيا ملت هايی هستند (مخصوصن ملتهايی كه از عثمانی جدا شده‏اند) كه‏ چون رشد ندارند، ما بايد بر ايشان سرپرست معين بكنيم تا اينها را اداره‏ بكنند. يعنی در واقع می‏خواستند، ارثيه عثمانيها را تقسيم بكنند. قسمتی‏ از آن را دادند به فرانسه، قسمتی را دادند به انگلستان و... از جمله‏ جاهايی كه انگلستان گرفت، فلسطين بود. گفت من قيم و سرپرست شما هستم، رسماً شد كفيل. بعد به صهيونيستها وعده داد (وعده معروف بالفور) كه من‏ اينجا را به شما می‏سپارم.

"صهيونيستها" يعنی يهوديانی كه دهها قرن بود كه در گوشه‏های ديگر دنيا زندگی می‏كردند و از نژادهای ديگر بودند. من خودم فكر می‏كردم كه‏ يهوديان موجود همه از نسل اسرائيلند، حالا می‏بينم تاريخ تشكيك می‏كند، می‏گويد اين حرف دروغ است. بسياری از يهوديها اصلاً از نسل اسرائيل‏ نيستند، جامع مشتركشان فقط مذهب است و بس. حتی نژادشان هم خالص‏ نمانده است.

يهوديانی كه در اطراف و اكناف دنيا زندگی می‏كردند، فقط به دليل اينكه فرنگي ها به اينها زجر داده‏اند و اينها دنبال نقطه‏ای‏ می‏گردند كه آنجا جمع شوند و به دليل اينكه مردم خيانت پيشه‏ای هستند و به دليل اينكه كتاب مقدسشان به آنها اجازه داده كه اگر به سرزمينی‏ رفتيد، رحم نبايد در شما وجود داشته باشد و از هيچ وسيله‏ای برای پيشبرد هدفتان امتناع نكنيد، بعد كه انگلستان وسيله مهاجرتشان را فراهم كرد، به‏ اين سرزمين مهاجرت كردند و زمين ها را خريدند، در حالی كه يهودی بومی در فلسطين بيش از 50 هزار نفر نيست كه الآن هم آن بيچاره‏ها در بدبختی‏ فوق العاده‏ای زندگی می‏كنند. يعنی يهوديان اروپایی و آمريكايی كه آمدند، از جمله بدبختي هايی كه به وجود آورده‏اند، اين است كه سربار يهوديان اصلی‏ هستند كه حق دارند، در آنجا زندگی كنند.

يك عده روشنفكر در ميان اعراب بود، قيام كردند، انقلاب كردند. اينها را كشتند، اعدام كردند، به دار كشيدند. مرتب يهودي ها را فرستادند، همينكه عده زياد شد، اسلحه زيادی هم در ميانشان پخش كردند، بعد اينها افتادند به جان مسلمانان بومی، كشتند و زدند و بعد هم آواره‏ كردند. پشت سر يكديگر از كشورهای اروپایی مهاجرت می‏شد، آمدند و آمدند.

اين يهوديانی كه شما امروز اسمشان را می‏شنويد: "موشه دايان"، "زلی اشكول‏"، "گلداماير"، زهر مار، آخر ببينيد اينها از كجای دنيا آمده‏اند؟ مدعی‏ هستند كه اين سرزمين، سرزمين ماست. امروز در حدود 3 ميليون نفر مسلمان آواره از خانه و زندگيشان هستند. هدف مگر تنها همين است كه يك‏ دولت كوچك در آنجا تشكيل شود؟ خيلی اشتباه كرده‏ايد، خيلی همه اشتباه‏ می‏كنيم. او می‏داند كه يك دولت كوچك بالاخره نمی‏تواند آنجا زندگی كند، يك اسرائيل بزرگ كه دامنه‏اش از اين طرف شايد تا ايران خودمان هم‏ كشيده شود.

به قول عبدالرحمن فرامرزی: اين اسرائيلی كه من می‏شناسم، فردا ادعای‏ شيراز را هم می‏كند، می‏گويد شاعرهای خود شما هميشه در اشعارشان اسم شيراز را گذاشته‏اند، ملك سليمان! هر چه بگويی آقا! آن تشبيه است، می‏گويد سند از اين بهتر هم می‏خواهيد؟ مگر ادعای خيبر را كه نزديك مدينه است، ندارند؟ مگر "روزولت" به پادشاه وقت عربستان سعودی پيشنهاد نداد كه شما بياييد اين شهر را به اينها بفروشيد؟ مگر اينها ادعای عراق‏ و سرزمين های مقدس شما را ندارند؟

والله و بالله ما در برابر اين قضيه‏ مسئوليم. به خدا قسم مسئوليت داريم. به خدا قسم ما غافل هستيم. و الله قضيه‏ای كه دل پيغمبر اكرم را امروز خون كرده است، اين قضيه است. داستانی كه دل حسين بن علی را خون كرده، اين قضيه است. اگر می‏خواهيم‏ به خودمان ارزش بدهيم، اگر می‏خواهيم به عزاداری حسين بن علی ارزش‏ بدهيم، بايد فكر كنيم كه اگر حسين بن علی امروز بود و خودش می‏گفت برای‏ من عزاداری كنيد، می‏گفت چه شعاری بدهيد؟ آيا می‏گفت بخوانيد: "نوجوان اكبر من" يا می‏گفت بگویيد: "زينب مضطرم الوداع، الوداع"، چيزهايی كه من (امام حسين) در عمرم هرگز به اين جور شعارهای پست و كثيف ذلت آور تن ندادم و يك كلمه از اين حرفها نگفتم؟!

اگر حسين بن‏ علی بود، می‏گفت اگر می‏خواهی برای من عزاداری كنی، برای من سينه و زنجير بزنی، شعار امروز تو بايد فلسطين باشد. شمر امروز موشه دايان است. شمر 1300 سال پيش مرد، شمر امروز را بشناس. امروز بايد در و ديوار اين شهر با شعار فلسطين تكان می‏خورد. هی دروغ در مغز ما كردند كه‏ آقا اين يك مسئله داخلی است، مربوط به عرب و اسرائيل است.

باز به‏ قول عبدالرحمن فرامرزی؛ اگر مال اينهاست و مذهبی نيست، چرا يهوديان‏ ديگر دنيا مرتب برای اينها پول می‏فرستند؟ ما چه جوابی در مقابل اسلام و پيغمبر خدا داريم؟ آيا چند روز پيش در روزنامه نخوانديد كه در سال گذشته يهوديان ساير نقاط دنيا، نه يهوديانی‏ كه فعلاً شناسنامه اسرائيلی دارند، 500 ميليون دلار برای اينها فرستادند كه با اين پولها فانتوم بخرند، بمب‏ بريزند بر سر مسلمانان.

شنيده‏ام يهوديان ايران خودمان در سال گذشته معادل پول 2 فانتوم‏ فرستادند. 36 ميليون دلار پول از يهوديان ايران خودمان برای آنها به عنوان كمك رفت. من آن يهودي ها را به عنوان اينكه يهودی هستند، ملامت نمی‏كنم، ما خودمان را بايد ملامت كنيم، او به همكيش خود كمك كرده‏ است، با كمال افتخار پول می‏فرستد، رسيدش هم از موشه‏دايان می‏آيد و آن‏ را در بازار هم نشان می‏دهد، می‏گويد بيا رسيدش را ببين. مگر همين 2، 3‏ شب پيش ننوشتند (من بريده‏اش را از "اطلاعات" دارم) كه الآن فقط يهوديان مقيم امريكا روزی يك ميليون دلار به اسرائيل كمك می‏كنند؟!

آن وقت، تلاش ما مسلمين در اين زمينه چه بوده است؟ به خدا خجالت دارد ما خودمان را مسلمان بدانيم، خودمان را شيعه علی بن ابی طالب بخوانيم. اصلاً من بايد بگويم بعد از اين داستانی را كه ما از علی بن ابی طالب نقل‏ می‏كنيم، حرام است كه ديگر در منابر نقل كنيم كه روزی علی بن ابی‏ طالب شنيد، دشمن به كشور اسلامی حمله كرده است؛ "و هذا اخو غامد و قد وردت خيله الانبار"، بعد فرمود شنيده‏ام زينب يك زن مسلمان يا زنی را كه‏ در حمايت مسلمانان است، گرفته‏اند.

شنيده‏ام دشمن، سرزمين مسلمين را غارت كرده است، مردانشان را كشته است، اسير كرده است، متعرض زنان‏ آنها شده است، زيورها را از گوش و دست زنها جدا كرده است. بعد همين‏ علی بن ابی طالب كه ما اظهار تشيع او را می‏كنيم و نسبت به او حساسيت های‏ بی معنی و دروغين نشان می‏دهيم فرمود: «فلو ان امرءا مسلما مات من بعد هذا اسفا ما كان به ملوما بل كان به عندی جديراً»(1). اگر يك مرد مسلمان با شنيدن اين خبر دق كند و بميرد، سزاوار است و مورد ملامت نيست.

آيا ما وظيفه نداريم كه كمك مالی به آنها بكنيم؟ آيا اينها مسلمان‏ نيستند، عزيزان ندارند؟ آيا اينها برای حق مشروع بشری قيام نمی‏كنند؟ كيست كه امروز منكر شود كه فلسطيني های آواره، حق بازگشت به وطن خود را ندارند؟ من در سفر مكه بعضی از اينها را ديدم. يك جوانهایی، فقط می‏گفتند: دماء الشهداء، ما اميدمان فقط به خون شهدايمان است. افرادی‏ در ميان آنها هستند كه والله برای لباسشان محتاجند و برهنه می‏جنگند.

اگر 700 ميليون جمعيت مسلمان دنيا، هر فرد روزی يك ريال بدهد، در سال‏ نزديك به 300 ميليارد دلار می‏شود. اگر فقط مردم ايران كه 25‏ ميليون نفر هستيم و 98 درصد ما مسلمان است، هر فرد، روزی يك‏ ريال به فلسطيني ها كمك كند، در سال حدود 90 ميليون تومان می‏شود. اگر يك عشر مسلمانان هم هر كس روزی يك ريال كمك كند، در سال 9 ميليون‏ تومان می‏شود. «فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم (2) الذين‏ آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبيل الله باموالهم و انفسهم»(3).

به وسيله مال كه می‏توانيم كمك كنيم. والله اين انفاق واجب است، مثل نماز خواندن و روزه گرفتن واجب است. اولين سؤالی كه بعد از مردن‏ از ما می‏كنند، همين است كه در زمينه همبستگی اسلامی چه كرديد؟ پيغمبر فرمود: «من سمع مسلماً ينادی يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم» (4) هر كس بشنود، صدای مسلمانی را كه فرياد می‏كند ياللمسلمين، مسلمانان به‏ فرياد من برسيد، و او را كمك نكند، ديگر مسلمان نيست، من او را مسلمان نمی‏دانم.

چه مانعی دارد كه ما برای اينها حساب باز كنيم؟ چه‏ مانعی دارد كه مقدار كمی از درآمد خودمان را اختصاص به اينها بدهيم؟ چرا يهوديان دنيا حتی يهوديان ايران كمك بكنند و ملت های ديگر آنها را تحسين كنند، بارك الله بگويند، ملت بيدار بگويند، ولی ما نكنيم؟ مردم بيدار آن مردمی هستند كه فرصت شناس باشند، دردشناس باشند، حقايق شناس باشند. من وظيفه خودم را عمل كردم. وظيفه من فقط گفتن بود و خدا می‏داند، جز تحت فشار وجدان و وظيفه خودم چيز ديگری نبود. اين كمك مالی را وظيفه‏ شما می‏دانم. و وظيفه خودم و هر خطيب و واعظی می‏دانم كه اين را بگويد، بر هر خطيب و واعظی من واجب می‏دانم كه چنين حرفی را بزند.

مراجع تقليد بزرگی مثل آيت الله حكيم و ديگران، رسماً فتوی داده‏اند كه كسی كه در آنجا كشته می‏شود، اگر نماز هم نخواند، شهيد در راه خداست. پس بيایيم به خودمان ارزش بدهيم، به كار و فكر خودمان ارزش بدهيم، به كتاب های خودمان ارزش بدهيم، به پول های خودمان ارزش‏ بدهيم، خودمان را در ميان ملل دنيا آبرومند بكنيم. علت اينكه دولت های‏ بزرگ جهان چندان درباره سرنوشت ما نمی‏انديشند، اين است كه معتقدند، مسلمان غيرت ندارد. امريكا را فقط همين يكی جری كرده است. می‏گويد مسلمان جماعت غيرت ندارد، همبستگی و همدردی ندارد.

می‏گويد يهودی كه‏ برای پول می‏ميرد، جز پول چيزی نمی‏شناسد، خدايش پول است، زندگيش پول‏ است، حيات و مماتش پول است، به يك چنين مسئله حساسی كه می‏رسد، روزی‏ يك ميليون دلار به همكيشانش كمك می‏كند ولی 700 ميليون مسلمان دنيا كوچكترين كمكی به همكيش خود نمی‏كنند!

روز عاشورا است. روز معراج حسين بن علی عليه السلام است. روزی است‏ كه ما بايد از روح حسين، از غيرت حسين، از مقاومت حسين، از شجاعت و نمی‏توانم درباره اخلاص حسينی كوچكترين سخنی بگويم، كوچكتر از اين هستم، ولی می‏توانم بگويم چيزی كه در روز عاشورا بيش از هر چيز ديگر جلوه‏گر و نمايان است، طمأنينه حسين، اطمينان حسين، آرامش و استقامت حسين‏ است. اين سخنی نيست كه من می‏گويم، سخنی است كه از همان روزها درك‏ كردند.

یک كسی كه آنجا حاضر بوده است، جمله‏ای دارد. تعبير او مطابق‏ عصر و زمان و فهم خودش خيلی عالی است. می‏گويد: و الله ما رايت‏ مكثوراً قط قد قتل ولده و اهل بيته و اصحاب اربط جاشا منه(5). اين‏ مرد، در واقع يك خبرنگار بوده و قضايا را نقل كرده است. می‏گويد به‏ خدا قسم من سراغ ندارم مرد دلشكسته‏ای، مرد تحت فشار قرار گرفته‏ای را كه‏ فرزندانش (اهل بيتش) جلوی چشمش قلم قلم باشند، اصحابش را ببيند، در حالی كه سرهاشان از بدنهايشان جدا شده است، و اين مقدار قوت قلب‏ داشته باشد.

اين جريان خيلی عجيب است، شوخی نيست، جريانی كه هميشه اعجاب مرا بر می‏انگيزد، اين است: اباعبدالله در روز عاشورا چنان قدم بر می‏دارد كه‏ كأنّه آينده روشن يعنی آثار نورانی نهضت خودش را به چشم می‏بيند. او شك‏ نداشت كه با همين شهيد شدن، پيروز شد. شك نكرد كه روز عاشورا پايان اين‏ است كه بايد هر چه دارد در راه خدا بدهد، يعنی پايان كشت است و از روز عاشورا آغاز بهره برداری از اين نهضت است. همانگونه كه همينطور هم‏ باشد.

| لينک ثابت |  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 1:12    | 

دارم روی یک متن در مورد پایان تاریخ کار می‌کنم. می‌دانید که فوکویاما با پایان یافتن جنگ سرد، پیروزی غرب لیبرال را بر شرق کمونیست اعلام می‌کند. او جنگ سرد را مبارزه‌ای میان دو ایدئولوژی می‌دانست که سمت و سوی تکامل بشریت را در جریان مدرنیته تعیین می‌کرد. پیروزی غرب به معنای پایان این تکامل ایدوئولوژیک و به بیانی «پایان تاریخ» بود. فرانسیس فوکویاما در مقاله‌ای در سال ۱۹۸۹ این موضوع را مطرح کرد و سپس آن را در کتاب خود «پایان تاریخ و واپسین انسان» ۱۹۹۲گسترش داد. فوکویاما پیرو مکتبی است به نام پایان‌گرایی. او پایان تاریخ را اعلام کرده است.

تئوریسین امریکایی می‌گوید: آنچه که ممکن است شاهد آن باشیم دقیقن پایان جنگ سرد، یا پایان دورانی ویژه از تاریخ پس از جنگ نیست، بلکه پایان تاریخ، به خودی خویش است. بدان معنا که نقطه پایانی دگرگونی تدریجی ایدئولوژیکی نوع بشر و جهانی سازی لیبرال دموکراسی غربی، به عنوان واپسین صورت دولت بشر است.

نظریه مذکور با روایت کارل مارکس از پایان تاریخ به شدت متعارض است. برابر با فلسفه تاریخ وی ماتریالیسم تاریخی، پایان تاریخ، هنگامی است که تمایزات طبقاتی که مارکس آنها را علت دگرگونی تدریجی هر اجتماع موجود تاکنون دانسته از میان رخت بربندد. وی به رغم عدم تعیین میزان به طول انجامیدن پای به عرصه نهادن وضعیت بی‌طبقگی بر آن است که وضعیت مذکور یا کمونیسم غیر قابل اجتناب خواهد بود.

نظریه فوکویاما که با پایان جنگ سرد پای به عرصه وجود نهاد ارجاعی آشکار به عبارت کارل مارکس به شمار می‌رود. هرچند بر این باور است که وی عبارت مذکور را از هگل به وام ستانده است. فوکویاما ضمن این استدلال که پیشرفت تاریخی به دموکراسی سکولار بازار آزاد منتهی گشته به ویژه متاثر از تفسیر هگل توسط اندیشمند فرانسوی الکسندر کیفنیک است. به نظر می‌رسد فوکویاما توسط فیلسوف سیاسی اشتراوسی صاحب نام الن بلوم استاد وی در راستای کیفنیکف دانسته شده است.

هگل بر این عقیده بود که مبدا و شروع تاریخ در شرق است و در غرب تاریخ به مقصد و به پایان خود می‌رسد. هگل معتقد بود که تاریخ بشریت با امپراتوری هخامنشیان شروع شده است و دولتی که مد نظر هگل بود در دولت هخامنشیان خود را نشان داده است: ذهن در اين دولت بیدار و تکامل داشته، هگل اضافه می‌کند که ذهن و فکر در دولت چين و هندوستان در خواب بوده و پيشرفت و يا توسعه‌ای نداشته است.

با وجود اینکه ذهن در ايران بیدار بود و تکامل داشت اما این اولین امپراتوری جهان در فرهنگِ اعراب حل شد و ایرانیان به نقل از هگل نه تنها مذهب بلکه ملیت خود را نیز از دست دادند، اما برغم اینکه ذهن و فکر در هند و چين خفته و در خواب بود اين دو کشور فرهنگ، مذهب ، زبان و مليت خود را حفظ کردند. هگل در يک جمله شاعرانه این پديده را چنبن بيان می‌کند: "يک کوه ثابت هیچ برتری و مزیتی بر یک گل خوشبو که برگ‌های خود را از دست می‌دهد و پژمرده می‌شود ندارد." در اینجا هند و چين کوه هستند و ايران باستان گل خوشبویی که پژمرده شده است.

| لينک ثابت |  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 3:20    | 

زندان رفتن در وطن سگش شرف دارد به نون اجنبی را خوردن در فرنگ.
| لينک ثابت |  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 13:5    | 

ایجاد احساس امنیت و آرامش با ایجاد دلهره و اضطراب.
| لينک ثابت |  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 13:36    | 

نگذارید در یاس و نومیدی  غوطه‌ور شویم
من امروز به شما می‌گویم، دوستانم،
حتا اگر با دشواری‌های امروز و فردا  روبرو شویم
این رویایی است که عمیقن ریشه در آرمان‌های امریکا دارد
رویایی دارم
روزی این ملت به پا خواهد خواست و معنای راستین عقیده را زنده خواهند کرد
ما حقیقت برابری انسانها را پاس خواهیم داشت
رویایی دارم،
روزی بر سر تپه‌های سرخ رنگ جرجییا
پسران برده‌گان پیشین و پسران برده‌داران پیشین بر سر میز برادری با یکدیگر خواهند نشست
رویایی دارم،
روزی فرا خواهد رسید که حتی  می‌سی‌سی‌پی سوزان از جور و بی‌عدالتی
به دشت  عدل و  داد بدل خواهد گشت
رویایی دارم،
روزی فرزندانم در دنیایی زندگی خواهند کرد که نه رنگ پوستشان بلکه منش‌شان اساس قضاوت خواهد بود
من امروز رویایی دارم
روزی در الاباما با نژادپرستان بدسگالش، با فرمانداری که از لبانش بطلان و تمایز لبریز می‌شود 
روزی پسران و دختران سیاه دست در دست  پسران و دختران سفید خواهند داد  
امروز رویایی دارم
روزی تمام پستی‌ها بلند و تمام تپه‌ها و کوهها سرفرود خواهند آورد
روزی شوره‌زارها به دشتهایی هموار و راههای پرپیچ و خم به جاده‌هایی هموار تبدیل خواهند شد
شکوه خداوند تجلی خواهد یافت و تن‌ها، شاهد آن خواهند بود
این است امید ما
ایمان من است که آن را با خود به جنوب خواهم برد
با ضربه‌ی  ایمان قوی خود می‌توانیم کوه بزرگ نومیدی را به شنهای امید تبدیل کنیم
با ایمان خود می‌توانیم گامهای ناموزون ملت خود را به سمفونی زیبای برادری تبدیل کنیم
با ایمان خود می‌توانیم شانه به شانه‌ی یکدیگر بکوشیم،
نیایش کنیم، بجنگیم، زندانی شویم
و برای آزادی به پا خیزیم
و می‌دانیم که روزی آزادی ما فرا خواهد رسید
آن روزی خواهد بود که همه‌ی فرزندان خدا،
معنای جدید سرود "کشورم" را یک صدا سر خواهند داد،
سرزمین زیبای آزادی،
برای تو می‌خوانم
سرزمینی که پدرانمان در آن دفن شده
سرزمین فخر مهاجران
بگذار از فراز تمام قله‌های آن نوای آزادی بخواند
بگذار آزادی از تمام قله‌ها و دشتها و آبادی‌ها بخواند
بگذار آزادی از قله‌های پوشیده از برف فریاد برآورد،
بگذار آزادی از انحنای فراز و نشیب‌هایت فریاد برآورد،
بگذار آزادی بخواند
و زمانی که این رویا به حقیقت پیوست
و به آزدای فرصت نواختن دادیم
و آزادی از تمام روستاها و دشتها، شهرها نواخته می‌شود
آنگاه فرزندان سیاه و سفید خداوند،
فرزندان یهود، پروتستان و کاتولیک  خداوند
دست در دست هم
سرود روحانی
"آزادی سیاهان" را سر خواهند داد
ما آزاد شدیم
ما آزاد شدیم
خدای را سپاس
ما آزاد شدیم

مارتین لوتر کینگ

 

دلیل خشنودی من از پیروزی اوباما مشخص است. او اشراف زاده نیست. او را نه مافیا برگزیده و نه فراموشخانه‌های انگلوساکسونی. او نه از طاقچه‌های‌ تر و تمیز کلیسا و نه از گاوصندوق سرمایه‌داری که از خیابان و بیابان آمده است. او در خانه یک مرد فقیر آفریقایی زاده شده و زیر دست یک پیرزن مهربان تربیت یافته است.

باراک حسین اوباما (متولد 4 اوت 1961 ايالت هاوایی) عضو حزب دمکرات امريکا‌، سناتور جوان ایالت ایلینوی و چهل و چهارمین رییس جمهور ایالات متحده است. او از سال 2007 با برپایی کمپین انتخاباتی برای ریاست جمهوری، خود را به عنوان کاندیدای حزب دمکرات و به عنوان یک چهره سیاسی ملی در آمریکا شناساند.

او از زمان کاندیداتوری برای انتخابات ریاست جمهوری 2008 آمریکا، پایان دادن به جنگ عراق و برچیدن زندان گوانتانامو را مطرح کرد. او در چهارم ژوئن سال 2008 به عنوان نامزد حزب دموکرات در انتخابات رياست جمهوري انتخاب شد.

وی چهار سال از دوران نوجوانی خود را در جاکارتا گذرانید، و زاده پدری کنیایی است. او یک مسیحی فرقه پروتستان و از شاخه کلیسای متحد مسیح (United Church of Christ) است. باراک اوباما فرزند یک کنیایی سیاه‌پوست و یک زن سفید پوست از اهالی ویچیتا ایالت کانزاس است. پدر و پدرخوانده او هردو مسلمان هستند.

اوباما در 1983 لیسانس علوم سیاسی با گرایش روابط بین‌الملل از دانشگاه کلمبیا دریافت کرد. در سال 1988 وارد دانشگاه هاروارد شد. در هاروارد سرعت پیشرفت اوباما چنان شتاب پیدا کرد که در سال دوم تحصیل خود در هاروارد به ریاست ژورنال مشهور نشریه قانون هاروارد انتخاب گردید. وی در دوران ریاست خود به این سازمان که توسط نیروهای متخاصم دانشجویی اصولگرا و لیبرال منفصل گشته بود تعادل بخشید.

اوباما بزودی دکترای حقوق خود را از دانشگاه هاروارد با کسب درجه «افتخار» دریافت نمود. دانشکده حقوق دانشگاه شيکاگو بلافاصله از او بعنوان عضو هییت علمی جدید استخدام بعمل آورد. و حالا پرزیدنت باراک حسین اوباما اولین سیاه‌پوست تاریخ ایالات متحده است که به ریاست جمهوری رسید و رویای مارتین لوتر کینگ به حقیقت پیوست. مردی که نه پوستش سفید است و نه رنگ چشم‌هایش آبی. مردی از نسل مارتین لوتر کینگ، مالکوم ایکس و عالیجاه محمد به کاخ سفید قدم گذاشت. آقای اوباما تبریک می‌گویم.

| لينک ثابت |  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:42    | 

هوای پاییزی باعث شده بود بدنم مور مور شود. حدفاصل چهاراه گلوبندگ و خیابان ناصر خسرو روبروی کاخ گاستان یا همان ارگ ناصری کتابفروشی هست شبیهه دکه‌های روزنامه فروشی. وقتی داشتم از کنارش رد می‌شدم صحنه‌ی بسیار جالبی را دیدم. این کتابفروشی دو تا کتاب بد جوری در کنار هم قرار داده بود. حالا اینکه در کنار هم قرار گرفتن این دو کتاب از روی قصد بوده یا نه جای بحث ما نیست.

هویدا و خلخالی

ولی قرار گرفتن این دو نفر در یک برهه زمانی خاص (انقلاب ۱۹۷۹ ایران) جای بسیار سخن‌ها دارد. دو نفری که به هیچ وجه‌ به هم شبیهه نبودند. خلخالی نماد قهر انقلابی بود که از قضا کار تعیین سرنوشت یکی از فرهیخته‌ترین و با خردترین چهره‌های رژیم گذشته به او واگذار شده بود. تقابل این دو نفر به راستی تقابل دو جهان‌بینی متفاوت بود. دو سبک زندگی کاملن متفاوت. دو نگرش تاریخی.

کارگردانی زبردست عصاره‌ی افراطی‌ترین و فرهیخته‌ترین رژیم فاتح و مفتوح را در برابر یکدیگر قرار داده بود. صادق خلخالی با آن چهره‌ی روستایی و درس طلبگی که خوانده بود، عمامه گشادش، چهره‌ی گردش، لبان برآمده‌اش، ریش تنکش، همه تجسم آن پیرمرد خنزرپنزری بود که صادق هدایت در بوف کور شرحش را می‌گوید.

ولی هویدا، سیاستمداری كه طولانی‌ترین دوران صدارت را در تاریخ ایران به خود اختصاص داده از جنس دیگری بود. پدرش وزیر مختار ایران در عربستان بود. اميرعباس هنگام ماموریت پدرش در لبنان در مدارس بيروت ثبت نام كرد و در مدت اقامت در این شهر زبانهای عربی، آلمانی، اسپانیایی و فرانسه را به خوبی فراگرفت‌. سالها بعد وقتی صادق خلخالی او را در دادگاه انقلاب اسلامی محکامه کرد هیچ کس به اندازه‌ی خلخالی و هویدا در آن دادگاه مخوف به عربی تسلط نداشت.

پس از خاتمه تحصیلات متوسطه در بیروت‌، راهی اروپا شد و در تابستان 1320 خورشیدی از دانشگاه بروكسل در رشته علوم سیاسی ليسانس گرفت. هویدا در كشاكش جنگ دوم جهانی از اروپا به ایران بازگشت و ابتدا جهت انجام خدمت وظیفه به دانشكده افسری رفت و سپس در شهریور 1322 در وزارت امور خارجه كه در آن زمان توسط محمد ساعد اداره می‌شد استخدام گردید. او از بهمن 1323 به اداره سوم سیاسی این وزارتخانه منتقل شد و در اول مرداد 1324 به عنوان وابسته سفارت رهسپار فرانسه شد. در همین اقامت در پاری سبود که ماجرای نجات یهودی‌ها از اردوگاه مرگ ارتش رایش به وقع پیوست.

هویدا در اول آبان 1325 كارمند دفتر حفاظت منافع ایران در آلمان و اول فروردین 1328 كارمند كنسولگري ایران در اشتوتگارت شد. در این سالها وزیر مختار ایران در آلمان عبدالله انتظام پسر میرزا محمدخان انتظام السلطنه فراماسون قدیمی بود. كسی كه بعدها وزیر خارجه و رییس هیات مدیره شركت ملی نفت ایران شد.

در اسفند 1329 عبدالله انتظام در كابینه حسين علاء وزير خارجه شد و هویدا را به عنوان منشی مخصوص خود برگزید. امیرعباس هویدا سپس در دولت مصدق معاون اداره سوم وزارت خارجه شد. چند ماه بعد نیز در 29 مهر 1330 هويدا به دعوت كمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد مامور خدمت در این سازمان شد و مدت ۵ سال نزد وان هک گدهارت‌ كمیسر عالی پناهندگان سازمان ملل كه از فراماسونهای مشهور فرانسه نیز بود در ژنو ماند.

هویدا در اسفند 1335 به عنوان رایزن سفارت ايران در آنكارا برگزیده شد. این درحالی بود كه رجبعلی منصور پدر حسنعلی منصور دوست صمیمی هویدا، سفیر ایران در تركیه بود و این رابطه سبب افزایش منزلت هویدا در سفارت ایران در آنكارا گردید. پس از چندی عزیمت رجبعلی منصور به اروپا جهت معالجه موجب شد هویدا سرپرستي سفارت ايران در تركيه را تا زمان معرفي سفیر جدید بر عهده بگیرد. با انتصاب سرلشكر حسن ارفع به سفارت ایران در تركیه هویدا به تهران بازگشت.

هنگام بازگشت هویدا به تهران عبدالله انتظام‌، مراد وحامی او، مدیرعامل شركت ملی نفت بود. از این رو به تقاضای او هویدا مامور خدمت در شركت ملی نفت شد. او ابتدا مدیر اداری شركت نفت بود ولی به سرعت ترقی كرد و در 1337 به عضویت هیات مدیره شركت درآمد.

هنگامی كه حسنعلی منصور در اسفند ۱۳۴۲به نخست وزیری رسید، وی وارد كابینه شد و وزارت دارایی را بر عهده‌ گرفت. تا اول بهمن 1343  که منصور توسط یکی از اعضای هیاتهای مؤتلفه اسلامی محمد بخارایی در مقابل مجلس شورای ملی كشته شد و هویدا در هفتم همان ماه به دستور مستقیم شاه مامور تشكیل كابینه شد.

امیرعباس هویدا بهتر از هر کسی معنای غربت و هجرت را می‌دانست. از وقتی که در بیروت این عروس شهرهای خاورمیانه به تحصیل پرداخت تا وقتی در بروکسل لیسانس گرفت  و در پاریس عروس شهرهای جهان به عنوان دبیر اول سفارت ایران حضور یافت بهتر از هر کسی معنای وطن را می‌دانست. ولی بازی‌های زمانه او را به ایران آورد و به مدت سیزده سال در مسند صدارت حکومت پهلوی نشاند.

امیرعباس هویدا را اولین بار با نامه‌ای که ژان پل‌سارتر و سیمون دبووار به مهندس بازرگان نخست‌ وزیر جمهوری اسلامی نوشتند و در خواست آزادی او از زندان کردند شناختم. سالها بعد با انتشار کتاب صادق خلخالی اولین حاکم شرع جمهوری اسلامی که هویدا را زندانی و محاکمه کرده بود بیشتر آشنا شدم. در این کتاب شیخ خلخالی درباره‌ی هویدا نظر بسیار معروفی دارد که با حکمی که آن روز عصر برای هویدا خواند خیلی فرق می‌کند. بازی‌های زمانه است.

معمای هویدا. هویدا از تمامی صدراعظم‌های ایران بیشتر صدارت کرد. حتا بیشتر از قائم مقام، امیرکبیر و بازرگان. این حضور او در چهاراه حوادث سینه‌اش را مالامال از اسرار حکومت پهلوی کرده بود. وقتی هویدا در آخرین باری که درخواست کرد اعدامش را به تعویق بیندازد تا بتواند کتاب ۱۳ سال نخست‌وزیری‌اش را بنویسد.

ولی شیخ صادق خلخالی رو به هویدا کرد و گفت: خیلی‌ها هستند که می‌توانند چینین کنند. بعد از سی سال از انقلاب اسلامی هنوز اسرار بسیاری از پنچاه سال حکومت پهلوی سر به مهر باقی مانده است. خلخالی دستور به تنفس دادگاه داد. وقتی محافظان داشتند هویدا را به حیاط می‌بردند ناگهان یکی نفر که فرزند روحانی معروفی بود اسلحه بدست به گلوی هویدا شلیک کرد.

خلخالی دستور داده بود جنازه را در اطراف کهریزک دفن کنند، ولی با اقدامات یک نفر، جنازه هویدا در پزشکی قانونی ماند تا سه ماه بعد آنرا در یک پروزا ایرفرانس به پاریس منتقل کردند، به شهر دلخواهش به شهری که ادگار فور در هنگام دفن جسدش گفت: بدان تعلق دارد و بیشتر از هر شهردار پاریس آن را می‌شناسد.

| لينک ثابت |  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 0:7    | 

بی‌شک مقام امریکا از بین رفتنی استوقتی محمد عطا هفده ساله با آن هواپیمای مسافربری غول‌پیکر و با آن چرخش پست‌مدرنیستی خود  را به برج‌های دوقلو زد همه دانستند که جنگ میان پست‌مدرن‌ها و مدرنیست‌ها از بطن کتاب‌ها، نظریه‌ها و بحث‌های دانشگاهی به یک لشکرکشی تمام عیار و جنگ رو در رو کشیده شده است.

اگر در خلال جنگ ‌جهانی دوم و جنگ سرد، حتا شیشه یک پنجره در امریکا نشکست ولی در 11 سپتامبر 2001 همه دنیایی که با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی خود را آماده‌ی پرپایی آخرین امپراطوری تاریخ می‌کرد هر روز پیش از پیش و با سرعتی سرگیجه‌آور به سمت انهدام به پیش می‌رود.

و این وضعیتی است که مدرنیست‌ها مسئول آن هستند و باید به خاطر نظریه‌ی «جهانی شدن» هزینه‌ آن را پبردازند. اگر دالی و بونوئل این عکس را می‌دیدن چه می‌گفتند؟ سورئالیستی‌ترین صحنه در تمام تاریخ! بی‌شک مقام امریکا از بین رفتنی است. حادثه ۱۱ سپتامبر به خوبی این نظریه را ثابت می‌کند.

اگر جامعه را جسم و فرهنگ (بخوانید پست‌مدرن) را همچون روح در نظر بگیریم به خوبی می‌توانیم پیامدهای به چالش کشیده شدن فرهنگ برای جامعه را در ذهن خویش ترسیم کنیم. در دنیای مدرن همه باید مثل هم فکر کنند. البته اگر فکر نکنند که دیگر خیلی بهتر است. جامعه مدرن به جای تو فکر خواهد کرد.

او به تو کوکاکولا و مک‌دونالد می‌دهد تا تو دیگر به هیچ چیز فکر نکنی. او تو را سوار بنز و بی‌ام‌دبلیو می‌کند تا تو هیچ وقت دیگر فکر نکنی. در مدرنیسم هیچ چیز به اندازه فکر کردن جرم نیست. پست مدرنیسم تو را به فکر کردن دعوت می‌کند و همین برای مدرنیست‌ها گران تمام می‌شود.

نخستین چیزی که خرده فرهنگ‌ها در دوران جهانی شدن با آن روبرو می‌شوند «موزاییک فرهنگی» است. موزاییک فرهنگی اصطلاحی است که داریوش شایگان برای توصیف وضع فرهنگی جوامع در جهان نو به کار برده است.همچنین امپریالیسم فرهنگی عبارت است از اراده معطوف به همگون‌سازی خرده فرهنگ‌ها توسط یک فرهنگ.

مدرنیسم به دنبال ایجاد یک فرهنگ برتر است. یک فرهنگ واحد. از ویتنام تا پاریس همه باید یک فرهنگ را قبول داشته باشند. همه باید با یک صدا فکر کنند. با یک چشم ببینند و این یعنی امپریالیسم فرهنگی که از بازوهای اجرایی مدرنیسم است. سه جنبه کلی در مورد امپریالیسم فرهنگی شناسایی شده است: گسترش مارکتینگ، گسترش تجارت بردگی جنسی و جهانی شدن فرهنگ واحد.

از هولیگان‌‌های فوتبال، تروریست‌هایی که با هواپیما به برج می‌زنند و آنهایی که شیشه‌‌ی باجه‌های تلفن را پایین می‌آورند تا کسانی که با کاتر به جان صندلی‌های اتوبوس‌ها می‌افتند همه شورشیانی هستند که بر علیه وضع موجود قیام کرده‌اند. و همین تخریب، هامارشیای دنیای مدرن است. دنیای مدرن در پی ساختن است و پست‌مدرن‌ها به تبعیت از اجداد خود (آنارشیست‌ها) در پی ویرانی هستند.

| لينک ثابت |  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 1:13    | 

هـدف از نوشتن اين مطلب فقط يک هشدار است هشدار نسبت به وجود مافيايی مخوف در وبلاگستان که هر روز دايره فعاليت‌اش را گسترده‌تر می‌کند و خواهان ايجاد فضايی تک قطبی و بدون مخالف در وبلاگستان فارسی است. موفقيت يا عدم موفقيت اينان وابسته به ماست که چگونه در مقابل رفتارهایشان عکس العمل نشان می‌دهيم.

مارلون براندو در نفش ویتور کورلئونهمافيای وبلاگستان را چند گروه مختلف با عقايد مختلف تشکيل می‌دهند. مافیایی كه برخلاف معمول یک گروه واحد نیست، این مافیا شش سال پیش اولین بار به عده‌ای از وبلاگنویسانی اطلاق شد که وبلاگ نوشتن را از حسین درخشان یاد گرفتند.

هنوز یادمان نرفته دعوت‌های سازمان ملی جوانان دولت خاتمی را که از عده‌ای به خصوصی وبلاگنویس سوگلی دعوت می‌کردند تا به عنوان نماینده کل وبلاگ نویسان ايران مسائلی را در جلسات مطرح كنند.

ولی حالا بعد از گذشت شش سال گروه اولیه در مقابل پدرخوانده قرار گرفته‌اند تا آنجا که در صدد حذف هودر از وبلاگستان بر آمده‌اند. ولی دشمن خیال باطل دارد. دود هنوز از کنده بلند می‌شود و این قصه سر دراز دارد.

اعضای مافیا خیلی دوست دارند مافیای وبلاگستان را انکار کنند. آنها همیشه در مصاحبه‌ها و نوشته‌هایشان جمله‌ی بسیار معروفی را می‌گویند: "من هیچ نشانی از مافیا در وبلاگستان نمی‌بینم." و آنرا به فوبیا و توهم توطئه ربط می‌دهند. ولی همین توهم توطئه خواندن مافیای وبلاگستان خودش توطئه است. مافیای وبلاگستان فارسی وجود دارد و هر کسی آنرا انکار کند خودش عضوی از آن است.

مافیای وبلاگستان با ژست روشنفکری همیشه روزنامه کیهان را متهم به رادیکال بودن می‌کند ولی خود این افراد صدها برابر بدتر از کیهان با مخالفان فکری‌شان رفتار کرده‌اند. هنوز یادمان نرفته چگونه آن دختر فلوریدا نشین هودر را تهدید به قتل کرد. یا آن یکی دختر اونتاریو نشین او را لایق اشد مجازات دانست و ابراهیم نبوی هم از بروکسل وی را تهدید به حذف فیزیکی کرد.

دن کورلئونه در فیلم پدرخوانده به فرزندانش وصیت کرد هیچ وقت سمت دو نوع تجارت نروند: تجارت زن و تجارت موادمخدر. اختلافشان هم با تاتارگیا و بقیه‌ی خانواده‌ها فقط بر سر همین نگاه بود. مافیای دن‌کورلئونه و مافیای تاتارگیا خیلی با هم فرق دارند. استفاده از عکس دن کورلئونه برای این پست اظهار ارادتِ صمیمانه‌ای به ایشان و مرامشان است.

| لينک ثابت |  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 1:13    | 

احمد باطبی تیرماه 1378هنوز ده سال از واقعه ۱۸ تیر ۱۳۷۸ نگذشته که احمد باطبی معروفترین دانشجوی این سالها آنهم در تیرماه وارد خاک امریکا شد. از تیرماه ۷۸ تا تیرماه ۸۷ زیاد راه نیست. فقط به اندازه عوض کردن جای هفت با هشت. از احمد باطبی که آن پیراهن خونین بالای سر برد تا او که بک‌گراندش کنگره و پرچم امریکا است.

احمد تو این حق داری که راه خودت انتخاب کنی. تو این حق داری که به امریکا بروی. واشنگتن دی.سی بروی پیش لونا شاد بنشینی لذت ببری. ولی برادر میان این همه بک گراند چرا کنگره و پرچم امریکا را انتخاب کردی؟ 

باور کن در امریکا جاهای دیگری هم بود که می‌توانستی برای اینکه اولین عکست را برایمان بفرستی کنارش بایستی. عکس یادگاری انداختن زیر پرچم امریکا برای کسی که زمانی پیراهن خونین دانشجوی ایرانی را بالای سرش برده یک کمی البته یک کمی زیبا نیست.

احمد تو را به حرمت همان پیراهن خونینی که در تیرماه داغ هفتاد و هشت بالای سر بردی قسم می‌دهم مواظب خودت باش. جمهوری اسلامی هر چقدر بد باشد نباید باعث شود ما جنایت‌های امریکا را فراموش کنیم. این اشتباهی است که خیلی‌ها دارند مرتکب آن می‌شوند.

ما دشمن هر دسیسه‌ی پنهانیم. ما رفیق هر ترانه‌ی تنهاییم. احمد تو بگو جواب آن سه آذر اهورایی را چه بدهم؟ تو که خوب می‌دانی به چه علت آن سه قطره خون در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ صحن دانشکده فنی را خونین کردند.

بردار می‌گویی: "ایرانی‌ها بايد برای مدت یک هفته به آمریكا و اروپا سفر كنند تا آزادی را حس و بوی آن را استشمام كنند و بتوانند احترامی را كه در این خطه برای انسان قائل می‌شوند با تمام وجود حس كنند!" احمد جان آن آزادی که تو می‌گویی درست، ولی من و تو و ما که خوب می‌دانیم گوانتانامو، ابوغریب و هیروشیما دروغ نیست. پروپاگاندای شبکه خبر نیست. احمد حواست به حلبچه، شلمچه، بوسنی، ژپا و غزه هست.

احمد باطبی تیرماه 1387
 احمد باطبی در امریکا - تیرماه ۸۷

درد غزه درد ما است. درد ابوغریب درد ما است. درد هیروشیما درد ما است. دردِ مردمی که در ایران زجر می‌کشند درد ما است. درد بشریت درد ما است. استبداد و استکبار هر دو منفور هستند. برای اینکه با استبداد مقابله کنیم که نباید دست به دامان استکبار شویم.

| لينک ثابت |  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 4:8    | 

صادق هدایت اولین کسی است که آغازگر نشستن روشنفکرهای ایرانی بر روی صندلی کافه‌ها شد. شاید صادق هدایت وقتی برای اولین بار روی صندلی لهستانی کافه نادری نشست هیچ وقت فکر نمی‌کرد در کمتر از صدسال فرهنگ کافه و کافه‌نشینی به یکی از نشانه‌های روشنفکری عصر ما تبدیل شود.

یک فنجان کاپوچینو، اسپرسو، ترک یا هات‌چاکلت، میلک‌شیک، کرپ می‌تواند برای یک دانشجو، روزنامه‌نگار و اهل‌فکر به اندازه یک دنیا ارزش داشته باشد. نشستن بر روی صندلی چوبی یک کافه با فضای وهم‌آلود و اساطیری پر از دود سیگار و بوی تند قهوه با نور کم حالتی وصف‌ ناشدنی برای کسی که تمایل به لذت بردن از این فضای اثیری است داشته باشد.

خیلی‌ها فکر می‌کنند «کافه رفتن یک تفریح است» ولی کافه محلی برای گفتگو و رد و بدل اندیشه‌ها است. باید به کافه‌ها سر زد. نه اینکه به کافه‌ها رفت. کافه‌ سرزدن قسمت انتهایی یک پروسه است. نه اینکه خودش به یک پروسه تبدیل شود. شما صبح به دانشگاه می‌روید و ظهر در تحریریه روزنامه‌تان حاضر می‌شوید و دم دمای غروب با یک دوست در کافه‌ای قرار ملاقات می‌گذارید. کافه رفتن اصل نیست، فرع است.

در پاریس و نیویورک کافه رفتن یک حاشیه است. روشنفکر پاریسی بعد از اتمام یک روز کاری بر روی صندلی‌های کافه مورد علاقه‌اش می‌نشیند. ولی در تهران کافه رفتن به یک اصل تبدیل شده است. اینجا کسی در پایان یک روز به کافه نمی‌رود، بلکه تمام روز را در کافه به سر می‌برد.

حتی قهوه‌خانه را اگر ورژن قدیمی کافی‌شاپ بدانیم باز تضارب‌آرا به خوبی در آن قابل دیدن است. در قهوه‌خانه‌ها مردم در زمان‌های خاص خودشان بدون قرار قبلی یا با قرار قبلی درست مثل کافه‌های روشنفکری می‌آیند بر روی صندلی‌ها یا تخت‌‌ها می‌نشینند و چای یا نیمرو و دیزی یا قلیان سفارش می‌دهند و شروع می‌کنند با همراه یا کسانی که در قهوه‌خانه نشسته‌‌اند به صحبت‌کردن.

این شاید یک سنت قدیمی برای ایرنی‌ها باشد و نباید خیال کرد که سنت کافه‌نشینی از فرانسوی‌های کافه‌رو به ایران وارد شده. شاید درست‌ترش این باشد که نوع «کافه‌نشینی مدرن» از فرانسه به ایران آمده است. قهوه به جای چای، پاستا به جای دیزی و آن به جای این. ولی کارآیی و ساختمان قهوه‌خانه و کافه یکی است. با همان ریزه‌کاری‌ها و چم و خم.

در زمان حال خیلی از روشنفکران به دنبال محلی جدید برای نشستن و گقتگو هستند. به همین خاطر سعی می‌کنند مکان‌هایی جدید را کشف کنند و برای‌شان هم فرقی نمی‌کند که آنجا یک کافه باشد یا قهوه‌خانه. دوست دارند این مکان توسط خودشان یا دوستان همفکرشان پیدا شده باشد. حالا می‌خواهد لوکشین مکان تازه کشف شده در بالاترین نقطه شهر باشد یا بر یکی از خیابان‌های مرکز شهر.

نشستن در یک کافه در خیابان نادری، گاندی، آبان، کریم‌خان، انقلاب یا یک قهوه‌خانه بی‌تفاوت در خیابان نیاوران یا محلی دنج در خیابان حافظ برای کسی که می‌خواهد یک لیوان چای داغ یا قهوه تلخ را مزه مزه کند و در بین این لذت با دوست یا یک غریبه به گفتگو در مورد حساس‌ترین مسائل روز یا پیش پا افتاده ترین مباحث بپردازد هیچ فرقی نداشته باشد. مهم بودن است. بودن و بحث کردن و تو سر و کله‌ی هم زدن و در این برخورد فکرها است که بالانس بین عقیده‌ها و نظریه‌ها شکل می‌گیرد و اندیشه‌‌ تولید می‌شود.

از ژان پل سارتر، آلبر کامو، فرانتس کافکا تا ژاک دریدا، مارتین هایدگر، هانا آرنت، میشل فوکو، سیمون دوبوآر همه زمان‌های زیادی را در کافه‌ها به سر کرده‌اند. اولین کافه‌ای که پاتوق روشنفکران بود در تهران در حد فاصل خیابان شاه‌آباد (جمهوری) و چهارراه اسلامبول (استانبول) که خیابان نادری نامیده می‌شد افتتاح شد.

کافه نادری در اوایل قرن بیستم به عنوان یکی از معروفترین و معتبرترین پاتوق‌های روشنفکری پایتخت خودش را معرفی کرد. صادق هدایت به عنوان اولین ایرانی که قرارهایش را در خارج از خانه و در کافه می‌گذاشت شناخته شده است. او دَنگی دونگی خرج کردن را هم در همین قرارها و پاتوق‌هایش در میان دوستان و آشنایانش جا انداخت.

صادق هدایت این رفتار (کافه‌نشینی مدرن) را از فرانسوی ها به داخل ایران آورد. به قول عمران صلاحی:‌ «كافه‌نشينی در حقيقت سنت روشنفكران فرانسوی است. آنچه متعلق به ماست شايد اسمش قهوه‌خانه‌نشينی باشد كه از زمان صفويه در ايران رايج شد و اتفاقا شعرا دور هم جمع مي‌شدند و شعر مي‌خواندند» در پاریس قشر روشنفکر تمایل زیادی به گفتگو در کافه‌های کنار پیاده‌رو دارند.

در پاریس در کافه‌هایی که پاتوق روشنفکران است به هیچ عنوان الکل سرو نمی‌‌‌شود. این یکی از شباهت‌های انکارناپذیر کافه‌های روشنفکری در تهران و پاریس است. یکی از نشانه های فیلم‌های نوآر فضای «تیره و رمزآلود» کافه‌ها است. اکثر کسانی که از کافه‌ها به عنوان پاتوق استفاده می‌کنند با فضای سیاه و اثیری داستان، رمان، فیلم، تیآتر، موسیقی، معماری، نقاشی و... خیلی از هنرهای دیگر بیشتر ارتباط برقرار می‌کنند تا فضای روشن و رئال.

| لينک ثابت |  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:12    | 

روزانه چهار میلیون نفر از نمایشگاه کتاب امسال بازدید کردند ولی چرا تیراژ کتاب هزار نسخه است؟
| لينک ثابت |  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:12    | 

اسراییل شصتمین سالگرد تاسیس کشور یهود را جشن می‌گیرد و در این زمان هیچ چیز بهتر از شناختن یهود، صهیونیسم و اسراییل نمی‌تواند ما را از نیات پلید آنها اگاه کند. پستی که پیش روی شماست ترجمه‌ای از کتاب پروتکل‌های دانشوران صهیون نوشته‌ی عجاج نهیوض است و در بردارنده‌ی 24 پروتکل که توسط سران صهیونیسم که متشکل از دانشوران و مغزهای متفکر یهودیت است به تصویب رسیده و امضا گردیده است و در واقع همان تفکرات اهریمنی آنان برای سلطه بر جهان توسط یک حکومت یهودی است. مطالعه‌ی این نوشتار ما را بر آن می‌دارد تا در تحقیق و شناخت این پدیده‌ی شوم همت بیشتری گمارده و در پاسخ به ندای هل من ناصر ینصرنی که در زمین و زمان پیچیده ثابت قدم‌ باشیم.

 

پروتکل اول
حق با زور است. آزادی ایده‌ای بیش نیست. طلا، ایمان، خود مختاری، سرمایه و حاکمیت مطلق آن، دشمن داخلی، توده‌ی مردم،  هرج و مرج اجتماعی، ناسازگاری سیاست و اخلاق، قدرت یهودیت آزادی‌خواه شکست ناپذیر است، هدف وسیله را توجیه می‌کند، توده و اکثریت مانند انسان کور است. الفبای سیاست: اختلافات حزبی، استبداد مطلق در حکومت، رواج مشروبات الکلی، کهنه پرستی، تباهی اینها اصول و قواعد حکومت یهودی است که متشکل از ترور، آزادی، مبانی حکومت‌های موروثی، سلطه‌ی پنهانی که نمایندگان را از مردم دور می کند شیرازه‌ی آن را تشکیل داده است.

پروتکل دوم
شالوده‌های تفرق یهود: جنگ‌های اقتصادی ، حکومت‌های ظاهری و مشاوران مخفی مانند دولت آمریکا، موفقیت تعالیم ویرانگر، نرمش در سیاست، نقش مطبوعات، ارزش قربانیان یهود.

پروتکل سوم
افعی نماد یهود و مفهوم آن اختلال در معیارهای شرعی و قانونی کشورها، ترور و وحشت در کاخ‌ها و حکومت‌ها، ابراز قدرت و جاه طلبی یهود، حمایت از پارلمان‌ها و سخنرانان و نویسندگان پر حرف و کم کار، سو استفاده از قدرت، بردگی اقتصادی، افسانه‌ی حقوق ملت، آرمان‌های یهود در کشورهای دیگر، انحطاط توسط عوامل گرسنگی توده‌ی مردم ثمره‌ی آن، تاجگذاری و حکومت پادشاهان حاکم (یهود) بر سراسر جهان، نیاز به شالوده‌ی تعلیم در مدارس، آزادی خواهی بحران اقتصادی، تضمین امنیت برای ملت ما (یهود) لازمه‌ی حاکمیت مطلق تحت اندیشه‌ی یهودیت همانند انقلاب کبیر فرانسه و نقش عمال مخفی یهود در آن.

پروتکل چهارم
مراحل مختلف یک حکومت جمهوری از دید یهود: آزادی خواهی توسط عوامل یهود، رقابت اقتصادی بین‌المللی، نقش سفته بازی‌ها، زر پرستی که نتیجه‌ی آن را در پروتکل پنجم می‌بینیم.

پروتکل پنجم
راه‌های ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر یهودی: گرفتن زمام قدرت با حربه‌ی آزادیخواهی، عواملی که اتحاد کشورها را ناممکن می‌سازد. اندیشه‌ی تشکیل کشور یهود یک خواست الهی است. تاثیر فراوان انتقاد و عیب جویی در تخریب و ویرانگری اندیشه‌ها بوسیله‌ی فن مخرب سخنوری که با آن افکار عمومی و فعالیت‌های فردی و جمعی در دستان ماست.

پروتکل ششم
انحصار و وابستگی ثروت کشورها و بیرون آوردن ثروت‌های مستغلاتی (زمین) از دست دولت‌ها، تجارت صنعت و بورس بازی، رواج عیاشی و تجمل پرستی، افزایش دستمزدهای کارگری و گران کردن مایحتاج عمومی، ترویج عوامل هرج و مرجو میگساری، معنای مخفی تبلیغات و تثبیت آن بوسیله اندیشه‌های اقتصادی ما (یهودیت.)

پروتکل هفتم
مسلح شدن یهود جهت دفاع و حملات شدید، سرکوب قیامها توسط عوامل، بر افروختن جنگ‌های محدود و منطقه‌ای یا جهانگیر، راز داری رمز موفقیت سیاست ما (یهود)، استفاده از مطبوعات و افکار عمومی، استفاده از قدرتهای عواملی مانند آمریکا، چین، ژاپن و دولت‌های دیگر.

پروتکل هشتم
بکار گیری حقوق قانونی بصورت مبهم و گمراه کننده توسط دستیارانی از مرکز صهیونیست در مدارس و در میان فارغ التحصیلان سطح بالای علمی، اقتصاددان‌ها و میلیونرها، صاحبان پست‌های بزرگ و حساس در حکومت‌ها .

پروتکل نهم
پیاده کردن اصول آزادیخواهی آنطور که ما در تعلیمات خود به ملت‌ها می‌آموزیم، از بین بردن مفهوم و اندیشه‌ی یهود ستیزی با استفاده از ابزار دیکتاتوری، ترور و وحشت توسط خدمتگزاران ما که همان قدرت بینای ما و ضعف کور در کشورها توسط دست نشانده‌های ما در اختیار گرفتن زمام تعلیم و تربیت، ایجاد فرضیه‌های دروغ و به راه انداختن جنبش‌های سری و لانه‌های مخفی با استفاده از شور جوانان نا آگاه.

پروتکل دهم
نمای بیرونی صحنه سیاسی یهود: نبوغ حرامزاده‌ها، وعده‌ی انقلاب و آزادی، حق دموکراسی یا انتخاب عمومی در رای گیریها ، از بین بردن اعتماد به نفس توسط رهبران آزادیخواه (دست نشانده)سموم لیبرالیسم عوامل ما درموسسات دولتی، انشعابات حزبی مبتنی بر قانون اساسی، روسای جمهور مرکب‌های آزادیخواهی و نقش نمایندگان و رییس مجلس در قانونگذاری و انتقال حکومت استبدادی زمینه‌ی آشکار شدن حکومت یهودیت و پادشاهی آن بر جهان، منتشر کردن میکروبهای بیماری‌های اخلاقی و زشتیهای آزادیخواهی.

پروتکل یازدهم
برنامه‌های قانون اساسی جدید در حکومت‌ها و انقلاب‌های نوین توسط عوامل ما، نمای بیرونی آزادی در حکومت‌ها است.

پروتکل دوازدهم
برداشت آزادی خواهان از واژه‌ی آزادی، آینده مطبوعات در آن کشور، تسلط برمطبوعات و بنگاه‌های خبرگزاری، ترقی در قاموس یهود، همبستگی در مطبوعات بصورت زنجیره‌ای، دامن زدن به خواستهای مردم در اطراف شهرها وروستاها، افشای خطای حکومت‌ها.

آزادی تفسیرات مختلفی دارد، ما اینگونه تعریف می‌کنیم: آزادی یعنی اینکه تو حق داری قانون را هر طور که خواستی عمل کنی، این تعریف در زمان مناسب برای ما سودمند خواهد بود زیرا زمام حکومت‌ها را با این واژه ( آزادی) به دست خواهیم گرفت، چون این قوانین‌ هستند که حرف آخر را می‌زنند و به اقتضای مصالح ما آنطور که می‌خواهیم آنرا وضع یا حذف می‌کنیم.

پروتکل سیزدهم
نیاز به مسایل سیاسی و صنعتی و تفریحات و سرگرمیها مانند نیاز انسان به نان روزانه است، درست به خودی خود درست است در مسائل مهم این حقیقت با نظرما تغییر می‌کند.

پروتکل چهاردهم
یهودیت دین آینده: شکل‌های آینده‌ی بردگی در قالب دین پوشیده و ناشناخته خواهد بود. ادبیات اباحیگری و ادبیات عمومی در آینده‌ی زبان ماست.

پروتکل پانزدهم
قیام یهود کودتایی که جهان آینده را فرا خواهد گرفت، اعدام سرنوشت آینده‌ی آزادی خواهان و حتی دست نشانده‌های ما، زیاد کردن محافل یهود تحت نظر هیئت مرکزی حاکمه با استفاده از روش‌های فریب و رهبری آنها تحت نظر جمعیت های سری و همبسته. از بین بردن شکوه قوانین در حکومت‌ها، موفقیت ما به عنوان ملت برگزیده ، اطاعت از فرامین یهود و تثبیت قوانین یهود، قاطعیت و سخت گیری در مجازات و جمع آوری ثروت های جهان برای بدست آوردن حق استیناف در حکومت‌های دیگر، یهود مظهر پدر در حکومت های جهان، پادشاه اسراییل همان پدر جهان است.

پروتکل شانزدهم
از بین بردن و عقیم کردن برنامه‌های آموزشی دانشگاه‌ها، جایگزین کردن تعالیم و راه بردهای ما بوسیله‌ی قدرت تبلیغ در مراکز علمی، حذف آموزش آزاد برفراری نظریات نوین (استقلال فکر.)

پروتکل هفدهم
وکالت قضایی تنها از آن ماست که با نفوذ روحانیون دست نشانده به نام آزادی وجدان با از میان برداشتن حکومت پاپ و جایگزین کردن پادشاهی یهود در مبارزه با کلیسای فعلی با ابزار مطبوعات در عصر حاضر و جاسوسی به شیوه‌ی آژانس یهود، لازمه‌های سواستفاده از قدرت به نفع خود.

پروتکل هجدهم
اندیشه‌ی تدابیر دفاعی مخفی، زیر نظر داشتن توطئه‌ها از داخل و خارج، تدابیر دفاع علنی با بدست آوردن ابزار جنگی هرچند مخالف جهان باشد، ایجاد گارد مخفی پیرامون پادشاه یهود، از بین بردن صبغه‌ی مذهبی حکومت‌ها بر دین یهود، دستگیری، زندان و اعمال فشار با کمترین شبهه.

پروتکل نوزدهم
اندیشه حق ملت‌ها در ارائه شکایات و پیشنهادها در جامعه که همان آشوب سیاسی و آگهی کردن جرم‌های سیاسی در حکومت‌ها.

پروتکل بیستم
برنامه‌ی مالی یهود، مالیات تساعدی، خزانه داری کل و اسناد وام با بهره ، رکورد سرمایه، انتشار اسکناس بر اصل طلا، سطح دستمزدهای کارگری، وام‌های دولتی و انتشار اوراق با ربح درصدی (ربا)، سهام های شرکت های صنعتی (بورس.)

پروتکل بیست و یکم
قرضه داخلی، دیون و مالیات‌ها ، تبدیل دیون به دیون تلفیقی ، ورشکستگی بانک‌های پس انداز و درآمد(قرض الحسنه)، حذف ارزش های صنعتی.

پروتکل بیست و دوم
اسرای که در آینده معلوم خواهد شد با عمل به پروتکل بیست و یکم بدهی‌های دولتها و شالوده آینده خوب برای ما، شعار قدرت و تسلیم و برده‌داری در برابر ما.

پروتکل بیست وسوم
بیکاری صنعتگران، از بین بردن ممنوعیت اباحیگری و مشروبات الکلی برای از بین بردن جوامع و ادیان پیشین غیر یهود و احیای برگزیده خداوند که همان حکومت یهودیت است.

پروتکل بیست و چهارم
تلاش ما در تثبیت و تقویت سلاله‌ی پادشاه داوود که به یهود ختم می‌شود، تربیت و آماده کردن پادشاه برای حکومت و تخت، کنار زدن وارثان غیر شایسته هرچند از تبار داوودی باشد فقط پادشاه و دستیاران سه گانه او حاکمان جهان وتعیین گرسرنوشت امت یهود هستند ، تلاش ما بر آن است تا پادشاه یهود را از هر عیبی مبرا داریم.

 

زیرنویس:

:: خداوند در کتاب مقدس مسلمانان می‌فرماید: آنان مکر کردند و خدا هم مکر کرد که خدا بزرگترین مکرکنندگان است.

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:38    | 

تهران، خیابان ولیعصر. گذشته و حال ما است. و آنهم عجب حالی. خیلی با حالی. بلندترین خیابان کشور ایران. به بلندای تمام تاریخ. تا حالا از خودتان سوال کرده‌اید که خیابان ولیعصر چند تا میدان دارد؟ بیاییم با هم آنها را بشماریم. از جنوب به شمال. ۱. میدان راه آهن ۲.میدان منیریه ۳. میدان ولیعصر ۴. میدان ونک ۵. میدان تجریش.

میدان راه آهن نشانه‌ای از مدرنیسمی است که هنوز در همان صد سال پیش زندگی می‌کند. میدان منیریه نمادی از مشروطه ایرانی است که هیچ وقت به ثمر نرسید. میدان ولیعصر یعنی مذهب. میدان ونک آدم را یاد روشنفکرهای خرده بورژوا می‌اندازد. میدان تجریش یعنی هخامنش، هخامنشیان، ساسانی و پهلوی. خیابانی شمالی‌اش به کاخ سعدآباد می‌رسد خیابان شرقی‌اش به کاخ نیاوران. یعنی گذشته‌ای که می‌گویند با عظمت بوده است ولی نمی‌دانم عظمتش کجاست؟ حتمن سر سرستون‌های سر به فلک کشیده تخت جمشید یا جشن‌های ۲۵۰۰ ساله. حالا ملت کجای این چیزهای شاهانه است کسی نمی‌داند.

سولاریوم. آبگوشت بز باش. بنز ۴۰۰ میلیونی. بودا بازی توی هندوستان کوچک. طبقه آخر برج برادران افراشته. کوه نور. خودکشی. تیغ روی رگ. بچه مرفه بی‌درد. اندیشه فولادوند. نقره داغ. نقره کوب. نقره فام. نقره دوز.

سونای زعفرانیه. استخر مختلط. دخترای مایو دوتیکه. پسرهای دون‌ژوان‌. فمینیست‌های طرفدار مایو بدون سوتین. فاشیست‌های دیروز. رهبران اصلاحات امروز. تسخیرکنندگان سفارت امریکا به تسخیر کنندگان سفارت دانمارک می‌گویند رادیکال. قورباغه توی سربالایی ابوعطا می‌خواند. علی سنتوری زیر پوستر جیم موریسون سنتی. چلوکباب ساعتی. شرف اسلامی توی بازار زرگرا. البرز سهروردی. درویش‌های آپارتمانی. قطب‌های عرفانی. دموکراسی دینی. قاچاق زن به دبی. شعر سیگار. دود سیگار. مرض سیگار. سیگار پشت سیگار.

ما آنقدر پیچیده هستیم که حتی فوکو هم از درک ما عاجز ماند. خدای پست مدرن‌ها هم نتوانست پست‌مدرن‌ترین ملت تاریخ را کشف کند. ما کی هستیم؟ به قول داریوش شایگان ما ایرانی‌ها هویت چهل تکه‌ای داریم. لابیرنتی تو در تو که آنرا پایانی نیست. با دهلیزهای ترسناک و قرون وسطایی. ما آنقدر خفن هستیم که صادق هدایت به جای اینکه توی تهران خودکشی کند پا شد رفت توی مخ پاریس روی زمین دراز کشید و مرد. حالا اینکه ایران را لایق ندانست یا نخواست با خون خود مملکت آریایی‌اش را بیالاید باشد برای بعد.

قانون سنگسار را لعن و نفرین می‌کنیم و آنرا به اسلام نسبت می‌هیم. ولی نمی‌دانیم که سنگسار قبل از اسلام توی دین زرتشت وجود داشته است. صابخونه دچار فراموشیه. این ملک برای فروشه. کلنگی قابل سکونت.  یک بار اصلاحی داشته. ثبتی سند دست اول. ملک بغلی تو دعواست. انحصار وراثت. جواز نوسازی اصلن نمی‌دن. تخریب اشکالی نداره. نگران محضر نباش از خودمونه. این روزا فقط سند جعلی منگوله داره. حکم تخلیه بدون فوت وقت. سند بزنم بنامتون. چایی بریز براشون. کلنگی قابل سکونت.

دیگه تهران بوی قدیم ندارد. پنت‌هاوس‌ها سر به فلک کشیدن. یک کسل توی طبقه اول می‌سازند که بوی قدیم بده. الان همه چی را می‌توان ساخت. حتی گذشته را. توی تهران اسپری می‌فروشن که به ساختمون بزنی بو نا می‌گیرد.

همه چیز می‌گیرند. گذشت اون روزا که زن می‌گرفتی. این روزا زنا طلاق می‌گیرند. حق نپوشیدن سوتین می‌گیرند. دیگه خبری از بستنی اکبرمشدی نیست. باید آیس پک بخوری یا بسکین اند رابینز. می‌گویند اگر بخوری حتمن روشنفکری. این جماعت خیلی وقته که انتره. میمونی که فقط بلد است تقلید کند. مرجع تقلید اینا پاریس هیلتون است و لونا شاد.

صدای امریکا برایشان صدایی از بهشت است. شب تا صبح آن را می‌بینند. توی دلشان برای سربازهای امریکایی هورا می‌کشند. دخترها خوشحالند که تا چند وقت دیگر با پسرهای مو بور چشم آبی می‌خوابند. آن وقت برای کوروش و داریوش بغض می‌کنند. به جای سلام می‌گویند درود. یک مشت دروغ. آب دوغ خیار توی کاسه آرکوپال فرانسوی طرح ویکتوریا.

ماشین سواری‌های شبانه با زد تری. توی های‌وی‌های تهران. از خروجی شهید مدرس به ورودی جردن. از آلمان فقط اپی‌لیدی بروان. نیچه صفر. دختر دهه پنجاهی عاشق پسر دهه شصتی. مطهری نخوانده سینه چاک سروش شدن.  فوکو باید تاریخ دیوانه‌گی را وسط تهران می‌نوشت.

| لينک ثابت |  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:46    | 

توهین به ملت قهرمان ایران اینبار نه از سوی هالیوود بود که فیلم ۳۰۰ را بسازد و نه نشنال جئوگرافیک که خلیج تا ابد فارس را جوری دیگری بنامد. مسیح علی‌نژاد با نام اصلی معصومه متولد ۱۳۵۵ در مقاله اخیر خود با نام آواز دلفین‌ها که در شماره ۳۱ فروردین ۱۳۸۷ در روزنامه اعتماد ملی به چاپ رسیده است شور و شوق مردم و استقبال از رئیس جمهور آقای احمدی‌نژاد در سفرهای استانی را با خوش رقصی دلفینها به خاطر گرسنگی برای مربی خود تشبیهه کرده است.  

این نوشته مسیح دجال آنقدر توهین‌آمیز است که مهدی کروبی دبیرکل سابق مجمع روحانیون مبارز و موسس حزب اعتماد ملی را سریعن به معذرت خواهی وادار کند. به راستی چگونه می‌توان به دمکراسی اعتقاد داشت وقتی ارزشی برای انتخابها و رفتار سیاسی مردم قائل نباشیم و رفتار آنها را با رقاصی دلفینهای گرسنه مقایسه کنیم؟ 

ریشه توهین مسیح دجال به ملت قهرمان ایران را باید در رای نیاوردن اصلاح‌طلبان طرفدار اسلام امریکایی (سکولاریسم) در انتخابان مجلس هشتم جستجو کرد. مطلع سقوط دولت اصلاحات و اصلاح‌طلبان داخل پرانتز یاران خاتمی در زمستان ۱۳۸۱ سروده شد. شوراها با همه هیبت دموکراتیکش به هیچ مانع و رادع استبدادی اولین سنگری بود که به دست نیروهای اصولگرا فتح شد و این تازه از نتایج سحر بود.  

نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری نه بزرگی بود که ملت ایران به اسلام امریکایی گفت. ۳ تیر ۱۳۸۴روز بدی برای جبهه مشارکت بود. دکتر معین نامزد ریاست جمهوری با همه پز روشنفکریش (استعفا به خاطر حوادث دروغین ۱۸ تیر ۷۸) حتی نتوانست به دور دوم انتخابات راه پیدا کند. ولی آقای احمدی‌نژاد این آهنگرزاده‌ی شیردل وارد خیابان پاستور شد.

انتخابات مجلس هفتم و هشتم ادامه روند شکست اسلام امریکایی است. بطن اصلی مردم ایران که بعد از گذشت سی سال از روزی که به عمر شاه و شاهپور در ایران پایان دادند هنوز دلشان برای انقلاب خود می‌لرزد. اگر ۲۹ اسفند کاپیتالیسم از ایران ترسید ۲۲ بهمن این امپریالیسم بود که بدنش شروع به لرزیدن کرد.

سخنرانی آقای احمدی‌نژاد در قم یک اعلام جنگ تاریخی و بی‌نظیری است بر ضد شازده‌های اقتصاد امروز، از نوع همان جنگی که امیرکبیر کرد و برای خودش احترامی ابدی خرید -- و البته جانش را هم در نهایت بالای آن داد. سخنرانی احمدی‌نژاد، که از نظر صراحت و نیز توضیح بعضی پشت‌پرده‌های همیشه مسکوت، از او در تاریخ ایران به نیکی ثبت خواهد شد.

اعلان جنگ بی‌نظیر احمدی‌نژاد، حتی اگر در نهایت در عمل شکست بخورد، به او اعتبار و احترامی افزوده کرده و خواهد کرد که مجیزگویان و حقوق‌بگیران دشمنانش در این جنگ اگر روزی صد مقاله هم برای منحرف کردن و ضایع کردنش در رسانه‌هایشان منتشر کنند، نمی‌توانند اثر آن را از بین ببرند.

باید به کمک این مرد و یاران کم‌تعدادش که جبهه‌ای از سرمایه‌سالاران این مملکت، از بازار و موتلفه گرفته تا کارگزاران و مشارکت روبروی‌شان صف کشیده‌اند، بشتابیم. می‌ترسم که اگر این امیرکبیر را تنها بگذاریم، مثل همان امیرکبیر قبلی سر به نیستش کنند. این فرصت دوباره به دست نخواهد آمد.

مسیح علی‌نژاد بهتر است به جای توهین به ملت قهرمان ایران به این سوال پاسخ دهد آیا شور و شوق مردم در سفرهای استانی رئیس‌جمهور پیشین سیدمحمد خاتمی نیز به خاطر گرسنگی ایشان بوده است؟ یا حتمن آن موقع مردم با سلامت فکری کامل به استقبال از رئیس جمهوری (خاتمی) می‌رفتند و حالا به خاطر لقمه‌ای نان؟

 

لینک:

:: این بلوا بخاطر یک تشبیه جای عذر خواهی ندارد که سمیه توحیدلو

:: مقاله مسیح علی‌نژاد در اعتماد ملی گستاخانه بود علیرضا شیرازی

| لينک ثابت |  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:23    | 

"برای اینكه مسیح دوباره بیاید باید منطقه خاورمیانه به قوم برگزیده (یهود) داده شود و یک جنگ عظیم به راه بیافتد."

در تدارک جنگ بزرگ نوشته گريس هالسل

 

مارگارت تاچر نخست‌وزیر اسبق انگلیس هجده سال قبل در سال 1990 اعلام كرد پس از پايان جنگ سرد بین شرق و غرب اكنون این جنگ بین بنیادگرایان اسلامی و مسیحیان صلیبی است که منطقه مدیترانه اروپا را شعله‌وار خواهد کرد.

و نیز در تابستان ۱۳۸۰ چهار سال قبل از چاپ كاریكاتورهای موهن، نخست وزیر دانمارک پیرامون فعالیت مسلمانان به صراحت گفته بود: آزادی در كشور ما نيز حد و مرزی دارد و ما نمی‌توانیم اجازه دهیم كه نظام ما به دست دیگران دچار دگرگونی شود. وی با اشاره به نماز خواندن كارگران مسلمان در مكان‌های عمومی و حضور زنان محجبه در خيابان‌ها گفته بود این حركات حیات اجتماعی ما را دگرگون می‌كند.

هجمه‌ای که این روزها بر علیه اسلام به راه افتاده دسیسه‌ای فراتر از توهین است. آنها می‌خواهند ریشه اسلام را برکنند. از ۱۹۸۸ تا ۲۰۰۸ طی ۲۰ سال لابی یهود و صهیونیسم بزرگترین جسارت‌ها را به اسلام کرده است. ممكن است تصور کنید كه اين اقدامات ضد اسلامی برای جلوگیری از رشد اسلام در اروپا صورت می‌گيرد.

اما می‌بینیم عملن اين توهين‌ها موجب رشد اسلام در غرب گردیده است. گواه این سخن هم پیشی گرفتن جمعیت مسلمانان از کاتولیک‌ها است که در تاریخ سابقه نداشته است. اسلام از روم كاتولیک، بزرگترین مذهب دنیا پيش افتاده و صدای پای مسلمانان خواب صلیبیون المپ را آشفته می‌کند.

یهود و صهیونیسم با پشتوانه مالی قدرتمندی که دارد می‌تواند هجمه ضد اسلام را در سراسر جهان رهبری کند. حالا این پشتوانه مالی آنها از کجا تامین می‌شود؟ در پست قبلی به صراحت تمام در اینباره پرداخته شد. و در اینجا هم به چند نمونه از پیمان اخوت برندهای معروف جهانی با اسراییل (یهود و صهیونیسم) اشاراه می‌شود.

شرکت: نستل Nestle. محصولات و شرکتهای وابسته: انواع شوکولات، قهوه و نسکافه، محصولات لبنیاتی و ...، KitKat شوکولات، Maggi مواد غذایی، L’Oreal لوازم بهداشتی - آرایشی.

این شرکت سوییسی ۱/۵۰ درصد از سهام شرکت مواد غذایی اسرائیلی به نام Osem Investments را دارا می باشد. Nestle در دسامبر سال ۲۰۰۰، اعلام کرد که میلیونها دلار صرف راه اندازی مرکز تحقیق و توسعه (R&D) در اسرائیل خواهد کرد.

در سال ۱٩٩٨، آقای Peter Brabeck-Letmathen در پی متقاعد کردن Nestle، جایزه ویژه (Jubilee) را از شخص نخست وزیر اسرائیل ( نتانیاهو) دریافت کرد. این بزرگترین جایزه ایست که تا کنون رژیم اسرائیل اعطا کرده است و تنها به اشخاص و یا سازمان هایی اختصاص می یابد که با سرمایه گذاری و مبادلاتشان، بیشترین تاثیر را در قدرتمند کردن اقتصاد اسرائیل داشته باشند.

http://www.arabia.com/qatar/business/article/english/0,5508,36207,00.html

http://www.aqsa.org.uk/flyers/boycott.html

http://www.nestle.com/all_about/at_a_glance/aag-main_brands.html


شرکت: تیمبرلند Timberland. محصولات: انواع کفش: ورزشی، راحتی، پوتین، صندل و ... . لباس: کاپشن چرم، بادگیرهای ضد آب، کاپشن های سبک کمربند، کلاه، کوله پشتی، چمدان، جوراب، عینک آفتابی، کیف پول و ساعت. تیمبرلند یک شرکت تولید کفش، البسه ١/١ میلیارد دلاری می باشد. Jeffry Swartz رئیس و مدیر اجرایی این شرکت، یک صهیونیست فعال است.

در یکی از جلسات «همبستگی اسرائیل» که اخیرا برپا شده بود، او پیشنهاداتی ارائه داد تا تبلیغات و ادعاهای اسرائیل در اجتماع آمریکا باورپذیرتر باشد. در مصاحبه‌ای به عنوان مدیر اجرائی شرکت، اظهاراتی مبنی بر فرستادن ۱۰۰ آدم کش به عنوان سفیر اسرائیل به آمریکا، داشت، تا این افراد یهودیان مقیم آمریکا را مجاب به کمک به اسرائیل کنند. اگرچه تیمبرلند یک شرکت تجاری عمومی می باشد ولی Swartz و خانواده اش تقریبا ۴٧ درصد سهام و ٨١ درصد از قدرت رای شرکت را دارا است.

http://www.jpost.com/Editions/2002/04/26/News/News.47808.html

http://www.timberland.com/cgi-bin/timberland/timberland/corporate/tim_investors_main.jsp

http://www.timberland.com/cgi-bin/timberland/timberland/corporate/tim_store_locator.jsp


شرکت : کوکاکولا coca-cola. شرکتهای وابسته: فانتا، اسپرایت، کانادا درای، ... . از سال ١٩٦٦ کوکالا تبدیل به یکی از ثابت قدمترین پشتیبانان اسرائیل شد. در سال ١٩٩٧ هیئت دولتی اقتصادی اسرائیل در مهمانی شامی به افتخار کوکاکولا بخاطر ٣٠ سال پشتیبانی بی وقفه خود از اسرائیل و عدم توجه به تحریم کشورهای عرب، قدردانی کرد. (در مقابل پپسی به تحریم اسرائیل که تا سال ١٩٩١ از سوی کشورهای عربی اعمال شده بود مقید ماند و از سال ١٩٩۲ تجارت خود را با اسرائیل از سر گرفت.)

در سال ۲٠٠١ اداره مرکزی کوکاکولا میزبان و حامی اصلی اتاق بازرگانی آمریکایی – اسرائیلی شد. آشکار شده که کوکاکولا برنامه ای آموزشی برای کارگرانش بر پایه برخورد صهیونیسم- عرب ترتیب داده. محتویات این دوره توسط دولت اسرائیل و یک آژانس یهودی تهیه و تنظیم شده است. در فوریه ۲٠٠۲، کوکاکولا در کاری گروهی با سازمان «دوستان اسرائیل» و National Hillel پشتیبانی از مقاله Linda Gradstein خبرنگار بدنام صهیونیسم را در دانشگاه Minnesota به عهده گرفت.

در جولای ۲٠٠۲، اخباری منتشر شد مبنی بر اینکه کوکاکولا جهت صرفه جویی میلیون دلاری بخاطر معافیت مالیاتی، اقدام به ساخت کارخانه‌ای جدید در زمین‌های اشغال شده فلسطین (قیریات قط) کرد. در اکتبر ۲۰۰۵، کوکاکولا میزان سرمایه گذاری خود را در اسرائیل افزاریش داد و ۵١ درصد از سهام کارخانه شراب سازی Tavor را خرید. آیا هنوز هم کوکا می‌نوشید؟

http://www.bham.net/shofar/1997/0697/nbriefs.html

http://www.snopes2.com/cokelore/israel.htm

http://electronicintifada.net/actionitems/020219gradstein.html

http://www.israel-mfa.gov.il/mfa/go.asp?MFAH00ul0

http://www.rdu-yok-meg.org.il/HereAndNow/Newsletter/newsletter.htm

http://www.meitar.org.il/news/news.htm

http://www.haaretz.com/hasen/spages/635442.html

شرکت : صنایع دلتا گلیل Delta Galil Industries. شرکتهای وابسته: Boss ، Calvin Klein ، GAP «دلتا گلیل» بزرگترین تولید کننده و فروشنده در صنعت نساجی اسرائیل است و یکی از بزرگترین آرمهای تجاری تولید لباس در دنیا را دارا است.  Dov Lautman موسس، رئیس و بزرگترین سهام دار این شرکت از وابستگان نزدیک رئیس جمهور اسرائیل، ایهود باراک است.

سازمان دیدبان حقوق بشر، دلتا گلیل را به استثمار کارگران عرب متهم ساخت. از آنجایی که هزینه تولید محصول به حداقل ممکن برسد، بسیاری از محصولات این شرکت در کشورهای ترکیه، اردن و مصر تولید می شود. بدین صورت که مواد اولیه به اردن می رود، در آنجا دوخته می شود و دوباره به اسرائیل بر می گردد، و از آنجا با برچسب «Made in Israel» به سراسر جهان فرستاده می شود.

http://www.deltagalil.com/Shreholders.htm

http://shamash.org/listarchives/amcha/log9907

http://www.odaction.org/challenge/60/textil.html

http://www.s11.org/iss_sweatshops.html

http://www.sweatshopwatch.org

http://www.jpost.com/com/Archive/01.Mar.1999/Business/Article-0.html

http://www.moit.gov.il/root/Hidden/ipc/{F6922

شرکت: والت دیزنی Walt Disney. محصولات و شرکت های وابسته: دیزنی لند (شهرک بازی) Disneyland ، یورو دیزنی EuroDisney ، تولیدات دیزنی.شرکت « والت دیزنی» در نمایشگاه هزاره واقع در Epcot Center در ایالت فلوریدا، بیت المقدس را به عنوان پایتخت اسرائیل معرفی کرد.

از آنجایی که بیت المقدس به طور نا مشروع غصب شده، بنابر مصوبه سازمان ملل (٢٤٢،٢٣٧ و ۴۰۵)، هرگز این شهر نمی تواند به عنوان پایتخت اسرائیل به رسمیت شناخته شود. از ٨ میلیون دلار هزینه این نمایشگاه، اسرائیل مبلغ ٨/١میلیون دلار سرمایه گذاری کرد و با دیزنی در گسترش این نمایشگاه شریک شد. این بخشی از مبارزه فیزیکی اسرائیل برای یهودیزه کردن بیت المقدس و مبارزه روانی برای پذیرفته شدن این ادعا در دیدگاه جهانی است.

یکی از شیوخ عرب در عملی مبتکرانه طرحی را برای تحریم دیزنی ارائه کرد که متاسفانه در آخرین لحظات توسط یکی از شاهزادگان سعودی منتفی شد. ولید بن طلال که یکی از بزرگترین سهامداران «یورودیزنی» است عنوان کرد: «درصورتی که دیزنی را تحریم کنیم برد با اسرائیل خواهد بود. زیرا در منفی شدن وجهه‌ی ما در آمریکا تاثیر خواهد داشت.» این درحالی است که به طور میانگین سالانه ٢٠٠ هزار عرب از «دیزنی» بازدید می کنند و میزان مبادلات این شرکت با خاور میانه بیشتر از ١٠٠میلیون دلار در سال است.

http://www.aqsa.org.uk/activities/campaign2.html

http://www.jewishsf.com/bk990924/idisney.shtml

http://www.metimes.com/issue99-38/reg/disney__will.htm

http://www.washington-report.org/backissues/1299/9912013.html

http://www.israeltoday.co.il/article/Default.asp?CatID=2&ArticleID=15

شرکت : اینتل Intel. محصولات: پردازنده های سلرون، پنتیوم، ایتانیوم و ... Processors - Celeron, Pentium, Itanium, etc Motherboards, Chipsets, Adapters, Controllers, محصولات شبکه، بی سیم و ابزار ساخت نرم افزار.

بی تردید اینتل یکی از بزرگترین حامیان اسرائیل است. یکی از اولین مراکز توسعه این شرکت خارج از آمریکا در منطقه حیفا در سال ۱٩٧٤ بازگشایی شد. از آن موقع سرمایه گذاری در این رژیم ادامه داشته است. در سال ۲۰۰۰، آنها بیش از ٤۰۰۰ اسرائیلی را استخدام کردند و تنها از صادرات کارخانه واقع در Lachish-Qiryat Gat اسرائیل (بازگشایی فوریه ٩٩) تا سقف ۳میلیون دلار در روز و به طور تقریبی یک میلیار دلار در سال درآمد دارد.

الاودا (ائتلاف راست فلسطین) عنوان می کند Qiryat Gat زمینی که کارخانه اینتل بر آن نهاده شده است در واقع منطقه روستایی بوده به نام «عراق المنشیا» که توسط اسرائیل غصب شده است. «عراق المنشیا» روستایی بوده با ۲۰۰۰ سکنه که در ۳۰۰ خانه زندگی می‌کردند با ۲ مسجد و یک مدرسه. ساکنان اصلی این روستا با تهدید و ارعاب رانده شده و تمام زمین روستا ویران می شود تا Qiryat Gat برای سکونت شهروندان جدید اسرائیلی آماده شود.

امروز جمعیت باقیمانده از «عراق المنشیا» هنوز اجازه برگشتن به سرزمین خود را ندارند. اقدامات قانونی بر ضد اینتل مبنی بر ساختن کارخانه در سرزمین غارت شده صورت گرفته است. کارخانه اینتل بر روی زمین‌های اشغالی فلوجه.

http://www.intel.com/intel/community/israel/aboutsite.htm

http://www.israelemb.org/economic/uscompanies.htm

http://www.intel.com/intel/community/israel/education.htm

http://al-awda.org/intel_divest.htm

http://al-awda.org/intel_update.htm

http://al-awda.org/intel_example.htm

شرکت: نوکیا Nokia. محصولات: وسایل الکترونیکی، گوشی همراه، ثابت، تلویزیون و ... . شرکت «نوکیا» اقدام به سرمایه گذاری سنگینی در اسرائیل نموده است. Lars Wolf مدیر کل نوکیا در مصاحبه‌ای با روزنامه اورشلیم پست Jerusalem Post (٤ مارس ٢٠٠١) اظهار داشت:

از آنجایی که در پروژه ی داخلی ما به نام «پروژه اسرائیل»، شبکه اسرائیل یکی از اهداف ماست و همچنین سازمان اقتصادی و مرکز تحقیقات نوکیا نیز حساب ویژه ای برروی اسرائیل باز کرده، ما اسرائیل را به عنوان چشم انداز و دورنمای تمام اهداف نوکیا می دانیم.

«شرکا اقتصادی نوکیا (شاخه ای از سازمان اقتصادی نوکیا)» در ماه دسامبر ٢٠٠٠ سرمایه ای ۵۰۰ میلیون دلاری را به شرکتهای اسرائیلی اختصاص داد. مرکز تحقیقات نوکیا به دنبال بازار اسرائیل به هر وسیله ممکن می باشد. همجنین شركت سامسونگ و متورولا كه صد در صد سهام ان متعلق به خانواده اسحق بروخیم است كه خود وی اكنون در شهر صدیروت اسرائیل زندگی می‌كند.

http://www.jpost.com/Editions/2001/03/02/Business/Business.22287.html

از ماجرای سلمان رشدی تا کاریکاتورهای دانمارکی، فیلم هلندی، تئاتر آلمانی و... اگر پشت صحنه‌ی تمامی این توهین‌ها و جسارت‌ها به اسلام را ردیابی کنید به صهیونیسم و لابی یهود خواهید رسید. چطور همه‌ی این جسارت‌ها به صورت دانه‌های زنجیر دارد پشت سرهم اتفاق می‌افتد؟ چه دست پنهانی دارد این هجمه ضداسلام را می‌گرداند؟

سکولاریست‌ها، صهیونیست‌ها و فمینیست‌ها نمی‌تواند توهین به اسلام را در پشت نقاب آزادی بیان پنهان کنند. در کدام بند اعلامیه حقوق بشر می‌توانید حتی یک جمله پیدا کنید که اجازه دهد به ادیان و پیروانشان توهین شود. احترام به آزادی بیان، نخستین قدمی است که غالبن در جهت دموکراسی برداشته می‌شود. ولی انگار بچه مسلمان‌ها از غربی‌ها بهتر معنای دموکراسی را می‌دانند.

یک كلیسای بلژیکی مجسمه‌ای از پيامبر اكرم (ص) را در حالی كه قرآن در دست دارد اما زير پای مردم در حال له شدن است رونمایی كرد. تئاتر اهانت آميز "محمد و تعصب" نوشته فولیتر فیلسوف فرانسوی روی صحنه آمد كه دارای توهین‌های متعددی به پيامبر اكرم (ص) است. پاپ بندیکت شانزدهم، اسلام و پيامبر اكرم (ص) را به خشونت در مقابل تعقل متهم كرد.

روزنامه دانماركي "جیلارد پوستر" 12 كاریكاتور موهن را علیه پيامبر اكرم (ص) چاپ نمود و او را تروریست معرفی كرد. - برخی از روزنامه‌های نروژی - فرانسوی – آلمانی – اسپانیایی و سوئیسی هم كاریكاتورها را چاپ كردند.

اين توهین‌ها به همین جا ختم نمی‌شود، حتی نماز جماعت مسلمین را نیز به استهزا گرفته‌اند. بطری‌های نوشابه کوکاکولا را طوری تصویر كرده‌اند كه گویی صفوف نماز است. - همچنین دکتر سروش در هجمه ضد اسلامی خود می‌گوید: وحی «الهام» است. این همان تجربه‌ای است که شاعران و عارفان دارند؛ هر چند پیامبر این را در سطح بالاتری تجربه می‌کنند. در روزگار مدرن، ما وحی را با استفاده از استعاره‌ی شعر می‌فهمیم. چنان‌که یکی از فیلسوفان مسلمان گفته است: وحی بالاترین درجه‌ی شعر است.

توطئه‌های دشمنان در غالب پروژه اسلام هراسی و در نهایت اسلام ستیزی کاملا مشهود شده است. این توطئه‌ها در غالب ساخت فیلم فتنه، کاریکاتورهای موهن، اجرای نمایش آیات شیطانی، برگزاری گالری عکس و آخرین آن تا زمان نگارش این پست، ساخت انیمیشن توهین به رسول الله (ص) مشهود است. به همه‌ی اینها توهین دکتر سروش به خدا، قرآن و پیامبر اسلام را باید اضافه کرد. اين همزمانیها به نظر شما تصادفی است؟

بپاخیزید برادران و خواهران انقلابی بپاخیزید. حکم همان است که بیست سال پیش در روز ۲۵ / ۱۱ / ۶۷ در تاریخ نوشته شد. این روزها سکوت هر مسلمان خیانت است به اسلام. خیانت است به تمامی آنهایی که در تمام تاریخ در دفاع از اسلام کشته شدند. 

| لينک ثابت |  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 3:40   

"به كمک زنان يهودى، مردان غيريهودى را در عشرتكده‌ها و محلهاى عياشى به فساد اخلاقى مى‏كشانيم و آنها را از جاده عفت و پاكدامنى منحرف مى‏سازيم. من اين جامعه را كه به دست زنها به فساد كشانده مى‏شود، جامعه زنان نام مى‏نهم زيرا در فساد و تجمل‏ پرستى بی‌همتا هستند."

 

بخشی از پروتکل اول صهیون نوشته عجاج نهیوض

 

فکر می‌کنید چرا صهیونیسم و اسراییل بعد از گذشت نیم قرن هنوز به حیات نامبارک خویش ادامه می‌دهد؟ آیا بخاطر داشتن سومین ارتش منظم دنیاست؟ یا بخاطر داشتن صدها کلاهک هسته‌ای؟ برای پی‌بردن به جواب این سوال کمی به دور و بر خود نگاه کنیم و سر و وضع خویش را نظاره‌گر باشیم.

قریب به 60 سال از تأسیس رژیم غاصب صهیونیستی می‌گذرد؛ دهها و صدها کنفرانس و اجلاس و نشست و همایش در جهان اسلام! برگزار شده و هزارها قطعنامه و اعلامیه و بیانیه و طومار صادر گشته و خدا می‌داند چند بار رژیم اسرائیل محکوم شده است؛ اما...

اما هنوز نام این رژیم بر نقشه‌ها خودنمایی می‌کند و بر سر زبانها می‌چرخد و در کشورهای دنیا سفارتخانه و در سازمانهای جهانی حق رأی دارد و دائما در سازمان ملل قطعنامه صادر می‌کند و علیه این کشور و آن کشور موضع می‌گیرد و... و هر روز حلقه محاصره را بر ملت مظلوم فلسطین تنگتر و روز به روز نسل‌کشی مردمان ستمدیده این سرزمین را بیشتر و خانه‌هایشان را خراب و فرزندانشان را آواره می‌کند و... می‌دانید چرا؟

گوشی‌های "نوکیا" Nokia و "موتورولا" Motorola جیبهای ما را اشغال کرده است؛ موسیقی از ام‌پی‌تری پلیرهای "آی‌پاد" IPod به گوش ما می‌رسد؛ سی‌پی‌یوهای "اینتل" Intel تجارت و اقتصاد و فرهنگ و سیاست ما را می‌گرداند و اطلاعات آنها را پردازش می‌کند؛ پرینترهای "اچ‌ پی" HP مطالب ما را به چاپ‌ می‌رساند؛ اوقات سرگرمی‌مان با فیلمهای هیجانی "هالیوود" Hollywood که در کمپانی بزرگ "فاکس قرن بیستم" Fox 20 Century تولید شده، پر می‌شود.

برای کودکانمان کارتون‌های معروف "والت دیزنی" Disney را با تلویزیونهای "پایونیر" Pioneer نمایش می‌دهیم؛ در هنگام سفر این دوربین‌های "کوداک" Kodak هستند که لحظات زیبای ما را ماندگار می‌کنند؛ این مجریان اخبار شبکه "سی‌ان‌ان" CNN و خبرنگاران مجله هفتگی "تایم" TIME هستند که اخبار دنیا را به گوش ما می‌رسانند.

بچه‌هایمان با شیرخشک‌های خوشمزه‌ی "سرلاک" Cerelac بزرگ می‌شوند و شکلات‌های "مگی" Maggi و "کیت‌کت" KitKat و "اسمارتیز" Smarties می‌خورند؛ بعد از وعده‌های غذایی‌مان هیچ‌چیز به اندازه نوشابه‌های "کوکاکولا" Coca Cola و "پپسی" PEPSI و "فانتا" Fanta و "میریندا" Mirinda نمی‌چسبد و آنچه که خستگی را بعد از یکروز کاری از تن آدم به‌در می‌کند یک "نسکافه"ی Nescafe مخلوط با "کافی‌میت" Coffee Mate است.

البته ناگفته نمی‌ماند که صورتهایمان را با "ژیلت" Gillette اصلاح می‌کنیم، مسواک‌هایمان "اورال بی" Oral-B است، سیگار "مارلبرو" Marlboro بر گوشه لبمان نشسته و خودکار "بیک" BIC و روان‌نویس "پارکر" Parker در جیبمان یافت می‌شود.

و البته بگذریم از تیشرت‌های رنگ و وارنگ "باس" BOSS که گاهگاهی به تن می‌کنیم و بارانی‌های خوش‌دوخت "نایک" Nike که بدن ما را از برف و باران حفظ می‌‌کند و کفشهای خوش‌پای "تیمبرلند" Timberland که در گرما و سرما همراه ماست و لباسهای ورزشی "چامپیون" Champion که ما را در افتخارات ملی و محلی همراهی می‌کند و... .

دیگر نگوییم چرا شعار مرگ بر اسرائیل اثر ندارد! دیگر نگوییم چرا این همه اعلامیه و قطعنامه و تظاهرات به ثمر نمی‌نشیند؛ تا وقتی که مسئولین ما قراردادهای نفتی را با شرکت چند ملیتی "شل" Shell امضا می‌کنند و فروشگاه‌های زنجیره‌ای پوشاک "بنتون" Benton مد را به ما عرضه می‌دارند و محصولات غذایی "نستله" Nestle در یخچال‌های ما جاخوش کرده‌اند اوضاع همین است که هست.... شاید بگویید چرا؟

به گواهی اسناد و مدارک، هر ریالی که بابت خرید و مصرف این محصولات می‌پردازیم گلوله‌ای می‌شود در قلب کودک فلسطینی، و بمبی بر سر خانه‌اش، و عاملی برای ویرانی سرزمین و آوارگی هموطنان او؛ و بگذریم از اینکه ریال‌های ما، بودجه سالانه دولت اسرائیل را افزایش و موجبات رفاه زندگی شهروندان آن را فراهم و روزگار را به کام مردم آن می‌گرداند.

لازم به ذكر است تمامی شركتها و كارخانه هائی كه نامشان امد متعلق به یهودیان ساكن اسرائیل است این تازه اول قضایاست و اگر نگاهی به تورات و تلمود و قباله(کتابهای مقدس یهودیان) و پروتکلهای 24 گانه صهیونیسم بیندازید خواهید فهمید که قضایا پیچیده‌تر از این حرفهاست و اسرائیل این پدیده شوم قرن بیستم نه تنها داعیه‌دار حکومت بر سرزمین فلسطین و بعد از آن کل منطقه خاورمیانه است، بلکه مدعی حکومت بر تمامی جهان می‌باشد. گلدامایر نخست‌وزیر اسبق رژیم صهیونیستی می‌گفت "هر جا که یک یهودی هست آنجا مرزهای اسرائیل بزرگ است".

در کتاب قبّاله می‌خوانیم "1- کشتن غیر یهودی و غصب کردن و دزدیدن مال او بر یهودی، در صورتیکه مقدور باشد، جائز، بلکه واجب است. 2- برای آنکه سلطنت و آقایی تنها برای یهودیان باقی بماند، لازم است هر فرد یهودی، تمام نیرو و امکاناتش را صرف بدست آوردن مال و ثروت، و منع دیگر ملتها از اندوختن زر و سیم و سیادت و آقایی نماید. 3- از آنجا که افراد یهودی در عزت الهی با هم شریک و مساوی هستند، پس دنیا و مظاهر آن مال آنهاست و حق بهره‌برداری از آنها را دارند و دزدیدن مال یهودی برای همکیشان او جائز نیست.

ولی دزدیدن مال غیر یهودی مانعی ندارد بلکه اصلا نام دزدی نباید روی آن گذارد؛ این عمل در حقیقت استرداد مالی است که در دست دیگران است و دین آنرا برای یهودی مباح ساخته است؛ اموال غیر یهودی مانند اموال بی‌صاحب یا ریگهای کنار دریا است که هر کس زودتر دست روی آنها بگذارد، مالک آنها خواهد شد.

بنی اسرائیل در مثل مانند زنی است که در خانه نشسته و شوهرش از راه کار و کوشش، مال و ثروت فراهم می‌کند و او بدون آنکه در رنج کارگری با او شریک باشد، با مرد سهیم است و حق بهره‌برداری از دست‌رنج او را دارد. 4- برای یهود سوگند دروغ خوردن مخصوصا هنگام معامله با دیگر ملتها جایز است، زیرا اصل سوگند برای از بین بردن نزاع قرار داده شده ولی درباره غیر یهودی که عبارت باشند از حیوانات ناطق این سوگند اعتبار ندارد!"

بگذارید دیگر اشاره‌ای به پروتکلهای صهیونیسم که مجموعه قوانین مصوب نزد علمای قوم یهود است نکنم، که هوش را از سرتان خواهد برد؛ بگذارید نگویم که رژیم خبیث صهیونیستی معتقد است غیر یهودی، اعم از مسلمان و مسیحی و زرتشتی، همگی حیوانات ناطقی هستند که خداوند برای بهره‌کشی قوم یهود از آنان، خلق کرده است و انسان برتر فقط و فقط یهودی‌ها هستند.

بگذارید نگویم که غاصبان فلسطین جان و مال و ناموس غیر یهودی را بر خود مباح می‌دانند؛ و... (توصیه می‌کنم حتمن پروتکلهای 24 گانه یهود را مطالعه بفرمایید.) نتیجه آنکه هر ریالی را که بابت خرید و مصرف کالاهای صهیونیستی پرداخت می‌کنیم، در واقع با دست خود گوری برای خویش کنده‌ایم.

 

لینک:

:: کاریکاتور دانمارکی، فیلم هلندی، تئاتر آلمانی گردباد

:: جهان امروز فقط یک مصطفا مازح با شرف کم دارد حمیدرضا علاقه‌بند

| لينک ثابت |  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 0:46    | 

برای اولین بار در تاریخ شمار مسلمانان از شمار کاتولیک‌های جهان پیشی گرفته است و این شاخه از دین مسیحیت دیگر بزرگترین جمعیت پیروان یک دین واحد در جهان به شمار نمی‌آید. بدین ترتیب اسلام دارد از قلب‌ها وارد می‌شود و این همان چیزی است که پاپ بندیکت شانزدهم، لابی یهود و صهیونیسم را به شدت نگران کرده است.

خیرت ویلدرز سیاستمدار راستگرای هلندی در گفتگویش با يان ترينور صریحن اعلام می‌کند: "از اسلام بدش می‌آيد." و ادامه می‌دهد: "اسلام متعلق به یک فرهنگ عقب افتاده است." به خوبی می‌توان در پشت کلمات ویلدرز اسلام ستیزی صهیونیسم را دید. وی اسلام را با كمونیسم و نازیسم مقایسه می‌كند و می‌گويد اسلام دینی است كه آزادی غرب را به چالش می‌گیرد و باید شكست داده شود. آنجایی که او قرآن کتاب مقدس مسلمانان را با نبرد من نوشته آدولف هیتلر مقایسه می‌کند اوج ضدیت او با شرع اسلام را می‌توان دید.

هنوز چند روزی از پخش فیلم ضد اسلامی فتنه ساخته خیرت ویلدرز نگذشته که خبر دومین فیلم توهین‌آمیز هلندی با محوریت اسلام در جهان منتشر شد. آيهان هونجا سياستمدار ديگر هلندی کارگردانی این انیمشین توهين آميز نسبت به پيامبر اسلام را بر عهده دارد.

اين فيلم كارتونی توهین آميز كه از سوی یکی از سياستمداران حزب كارگر اين كشور نوشته شده است، روز بيستم آپریل در هلند پخش خواهد شد. كانال تلويزيون هلند قصد دارد اين فیلم ضداسلامی را با همكاری كمپانی زنان این كشور پخش كند. این اقدامات كه با عنوان استفاده از آزادی بیان در جامعه هلند صورت می‌گيرد حکایت از پروژه ضداسلام دولت هلند است.

هلند کشوری که به عنوان پایتخت اروپایی اسراییل شناخته می‌شود به صورت کاملن برنامه‌ریزی شده و تئوریک دارد بر علیه اسلام اقدام می‌کند. اسلام ستیزی هلندی‌ها فقط معطوف به فیلم ۱۵ دقیقه‌ای خیرت ویلدرز سیاستمدار راستگرای هلندی نیست.

روزآنلاین، رادیو زمانه، هیفوس، ساپورت معنوی و مالی جنبش زنان ایران، فرح کریمی، سبزها، فمینیست‌ها و... . همه یادآور هلند هستند. هجمه هلندی ضد اسلام کاری است حساب شده برای زدن ریشه دین و دینداری و در راس آن اسلام. مشکل آنها اصلن حقوق بشر نیست. هلندی‌ها با اسلام مخالف هستند.

دولت هلند برای معرفی  كشورش به عنوان بی‌بندوبارترين كشور اروپا فیلمی را در اختيار مهاجران قرار می‌دهد. هلندی‌ها فیلمی ساخته‌اند كه در آن هشدار داده‌اند، در هلند عریان بودن و همجنس‌بازی، به روال عادی در جریان است. مهاجران باید در این فیلم شاهد زن عریانی باشند كه در حال گرفتن حمام آفتاب است و مهاجران باید سعی كنند كه این صحنه‌ها را تحمل كنند.

در این فیلم، به موضوع سواحل مخصوص حمام آفتاب هلند پرداخته شده است و علاوه بر آن، موضوع همجنس‌بازان و حقوق یكسان آنان برای ازدواج اشاره شده است. برای مطمئن كردن بیننده‌ها از این موضوع، نمونه‌هایی از برخورد همجنس‌بازان در این فیلم به نمایش گذاشته شده است. این فیلم با حمایت دولت هلند و در جهت كمک به مهاجران، مخصوصن كسانی كه از كشورهای اسلامی به هلند می‌آيند تهیه شده تا برای شركت در امتحان جدید ورود به هلند، آمادگی پیدا كنند.

منتقدان سیاست‌های سختگیرانه دولت در مهاجرت خارجیان به هلند، هدف از تهیه این فیلم و آزمون به عمل آوردن از آن را تلاشی توسط دولت می‌دانند كه به منظور نا امید كردن متقاضیان كشورهای اسلامی تهیه شده است كه به واسطه محتویات و موارد مطرح‌شده در این فیلم، آزرده‌خاطر خواهند شد.

نکته‌ی جالب اینجاست شهروندانی كه از كشورهای اروپایی و آمریكا قصد مهاجرت به هلند را دارند، از این امتحان معاف هستند و در حال حاضر، هلند نسبت به كشورهای دیگر اروپایی، از شدیدترین تدابیر مهاجرتی برخوردار است.

دولت هلند برای جلوگیری از ورود زنان مسلمان جوان به این كشور، شرط سنی و درآمدهای بالا را قرار داده است. مقامات هلندی تاكید كرده‌اند كه این فیلم، افرادی را كه می‌خواهند به یكی از بی‌بندوبارترین جوامع دنيا وارد شوند، از هر لحاظ آماده سازند. سخنگوی سازمان مهاجرت هلند گفته در مورد مباحث مربوط به برهنگی و همجنس‌بازی این فیلم، از ایرانیان مهاجر آزمون به عمل خواهد آمد.

الان در جهان خشم مسلمانان بیداد می‌کند. برادران و خواهران انقلابی در ایران نیز باید کاری کرد و به دشمنان نشان داد که ملت مسلمان ما از اهانت‌های آنها بیزار است. مسلمانان! شیعیان! وقتی این شیاطنک‌های ملعون پیامبر اسلام را تروریست معرفی می‌کنند دیگر چه نشسته‌اید؟ قرن بیست و یکم فقط یک مصطفا مازح باشرف کم دارد و روح الله‌ای که جرات را به فرزندانش بیاموزد. کجاست روح خدایی که احیای ما کند؟

اینها به خیال خودشان خنجر زهرآلوشان را در قلب اسلام خواسته‌اند فرو بنشانند. بنابراین در اینجا واقعن سکوت هر مسلمان خیانت است به اسلام. هلندی‌ها به خوبی می‌دانند طبق قوانین جاری آزادی بیان اجازه ندارند اقوام ادیان و پیروان آنها را مورد توهین قرار دهند. ولی چون می‌بینند ما کاری نمی‌کنیم قانون خود را نیز فراموش می‌کنند. پس سکوت را کنار بگذاریم و در اینجا همه باید از تمامیت اسلام دفاع کنیم به حول و قوه الهی تا آخرین قطره خونمان برای شکست صلیبیون خواهیم جنگید.

بر تمامی آزادگان و مسلمانان غیور واجب است که در برابر هجمه‌ی هلندی ضد اسلام که ریشه‌ای صهیونیستی دارد به مقابله برخیزند که خیر دنیا و عاقبت در آن است. و مکروا و مکرالله و الله خیر الماکرین.

| لينک ثابت |  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 2:54   

خاتمی و یارانش (خاتمی چی‌ها) هشت سال هاشمی رفسنجانی را عالیجناب سرخ پوش خطاب کردند و بعد از آن در نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری او را فرشته نجات نامیدند. آنچنان که بر روی پلاکاردهایشان نوشتند: برای مقابله با حکومت ترور و وحشت به هاشمی رای می‌دهیم.

پوپولیسم دوم خردادی به خوبی در این عکس نمایان است
از عالیجناب سرخ پوش تا فرشته نجات

خاتمی و یارانش ولی فراموش کرده بودند هشت سال قبل را، آن روزها که روزنامه‌های دوم خردادی هاشمی را به کاردینال ریشلیو تشبیهه می‌کردند و او متهم بود به دست داشتن در قتل‌های زنجیره‌ای و همکاری با پدر ژوزف در خصوص از میان برداشتن روشنفکران و دگراندیشان، تا از حضورش در مجلس ششم جلوگیری شود.

آقای خاتمی آیا می‌دانید از سلطنت‌طلب‌های جردن، سکولارهای پارک وی تا ویت‌کنگ‌های مرکز خرید گاندی همه امروز جمعه به لیست مورد تایید شما (یاران خاتمی) رای می‌دهند. آقای خاتمی این چه اصلاحاتی هست که می‌تواند فمینیست‌های هوادار آزادی جنسی، مشارکتی‌های سکولار و سلطنت‌طلب‌های طرفدار رضا پهلوی را دور شما جمع کند؟

اینها جمهوری اسلامی را قبول دارند؟ آقای خاتمی آیا امکان دارد معنای اصلاحات را به ما هم بگویید شاید فرجی حاصل شد. بالاخره باید به اصل یک چیز اعتقاد داشت و بعد درصدد اصلاح آن اقدام کرد. آخر چگونه کسی که جمهوری اسلامی را قبول ندارد خود را اصلاح طلب می‌نامد.

اصلاح طلبان (مشارکتی‌ها، فمینیست‌ها و سلطنت‌طلب‌ها) در اصل اپوزیسیون ضد نظام جمهوری اسلامی هستند که در انتخابات نهم ریاست جمهوری چاپلوسانه مجیز رفسنجانی را گفتند و این در حافظه تاریخی ملت ایران ثبت شد. چون اگر ثبت نمی‌شد آنهایی که در روز دوم خرداد ۷۶ به خاتمی رای دادند حتمن در سوم تیر ۸۴ دکتر معین را به ریاست جمهوری می‌رساندند.

اصلاح طلبان و دوم خردادی‌های ای کاش مختصر عقل و شعوری هم برای ایرانیان (ایران برای ایرانیان) قائل می‌شدند و پاسخ می‌دادند که چطور یک شبه آن عالیجناب سرخ پوش و دجال قتلهای زنجیره‌ای تبدیل شد «برای مقابه با اختناق و وحشت به هاشمی رای می‌دهیم.» مگر این هاشمی آن رفسنجانی نبود که در صبح امروز و دهها روزنامه دوم خردادی او را امپراتور وحشت خطاب کردید.

 

زیر نویس:

:: حالا اگر شما می‌خواهید به لیست یاران خاتمی رای دهید میل خودتان است. فقط  وجدانتان را قاضی کنید.

| لينک ثابت |  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 2:9    | 

غزه تنها است و تنها خواهد ماند. کودکان سرزمین اورشلیم در تنهایی جان می‌دهند. کجاست عیسا دمی که احیای ما کند؟ تنهایی می‌تواند به وسعت 360 کیلومتر نوار غزه باشد یا زاویه 360 درجه یک دایره. کجاست خدایی که رود نیل را از وسط شکافت تا کرشمه‌ای کند و بازار ساحری بشکند؟ کجاست آن قادر متعال که جان یکی از انسان‌های خوبش را با تارهای عنکبوت از مرگ نجات داد؟ کجا هستند جمال عبدالناصر، خالد اسلامبولی، احمد قصیر و مصطفا مازح که جرات را معنایی دوباره بخشند؟ خدایا الان کجا هستی آیا غزه را می‌بینی یا شما هم سرگرم انتخاب دختران شایسته سارکوزی هستی.

تمام مشکلات فلسطین حل خواهد شد، کافیست ما نباشیم و ما خفقان بگیریم تا یهودی‌ها و صهوینیست‌ها تمام مردم غزه را به هلوکاست هزاره سوم مهمان کنند. خدایا چرا کسانی که شما را قبول ندارند بیشتر بهشان حال می‌دهی. الان پاریس هیلتون در رفاه به سر می‌برد یا کودکان غزه؟ شاراپووا، جاستین هنن و ارغوان رضایی الان بیشتر از از زندگی لذت می‌برند یا آن کودک شش ماه که با تیر کین یهود و صهیون از دنیا رفت؟ خدایا مگر نه اینکه مردم غزه روزی ۱۷ بار نام شما را بر زبان می‌آورند؟

صحبت از خیابان اصلی و کوچه فرعی نیست. در جهانی که دختران سامری به دنبال تنگ‌تر کردن دهانه‌ی رحمشان هستند و ترویج آزادی جنسی می‌کنند معلوم است کسی به فکر انسان نیست. پس چرا آنها جنایت یهودی‌ها را در غزه محکوم نمی‌کنند؟ آیا این جنایت برعلیه بشریت نیست؟ آیا این نقص گسترده حقوق بشر نیست؟

جامعه جدید که از اومانیسم رنسانس به لیبرالیسم و دموکراسی شورانگیز قرن هفده و هجده و از آن به سیانتیسم و مکتب‌سازی فلسفی و ماتریالیسم و کمونیسم قرن نوزده و از آن به فاشیسم اوایل قرن بیستم و از آن به آنارشیسم و اضطراب و عصیان و پریشانی رسید نباید از آن توقع بیشتری داشته باشیم.

دنیایی که دیگر هیچ چیزی در سر جای خودش نیست. و دخترها و پسرهایش از ماترالیسم به ایده‌آلیسم، از ناتورالیسم به رئالیسم، از رختخواب به تختخواب، از آن به این، از ایدئولوژی به تحلیل، از ابژکتیویسم به سوبژکتویسم، از لباس خواب به خواب، از رمانتیسم به فاشیسم بعد هم سورئالیسم. از ما به من. و از جمعییت به انفرادی. تنهایی. هپروتیسم. هیستوریسم، سوسیولوژیسم، پسیکولوژیسم، از آزادی اراده به دترمینیسم. و بالاخره اگزیستانسیالیسم.

هگل انسان را به ایده‌ی مجرد اولیه و خودآگاهی مطلق می‌رساند. نیچه به نهلیسم قاطع و هایدگر از تمدن و زندگی که در پس آن انسان خاموش قربانی می‌شود. کامو جهان را پوچستانی عبث می‌بیند و انسان را گناهکاری بی‌گناه و بیگانه‌ای طاعون‌زده‌ بی‌تقصیر و سارتر که جهان را هیچ در هیچ می‌داند و انسان را غریبی که راه بجایی ندارد و بگفته هایدگر در این هستی پرتاب شده است و خود باید دردناکانه و نومید برای خویش کاری کند و ساموئل بکت که به انتظار بیهوده گودو که نیست نشسته و کافکا به همین دلیل به مسخ می‌رسد و صادق هدایت به پرلاشز و یونسکو به کرگدن و الیوت که به ترزیا.

این جهان سرشار از تکنولوژی، صنعت و جهان توسعه یافته همانی است که حمید هامون سالها قبل فریاد ‌زد: "کجا داره می‌ره؟ آخه به چی رسیده؟ آه. عین یه مشت سوسک و مورچه دارن تو مرداب تکنیک دست و پا می‌زنن. همه‌ش هم به خاطر این شیکم صاب مرده است. راحت لم دادن... معنویت چی شد؟ به سر عشق چی اومد؟"

بودا دنیا را رنج و علی دنیا را پلید نامید. وقتی ضربت پسر مرادی فرقش را ‌شکافت به خدای کعبه قسم خورد که رستگار شد. در پس آخرین جمله‌ی مولا رازهایی نهفته است.

| لينک ثابت |  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 15:59    | 

فیدل کاسترو رهبر کوبارهبر کوبا از قدرت کنار رفت ولی همچنان کهنه سرباز راه آزادی است. آن روز که فیدل با یاران چریکش از کوه‌های سیرامایسترا پایین آمد و حکومت باتیستا دیکتاتور کوبا را سرنگون کرد خود را یک چریک می‌دانست دقیقن مثل امروز که از رهبری انقلاب کوبا خداحافظی کرد.

فیدل خانواده‌ای مرفه داشت و در بهترین دانشگاه کوبا رشته حقوق خوانده بود ولی به تدریج با دیدن آنچه شرکتهای آمریکایی (کاپیتالیسم) بر سر کشور و مردمش می‌آوردند به یک مخالف سیاسی تبدیل شد.

وقتی در آغاز دهه 90 ابرقدرت کمونیست فرو ریخت و اقمارش هم یکی بعد از دیگری به دامان آمریکا افتادند، سیاستمداران واشنگتن برای هم شامپاین باز می‌کردند که  حکومت انقلابی کوبا در آن جزیره کوچک نیز مثل بقیه کشورهای بلوک شرق فرو می‌ریزد.

و فیدل در آن زمان شصت و چند ساله باید به دنبال شغل دیگری برای خودش باشد. در همین هنگام با قطع کمک‌های مالی شوروی وضع اقتصاد کوبا بسیار ناگوار شد.

ولی از خودگذشتگی‌های مردم انقلابی کوبا برای حفظ استقلال و حاکمیت خود در مقابل تبلغات زهرآلود و هماهنگ‌شده  امپریالیسم توانست حکومت کشوری را سرپا نگه دارد که فقط ۲۰۰ کیلومتر با امریکا فاصله دارد و این فقط با روحیه انقلابی فیدل و مردم کوبا است که به تحقق رسیده است. شعله‌ای که در دل آنها وجود دارد به دست نخستین مبارزان راه آزادی و البته همه‌ی آنان که از سلطه‌ی امپریالیسم رنج می‌برند برافروخته شده است.

خوزه مارتی، ارنستو چه‌گوارا و هزاران هزار شهیدی که در سنگر بر پیمان خود ماندند تا ما از آنها سرمشق بگیریم. فیدل نه تنها قهرمان ملت کوبا و امریکای لاتین است بلکه در قلب تمامی مبارزان راه آزادی سراسر جهان قرار دارد. 

انقلاب ضد باتیستا که در ۱ ژانویه ۱۹۵۹ به رهبری فیدل توانست دیکتاتوری تحت حمایت ایالت متحده را شکست دهد با تمامی توطئه‌ها، دسیسه‌ها و دشمنی‌ها همچنان به راهش ادامه می‌دهد. آمریکا در این پنجاه سال یازده بار رئیس جمهور عوض کرده است و یکی از اولویت‌های سیاست خارجی این یازده نفر خلاص شدن (حمله نظامی، تحریم و ترور) از شر این رهبر ریشو بوده است. ولی به کوری چشم فلوریدانشینان فیدل همچنان در سنگر مبارزه با امپریالسم حضور دارد.

| لينک ثابت |  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:53    | 

به این نتیجه رسیدم که باید تاریخمان را از نو بخوانیم و بسنجیم. پذیرفتم که به نوعی خانه تکانی تاریخی محتاجیم. به نظرم رسید که فرضیات و گمان‌ها و جزمیات پیشین را وا باید گذاشت و شناخت هر کس را از نو با پیروی از روش پیشنهادی دکارت بیاغازیم.

معمای هویدا، دکتر میلانی

در همه چیز شک کنید غیر از ذهنیتی شکاک.

دکارت

 

چقدر زود آن روزها گذشت و هرچقدر از آن روزها دور می‌شویم معما پیچیده‌تر می‌شود. اصلن اصل معما چه بود؟ ۱۸ روز بعد از ۱۸ تیر ۱۳۷۸ آقای خاتمی رییس جمهور وقت ایران طی سخنرانی در همدان گفتند: بنده می‌دانستم که برخورد با این جریان (قتلهای محفلی) و کشف این واقعه و تلاش برای ریشه‌کن کردن آن، تاوان سنگینی دارد، من منتظر بحران آفرینی‌ها بوده و هستم... مطئن باشید فاجعه‌ای که از سر جمهوری اسلامی دفع شد آن قدر بزرگ بود که دادن تاوانها برای آن می‌ارزد. (روزنامه خرداد ۶ / ۵ / ۱۳۷۸)

آقای خاتمی آیا امکانش هست بعد از ۱۰ سال بفرمایید آن فاجعه‌ای که از سر جمهوری اسلامی دفع شد چه بود؟ آن چه فاجعه‌ای بود که دادن تاوانها (توقیف روزنامه سلام، حمله به کوی دانشگاه، به محاق رفتن جنبش دانشجویی، بستن مطبوعات دوم خردادی، ترور سعید حجاریان و.. ) برای آن می‌ارزید؟ آقای خاتمی لطفن روشنگری بفرمایید.

هفته نخست تیرماه ۱۳۷۸ در حالی سپری می‌شد که نمایندگان جناح اکثریت مجلس پنجم، طرح اصلاح قانون مطبوعات را در دستور کار خود قرار داده بودند. هوای گرم تیرماه خبر از روزهایی پر شور و گداز می‌داد.

دولت سید محمد خاتمی که در دوم خرداد ۱۳۷۶ با پشتوانه بیست میلیون رای توانسته بود ارکان قدرت را در دست بگیرد بر طبل توسعه سیاسی می‌کوبید و بعد از قتلهای زنجیره‌ای آذرماه ۱۳۷۷ روزنامه‌های دوم خردادی دست به افشاگری‌های گسترده زده بودند. ولی افشاگری تاریخی روزنامه سلام در روز سه‌شنبه ۱۵ / ۴ / ۱۳۷۸ دقیقن یک روز قبل از ارائه طرح اصلاح قانون مطبوعات در صحن مجلس در تاریخ ایران زمین بی‌نظیر بود.

روزنامه سلام در افشای یک سند بسیار محرمانه وزارت اطلاعات نوشت: بنا به اطلاعات موثقی که دریافت شده، سعید امامی طی نامه‌ای در تاریخ ۱۶ / ۷ / ۱۳۷۷ و به شماره ۲۸۱ / خ / ۴۱ که خطاب به مقام محترم وزارت [اطلاعات] و تحت عنوان «فضاسازی فرهنگی، ایجاد نظام فرهنگی کشور» نوشته، پیشنهاد محدودیت‌های فرهنگی و مطبوعاتی را داده است.

... قانون مطبوعات فعلی جابگوی نیاز کنونی و دسیسه‌های موجود نیست چرا که تنها در رابطه با صاحبان امتیاز و مدیر مسئول تعیین تکلیف می‌کند. حال آنکه ما در عرصع فرهنگی، قشر وسیع نویسنده، مترجم، مولف، گزارشگر، شاعر و... را داریم که تنها با برخورد انفرادی و قانونمند نظیر ممنوع‌اقلم و ممنوع‌النشر نمودن، می‌توان از هجمه ایشان جلوگیری نمود... .

این بخشی از نامه بسیار محرمانه سعید امامی خطاب به وزیر اطلاعات (دری‌نجف‌آبادی) بود که آن زمان در حوزه مشاوران وزارت اطلاعات اشتغال داشت. انتشار همین نامه فوق محرمانه بود که فاتحه دوم خرداد را برای همیشه خواند و مطبوعات را به پایان بهار دلکش خویش کشاند. حمله به کوی دانشگاه یکی از ری‌اکشن‌های انتشار این نامه است. 

چطور استراتژیست‌های دوم خردادی که سالها در مقام‌های امنیتی وزارت اطلاعات حضور داشته‌اند حاضر شدند رای به انتشار نامه فوق محرمانه سعید امامی به وزیر اطلاعات در تیتراژ وسیع در روزنامه سلام بدهند؟ آیا از عواقب این حرکت آگاه نبودند؟

به دنبال انتشار نامه سعید امامی، وزارت اطلاعات همان روز ضمن اعلام محرمانه بودن نامه فوق، از مدیر مسئول روزنامه سلام به دلیل انتشار آن به دادگاه ویژه روحانیت شکایت کرد. یک روز بعد از آن در تاریخ ۱۶ / ۴ / ۱۳۷۸ از رادیو اعلام شد کلیات طرح اصلاح قانون مطبوعات با اکثریت آرا به تصویب مجلس پنجم رسید. فردای آن روز ۱۷ / ۴ / ۱۳۷۸ تیتر یک تمامی روزنامه‌ها یکی بود: روزنامه سلام توقیف شد.

پنج‌شنبه حوالی عصر همان روز ساعت ۱۸.۳۰ دفتر روزنامه سلام جای سوزن انداختن نبود. خبرنگاران و عکاسان و داخلی و خارجی به منظور تهیه خبر، گزارش و عکس خودشان را به دفتر روزنامه‌ رسانده بودند. آن روز که صدای شاتر دفتر روزنامه سلام را برداشته بود خیلی‌ها حتی فکرش را هم نمی‌کردند فردا جمعه ۱۸ تیر ۱۳۷۸ است.

 

روزشمار آن روزها:

۱۵ تیر ۱۳۷۸: انتشار نامه فوق محرمانه سعید امامی در روزنامه سلام.

۱۶ تیر ۱۳۷۸: تصویب کلیات طرح اصلاح قانون مطبوعات.

۱۷ تیر ۱۳۷۸: توقیف روزنامه سلام.

۱۸ تیر ۱۳۷۸: ...

 

مولانا جلال‌الدین چنان بی‌باکانه افشای اسرار می‌کرد که حلاج مصلوب هم وی را سزاوار دار می‌دید:

گر خویش زیاران می‌بین که چه بی‌خویشم
زاسرار چه می‌پرسی چون شهره و اظهارم
حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد
و ز تندی اسرارم حلاج زنده دارم

| لينک ثابت |  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:17    | 

آخرین پادشاه ایران در کنار ستون‌های تخت جمشید به اولین پادشاه هخامنشیان گفت: کوروش آسوده به خواب که ما بیداریم. ولی محمدرضا شاه پهلوی در آن لحظه که این جمله را بر زبان آورد هیچ وقت فکر نمی‌کرد آن بغضی که در شب ۲۸ مرداد ۱۳۳۲  گلوی ملت ایران را فشار داد و آن نهالی که با خون سه آذر اهورایی در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ آبیاری شد روزی دودمان ۲۵۰۰ ساله طاغوت را در این سرزمین براندازد.

اوایل دهه چهل امام خمینی به شاه گفت: ممدرضا من تو را از ایران بیرون می‌کنم. شاه به امام پاسخ داد: با کدام سربازها؟ خمینی کبیر فرمود: سربازان من در گهواره‌ها هستند.

۱۵ خرداد ۱۳۴۲ صدای گامهای مردمی به گوش رسید که خواب سردمداران زر و زور را آشفته کرد. حقیقت هر چقدر در لابلای واقعییت گم شود روزی رخ خواهد نمود. و هرچقدر زمان این کرشمه که قرار است بازار ساحری بشکند طولانی‌تر شود پرسر و صداتر و عصیانی‌تر خواهد بود.

۱۷ شهریور ۱۳۵۷ این ملت ایران بود که با خون خود سرنگونی شاه و شاهپور را امضا کرد و دیگر حاضر به کوتاه آمدن نبود. حتی وقتی شاه گفت: صدای انقلابتان را شنیدم. دیگر خیلی دیر شده بود. ۱۳ آبان ۱۳۵۷ دانش‌آموزان تهرانی با خون خود حیاط دانشگاه تهران را به نشانه مبارزه با طاغوت خونین کردند تا گواه تاریخ باشند که برای انقلاب باید خون داد و انقلاب سفید فقط به درد کتاب‌های بی‌عمل می‌خورد. ۲۶ دی ۱۳۵۷ وعده خمینی به حقیقت رسید و شاه از ایران بیرون شد.

محمدرضا شاه پهلوی در سال ۱۳۳۲ که با کمک امریکا و به وسیله سازمان اطلاعاتی سیا + شعبان جعفری توانسته بود دولت مردمی دکتر مصدق را سرنگون کند، بیست و پنج سال بعد در بهمن ۱۳۵۷ با مردمی روبرو شد که به گفته شعبان جعفری دیگر مثل آن مردم سابق نبودند.

۲۲ بهمن ۱۳۵۷ از رادیو صدایی طنین انداز شد که شاه را در مصر بد جوری پریشان کرد: "این صدای انقلاب ملت ایران است که می‌شنوید." دوسال بعد ارتش بعث عراق به فرمان صدام در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ به ایران حمله کرد تا شادی پیروزی انقلاب ۵۷ را به کام ملت ایران تلخ کند. بعد از تسخیر خرمشهر صدام خود را سردار قادسیه نامید و مصاحبه‌اش را نیمه‌کار رها کرد و در پاسخ به خبرنگاران گفت: بقیه‌ سوالها را در تهران جواب خواهم داد.

صدام که شب‌ها خواب می‌دید در سعدآباد پا روی پا انداخته و شراب شیراز می‌نوشد ولی حالا در گوری سرد و بی‌نام و نشان در بحرین هیچ کس برایش فاتحه هم نمی‌خواند. در همین اثنا ترورها شروع شد تا شادکامی ملت ایران را به عزا تبدیل کنند. یاران انقلاب یک به یک توسط کوردلان خورشید ستیز کشته شدند. بهشتی، مطهری، محلاتی، مفتح، دستغیب، رجایی، باهنر و اولین رئیس شورای انقلاب، اولین رئیس ستاد ارتش، اولین رئیس شورای عالی قضایی، اولین امام جمعه‌های پانزده شهر در ترورهای زنجیره‌ای اول انقلاب جان باختند.

همچنین رهبر آینده انقلاب  آیت‌الله خامنه‌ای پیش از آنکه به رهبری انتخاب شود با بمبی که در ضبظ صوت کار گذاشته شده بود به شدت مجروح شد. ولی تروریستها یک اصل را فراموش کرده بوند: همه روزها عاشورا است و همه زمین‌ها کربلا. برای عقیده باید خون داد و مبارزه بدون خون یک شاهی هم نمی‌ارزد.

می‌گویند ایرانی‌ها حافظه تاریخی ندارد ولی ملت ایران خوب به یاد داشت که کوفیان چگونه به علی خیانت کردند و پشت حسین را به چه صورت خالی نمودند. به همین خاطر بر سر پیمان خویش با پیر خود ماندند و از جان خود گذشتند و ثابت کردند اهل کوفه نیستند. شماهایی که برای سرنگونی جمهوری اسلامی لحظه شماری می‌کنید ۲۲ بهمن ۱۳۸۶ به خیابان انقلاب نگاه کنید. حقیقتی را خواهید دید که سی سال است از درکش عاجز مانده‌اید.

| لينک ثابت |  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 18:42   

اگر دست به سوی من دراز کنی که مرا بکشی، بدانکه من دست‌درازکننده به سوی تو نخواهم بود که بکشمت، چرا که از پرودگار جهانیان می‌ترسم.

قرآن کریم، سوره مائده، آیه ۲۸

دعوت نباید توام با خشونت باشد و به عبارتی دیگر دعوت و تبلیغ نمی‌تواند توام با اکراه و اجبار باشد. اصل رفق، نرمی، ملایمت و پرهیز از خشونت و اکراه و اجبار راجع به خود ایمان جز اصول دعوت اسلامی است. قرآن خلاصه منطقش این است که در امر دین اجباری نیست. برای اینکه حقیقت روشن، راه هدایت و رشد روشن، راه غی و ضلالت هم روشن، هر کس می‌خواهد این راه را انتخاب بکند و هر کس می‌خواهد آن راه را. طبیعت ایمان، اجبار و اکراه و خشونت را به هیچ شکل نمی‌پذیرد.

شهید مرتضی مطهری، سیری در سیره نبوی

 

مامورهای نقاب‌زده نیروی انتظامی در دل سیاه شب با باتوم‌ به جان اراذل و اوباش [+، +، +، +، +، +، +، +، +، +] در محل‌های شهر افتاده بودند و بعضی‌ها هم با موبایل از این صحنه‌ها [+، +، +] فیلم می‌گرفتند تا کسانی که در محل این شکنجه‌گاه‌ها حضور نداشتند از ماجرا عقب نمانند. بعضی از اراذل و اوباش هم به صورت ضربتی اعدام شدند. چه اتفاقی افتاده بود که نیروی انتظامی در ملاعام و جلوی چشم این همه عکاس داخلی و خارجی آشکارا این آدمها را به این شکل فجیع شکنجه کرد و ابایی هم از هیچ چیز نداشت؟ قرار بود چه اتفاقی بیفتدد که بعضی‌ها حاضر شدند همچین هزینه‌ای بپردازند؟ اصل ماجرا از چه قرار بود؟

طرح امنیتی برخورد با اراذل و اوباش

طرح امنیتی برخورد با اراذل و اوباش فقط یک هدف را دنبال می‌کرد آنهم سهمیه‌بندی بنزین. با این برخوردهای علنی خشونت‌آمیز پیغامی نهفته برای توده مردم ارسال شد، پیغامی که بوی خون می‌داد. وقتی با قداره‌کش‌ها اینگونه رفتار کردند حساب کار باید دستِ مردم بیاید. اگر نطق کسی دربیاد همین بلاها بر سرش نازل خواهد شد.

مگر نمی‌شد همین اراذل و اوباش را دستگیر کرد و در زندان همین بلاها را سرشان بیاورند؟ آخر در این صورت بطن اصلی مردم از ترس نمی‌ترسید. ولی سناریو از این قرار بود که وحشت به صورت علنی در جامعه به نمایش گذاشته شود. 

طرح امینت اجتماعی، شکنجه اراذل و اوباش در ملا عام

منافیقین ۳۰ سال است در اردوگاه اشرف تمامی قدرشتان را به کار گرفته‌اند تا نظام اسلامی، انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی را ساقط کنند ولی حتی یک اپسیلون هم نتوانستند در هدفشان پیش‌روی کنند. شکنجه اراذل و اوباش در ملا عام یک خطای استراتژیک بود. کاری که چیریک‌های اردوگاه اشرف نتواستند انجامش بدهند متاسفانه توسط بعضی‌ها در حال شدن است.

برخورد خشونت‌امیز با اراذل و اوباش

به ماجرا به این صورت هم می‌توان نگاه کرد، فمینیست‌ها و معلمان بارها گفته‌اند که مورد ضرب و شتم قرار گرفته‌اند، هر آمری که دستور برخورد خشونت‌آمیز با اراذل و اوباش را داده است دارد برای فم‌ها و معلمان پیغام می‌فرستد که ضرب و شتم واقعی را ببینید. شخصن امیدوارم که برای زنان، معلمان و هیچ انسان دیگری هیچ وقت این ماجرا به حقیقت نرسد. زیرا خشونت خشونت بیشتری به دنبال دارد. خشونت فرزند خشونت است.

 

ما ملک عافیت نه به لشگر گرفته‌ایم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده‌ایم
تا سِحر چشم یار چه بازی کند باز
بنیاد بر کرشمه جادو نهاده‌ایم

مولای ما

| لينک ثابت |  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 15:2    | 

خرداد سال شصت و پنج با خانم معلم‌های دبستان خداحافظی كردم و سرخوش از قبول شدن احتمالی در امتحانات نهایی پنجم دبستان از شوق باد كردن چرخ‌های دوچرخه‌ی کورسی تا خانه دويدم. به فكرم هم نمی‌رسید كه سه ماه ديگر جای خانم معلم‌های مهربان را چه كسانی خواهند گرفت. سه ماه تابستان در یک چشم‌ برهم زدنی گذشت.

صبح اول مهر ۱۳۶۵ بود و من هم كيف، كفش و لباسم را از بالای سرم برداشتم و تک و تنها راهی مدرسه‌ی جديد شدم. جلوی در مدرسه خلوت بود و برگ‌های پاییزی روی زمین پخش بودند و یک آقای بسیار گردن كلفت هم كنار در ایستاده بود، خواستم از در وارد بشوم كه جلویم را گرفت، گفت باید دست‌هایم را از جیبم بیرون بیاورم، آستین پیراهنم را پايين بياورم و قول بدهم كه از فردا شلوار جین نپوشم و جوراب سفید پام نکنم و موهایم را هم شديدن كوتاه كنم، ضمنن موقع ورود به مدرسه نیشم را ببندم و در كل با ظاهر دانش آموزی به مدرسه بیایم.

جملات آن آقای گردن كلفت كه بعد‌ها فهمیدم نامش آقای ایمانی و سمت‌اش ناظم مدرسه و همچنين معلم ریاضی، معارف اسلامی، اخلاق و ورزش است، دقيقن در ذهنم حک شده، نمی‌دانم چرا، شاید چون تا آن روز آدمی به این ترسناکی ندیده بودم. اما آن تركیب «ظاهر دانش آموزی» كه آن روز از دهان مبارک‌شان شنیدم را تا سال‌های سال، دائمن از زبان انواع و اقسام ناظم‌ها، مدیر‌ها، معلم‌ها، آبدارچی‌ها، و بعد‌ها، با كمی تغییر به صورت «ظاهر موجه» از دهان سروان‌ها، سرگرد‌ها، سرهنگ‌ها و گروهبان‌ها در دوران سربازی و بعد باز با اندکی تغییر به صورت «ظاهر اسلامی يا ظاهر موقر» از دهان عزيزان حراست دانشگاه، ریاست محترم دانشكده و همچنین رئيس ارجمند دانشگاه بار‌ها و بار‌ها و بار‌ها شنیدم.

بگذریم، آن روز استثنائن به مناسبت اول مهر و همچنین رأفت اسلامی كه همواره، همراه با بوی گلاب از آقای ایمانی متساعد می‌شد، اجازه یافتم قدم در مدرسه‌ای بگذارم كه محض رضای خدا حتی یک تكه‌ی كوچک از دیوارهایش بدون شعارهای انقلابی نمانده بود.

توی حیاط به صف ايستادیم، یک نفر قرآن خواند و بعد یک آقایی که اسمش اسلامی بود بر روی سكو ایستاد و چند دقیقه با نفرت ما را نگاه كرد. بعد چند آیه از قرآن خواند و بعد هم شروع كرد به تهدید كردن ما. اگر شلوار جین بپوشید، فلان بلا را سرتان می‌آورم، اگر موهایتان كوتاه باشد آن یکی بلا را سرتان می‌آورم، اگر ظهرها به جای شركت در نماز جماعت توی حیاط بگردید آن دیگر بلا را سرتان می‌آورم و آنقدر گفت و گفت تا رنگ از رخسار همه پرید.

بعد هم پایین آمد و چند نفر كه موقع صحبت كردن ایشان حواسشان پرت شده بود را به قصد كشت كتک زد، طوری كه هنوز صدای مشت و سیلی‌هایی كه بر سر و صورتشان می‌كوبید در گوشم هست. بعد از مراسم كتک زدن در حالی كه همگی ما از ترس در حال مرگ بودیم و چند نفر هم روی زمين ولو شده بودند به سمت كلاس‌ها حركت كردیم. آقای ایمانی به جای معلم سر كلاس آمد و به تكرار همان حرف‌های آقای اسلامی پرداخت، بعد چند بار هم به ما «بشين، پاشو» داد و بعد هم آزاد باش گفت و به یک نقطه خیره ماند، تا كلاس تمام شد.

زنگ تفریح توی حیاط بودیم داشتیم شادی اول مهر را تجربه می‌کردیم که یکهو از بلندگوهای مدرسه صدای سینه‌زنی به گوش رسید. زنگ تفريح كه تمام شد همگی باز به صف شدیم، آقای ایمانی روی سكو آمد و يكی از بچه ها را صدا زد، اول كمی ناز و نوازش‌اش كرد و خندید، بعد از یک گوشه یک خط‌كش آهنی بلند بیرون آورد و با تمام توان شروع به كوبیدن بر كف دست آن بيچاره كرد. ضربه‌ها آنقدر محكم بود كه هم مدرسه‌ای ما به خودش می‌پيچيد، زانو‌هایش را بالا می‌آورد و فرياد می‌زد. خط كش كه تمام شد آقای ایمانی با یک لگد مجرم را سر صف فرستاد و اعلام كرد كه گناهش پاشیدن آب به دوستش بوده، بعد هم به همه اطمینان داد كه تمامی حركاتمان زير نظر است و امریکا نابود است و وای به حال كسی كه رفتار «غير دانش‌آموزی» داشته باشد.

صبح‌ها قبل از ورود به مدرسه باید از یک ایست بازرسی رد می‌شدیم تا کیف‌هایمان گشته شود. که خدای ناکرده وسایل ضدارزشی با خودمان به مدرسه نیاوریم. بعد از آنهم آقای ایمانی سر صف پشت بلندگو می‌رفت و می‌گفت وقتی فرمان از جلو نظام دادم باید بلند بگویید: اوصیکم به تقوا الله، وقتی هم گفتم خبر دار باید بگویید: به نظم امرکم. آقای ایمانی روی بلند گفتن خیلی تاکید می‌کرد که صدای ما باید تا امریکا برود و سقف کاخ سفید را بلرزاند. آن روزها نه بونوئل را می‌شناختیم و نه معنای سورئالیسم و پست‌مدرنیسم را می‌دانستیم.

كم كم معلم ها معرفی شدند و بعد از یکی دو هفته علاف شدن تازه سال تحصیلی شروع شد. آقای ایمانی كه معلم رياضی ما هم بود روش عجیبی برای درس دادن داشت، اولِ كلاس شروع می‌كرد از خاطرات جبهه می‌گفت. آقای ایمانی از جنگ‌هایی خاطره داشت كه نیروهای امریكایی یک طرف خاكريز بودند و رزمندگان ایران هم طرف ديگر. گاهی اين خاطرات سر از كشتی و بندرگاه در می‌آْورد و آقای ایمانی كه ‌قهرمان همه‌ی خاطرات خودش بود دائم يا با چاقو چشم امریكایی‌ها را از كاسه در می‌آورد يا دست و پايشان را قطع می‌كرد.

آقای ایمانی صحنه‌های به قتل رساندن سربازان امریكایی را با تمام جزئيات تكان دهنده‌اش برایمان تعریف می‌كرد و در برابر چشمان بهت زده‌ی ما گاهی عملن نحوه‌ی كشتن سربازان امریكایی را با خارج كردن صداهایی عجیب از دهانش نمایش می‌داد. جالب بود كه آقای ایمانی هرگز خاطره‌ای از كشتن سربازان عراقی، كه دشمن مستقيم ما در جنگ 8 ساله بودند، تعريف نكرد. بعد از مرور خاطرات آقای ایمانی با كمک سرودهای انقلابی به آموزش درس رياضيات می‌پرداخت و آن ميان یک دفعه با صدای بلند شروع به خواندن نوحه‌های مذهبی می‌كرد.

آقای ایمانی شب‌ها دم غروب ساعت ۷ عادت داشت به درب منزل دانش‌آموزها بیاید و مشق‌های شب آنها را در حضور ولی کنترل کند. می‌گفت چه معنی دارد مشق امروز را فردا می‌نویسید. ما هم باید تا ۷ شب مشق‌هایمان را می‌نوشتیم و گرنه جریمه می‌شدیم.

آقای اسلامی هم هفته‌ای یک روز كلاس «آموزش دفاعی» داشت. سر كلاس نشسته بودیم كه ناگهان در كلاس با لگد باز شد و آقای اسلامی تا بن دندان مسلح وارد كلاس شد. دو قبضه كلاشينكف روی دوشش بود. دو كلت كمری کالیبر ۴۵ به كمرش بسته بود. یک موشک انداز آرپی‌جی آن هم با موشک و خرج روی دوش ديگرش بود، چند نارنجک به كمربندش آويزان بود، یک نوار فشنگ دور گردنش انداخته بود و یک سرنيزه هم در دستش گرفته بود. چيزی شبیه به رمبو. آقای اسلامی در كلاس از خاطرات جنگ می‌گفت و از قدرت انفجار تی‌ان‌تی و خرج C 40 و خاطراتی جالب و شنیدنی از عمليات‌های بزرگ جنگ تعریف می‌كرد.

وسط‌های كلاس خلق و خوی آقای اسلامی ناگهان عوض می‌شد، از اوج صمیمیت به اوج خشونت می‌پريد و كلتش را به سوی ما نشانه می‌رفت و فرمان خمپاره می‌‌داد (خمپاره يعني در مدت كمتر از 3 ثانيه همه روی زمين با دهان باز بخوابند.) گاهی هم ما را به حياط می‌برد و گرفتار تمرينات عجيب و غريب نظامي می‌كرد. تمرین مورد علاقه‌ی آقای اسلامی این بود كه ما را روی شكم بخواباند و روی‌مان راه برود یا بدود.

یک بار آقای اسلامی ما را به حسينه فاطمیون واقع در چهاراه‌آبسردار نزدیک مدرسه برد، همه دور سكویی جمع شدیم، با یک كلاشینكف بالای سكو رفت، روی سقف درست بالای سرش یک پاسیو بود، آقای اسلامی شروع كرد به تعریف خاطراتی از جنگ و بعد هم شروع كرد به نوحه خواندن، بعد وقتی صدایش به اوج رسید، ناگهان یک تير از كلاشينكف شلیک كرد. چند لحظه بعد شيشه‌های پاسیو روی سر خودش و چند تا از بچه‌ها ریخت كه البته تلفات جدی نداشت. یعنی کسی طوریش نشد. 

آخر سال، ديگر برای خودمان یک پا سرباز شده بوديم و همه‌ی خاطره‌های آقای ایمانی و اسلامی را حفظ بوديم. سرکلاس آموزش دفاعی بود که یاد گرفتم کلاشینکف با چشم بسته از سمت راست باز کنم و از سمت چپ ببندم. در همین مدرسه بود که بارها توی میدان تیر با تیربار ام‌ژ۳ شلیک کردم. با لگد ژ۳ آشنا شدم. و یاد گرفتم کلاش در برابر ژ۳ هیچ است. توانستم فرق مین ضد تانک و ضدنفر را بفهمم.

یک از روزهای راهنمایی یکی از دوستان آقای ایمانی به اسم آقای رضایی که سمتی در مدرسه نداشت ولی همیشه آنجا بود با یک بلندگوی پرتابل از بالای سکوی مدرسه از همه می‌خواست زودتر خودشان را به بیرون مدرسه برسانند چون یک اتوبوس منتظر ما است. بچه‌ها می‌گفتند قرار است برویم جلوی وزارت کشور بر علیه وزیر کشور شعار بدهیم.

از اتوبوس که پیاده شدیم آقای اسلامی پلاکاردها را میان بچه‌ها پخش می‌کرد. روی پلاکاردها شعارهای انقلابی نوشته شده بود. وزیر بی‌لیاقت استعفا، استعفا. امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند. ما توی دهن امریکا می‌زنیم. وزیر امریکایی استعفا، استعفا.

آقای رضایی بچه‌ها را به خط می کرد. وقتی همه به خط شدند. آقای ایمانی با همان بلندگوی پرتابل اول یک از جلو نظام و خبردار داد و بعد شروع کرد به گفتن شعارهایی که توی اتوبس بهمان یاد داد بود. آقای ایمانی فریاد می‌زد: زنیکه حجاب نداره شوهرش غیرت نداره. زنیکه حیا کن شرق و غرب رها کن. موقع برگشتن دیگر اتوبوسی نبود و مجبور بودیم خودمان برگردیم بریم خانه. اتوبوس‌ها همیشه ما را فقط می‌بردند، ولی هیچ وقت نبودند که ما را برگردانند.

آن سالها ما هم گستاخ شده بودیم، دیگر نمی‌ترسيديم، یک جورهایی جان بركف شده بودیم. یاد گرفته بودیم كه صبح‌ها چطور از كنار آقای ایمانی عبور كنيم تا گرفتار نشویم، یاد گرفته بودیم كه از دیدن كتک‌خوردن همكلاسی‌هایمان نه تنها نترسیم كه بخندیم. 

تنبیه‌های بدیع آقای اسلامی تبدیل به یکی از بزرگترین تفریحات ما شده بود. آقای اسلامی وقتی می‌خواست کسی را تنبیهه کند روی صورتش گاز اشک‌اور می‌مالید بعد هم می‌گفت باید بروی و صورتت را با آب بشوری. خود من بارها به روی صورتم گاز اشک‌آور مالیده شد. اواخر سال وقتی کتک می‌خوردیم می‌خندیدیم و این باعث عصبانیت آقای اسلامی می‌شد، اما كاری نمی‌شد كرد. خب بامزه بود.

آقای ایمانی و اسلامی هم با آنكه خیلی عجیب و غریب بودند،‌ اما از محبوب‌ترين آدم‌های مدرسه بودند. یادم هست اواخر سال اگر یک روز یکی‌شان نمی‌آمد كلی دمغ می‌شدیم. اين چيزهایی كه نوشتم برایتان بیش از حد عجیب و غریب است، اما عین واقعیت بود. چنين فضاهایی گروتسک مانند برای هم سن و سالهای من بیشتر آشنا است.

| لينک ثابت |  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 21:16    | 

یکی جای دستو پاهاش
دادنش چند تا ستاره

یکی اون ستاره‌ها رم
جای دستو پاش نداره

یکی‌مون شد پاره پاره
یکی مونده نیمه کاره

یکی برگشته تو سنگر
استخوناشو بیاره

این قسمتی از متن ترانه نسل سوخته از آلبوم سکوتِ سرد جدیدترین اثر کاوه یغمایی است، کلماتی که تا مغز استخوانتان را می‌سوزاند، و چقدر این سکوت سرد و تلخ است. کاوه یغمایی در تِرک نسل سوخته از نسلی صحبت می‌کند که استخوان‌هایشان را مردم بعد از این همه سال هنوز می‌بویند و بر آن سجده می‌کنند. کاوه از نسلی حرف می‌زند که یک نفسشان به زندگی صد تا شغال می‌ارزد.

کاوه یغمایی
سکوتِ سرد، جدیدترین آلبوم کاوه یغمایی در کانادا منتشر شد

بگو نسل ما کجا رفت؟
نسلی که اومد بباره

نسلی که از آینه رد شد
بی‌صدا به یک اشاره

کاوه از نسلی سخن می‌گوید که قرار بود زمین را در آسمان بکارند. کسانی که با آهنگ کامران و هومن می‌رقصند نمی‌توانند درک کنند  کاشتن زمین در آسمان چه معنی‌ دارد؟ اگر را این متوجه شوند می‌توانند کمی نسل سوخته و آرمانشان را درک کنند. نسلی که می‌خواست زمین را به آسمان ببرد. نسلی که همه چیزش آسمانی بود. عشق، شور، آرمان و عقیده‌اش. نسلی که پیرشان سالها قبل از اعجازشان گفته بود: سربازان من در گهواره‌ها هستند.

اینا حرف ریشه است. حرف خاک است. حرف دیروز ندیده است. حرف ۳۰، ۴۰ و ۵۰ است. حرف ۶۰ نیست. حرف فردا و همیشه است. حرف این صورتک‌ها نیست. حرف آیس‌پک، فست‌فود و پتی‌کور نیست. صحبت سکوتِ سرد است. آدمای توی قاب است. حرفامون سر نقاب است.

نسلی که می‌خواستم
اینو توی آسمون بکاره

حتی آسمونش امروز
توی قابی از حصاره

حرف تردید یه نسل است. میان رفتن و ماندن. حکایت همین یک نفس بود. که آن هم در قفس ماند. بین خوابیدن تا صبح. یا دم سحر پریدن. یکی باید بگوید. حتی اگر به تِلیچ قبای شب بَر بخورد. آخر من و تو کجای کاریم؟ وسط یه راه روشن. یا هنوزم توی غاریم؟ یکی باید بگوید. آخر چرا رنگ ما پریده؟ چرا با این همه عینک هیچ کسی ما رو ندیده؟

اون که قامت بلندش
سپر این سرزمین بود

روی خاک سرد غربت
پی یک قطعه دیاره

میان این همه سان‌شاین، لاته، آیس‌پک، صورتهای برنزه شده، انقلاب مخملی، قرص‌های ضدبارداری، رنگ سوتین‌ها، بوی دیویدف، کنزو، لاگست. میان این همه اند کلاس دیگر کسی به یاد آن پسری نیست که توی جزیره‌ی مجنون جنازه‌ی بی‌سرش را پیدا کردند. اگر تو را خواستن اشتباه است. اگر از تو گفتن اشتباه است. اگر با تو بودن اشتباه است. اگر عاشق تو بودن اشتباه است.  اگر برای تو مردن اشتباه است. پس تو بهترین اشتباه زندگی من هستی برادر.

خیلی‌ها پیاده رفتند
خیلی‌ها شدند سواره

یکی دیگه جون به شب باخت
یکی دیگه شد ستاره

خیلی‌ها به خاطر ما شهید شدند تا ما زندگی کنیم. همت، باکری، زین‌الدین، جهان‌آرا، باقری، چمران... . این‌ها اسم اتوبان‌های تهران نیست! اسم چندتا از آن بچه‌هایی است که شهید شدند تا صدام حسین پا نشود بیاید در سعدآباد رقص عربی دخترهای ایرانی را تماشا کند! غیر از اتوبان‌های تهران چند تا اسم دیگر از آن بچه‌ها را به خاطر دارید؟

سکوتِ سرد جدیدترین آلبوم کاوه یغمایی در کشور کانادا توسط شرکت ترانه پخش شده است. کاوه در این آلبوم آهنگسازی، آرایش سازها و نیز نوازندگی گیتار و کیبورد را عهده‌دار بوده است. بابی اسمیت خواننده برجسته کانادایی در آلبوم سکوت سرد یک ترانه را با کاوه اجرا کرده و گفتنی است که همسر کاوه (نیلوفر فرزند شاد: استاد هنرستان موسیقی دختران و پیانیست) در این آلبوم با کاوه همکاری بسیار نزدیک داشته است.

هم چنین چهار موزیک ویدیوی کاوه که بر پایه چهار ترانه از آلبوم سکوتِ سرد با کارگردانی ناصر قلی‌زاده و بازیگری بابی اسمیت خواننده مشهور کانادائی و کری انجام پذیرفته در حال حاضر از مشهورترین کانال‌های بین‌المللی موسیقی در حال پخش است.

۳ اردی‌جهنم سال ۱۳۸۵ بود که اولین آلبوم اسماعیل اسفندیاری از شاگردان مکتب کوروش یغمایی منتشر شد. قبل از هر چیز نام کاوه یغمایی به عنوان تنظیم کننده اثر باعث شد گوش راک‌بازها به سوی اولین آلبوم اسماعیل اسفندیاری جلب شود.

آلبوم سکوت مرداب به آهنگسازی و خوانندگی اسماعیل اسفندیاری با تنظیم کاوه یغمایی است. و نیلوفر فرزندشاد نوازندگی پیانوی این کار را برعهده داشته. اسماعیل اسفندیاری نوازندگی گیتار را با همراهی کاوه یغمایی انجام داده است. کریم قربانی نوازنده ویلنسل در این آلبوم در یک قطعه همکاری داشته است. ترانه های این آلبوم از مریم کاظمی فراهانی است. (به جز ترانه سیب که سروده مژگان صدیق است.)

کاوه یغمایی نوازنده، آهنگساز و تنظیم کننده موسیقی راک، نوازنده گیتار الکتریک و آکوستیک فلوت کیبورد و خواننده راک این روزها است. ورود کاوه به هنرستان عالی موسیقی در سن ۸ سالگی تعجب همگان را برانگیخت. آموزش تخصصی پیانو کلاسیک  - آموزش همزمان آهنگسازی تنظیم موسیقی و نوازندگی گیتار الکتریک در سبک های مختلف به خصوص راک به عنوان سبک تخصصی و مورد علاقه نزد پدر ( کورش) و عموهایش ( کامران و کامبیز) نوید یک راک‌باز حرفه‌ای را می‌داد. توقف اجباری تحصیل آکادمیک موسیقی پس از انحلال هنرستان عالی موسیقی بعد از انقلاب و فارغ التحصیلی با ساز تخصصی فلوت هم نتوانست عطش کاوه را سیراب کند.

ورود به دانشگاه در سال ۱۳۷۳ و نواختن تخصصی گیتار کلاسیک در دانشگاه ادامه‌ی راهی بود که در سن هست سالگی برای کاوه آغاز شد. کاوه یغمایی فعالیت حرفه‌ای در زمینه موسیقی را از سال ۱۳۶۳ تاکنون با همکاری در آلبوم‌های مختلف موسیقی به عنوان آهنگ‌ساز، تنظیم کننده و نوازنده گیتار، کیبورد، فلوت، درامز و پرکاشن ادامه داده است. و این تازه اول راه است.

در حال حاضر سکوتِ سرد با بوکلت اوریجینال در دستان من است. این را گفتم تا بدانید وقتی قرار شد سکوتِ سرد بهم برسد چقدر خوشحال شدم. این اثر از هشت قطعه تشکیل شده است:

۱. برگرد [+]

۲. می‌بینمت [+]

۳. فریب [+]

۴. اولین حرف [+]

۵. جاده [+]

۶. ساده [+]

۷. نسل سوخته [+]

۸. تب او [+]

تیتراژ فیلم سربازهای جمعه را به خاطر می‌آورید؟ طبل بزرگ زیر پای چپ. آن تیتراژ را عباس کیارستمی برای فیلمی از مسعود کیمیایی ساخت. زیاد عجله نکنید اول نسل سوخته با صدای کاوه یغمایی را گوش کنید بعد متوجه خواهید شد چرا این سوال را پرسیدم.

 

لینک:

:: وای بر ما که ارزش رزمنده‌ها را پایمال کردیم عکسی از آیدین

| لينک ثابت |  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 2:53    | 

وقتی اسلحه‌ی سعید عسگر صورت سعید حجاریان را نشانه رفت. روزنامه صبح‌امروز با بزرگترین فونت تیتر زد: شلیک به مغز اصلاحات. سعید حجاریان مغز متفکر اصلاحات، بزرگترین تئوریسین‌ چپ مذهبی و موسس وزارت اطلاعات؛ سالها پیش وقتی معاون امنیتی بود بروی پرونده استخدامی سعید امامی در وزارت اطلاعات جمله‌ای نوشت و تاکید کرد پست‌های مهم در اختیارش قرار نگیرد.

سعید حجاریان با این همه یکی از شاگردهای دکتر حسین بشیریه است. دکتر بشیریه کیست؟ بسیاری وی را سروش دهه 80 می دانند اما تفاوتی که میان وی و سروش قائلند آن است که سروش را استاد حوزه اندیشه فلسفی- دینی اما بشیریه را استاد حوزه فلسفی- اجتماعی می‌دانند.

دکتر بشیریه استاد مرموز محفل ققنوس

بدیهی است دکتر بشیریه که دکترای تئوری‌های سیاسی خود را در سال ۱۹۸۲ از انگلستان گرفته است، دموکراسی را همان‌گونه می‌فهمد که در دانشگاه‌های غربی تدریس می‌شود. رفتارها و نظرات بسیاری از سران مشارکت را باید در آرای و تفکرات حسین بشیریه جستجو کرد، شخصی که گرچه شاگردانش شروع‌کننده جریان اصلاح طلبی بودند اما خودش همیشه در پرده و بیشتر نقش یک نظاره‌گر را ایفا می‌کند. گرایش تخصصی دکتر بشیریه بدین ترتیب است: كارشناسی: تئوریهای انقلاب. كارشناسی ارشد: جامعه شناسی سياسی و دكترای: جامعه شناسی ایران- انديشه سیاسی در ايران. 

وی یکی از عناصر پشت پرده و از نویسندگان برنامه چهارم توسعه است، شاید خبر نداشته باشید در برنامه چهارم توسعه قسمتهایی مبنی بر لزوم رابطه با رژیم صهیونیستی گنجانده شده است. در سال ۱۳۸۰ وقتی دکتر بشیریه دست به انتشار ترجمه‌ی خود از اثر مشهور توماس هابز؛ لویاتان زد، سعید حجاریان در مقاله‌ای در روزنامه ایران از این کار استاد خود استقبال کرد و آن را ستود.

لویاتان اثر مشهور توماس هابز پس از ۳۵۰ سال به زبان فارسی ترجمه شده است، بزرگترین و نخستین اثر فلسفه سیاسی به زبان انگلیسی است و اولین شرح جامع درباره دولت مدرن و ویژگی‌ها و کارکردهای آن است. به ویژه "جدایی دین از سیاست" به عنوان یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های دولت مدرن، یکی از محورهای اساسی دکترین هابز را در لویاتان تشکیل می‌دهد.

در واقع همین محور "جدایی دین از سیاست" مورد توجه دکتر بشریه و سعید حجاریان قرار گرفته که باعث شد دکتر بشیریه دست به ترجمه‌ی کتابی ۳۵۰ ساله بزند و شاگرد کار استاد را سترگ و بی‌نظیر بخواند. یک سال قبل از انتشار ترجمه لویاتان در سال ۱۳۷۹ بود که دکتر بشیریه در جلسه‌ی علمی که در دفتر مطالعات و تحقیقات وزارت کشور برگزار شد اسم شب تئوری خود را گفت: "ایران راهی جز توسعه سیاسی ندارد."

در سال ۱۳۸۱ دکتر بشیریه رساله مهمی با نام "دیباچه‌ای بر جامعه‌شناسی سیاسی ایران / دوره جمهوری اسلامی" منتشر کرد. دکتر حسین بشیریه در این کتاب پس از تحلیل طبقاتی و سیاسی دولت جمهوری اسلامی آن را در قالب سه دوره تاریخی صورت‌بندی می‌کند:

۱) دولت ایدئولوژیک جامع القوا (دولت مهندس میرحسین موسوی: ۶۸ - ۱۳۶۰)

۲) دولت دموکراسی صوری (دولت هاشمی رفسنجانی ۷۶ - ۱۳۶۸)

۳) دولت شبه دموکراتیک (دولت سیدمحمد خاتمی ۷۶ - ۱۳۸۴)

خواندن این کتاب می‌تواند به شما بگوید دولت‌های آینده‌ جمهوری اسلامی چه شکلی و دارای چه ظرایفی هستند. دکتر بشیریه در کتاب "موانع توسعه سیاسی در ایران" با نشان دادن ریشه‌های بحران در دولت پهلوی راهکارهایی ارائه کرده است. ولی در اصل نگاه دکتر بشریه به ساخت قدرت و جامعه‌شناسی سیاسی جمهوری اسلامی است. در این کتاب به جای پهلوی از جمهوری اسلامی استفاده کنید بهتر می‌توانید به عمق کلمات دکتر بشریه پی ببرید.

برای مثال ایشان در فصل ابزارهای قدرت "دولت مطلقه" از حزب دربار، ارتش که در راس آن فرمانده کل قوا قرار دارد، درآمدهای نفتی و بورکراسی متمرکز نام می‌برد. دکتر بشیریه معتقد است ایران همچون کشورهایی مثل شوروی کمونیستی، آلمان نازی، ژاپن و اسپانیا فرانکو از راه "اصلاحات از بالا" می‌تواند وارد جهان نو شود. کشورهایی که با پشت سر گذاشتن تجربه توتالیتریسم پا به دنیای مدرن گذاشتند. ایشان در این کتاب مهمترین لوازم توسعه سیاسی را چنین بر می‌شمارند:

۱. سازمان‌یابی گروهها و نیروهای اجتماعی ۲. آزادی آنها در مشارکت و رقابت سیاسی ۳. وجود مکانیسمهای حل منازعه نهادمند در درون ساختار سیاسی ۴. خشونت‌زدایی از زندگی سیاسی ۵. کیش‌زدایی "جدایی دین از سیاست" در جهت تقویت ثبات سیاسی ۶. مشروعیت چارچوبهای نهادی و قانونی برای رقابت و سازش سیاسی

در این کتاب دکتر بشیریه اعتقاد دارد در نگرش علمی یا دترمینیستی به هر حال توسعه سیاسی تابعی از گسترش شهرنشینی و اقتصاد شهری تلقی می‌شود. بحثی درباره موانع تاریخی و ساختاری توسعه سیاسی در ایران را باز و ساختار قدرت سیاسی، شکاف‌ها و چندپارگی‌های اجتماعی و فرهنگی در ایران به عنوان موانع اصلی توسعه معرفی و تحلیل می‌کند. استدلال اصلی ایشان این است که تکوین ساخت دولت مطلقه همراه با گسترش چندپارگی‌های اجتماعی و فرهنگی و تداوم و تقویت فرهنگ پدرسالارانه موانع اصلی توسعه سیاسی در ایران بوده‌اند.

دکتر بشیریه استاد مرموز محفل ققنوس

دکتر بشیریه طی سالهای ۱۳۷۵ و ۱۳۷۶ در موسسه آموزش عالی باقرالعلوم قم مشغول به تدریس بوده است. موسسه‌ای که زیر نظر آیت‌الله محمدتقی مصباح یزدی اداره می‌شود و همه به خوبی می‌دانند ایشان مهمترین منتقد اصلاحات سیاسی و فکری در ایران هستند.

شاید سوال کنید چطور ممکن است دکتر بشیریه که در موسسه صندوق ملی دموکراسی یا NED (یکی از بزرگترین عوامل پشت‌پرده‌ی کودتا بر ضد هوگو چاوز در سال ۲۰۰۳ بوده است) خدمت کرده، سالها قبل در جایی در مقام استادی حضور داشته که زیر نظر مستقیم آیت‌الله مصباح‌یزدی اداراه می‌شده؟

خوب است بدانید در دهه هفتاد موسسه امام صادق(ع) در تهران با هدف واکسیناسیون دانشجویان مومن از عقاید غربی، از اساتید غرب‌دیده دعوت کرد در آنجا به تدریس مشغول شوند، تا دانشجویان دانشگاه امام صادق آب را از سرچشمه بنوشند و در برابر آن واکسینه شوند.

بدین صورت نه فقط دکتر حسین بشیریه بلکه پای سعید حجاریان، چنگیز پهلوان، هوشنگ مهدوی، داوود باوند و... که در سکولار بودن این افراد هیچ جای شکی نیست. به مراکز زیرنظر آیت‌الله مصباح یزدی رسید.

در سال ۱۳۷۳ درس "نظریه‌های جدید در علم سیاست" که توسط دکتر بشیریه برای دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع) ارائه و تدریس شده بود توسط همین دانشگاه منتشر گردید. دکتر بشیریه در سال ۱۳۷۵ با ترجمه "نقد در حوزه عمومی" یورگن هابرماس را به دانشجویان ایرانی معرفی کرد.

 

لینک:

:: صندوق ملی دموکراسی وظیفه سازمان مرکزی اطلاعات آمریکا (سیا) را بجا می‌آورد لوموند دیپلماتیک

 

پانوشت:

:: آثار منتشر شده از دکتر بشیریه

 
1- The state and revolution in iran. St. Martin’s press, New York, 1984 2- انقلاب و بسيج سیاسی, انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول 1372

۲- نظریه‌های جدید در علم سیاست، دانشگاه امام صادق، ۱۳۷۳

3- دولت عقل: ده گفتار در فلسفه و جامعه شناسی سیا, نشر علوم نوین, 1374 4- جامعه شناسی سياسی: نقش نيروهای اجتماعی در زندگی سیاسی، نشر ني، چاپ اول 1374

5- تاريخ انديشه‌های سياسی در قرن بيستم، جلد اول: انديشه‌های ماركسیستی، نشر نی، چاپ اول 1376

6- جامعه شناسی تجدد، انتشارات نقد و نظر، 1378

7- دولت و جامعه مدنی: گفتمان‌های جامعه شناسی سياسی، انتشارات نقد و نظر، 1378

8- تاريخ انديشه‌های سیاسی در قرن بيستم، جلد دوم: ليبراليسم و محافظه كاری، نشر نی، چاپ اول 1378

9- جامعه مدنی و توسعه سياسی در ايران: گفتارهایی در جامعه شناسی سياسی، نشر علوم نوين، 1378

10- سیری در نظريه‌های جديد در علوم سیاسی نشر علوم نوين، 1378

11- نظریه‌های فرهنگ در قرن بيستم، نشر آينده پويان، 1379

12- موانع توسعه سیاسی در ايران، نشر گام نو، 1380

13- درسهای دموكراسی براي همه، نشر نگاه معاصر، 1380

14- آموزش دانش سياسی نشر نگاه معاصر، 1380

15- ديباچه‌ای بر جامعه شناسی سیاسی ايران: دوره جمهوری اسلامی، نگاه معاصر، 1381

 

:: ترجمه


16- شرح و نقدی بر فلسفه اجتماعی و سياسی هگل، نوشته جان پلامناتز، نشر نی، چاپ اول 1367

17- ريشه‌های اجتماعی ديكتاتوری و دموكراسی نوشته برينگتون مور، مركز نشر دانشگاهي، 1369

18- ريشه‌های اجتماعی ديكتاتوری و دموكراسی، نوشته برینگتون مور‌، مركز نشر دانشگاهي، 1369

19- نظريه‌های دولت، نوشته اندرو وینسنت، نشر نی، چاپ اول 1371

20- یورگن هابرماس: نقد در حوزه عمومی، نوشته رابرت هولاب، نشر نی، چاپ اول 1375

21- هابز، نوشته ریچارد تاک طرح نو، 1376

22- میشل فوكو: فراسوی ساختگرایی و هرمنیوتیک، نوشته دریفوس و رابينو، نشر نی، چاپ اول 1376

23- لویاتان، نوشته توماس هابز، نشر نی، 1380

24- جريان‌های بزرگ در اندیشه غرب، نوشته وان بومر‌، انتشارات باز، 1380

 

گرایش تخصصی دکتر بشیریه:

كارشناسی: تئوریهای انقلاب

كارشناسی ارشد: جامعه شناسی سياسی

دكترا: جامعه شناسی ایران- انديشه سیاسی در ايران

| لينک ثابت |  جمعه هفتم دی 1386ساعت 23:35    | 

در ماجرای فیلمی که به اسم زهره معروف شد می‌دانید سن پسرهای درگیر ماجرا، از ضبط تا پخش آن فیلم، چقدر بوده؟ مغزتان سوت نکشد: همه‌گی متولد دهه شصت بودند. دهه شستی‌ها خیلی چیزها ندارند. یکی‌اش هم مرام و معرفت است.

دهه شصتی‌ها، کلیک کنید
 دهه شستی

ببینید دهه شستی‌ها چکار با خوابگرد کرده‌اند که سید، شصتی‌ها را شستی‌ها می‌نویسد و درباره‌شان می‌گوید: دهه‌ی شستی‌ها دهان دهه‌ی پنجاهی‌ها را نه یک بار که چند بار، با دقتِ کامل و در کم‌ترین زمان ممکن سرویس می‌کنند. اگر یکی از آن‌ها تا کنون چنین نکرده، منتظر بمانید، حتمن آن یکی هم خواهد کرد! سید جان قلمت پر می باد. باز هم بنویس که هنوز قلب بچه‌های دهه پنجاه از نوشته‌ی اول‌ات به خوشی در ضربان است.

همین الان موبایل یک دهه شستی را بگیرید نگاه کنید. در حافظه موبایل یک دهه شستی تا خرخره پر از فیلم‌های پرونوی فارسی است. بروید بپرسید کسانی که در ماجرای نمایش عکس‌های مستهجن از ال‌سی‌دی کرج دستگیر شده‌اند متولد چه دهه‌ای بوده‌اند؟ مشکل دهه شستی‌ها معرفت نداشته است. 

ته ته این دنیا فقط معرفتِ که می‌ماند. بچه پنت‌هاوس خیابان آصف زعفرانیه باشی یا در یک آلونک توی پاکدشت وارمین زندگی کنی. زیاد فرقی نمی‌کند. مهم معرفت است که باید داشته باشی. و دهه شستی‌ها خیلی چیزها ندارند. یکی‌اش هم مرام و معرفت است.

مسعود کیمیایی خوب متولدین دهه شست را می‌شناسد. آن صحنه‌ای که در فیلم رییس اون بچه سوسوله رفته بود برای لعیا مواد تزریق کند را به خاطر می‌آورید؟ شما را یاد چه تیپ نسلی می‌اندازد؟ پسره شبیهه چه کسانی بود؟ مثل دهه شستی‌ها نبود؟ دیدید اون پسره وقتی تزریق واسه لعیا انجام داد رفت که رختخواب درست و راسی کند. یعنی خیلی نامرد است. توی اون حالت که اون زن حواسش دست خودش نیست... . 

مسعود کیمیایی درباره دهه شستی‌ها می‌گوید: اویی که این روزها در روزنامه‌ها با نام‌های تازه، به عنوان نوکر روزنامه، آن هم در روزنامه‌های عصا به دست می‌نویسد، یک زبان دیگر را نمی‌داند. بماند که قطعن زبان فارسی را نمی‌داند. نه سازی را تا به حال به دست گرفته، فیدل کاسترو را نمی‌شناسد.

به عکس چه گوارا روی سینه و تی‌شرت خودش می‌گوید داریوش. سینما رکس را نمی‌داند کجاست. سینماهای سوخته را نمی‌شناسد. مهمتر عشق را نمی‌شناسد، لبخند و حیا را نمی‌داند، پر از شرم روستایی‌ست. نه گلی و نه زنی را بوییده. رانندگی بلد نیست. کیف گنده را روی دوشش مهیا کرده، مو را پشت سرش بسته و سیگار، آن هم بیرون از خانه و در اتاقش، کشیدن و فکر کردن تا... رویاهای دختران. شعر نمی‌خواند، نام شاملو را شنیده است و فروغ، همین. از موسیقی یک مینیمم بیشتر نمی‌رود. یک آبجو که خورد، دلی، عاشق فیلم فارسی‌ست. ودکا که شد به پورنو می‌رسد.

شب‌ها با دوستان و دختری که قرار عشق دارد، تا ویسکونتی و شب آنتونیونی می‌رود... تا تارانتینو. سینمای ویدئو و کرایه‌ای. طنز را که اصلن نمی‌شناسد. نه طنز سن و سال خودش را و نه اصلن شوخی را. طنزش با رفقا، مسخره کردن آدم‌های قدیمی‌ست، پیرمرد کروات زده، شوفر تاکسی چاق، بلیت فروش معتاد، نوازنده کور و گدای شل.

کیمیایی هیچ ربطی به نسل فست فود، دهه شست و چلچراغ ندارد. استاد فیلمساز دوران سپری شده است. دورانی که عمرش خیلی وقته به سر آمده. برای همین است که هیچ وقت نمی‌توانند سر از دنیای استاد دربیاورند. دهه شستی‌ها باید فیلم پاپ‌کورنی ببینند. آنها را چه به کیمیایی. تماشاگران فیلم آتش‌بس تهمیه میلانی را چه به کیمیایی؟

آن سكانس‌ تماشایی «گوزن‌ها» را يادتان می‌آيد؟ همان جایی كه سيد تير خورده ولی باز به كمک دوستش می‌رود.  قدرت به سید می‌گوید چرا اومدی؟ و سید می‌گوید: بابا انگار حالیت نیست، اینجا خونمه.

متولدین دهه شصت‌ خیلی چیزها نمی‌دانند. دهه شستی‌ها چون در دهه شصت به دنیا آمده‌اند نمی‌توانند معنای دهه شصت را درک کنند. نمی‌توانند بفهمند از عاشورا تا والفجر، از حسین تا خمینی یعنی چی؟ چون توی قنداق بودند نمی‌توانند درک کنند دهه شصت دهه عاشورایی انقلاب بود یعنی چی؟ بهتر است دهه شصتی‌ها پاسخ بدهند توی دفاع مقدس چند سالشان بوده؟ در زمان بمباران‌ هوایی بوده‌اند یا موشک باران؟ اصلن می‌دانند اینها چه فرقی با هم دارند؟

بچه‌های متولد دهه پنجاه خورشیدی در ایران و بچه‌هایی که در دنیا به خصوص امریکا در دهه هفتاد میلادی به دنیا آمده‌اند به نسل ایکس در جهان معروف هستند، به آنها نسل آتاری هم می‌گویند. نسلی که در پایان یک تاریخ و در آغاز تاریخی دیگر قرار داشت. یک نسل از درون متلاشی شده با هذیان‌های تب‌آلوده.

هیچ کس خارج از این بچه‌ها نمی‌تواند آنها را درک کند. یک نسل عصیان‌گر، نسلی شورشی و انقلابی. دو دهه قبل از به دنیا آمدن نسل ایکس، ارنستو چه‌گوارا کشته شد، ولی هیچ کس از نسل ایکس یا همان نسل آتاری را پیدا نمی‌کنید که چه را نشناسد.پوشیدن لباس‌های از مد افتاده خوراک این نسل است.

خوردن غداهای آماده قبل از اینکه کلمه فســـــت‌فـــــــود وارد ادبیات شود مورد علاقه اینها بود. علاقه شدیدی به رنگ‌های‌خاکی دارند. به رنگ سبز ارتشی. گاهی موهایی بلند و گاهی موهایی از ته تراشیده. همین موها که زمانی بلند است و زمانی کوتاه خود نشان کوچکی از آشوبی‌ست که در وجود آنها می‌گذرد.

نسل آتاری در ایران بر خلاف هم نسلان خود در امریکا تجربه پوشیدن شلوار جین در دوره ممنوعیت رسمی این نوع شلوار از جانب حکومت‌ی مذهبی در جامعه‌‌ای خشک و بسته را دارد. بچه‌های متولد دهه‌ی ۱۳۶۰ به بعد در ایران چه می‌دانند که ما چه کشیدیم برای شلوار جین، برای آستین کوتاه، برای تی‌شرت، برای خیلی چیزها. بخوانید آزادی. بچه‌هایی که در دوره هاشمی و خاتمی شلوار جین را برای اولین بار پوشیدن نمی‌توانند معنای این کلمه‌ها را درک کنند. 

 

لینک:

:: دهه شستی‌ها خوابگرد

:: سید جان، بی‌خیال تربیتِ ما شو جلال سمیعی

:: شستی‌ها محصول دنيای مدرن و آشفتگی پس از انقلاب بلاگ‌تایمز

:: مسئله دهه ۶۰ سایلنت‌لند

:: مشکل شستی‌ها، آرمان نداشته است ملکیادس

:: وای از دست این دهه هفتادی‌ها روز خاکستری

:: بالیدن یا تنفر از چیزی که خودت انتخابش نکردی چه فایده ای داره؟ نازلی دختر آیدین

::  گناه ما نبود بدون نام

::  به عنوان یک دهه‌ی شستی کاملن موافقم  محسن هاديان‌پور 

:: دهه شستی‌ها را ول کنید تنهایی و آزادی

:: افتخار می‌کنم دهه پنجاهی هستم و دهه شستی نیستم رضا

:: دهه شستی‌ها دهانشان بوی شیر خشک می‌دهد سعید

:: گناه از تو نیست که فکر می‌کنی دوره‌ی رفاقت به پایان رسیده دیگر مد نیست که برای دوستان‌ات مایه بگذاری بی‌چون و چرا

:: دهه پنجاهی‌ها، انقلابی‌هایی که می‌خواهند بنیان جهان را براندازند آروین

:: برای دهه پنجاهی‌ها، دو طرفِ سکه همیشه خط است زادمهر

:: نزاع بین دهه شصتی‌ها و دهه پنجاهی‌ها روز آنلاین

:: چرانسل دهه پنجاه خود را مصلح اجتماعی می‌داند؟ روزنامه اعتماد

| لينک ثابت |  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 23:52    | 

در ايران امروز وبلاگ محلی است برای ابراز عقيده. انگليسی‌ها هايد پارک دارند و من ندارم. من از وبلاگ به عنوان هايد پارک استفاده می‌کنم. برای بيان مواضع سياسی و اجتماعی و بيان تمام حرفهايی که نمی توانم و نمی‌گذارند که در بستر جامعه ابراز کنم.

در وبلاگ، من من است. من من خودم است. من هيچ وقت تا اين اندازه به خودم نزديک نبوده‌ام. تا اين اندازه به کسانی که هيچ شناختی از آنها نداشته‌ام نزديک نبوده‌ام. از وبلاگ به عنوان پاتوق استفاده می‌کنم. گاهی در وبلاگ‌هايمان بحث می کنيم. جدل می‌کنيم.

من بعد از منتشر کردن مطلبی در وبلاگم باز به سراغش می‌روم چند بار می خوانمش تا باز ويرايش‌اش کنم. اين مزيت و برتری است که وبلاگ به روزنامه و در کل به رسانه‌های چاپی دارد.

وبلاگ خانه شيشه‌ای است که ذهن و فکر من از پشت آن پيدا است.

 

سال ۲۰۰۴ بود که این مطلبم در بی‌بی‌سی منتشر شد.  

| لينک ثابت |  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 9:1   

شبحی در حال تسخیر جهان است: شبح پست مدرن. تمام قدرتهای کلنیالیستی Colonial و کاپیتالیستی Capital و امپریالیستی Imperial از لندن، آمستردام و واشنگتن برای راندن این شبح در پیمانی استراکچرالیستی Structural دور هم جمع شده‌اند. صدای پای پست مدرن از پاریس، نیویورک تا تهران به گوش می‌رسد و خواب هزار ساله لیبرالیستها Liberal را آشفته می‌کند.

آنقدر که محمد قوچانی در هفته سوم مهرماه در شماره 2۱ شهروند امروز می‌نویسد: اين خطر واقعن وجود دارد... ضروری است محافظه‌كاران سرشناس... مانع از تكرار فاجعه شوند و التقاط جديد Eclecticism را در نطفه خفه كنند كه خير دنيا و آخرت ايرانيان مسلمان در آن است. ولی پست مدرن‌ها از سراسر جهان در اتحادی مقدس به جنگ با جهان استکبار جهانی رفته‌اند و تا شکست امپریالیسم از پای نخواهند نشست.

از اواخر دهه‌ی شصت میلادی دی‌کانستراکسیون در سراسر جهان طرفداران پر و پا قرصی پیدا کرد. جذابیت پست‌مدرن از پاریس و نیویورک به سراسر جهان منتقل شد. وقتی دانشجوهای پاریس تصمیم گرفتند بر علیه وضع موجود قیام کنند روحی جدید در کالبد پست‌مدرنیسم و ساختارشکنی دمیده شد.

سارتر، فوکو، پوپر و دریدا رهبران فکری و معنوی پست‌مدرن و دی‌کانستراکسیون هستند. خدایگان پست‌مدرن، ۱۹۶۸ پاریس را با چشم‌های خود دیدند. دیدند جوان‌های پاریس چگونه جهان پوچ سرمایه‌داری را به لرزه در آورند. جهان پوک و پر از اعتماد کاپیتالیسم را.

در دهه شصت میلادی در فرانسه وجهی سرخوردگی میان فلاسفه مارکسیست در مورد کارکرد مارکسیسم و کمونیسم در جهان به وجود آمد و آنها از مکتب مارکسیسم روی برتافتند و جنبشی را بوجود آوردند که به قیام فلاسفه جدید Nuw Philosophy معروف شد. این عده به پساساختارگرایی روی آوردند. در انگلیس نیز همین سرخوردگی به جنبش پسامارکسیست Post Marxist منجر شد.

این عده روشنفکر مارکسیست نیز مارکسیسم را دهه هشتاد رها کردند و به جنبش پساساختارگراییPostModern گرویدند. در میان آنها می‌توان از ارنستو لاکلائو و شانتال موفه نام برد. آنها اعلام کردند که مارکسیست‌ها باید طبقه‌گرایی را رها کنند:"زیرا که سرمایه‌داری صنعتی سده‌های هجده و نوزده به سرآمده و دیگر طبقه‌گرایی راه به جایی نمی‌برد. باید شیوه تازه‌ای را برای مبارزه با سرمایه‌داری انتخاب کرد."

فوکو که خود روزگاری عضو حزب کمونیست فرانسه بود روابط قدرت را جایگزین روابط تولید در اندیشه مارکس کرد و با همین مفهوم به نقد روابط انسانی و به جنگ با فرویدیست‌ها و مارکسیست‌ها رفت. میشل فوکو از حزب کمونیست فرانسه جدا شد و با گفتن یک جمله نفرین ابدی سینه‌چاکان مارکس را برای خود خرید: "مارکسیست‌ها که مدعی‌اند با تصاحب قدرت و دولت همه مشکلات جامعه حل خواهد شد هیچگاه را به جایی نمی‌برند."

ایرانی‌ها هم پست‌مدرن‌ترین ملت تاریخ هستند. این ابیات خواجه شیراز، حافظ، را تا به حال چندصد بار با خود خوانده‌اید؟ فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم، من ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم.

سقف را بشکافیم و بنیادش براندازیم مصداق دی‌کانستراکسیون هست مگر نه؟ دی‌کانستراکسیون  قلب پست‌مدرن است "چیزی به نام حقیقت وجود ندارد، هرچه هست مجاز، استعاره و اسطوره است."

| لينک ثابت |  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:10    | 

13 آبان یکی از روزهای خدا است. شاید خیلی‌ها که دارند این پست را می‌خوانند نمی‌دانند در این روز سه حماسه بزرگ تاریخ به ثبت رسیده، سه حماسه که به فواصل زمانی مختلف دقیقن در روز 13 آبان به وقوع پیوسته است: 

خمینی کبیر، رهبر آزادیخواهان جهان

۱) تبعید امام خمینی به تركيه، ۱۳ آبان سال ۱۳۴۳. صدها كماندو به همراه مزدوران ساواک به منزل امام در قم حمله‌ور شدند، ایشان را دستگير و به تهران منتقل كردند و سپس با یک هواپیمای نظامی ایشان را به تركيه تبعید نمودند. كاپيتولاسيون یا حق قضاوت كنسولی، حقی است كه به اتباع بیگانه داده ميی‌شود و آن‌ها را از شمول قوانین کشور مصون و مستثنی می‌کند. درواقع در صورت ارتكاب جرم در خاک كشور، دولت ميزبان حق محاكمه آن مجرم را ندارد.

هنوز بيش از سه دهه از لغو کاپیتولاسیون نمی‌گذشت كه محمدرضا شاه پهلوی احياگر مجدد آن شد. كابينه اسدالله علم در ۱۳ مهر 1342، به دستور شاه، پيشنهاد آمريكا مبنی بر اعطای مصونيت قضایی به اتباع آمريكایی را به صورت یک لایحه قانونی در هيات دولت تصویب كرد. چندی بعد اين خبر به حضرت امام رسيد و ايشان را به خروش واداشت به طوریكه در ۴ آبان 13۴3 ايشان طی نطقی تاریخی به رسوایی اين اقدام ننگين پرداختند.

کشتار دانش‌آموزان توسط گارد سلطنتی جاویدان زیر نظر مستقیم شاه، ۱۳ آبان سال ۱۳۵۷
جوانهای ما مرد شهامت و شهادت هستند

2) کشتار دانش‌آموزان توسط گارد سلطنتی جاویدان، ۱۳ آبان سال ۱۳۵۷. در اين روز، رژيم پهلوی با سركوب تظاهرات دانش آموزان معترض در جلوی دانشگاه تهران، ۵6 تن را شهيد و صدها نفر را مجروح كرد. صبح روز 13 آبان 1357، دانش‌آموزان در حالی كه مدارس را تعطيل كرده بودند، به سمت دانشگاه تهران حركت كردند تا صدای اعتراض خود را به گوش کاخ‌نشینان برسانند. اين جوانان پر شور و خداجو گروه گروه داخل دانشگاه شدند و به همراه دانشجويان و گروه‌های ديگری از مردم در زمين چمن دانشگاه اجتماع كردند.

ساعت يازده صبح، ماموران‌ ابتدا چند گلوله گاز اشک‌آور در ميان جمعيت خروشان پرتاب كردند. اما اجتماع كنندگان در حاليكه به سختی نفس می‌كشيدند، صدای خود را رساتر كرده و با فرياد الله‌اكبر، لرزه بر اندام ماموران مسلح شاه افكندند. در اين هنگام گارد جاویدان که زیر نظر مستقیم شاه فرماندهی می‌شد تيراندازی به سمت دانش‌آموزان بی‌گناه را آغاز کرد که دانش‌آموزان مبازر يکی پس از دیگری در خون غلتيدند و جان بر سر پیمان با پیر خود گذاشتند.

تسخیر سفارت امریکا در تهران توسط دانشجویان مسلمان پیرو خط امام

3) تسخير سفارت امریکا در تهران، ۱۳ آبان سال ۱۳۵۸. دانشجويان مسلمان پیرو خط امام با هدف وادار كردن آمريكا به استرداد شاه و اموال ملت طی یک راهپيمايی تا سفارت آمريكا از ديوارهای سفارت بالا رفته و عليرغم مقاومت محافظين و آمريكایی‌ها، لانه جاسوسی آمریکا را به مدت 444 روز به تصرف كامل خود درآوردند. دانشجويان از دانشگاه‌های تهران، پلی‌تكنیک، صنعتی شريف، شهيد بهشتی و ... گردهم آمدند و طی یک راهپیمایی تا سفارت آمريكا، از دیوارهای سفارت بالا رفته و عليرغم مقاومت محافظين و آمريكایی‌ها، سفارت را به تصرف كامل درآوردند.

در هنگام تسخير سفارت، آمريكایی‌ها، به سرعت مشغول نابود كردن بسیاری از اسناد دخالت‌ها و تجاوزارت و غارت‌های خود شدند به محض انتشار این خبر، مردم بسياری با خشم و انزجار مقابل لانه جاسوسی تجمع كرده و از حركت دانشجويان حمايت نمودند. امام خمينی نيز در پيامی اين حركت را انقلاب دوم و بزرگتر از انقلاب اول ناميدند.

از ری‌اکشن‌های تسخیر سفارت امریکا در تهران، حمله نظامی امریکا به ایران در ۵ اردیبهشت ۱۳۵۹ كه به شكست مفتضحانه آنها در صحرای طبس انجامید و قطع كامل روابط سياسی تهران و واشنگتن در 20 مهر 13۵9 كه هیچ ‌كدام تاكنون در عزم ملت ايران برای مقابله با ظلم و بی‌عدالتی جهانی و منشا اصلی آن در جهان یعنی استكبار جهانی و آمريكا خللی وارد نكرده است.

سلام خدا بر مجاهدان راه حق

سلام خدا بر مجاهدان راه حق. آبان یکی از سرخ‌ترین ماه‌ها است. 11 آبان 1342 تيرباران طيب حاج‌رضایی و برادرش اسماعيل به جرم دفاع از امام خمينی. ۱۳ آبان سال ۱۳۴۲ تبعید امام خمینی به تركيه به جرم افشاگری درباره کاپیتالیسیون، ۱۳ آبان سال ۱۳۵۷ کشته شدن ۵۶ نفر دانش‌آموز توسط گارد جاویدان در مقابل سر در اصلی دانشگاه تهران. ۱۰ آبان سال 13۵8شهادت آيت‌الله قاضی طباطبایی توسط منافقین کوردل. 13 آبان سال 13۵8 تسخير لانه جاسوسی، سفارت امریکا در تهران. 8 آبان سال 13۵9شهادت دانش‌آموز بسيجی محمدحسين فهميده. 12 آبان سال 13۵9شهادت شهيد تندگويان وزیر نفت توسط مزدوران بعثی عراق.

سلام خدا برشهیدان. در روز 13 آبان سال 13۵7 خون گرم ۵6 دانش‌آموز مبارز که توسط گارد جاویدان در مقابل سر در اصلی دانشگاه تهران بر زمین ریخته شد گواه تاریخ است تا ادامه دهنده راه آن سه قطره خون اهورایی باشند که در روز 16 آذر 1332 صحن سرسرای دانشکده فنی را به نشانه مبارزه با امپریالیسم خونین کردند. از آذر ۳۲ تا آبان ۵۷ آنها با خون خود پیروزی نهضتی را بیمه نمودند که در 22 بهمن 13۵7 در تاریخ به ثبت رسید. فمینیست‌ها و حقوق‌بشری‌ها خوابش را ببینند که این انقلاب که با خون پاک‌ترین فرزندان این آب و خاک آبیاری شده توسط آنها از بین برود.

| لينک ثابت |  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 22:19    | 

نقش روشنفکر این نیست که به دیگران بگوید چه باید بکنند، روشنفکر به چه حقی می‌تواند چنین کند؟ کار روشنفکر این است که از رهگذر تحلیل‌هایی که در عرصه‌های خاص خود انجام می‌دهد امور بدیهی و مسلم را از نو مورد پرسش و مطالعه قرار دهد. عادت‌ها و شیوه‌های عمل و اندیشه را متزلزل کند، آشنایی‌های پذیرفته شده را بزداید، قاعده‌ها و نهادها را از نو ارزیابی کند و بر مبنایی همین دوباره در شکل‌گیری اراده سیاسی شرکت کند.

میشل فوکو

 

و این گونه فوکو، ناخدای کشتی دیوانه‌گان می‌شود. کسی که با نقدهای آتشین خود ستون‌های مارکسیسم و امپریالسم را همزمان می‌لرزاند. نقد همه جانبه قدرت، نقد علم، نقد زبان، نقد عقل، نقد اخلاق، نقد دولت مدرن و نقد روشنفکری. میشل فوکو با حمله‌ی همه جانبه‌ی خود به جهان استکبار جهانی (کلنیال) و دنیای مدرن که زاییده‌ی نامشروع کاپیتالیسم و امپریالیسم است پدر و رهبر معنوی پست‌مدرن‌ها شناخته می‌شود.

فوکو کیست؟ یک منتقد همه جانبه قدرت. او که خود روزگاری عضو حزب کمونیست فرانسه بود «روابط قدرت» را جایگزین «روابط تولید» در اندیشه مارکس می‌کند و با همین مفهوم به نقد روابط انسانی و به جنگ با فرویدیست‌ها و مارکسیست‌ها می‌رود.

میشل فوکو از حزب کمونیست فرانسه جدا شد و با گفتن یک جمله نفرین ابدی سینه‌چاکان مارکس را برای خود خرید: "مارکسیست‌ها که مدعی‌اند با تصاحب قدرت و دولت همه مشکلات جامعه حل خواهد شد هیچگاه را به جایی نمی‌برند." فوکو معتقد بود باید اصلاحات را از حوزه‌های محدود محلی آغاز کرد. فوکو برای رهایی از استبداد مدرن، استراتژی مبارزه را پیشنهاد کرد.

قدرت پست‌مدرنیسم را باید از جمله یورگن هابرماس کشف کرد. هابرماس می‌گوید: "در قرن بیستم ائتلاف غریبی پدید آمد بنام پست‌مدرنیسم." منظور هابرماس نزدیکی عقاید و نظریه‌های لودویگ ویتگنشتاین، لئو اشترواس، میشل فوکو و ژاک دریدا است. که در ضدیت با امپراطوری (کلنیال) اتحادی بزرگ را شکل دادند. پست‌مدرنیست‌ها از اضمحلال امپریالیسم سخن می‌گویند. از فروپاشی کاخ‌نشینان.

میشل فوکو از هوادران انقلاب ۱۹۶۸ فرانسه و ۱۹۷۹ ایران بود. فوکو از پاریس تا تهران انقلاب را با گوشت و پوست و استخوان لمس کرد. دید چگونه جوان‌های فرانسوی و ایرانی سر به شورش گذاشتند. بر علیه نظم موجود، کلنیالیزم و کاپیتالیسم قیام کردند و خواب هزار ساله‌ی سردمداران امپریالیسم و  استراکچرالیزم را به کابوس تبدیل کردند.

| لينک ثابت |  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 10:14   

هوادار 16 ساله تیم فوتبال پرسپولیسعصر پاییزی یک‌شنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۶، بیست دقیقه بیشتر از به صدا در آمدن سوت پایان بازی پرسپولیس و استقلال توسط گونزالس داور اسپانیایی نگذشته بود که خبری توسط خبرگزاری‌های ایرانی به جهان مخابره شد. "بعدازظهر روز يكشنبه نوجوان ۱۶ ساله‌ای به دليل ازدحام جمعيت پس از پايان مسابقه فوتبال پرسپولیس ــ استقلال از پل عابر پياده خارج از محوطه استاديوم به پايين پرت شد و جان خود را از دست داد.‌‌"

چه فرقی می‌کند این نوجوان از هوداران کدام تیم باشد، آبی یا قرمز؟ مهم این است که انسان بود. به لحظه‌ای فکر کنید که مادر این بچه در خانه منتظر است که فرزندش از راه برسد. می‌دانید چشم انتظاری چیست؟ این پسر ۱۶ ساله مگر چه چیزی زیادی از دنیا خواسته بود؟ او در روزی کشته شد که معاونت ترافیک شهرداری تهران با صدور اطلاعیه‌ای اعلام کرد که حتی یک دستگاه اتوبوس هم پس از پایان بازی دربی آسیب ندیده است.

چرا مدافعان حقوق بشر ایرانی و اولترا فمینیست‌های میلیونر که برای یک باتوم خوردن فریادشان به آسمان می‌رود در این ماجرا سکوت کردند؟ چون این خبر جای مانور پروپاگاندای ضدایرانی ندارد. اگر این پسر توسط شوکر مامورهای ضدشورش دچار ایست مغزی شده بود حتمن در روزآنلاین و رادیو زمانه برایش مطالب می‌نوشتند و حق‌الزحمه‌ای به یورو، پوند و دلار باببتش دریافت می‌کردند. بازمی‌نوشتند و باز پول می‌گرفتند.

آقای مهدی جامی آن نوجوان ۱۶ ساله که کشته شد ایران است یا جمهوری‌ اسلامی؟ سردبیر رادیو زمانه می‌گوید زمانه رسانه مردمی است که دیده نمی‌شوند. آقای جامی پس چرا رادیو تحت نظر شما درباره آن پسری که بعد از دربی تهران کشته شد حتی یک مطلب هم کار نکرد؟

پروپاگاندا به‌ معنی‌ دروغ، تحریف، فریب، جنگ‌ روانی‌ و شستشوی‌ مغزی‌ به‌ کار می‌رود و هویت‌ یک‌ پیام‌ به‌ عنوان‌ پروپاگاندا، از معنای‌ منفی‌ و نادرست‌ آن‌ شناسایی‌ می‌شود. گارث. اس. جاوت‌ و ویکتوریا ادراس‌ با چنین‌ دیدگاهی، تبلیغ‌ را به‌ پنج‌ نوع‌ تقسیم‌ می‌کنند. تقسیم‌بندی‌ آنان‌ به‌ این‌ شرح‌ است:

۱) تبلیغ‌ آشوب‌ آفرین‌ یا هیجانی: در این‌ نوع‌ تبلیغ‌ سعی‌ می‌شود مخاطب‌ به‌ سوی‌ اهداف‌ معین‌ هدایت‌ شود. ۲) تبلیغ‌ وحدت‌ بخش: در این‌ نوع‌ تبلیغ‌ تلاش‌ منبع‌ در راستای‌ منفعل‌ کردن‌ مخاطب‌ است. ۳) تبلیغ‌ سفید: در این‌ نوع‌ تبلیغ‌ علی‌ رغم‌ اینکه‌ منبع‌ مشخص‌ است‌ و اطلاعات‌ پیام‌ ارسالی‌ از طرف‌ او صحت‌ دارد، تلاش‌ منبع‌ ایجاد اعتبار در نزد مخاطب‌ است. ۴) تبلیغ‌ خاکستری: در این‌ تبلیغ‌ ممکن‌ است‌ منبع‌ مشخص‌ و یا نامشخص‌ باشد و احتمال‌ دارد اطلاعات‌ پیام‌ نیز درست‌ و یا نادرست‌ باشد. ۵) تبلیغ‌ سیاه: در این‌ نوع‌ تبلیغ، اطلاعات‌ پیام‌ نادرست‌ و ساختگی‌ بوده‌ و هدف‌ منبع‌ نیرنگ‌آمیز است.

حقوق‌بشری‌ها و مینی‌فمینیست‌های سوپروُمن (Mini Feminist = Super Women) علاقه‌ی عجیبی دارند که فقط خبرهایی که پتانسیل فعالیت سیاسی داشته باشد را کار کنند. به همین دلیل از قالب تبلیغ آشوب‌آفرین، هیجانی ۱) و تبلیغ سیاه ۵) برای بیان دید‌گاها و اخبارشان استفاده می‌کنند.

آن خانمی که از خبر خودکشی یک دختر در بازداشتگاه منکرات چنان منقلب می‌شود که شال و کلاه می‌کند و از خانه می‌زنند بیرون و می‌رود روی پل لندن و بعد پست ۱۰۰۰ کلمه‌ای می نویسد چرا در برابر خبر کشته شدن یک پسر 16 ساله در روز 22 مهر 1386 آشتفته نشد؟ چرا یک پست یک خطی برای همدری با خانواده آن نوجوان ننوشت؟ چون خبر اول سیاسی است و خبر دوم نه؟ آن پسر 16 ساله حقوق بشر نیست؟ 

هر خبری که جای سیاه‌نمایی و فعالیت سیاسی داشته باشد حتمن توسط این افراد مورد بهره‌برداری قرار خواهد گرفت. "برای اینها مردن انسان‌ها مهم نیست، چگونه مردن مهم است." اگر آن نوجوان ۱۶ ساله در زندان اوین یا بازداشتگاه منکرات کشته یا خودکشی داده شده بود تا این لحظه کمسیرایای سازمان ملل، دیده‌بان حقوق بشر، دختر دیک چنی، زن بیل کلینتون و... از ماجرا خبر داشتند تا الان ده‌ها مقاله و خبر در رادیو زمانه، زنستان، روزآنلاین و سایت‌ها وابسته برایش کار شده بود.

پروپاگاندا را می‌توانیم از لحاظ شیوه‌های اجرایی و القایی به دو گروه مستقیم و غیرمستقیم و از لحاظ موضوع به دو بخش تجاری و سیاسی تقسیم کنیم. ما در عصری زندگی می کنیم که رسانه‌ها و مجامع بین‌المللی، رشد بسیار زیادی کرده‌اند و دیگر مانند سالهای پیش، تنها یک خبرگزاری بزرگ و یا یک سرویس خاص به نقل اطلاعات نمی‌پردازد.

آن آقایی که بعد از شنیدن خبر خودکشی یک دختر در بازداشتگاه منکرات چنان پریشان می‌شود که می‌نویسید وحشتاک است و خواب از چشم‌ها می‌ربايد. ظلم است و هیچ انکاری در آن نیست. پس چرا در برابر خبر کشته شدن یک پسر 16 ساله بعد از دربی تهران منقلب نشد؟ مرگ آن پسر ظلم نیست؟

باتوم خوردن در تجمع زنان میلیونر در میدان هفت تیر و چهاراه ولیعصر خود حقوق بشر است! ولی کشته شدن یک نوجوان ۱۶ ساله حقوق بشر نیست؟ حتمن باید در زندان اوین و بازداشتگاه منکرات بمیرد تا حقوق بشر باشد؟ دریغ از یک پست و مطلب ۱۰ کلمه‌ای که در وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌هایشان بنویسند.

انفجار اطلاعات و همه گیر شدن اینترنت، مجال سرعت در پردازش و انتقال اطلاعات را نیز فراهم کرده و از طرفی فضای بی‌انتهای اینترنت، امکان انتقال صحیح‌تر و تفسیر شده‌تر اطلاعات به مخاطبین را فراهم آورده است . این انحصاری نبودن، امکان جنگ رسانه‌ای را از طرق مختلف برای انسان‌های خودکامه و دیکتاتوری محدود کرده است و دیگر به آنها اجازه‌ی این را نمی‌دهد که بنا به دلبخواه خود به تفسیر اطلاعات دست بزنند و یا اطلاعات تحریف شده را برای مردم بازگو کنند.

غروب سرد ۲۸ / 7 / 1386 هفت روز بعد از دربی تهران، پیروزی پرگل پرسپولیس در مقابل استقلال‌اهواز توسط تمامی مدیران، مربیان، بازیکنان و هواداران باشگاه پرسپولیس به روح نوجوان 16ساله‌ای که هفته گذشته پس از دربی تیم‌های پرسپولیس و استقلال کشته شده بود تقدیم گردید. این نوجوان شانزده ساله که در هنگام مرگ، پیراهن سرخ باشگاه پرسپولیس بر تنش بود، در اثر سقوط از پل کنار ورزشگاه آزادی جان خود را از دست داد. روحش شاد.

 

لینک:

:: برای نخستین بار در تاریخ برگزاری داربی‌های پایتخت حتی یک اتوبوس هم آسیب ندید، اطلاعیه معاونت حمل و نقل و ترافیک شهرداری تهران.

:: هیچ خسارتی به اتوبوس‌ها وارد نشد، مدیرعامل اتوبوس‌رانی تهران پس از دربی.

:: دربی 63 كمترين زشتی را داشت، فرمانده ناتب در پايان مسابقه استقلال و پرسپولیس.

| لينک ثابت |  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:14    | 

در کشوری که مردمش در این پنجاه سال حکومت جابرانه پهلوی روی آزادی ندیده‌اند، دم‌ زدن از آزادی زنها مسخره و اغفال است.
امام خمینی (۲/۱۱/۵۶، صحیفه‌نور)

تا روزی که ملت اسلام پایبند این مکتب‌های استعماری است یا قوانین الهی را با آن مقایسه می‌کند و در کنار هم قرار می‌دهد روی آسایش و آزادی نخواهد دید.
امام خمینی (۲۲/۴/۵۱، صحفیه‌نور)

به شهادت تاریخ هیچ قدرتی نمی‌تواند آتش قلب ملت مظلومی را که برای رسیدن به آزادی و اسقلال قیام کرده است، فرو نشاند.
امام خمینی (۴/۸/۵۷ صحیفه نور)

اسلام آزادی را با تمام ابعادش ترویج کرده است.
امام خمینی ( ۹/۹/۵۸، صحیفه نور)

یکی از بنیاد‌های اسلام، آزادی است.
امام خمینی (مصاحبه با روزنامه لاکروا، ۱۰/۸/۵۸)

در خصوص زنان، اسلام هیچ‌گاه مخالف آزادی آنها نبوده است.
امام خمینی (مصاحبه با لوموند، ۱۶/۲/۵۷)

هیچ کس را نمی‌توان از شرکت در آنها منع کرد یا به شرکت در یکی از آنها مجبور ساخت.
قانون اساسی جمهوری‌اسلامی، اصل بیست و ششم.

از زمانی که در روح انسان، آزادی به انفجار در آمده، خدایان دیگر بر او قدرتی ندارند.
ژان پل سارتر، اگزیستانسیالیسم.

هر شخصی حق دارد از آزادی تشکیل اجتماعات،مجامع، و انجمن‌های مسالمت‌آمیز بهره‌مند گردد.
اعلامیه‌جهانی حقوق‌بشر، ماده ۲۰.

برای ملتی که عاشق آزادی است همین بس که آن را می‌شناسد و برای آزاد بودن همین بس که آن را طلب می‌کند.
تام پین، حقوق انسان.

آنکه تو را به حقیقت می‌رساند خود از آن عاری‌ است، زیرا تنها حقیقت است که رهایی می‌بخشد.
مارگوت بيکل، سکوت سرشار از ناگفته‌هاست.

آزادی به معنای مسئولیت است. به همین دلیل اکثر انسان‌ها از آن هراس دارند.
جورج برنارد شاو، انسان و ابر انسان.

آزادی، گیاهی است که وقتی ریشه کرد سریع رشد می‌کند.
جورج واشنگتن نامه، ۱۷۸۸.

ما آزادی خود را هنگامی به دست می‌آوریم که بهای زیادی بابت آن پرداخته باشیم.
رابیندرانات تاگور، کرمهای شب‌تاب.

پرنده، بی پر و پرواز و نغمه، خاموشی است.
سیاوش کسرایی، پرنده.

پارتیزان، لخته‌ی خون آزادی است.
فرنادو کوستا آندراه، بوی سبز نخلهای سوخته.

هیچکس مخالف آزادی نیست، حداکثر مخالف آزادی دیگران است.
کارل مارکس، سرمایه، جلد اول، قسمت هفتم.

هگل نخستین کسی بود که رابطه‌ی جبر و اختیار را به درستی ترسیم کرد. برای او آزادی، شناخت ضرورت است.
فردریش انگلس، آنتی دورینگ.

تو می‌گویی من آزاد نیستم. اما من دستم را بلند کردم و پایین انداختم. هر کس می‌فهمد که این جواب غیر منطقی نمایش انکار ناپذیر آزادی است.
لئو تولستوی، جنگ و صلح.

آزادی، اراده مسئول بودن در برابر خودمان است.
نیچه، سرشب بتها.

آزادی فقط در عالم خیال وجود دارد.
شیلر، نامه‌های آگوستبورگ.

آزادی همان آشوب است، فقط با نورپردازی بهتر.
آلن دین‌فوستر.

آزادی ما از نقطه‌ای شروع می‌شودکه آزادی دیگران پایان می‌یابد.
ویکتور هوگو، بینوایان.

برادرم یا خواهرم، همچنان شجاع باش. آزادی چیزی نیست که از یک، دو و یا چندین شکست یا بی‌تفاوتی یا ناسپاسی مردمان یا با هر گونه بی‌وفایی یا قدرت‌نمایی سربازان، توپها و قوانین جزایی از میان برود.
والت ویتمن، به یک انقلاب شکست‌خورده.

| لينک ثابت |  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 21:47    | 

می‌گویند در زندان اوین شکنجه می‌کنند. اگر شکنجه می‌کنند پس چرا تازه‌گی‌ها هر کسی از آنجا خارج می‌شود عکس‌های ژیگولی می‌اندازد که انگار همین الان از سواحل فلوریدا برگشته ‌است؟ شکنجه کردن دیگر حالی می‌گذارد که بخواهیم چند روز بعد از آزادی، جلوی دوربین ژست نئو روشنفکری بگیریم و زیر عکس چه‌گوارا ادای چریک‌های لیبرال را در بیاوریم؟  

نسل فست فود (چریک‌های لیبرال و نئو رونشفکرها) نمی‌دانند چه‌گوارا کیست. چون اگر می‌دانستد با تیپ بچه سوسولی خیابان جردن، صورت ژیلت خورده، موی ژل زده و تی‌شرت اوریجینال غربی هیچ وقت زیر پوستر چه عکس یادگاری نمی‌انداختد. تا حالا تصویری از چه‌ دیده‌اید که تی‌شرت با حروف لاتین تنش باشد؟

چریک‌های لیبرال آروزیشان این است که اطلاعات بهشان گیر بدهد تا بتوانند در یکی از بنگاه‌های خبری جهان برای خودشان کار پیدا کنند. سقف آروزیشان این است که بشوند نوکر خارجی‌ها. 

چه‌گوارا افتخار می‌کرد که خود را فرزند فقر و انقلاب بنامد. به عشق مردم از میان توده های محروم پا به پای کاسترو برای رهایی مردم فقیر و محروم از چنگال امپریایلسم و کاپیتالیسم مبارزه کرد و دست آخر جان بر سر پیمان گذاشت. حالا این تیتیش‌ها با اون ژیگول بازیهای رمانتیک اتاقشان زیر عکس چه‌گوارا چه چیزی را جستجو می‌کنند؟ حتمن فقر و محرومیت را؟ من خاک پای این بچه‌ها را می‌بوسم. مبارز برای من اینها هستند.

ارنستو چه‌گوارا بعد از سالها مبارزه بر علیه باتیستا که به پیروزی کاسترو و فتح هاوانا انجامید. کوبا رو ترک کرد و شانه به شانه انترناسیونالیست‌ها تا اعماق جنگل‌های کنگو، خاک آنگولا و کوههای بولیوار برای آرمان انسان مبارزه کرد. چه‌گوارا کی موهاش را ژل می‌زد؟ کجا وقتش را داشت؟

نئوروشنفکرها صبح به صبح باید یک لیوان آب پرتقال بدهند دست‌شان. موهاشون را ژل بزنند و صورتشان را با ژیلت اصلاح کنند. به نظر شما دیگر وقتی برای مبارزه باقی می‌ماند؟ چه‌گوارا برای چریک‌های لیبرال فقط عکسی است که با آن دیوار اتاقشان را شیک می‌کنند.

| لينک ثابت |  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 2:21    | 

تصویر مسجد القبه با گنبد طلایی در پشت اسکناس 100 تومانی به جای مسجدالاقصی با گند سبز رنگتخریب مسجدالاقصی و بر پایی معبد سلیمان یکی از آرمان‌های بزرگ یهود و صهیونیسم است. این درحالیست که مسلمانان سراسر جهان چیزی از تصویر حقیقی آن در ذهن ندارند.

همین الان اگر اسم مسجد الاقصی بیاد سریعن در ذهن اکثر ما یک مسجد با پایه‌های هشت ضلعی و گنبدی طلایی رنگ شکل میگیرد. ولی در صورتی که این مسجد با گنبد طلایی، مسجد الاقصی نیست.

صهیونیسم دو آرمان بزرگ دارد: ۱) تحقق ارض موعود از نیل تا فرات. ۲) احیای دوباره معبد سلیمان.

بيت‏المقدس، زمین مقدسى است كه در قرآن از آن با عنوان «ارض المقدسه» ياد شده است. سوره مائده آيه۲۱. اين مجموعه بزرگ عبادى نزد مسلمانان موسوم به «حرم‏الشريف» است كه دو جايگاه و مسجد مقدس اسلامى يعنى «مسجد الاقصى» و «مسجد القبّه» را در خود جاى داده است.

مسجدالاقصى همان است كه خداوند در اولين آیه سوره مبارک بنى‏اسراييل (اسرا) به آن اشاره كرده است:

"پاک ومنزه‌است خدایی که در مبارک شبی بنده خود (محمد) را از مسجد الحرام (مکه) به مسجد اقصائی که پیرامونش را (به قدوم خاصان خود) مبارک ساخت، سیر داد تا آیات خود را به او بنمایاند که همانا خداوند شنوا وبیناست." 

اين مسجد نخستين قبله مسلمانان و دومين مسجدى است كه به خاطر عبادت و پرستش خداوند بنا شده است. مسجد الاقصی با گنبد سبز رنگ بسيار جلوتر از مسجدالقبه با گنبد طلایی قرار دارد و پيغمبر اسلام همه دورانى را كه در مكه زندگى مى‏كردند و تا هفده ماه پس از هجرت به مدينه به سمت آن نماز می‌گذاشتند.

اميرالمؤمنين، امام اول شیعه در باره مسجد الاقصی (با گنبد سبز رنگ) می‌فرماید: مسجدالحرام، مسجدالنبى، مسجد كوفه و مسجد بيت‏المقدس كاخهاى بهشت‏اند كه بر روى زمين قرار دارند. بحارالانوار، ج 9، ص240.

 جنگ ما جنگ ابزار نیست جنگ افکار است. حرم الشريف به شكل یک سكو است كه غالبن دو مسجد معروف آن با يكديگر اشتباه گرفته مى‏شود. البته این اشتباه گرفتن از توطئه‌ی شوم آژانس بین‌الملی یهود و لابی صهیونیسم نشات گرفته است.

دشمنی صهیون با اسلام در روز ۲۱ اگوست ۱۹۶۹ (۳۰ / ۵ / ۱۳۴۸) به خوبی نمایان است. در آن روز مایکل دنیس، یهودی متصعب اقدام به آتش زدن مسجد الاقصی نمود. که در این حادثه تاسف‌بار قسمت جنوب شرقی در حدود دويست متر مربع از سقف مسجد کاملن منهدم گرديد و گنبد مسجد در پنج نقطه سوخت. همچنين يکی از آثار متبرک مسجد و يک منبر مخصوص که هشتصد سال سابقه داشت نيز کاملن از بين رفت.

صهیونیسم می‌خواهد با با جا زدن مسجد القبه با گنید طلایی به جای مسجد الاقصی با گنبد سبز رنگ حقیقت را واژگون ایستاده بر سر به ما نشان دهد. مسجد الاقصی را تخریب کند تا بتواند معبد هیکل سلیمان را بر ویرانه‌های اولین قبله مسلمان دوباره بنا کند. به همین دلیل صهیونیسم تلاش می‌کند به هدف شوم خود یعنی آرمان بزرگ یهود، بر پایی معبد سلیمان، بدون هیچ هزینه‌ای برسد.

صهیون و یهود مى‏خواهند تصوير مسجدالاقصى را از اذهان مسلمین جهان پاک كند، تا بتواند آن را تخريب و معبد موعود خود را پنهانى بنا كنند. و اگر كسى شكايت يا اعتراضى داشته باشد، آنگاه به‏طور زنده تصوير قبةالصخره را نشان دهند، اظهار کنند كه آنها كارى نكرده‏اند. مسجد الاقصی هنوز سر جایش است.

خداوند در قرآن، کتاب مقدس مسلمانان می‌فرماید: آنان مکر کردند و خدا هم مکر کرد. که خدا بزرگترین مکرکنندگان است.

 

پانوشت:

:: در سایت رسمی بانک مرکزی جمهوری اسلامی در قسمت مشخصات اسکناس ۱۰۰ تومانی در مورد طرح پشت نوشته شده است: مسجد الاقصی.

:: از رییس بانک مرکزی می‌خواهیم هر چه سریع‌تر در صدد تصحیح این اشتباه اقدام فرمایند.

| لينک ثابت |  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 13:51   

هر چه داریم همه از کرم عباس است. خلقت جنت حق لطف کم عباس است. شیعه هرگز نهراسد چو زکینه دشمن. دل ما تحت لوای علم عباس است.

اینجا میدان جنگ است. شوخی نیستش. خبری از گل و بستنی چوبی نیستش.

من یک سرباز هستم. و این دنیای من است. اینجا زیبایی معنایی ندارد. اینجا سرشار از درد و رنج است.

اینجا همه چیز منتهی به مرگ می‌شود. هر دقیقه مانند یک سال و هر سال مثل یک قرن سپری می‌شود. جنگ، سفری شوم تا جهنم است. زمانی ممکن است مجبور شویم کارهای بدی انجام دهیم تا به نتیجه‌ای خوب برسیم. این زندگی در جنگ است. ما هیچ گونه ترحمی به دشمن نداریم و از نابود کردن او پشیمان نخواهیم شد.


شیوه شقایق‌هاست سرخ و بی‌نشان مردن 

ما شکست نخواهیم خورد. ما صلح نمی‌کنیم. از همین حالا تا زمانی که جنگ خاتمه یابد، هر لحظه از یک ثانیه و هر ثانیه از یک دقیقه به وقت پیروزی نزدیک‌تر می‌شویم. فراموش‌شده‌گان از اعماق تاریکی‌ها باز می‌گردند. تا انتقام خویش را از خدایگانی که آنها را به زنجیر کشیده‌اند بگیرند. تنها فرزندان روشنایی می‌توانند بر اهریمن غلبه کنند. پیروزی سرنوشت ما است. در این راه خدای آسمانها پشتیبان ما خواهد بود.   

| لينک ثابت |  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 1:4    | 

ساموئل هانتینگتون فیلسوفی که نظریه برخورد تمدنها را سالها قبل‌ از وقوع حادثه ۱۱ سپتامبر ارائه کرده بود، جامعه سیاست‌زده را جامعه پراتوری (praetorianism) می‌نامد. در جوامع مدرن نهادهای سیاسی (احزاب و... ) به توزیع قدرت و مشارکت سیاسی کمک می‌رسانند. اما در جوامع توسعه نیافته، به علت فقدان نهادهای سیاسی، نیروهای اجتمائی مستقیمن با یکدیگر درگیر می‌شوند و کمتر کوششی برای مرتبط ساختن مصلحت خصوصی‌شان با مصلحت عمومی از خود نشان می‌دهند.

در جوامع مدرن، کنشگران سیاسی در مورد راه حلی که در مورد درگیریهای سیاسی باید به کار بسته شود، یعنی در مورد چگونگی تخصیص سمتها و تعیین سیاستها، توافق دارند. انتخابات، گفت‌وگو، مشاوره، توافق و... روشهای مقبول عامند. اما در جامعه پراتوری انواع صورتهای عمل مستقیم «ارتشا، اعتصاب، تظاهرات، کودتا و...» در صحنه سیاست حضور دارد.

سِمتهای سیاسی به آسانی به دست می‌آیند و به آسانی نیز از دست می‌روند. پدیده معمول در سیاست پراتوری، «پذیرش یا طرد همه جانبه» است. در جامعه‌ مدنی به موازات افزایش مشارکت سیاسی، ثبات جامعه افزایش می‌یابد. اما در جامعه پراتوری، گسترش دامنه مشارکت سیاسی، موجب کاهش ثبات و دوام جامعه می‌شود.

در جامعه پراتوری وقتی بحران سیاسی عمده‌ای پدید می‌آید تنها از طریق کاستن دامنه فعالیت سیاسی همه گروههای جامعه، بحران فروکش می‌کند.

| لينک ثابت |  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:37    | 

در تبار ما رسم است رو به آسمان مردن.

 

برای دیدن بقیه عکس‌ها به [متن کامل] بروید.


[متن کامل]
| لينک ثابت |  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 8:56    | 

در دوران هشت ساله صدارت آقای هاشمی حدود هشتاد تن به وسیله محفل اطلاعاتی و علل سیاسی به قتل رسیده‌اند. که معروفترین آنها قتل سعیدی‌سیرجانی، مهندس برازنده، میرعلایی، تفظلی و... بوده‌اند.

صبح امروز ۲۹ / ۱۰ / ۱۳۷۸

آقای هاشمی باید به صراحت و به طور علنی از کلیه شهروندان به دلیل قتل های زنجیره‌ای محفل نشینان در دوران ریاست جمهوری اش عذرخواهی کند.

 آفتاب امروز ۴ /۱۲ / ۱۳۷۸

پرونده قتل سیامک سنجری و فاطمه قائم‌مقامی را دنبال کنید تا به شاه کلید برسید. پرونده قتل پیروز دوانی را دنبال کنید تا عالیجناب خاکستری را مشاهده کنید.

آریا ۱۴ / ۹ / ۱۳۸۷

هاشمی رفسنجانی نماد تحقیر روشنفکران، مطبوعات و دانشجویان بود. او آنها را نادیده می‌گرفت و اهمیتی به نظر آنها نمی داد.

 صبح امروز ۲ / ۱۲ / ۱۳۷۸

هنوز نقد هاشمی را شروع نکردیم.

آفتاب امروز ۴ / ۱۲ / ۱۳۷۸

زبان هاشمی نه تنها اهانت آمیز است بلکه متضمن تهدید ناقدان و مخالفان است.

 عصر آزادگان ۹ / ۱۱ / ۱۳۷۸

هاشمی رفسنجانی طی دهه گذشته چهره کاملا تاریکی از وضعییت اقتصادی دهه اول نقلاب به تصویر کشیده است.

فتح ۶ / ۱۱ / ۱۳۷۸

هاشمی با دوپینگ به مجلس راه یابد یا نیابد، ریس مجلس شود یا نشود، مردم به او و سیستهایش رای منفی داده‌اند و او را نماد عصر سپری‌شده تاریکخانه‌ای می‌دانند.

آفتاب امروز ۴ / 12 / 1378

آیا مجازات یک نامه سرگشاده انتقادی به هاشمی رفسنجانی شش ماه سلول انفرادی و اقرارنویسی به سبک برادر حسین است؟

صبح امروز 29 / 10 / 1378

 

گذشت آن روزها که اصلاح‌طلبان اکبر هاشمی رفسنجانی را عالیجناب سرخ پوش می‌نامیدند. الان دیگر همه برای خودشان یک پا عالیجناب شده‌اند. آنقدر که کاسه لیسانه در مدح رفسنجانی، مصدق را دیکتاتور می‌نامند.

روزنامه صبح امروز به تاریخ ۲۹ / ۱۰ / ۱۳۷۸ مقاله‌ای چاپ کرد با عنوان عالیجناب سرخ‌پوش که در آن بیشترین حمله‌ی رسانه‌ای اصلاح‌طلبان تا آن روز به هاشمی رفسنجانی شده بود:

- دوران هشت ساله ریاست جمهوری آقای هاشمی تمزیترین دوران وزارت اطلاعات نبود. - آقای هاشمی موافق ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر بود. - آقای هاشمی می‌دانست که ۲۳ تن از چهره‌های ملی مذهبی به دلیل نوشتن نامه به ایشان بازداشت شده‌اند.

- علی فلاحیان از سوی آقای هاشمی به وزارت اطلاعت برگزیده شد و هاشمی بر خلاف نظر ناصحان از وزارت اطلاعات دفاع کرد. - آقای هاشمی جنایت باند سعید امامی در دوره هشت ساله ریاست جمهوری‌شان را بی‌انضباتی اداری نامید. - و...

یادمان نمی‌رود بامداد روز ۲۰ / ۱۱ / ۱۳۷۸ که روزنامه‌های زنجیره‌ای اصلاح‌طلبان، صبح امروز، مشارکت، عصر آزادگان، فتح و آفتاب امروز همه با هم یک تیتر مشترک داشتند: دعوت از هاشمی رفسنجانی برای مناظره (ماجرای قتل ف - ف)

و روز ۷ / ۱۲ / ۱۳۷۸ که قرار بود صبح امروز با لحنی تمسخرآمیز تیتر بزند: «چند روز صبر کنید، حاج آقا می‌یاد بالا.» و در ادامه با لحنی زننده بنویسد: شاید حاج آقا بتواند با دوپینگ تقلب راست بالا بیاید.

در تاریخ ۲۳ / ۱۱ / ۱۳۷۸ وقتی روزنامه فتح نوشت: تسلط آنان (باند هاشمی رفسنجانی) بر مجلس به معنای حذف شعار توسعه سیاسی و در نوردیدن تومار دولت خاتمی خواهد بود. در آن صورت نه تنها روشنفکران و نخبگان از خشونت آنها در امان نخواهد بود. بلکه نهادهایی مانند مطبوعات که حضور مردم را برای تعیین سرنوشتشان تضمین می‌کند به مسلخ فرستاده خواهد شد. چه کسی فکر می‌کرد که اصلاح‌طلبان  هشت سال بعد در مدح و ثنای هاشمی رفسنجانی به تاریخ ۱۷ / ۶ / ۱۳۸۶ از این کلمات استفاده کنند:

با انتخاب هاشمی بر مجلس خبرگان يك خطر از بيخ گوش ايران گذشت. حضور آقای هاشمی در یکی از مهمترين نهادهای سياسی‌مذهبی كشور، سپری در برابر تندبادهای سياسی است.  پيروزی ايشان به نظر من پيروزی جريان عظيمی در كشور است كه به عادی‌سازی (نه بحران سازی) امور می‌انديشند. انتخاب اخير آقای هاشمی حكايت از يك اخلاق نيكوی ايشان دارد. و اين درس خوبی است كه ايشان به همه شخصيت‌های مذهبی سياسی كشور می‌دهند.

آقای هاشمی یک شخصيت واقع‌گرای سياسی است. جالب اين بود كه در آن جلسه كوچكترين ترسی در چهره آقای هاشمی ديده نمی‌شد و ايشان با آرامش مديريت خود را انجام می‌داد. می‌خواهم بگويم همين آقايونی كه شخصيت‌های پخته و عاقل كشور را به ترسو بودن متهم می‌كنند. در پايان پيروزی آقای هاشمی را به همه ايرانيانی كه به «عادی‌سازی» امور و توسعه پايدار و پيشرونده آن فكر می‌كنند، تبريک می‌گويم.

خانم مسیح علی‌نژاد الان در کجای اروپا هستند که به ما بگویند اینها اگر پوپولیسم نیست پس چیست؟ آن روزها هاشمی به کاردینال ریشلیو تشبیهه می‌شد و متهم بود به دست داشتن در قتل‌های زنجیره‌ای و همکاری با پدر ژوزف در خصوص از میان برداشتن روشنفکران و دگراندیشان کشور، تا از حضور او در مجلس ششم جلوگیری شود. ولی الان ماکیاولی‌بازان و پوپولیسم‌کاران دوم‌خردادی، هاشمی رفسنجانی را پخته و عاقل می‌نامند که به عادی‌سازی (نه بحران سازی) امور می‌انديشند.

آری برادر. آن روزها نان در کوبیدن هاشمی بود. و امروز در مدح و ثنای او. آن روزها صبح امروز و آفتاب امروز برعلیه رفسنجانی مطلب می‌زدند و حالا سایت امروز و شهروند امروز ساز او را کوک می‌کنند. هاشمی دیروز باعث و بانی همه فجایع کشور شناخته می‌شد و امروز یک شخصيت واقع‌گرای سياسی است.

حالا می‌فهمم آنها که دیروز از خط امام شروع کردند و از دیوار سفارت امریکا بالا رفتند چرا امروز روی دیوار همان سفارت‌خانه نشسته‌اند و دارند مک‌دونالد را با کوکاکولا فرو می‌دهند.

| لينک ثابت |  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 1:40    | 

یک پست نوشته بودم  راجع به هیجان ولی وقتی آمدم کپی و پیست کنم آن مطلب در وبلاگ با صحنه عجیبی روبرو شدم. به جای اینکه مطلب پیست شود کلمه‌ای به نام hello با یک علامت تعجب در جلوش پیست می‌شد. توی هر میحطی این کار کردم فقط اون کلمه مزخرف پیست می‌شد.
 
داشتم از روی مطلب هیجان که نوشته بودم نت بر می‌داشتم تا دوباره آن را در وبلاگ تایپ کنم که یکهوع برق رفت، به اندازه چند ثانیه. بعد دوباره برق اومد. ای‌ول فقط هیجان برق کم بود که آن هم به مطلبم اضافه شد ولی این هیجان کل مطلب از بین برد.
 
نوشته‌ام راجع به این بود که تاریخ ششصد هزار ساله ایران تا به حال این قدر هیجان‌انگیز نبوده ولی آگاهان معتقدن تاریخ ایران همیشه به همین اندازه هیجان‌انگیز بوده است. ایرانی‌ها اگر در زندگی‌شان هیجان نداشته باشند دپ می‌شوند.
 
به همین دلیل است که ایرانی‌ها عاشق هیجان، تنوع، تهوع، سیرک، باغ‌وحش، فانفار، شهربازی، رودخونه‌وحشی، تونل‌وحشت، دانشگاه‌سیاسی، استادیو‌م‌آزادی، جایگاه‌شورشی‌ها، تیغ، چاقو، کیمیایی، پنجه‌بکس، قتل، جنایت، مرگ، خودکشی، صادق هدایت، کافکا، کامو، سارتر، نیچه، حسین‌درخشان، دریدا، مارکس، لوتر، گاندی.
 
مسیح، چه‌گوارا، تفنگ، زیتون، خون، امام‌حسین، اوریانا فالاچی، سیمون دوبوآر، آلترناتیو، توتالیتر، آنارشی، آوانگارد، ناسیونالیسم، لیبرالیسم، پیشرفت، اسلام‌گرایی، مذهب، پس‌رفت، خرافه، رمل، اسطرلاب، افیون، جیمز دین، هیچکاک، جان فورد، هاوارد هاکس، سرجیو لئونه، دی‌پالما، آپوکالپس‌ن‌آ‌و، کاپولا، پدرخوانده، مارلون براندو، سام پکین‌پا، الیور استون، تارانتینو، لینچ، جارموش، ژان‌پیر ملویل، سامورایی‌‌‌، فیلم‌نوآر، زمین خیس، تاریکی، سکوت، فریاد، شورش، طغیان، انقلاب و... هستند.
| لينک ثابت |  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 13:38    | 

 متاسفانه تبلیغات پورونوگرافی (+۱۸) AdBrit که جدیدن در کنار صفحه سایت بالاترین پخش می‌شود به هیچ وجه متناسب با نوع سایت و شان بازدیدکنندگان نیست. امیدواریم مدیران بالاترین از پخش تبلیغات سکص، کازینو و از این قبیل خوددارای کنند.
 
البته اگر آنها از این اقدام امتناع ورزیدند، بهتر است بچه‌ها آی‌پی این https شان را فیلتر کنند تا بروند پی‌کارشان.
| لينک ثابت |  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:7   

به نیروانا رسیده را دیگر معیاری نیست. حتی نمی‌توان او را شناخت. هنگامی که نمودها به آخر رسند و درون تهی آنها آشکار شود، زبان در کام نمی‌گردد و همه چیز خبر از آن می‌دهد که خاموشی پیدایش‌ها فرا رسیده‌ است.
 
مفهوم نیروانا را باید در عبور از ساتا (satta) به معنای شخصیت و آتمان (atman) به معنی خویشتن و سپس  رسیدن به تاتاگاتا (tathagata) به معنای وجود کامل و مقدس جست. بودا در حالت نیروانا، خویشتن و تمام هستی را همچون فرایندی وسیع و نهر همیشه جاری "شدن‌ها" و "انهدام‌ها " یافت در درون این جریان پیوسته در حرکت و تداخل دایمی انرژی‌ها در یکدیگر.
 
نیروانا مرحله پایانی سلوک آیین بودا در راه رسیدن به اشراق کامل و آگاهی و آرامش مطلق است. نیروانا حالتی است که در آن آدمی از جهل، رنج، شهوت، خشم، خواهش، تمنا، وابستگی‌ها، کاملن تهی شده و به فرزانگی کامل دست می‌یابد.
 
نیروانا آخرین مرحله طریقت بودا و مقصد سلوک بودایی است. نیروانا یعنی آزادی از سلسله علل رنج‌ها و پیدایش‌ها و فرو نشاندن مطلق عطش تمایلات. نیروانا یعنی زوال مطلق جهل و روشنی مطلق روح، نیروانا ساحل ممتاز و کمال است که بر اثر انجام سلوک و طریق هشت گانه بودایی تحقق می‌پذیرد.
 
بودا به این حقیقت پی‌برد که "خود" در حقیقت چیزی نیست جز ترکیبی از رشته هایی از کنش‌ها و واکنش‌های ذهن که از مرکزیت ثابت و ذات برخوردار نیست. این حقیقت حسی عمیق و استوار به بودا بخشید که او را از تمام وسوسه های "من" که به وسیله‌ی جهل و طمع و بیزاری برانگیخته می‌شود رهایی بخشد.
 
روشنگری بودا پس از رسیدن به نیروانا و پس از اینکه دریافت از بند وابستگی و خواهندگی آزاد شده در این کلام بسیار با اهمیت او که تفاسیر سترگی بر آن شده متجلی است: بیهوده بود که سازنده ی خانه‌ام را در زندگی‌های بی‌شمار جستجو می‌کردم و موفق به یافتنش نمی‌شدم. چه سخت است تحمل زندگی‌های متوالی. لیکن اکنون ترا می‌بینم، آه ای سازنده‌ی "من." و دیگر هرگز از این پس به بنای خانه نخواهم پرداخت. زیرا که الوارهای آن را در هم کوفته‌ام. تیرهای سقف را به دو نیم کرده‌ام. و خواهندگی‌ها را در هم شکسته‌ام. از این روست که ذهنم (در اشراق کامل) آزادانه در طیران است.
 
برای نوع بشر ، یافتن قانون علیت و پیوستگی علل و معلولات کاری دشوار است. بسیار دشوار است که انسان به آرامش و جدایی از تمام تصورات و صور و به رهایی از بندهای تمام موجودات خاکی و به عالمی که در آن هر علاقه و خواستی نابود شده و هر میلی از بین رفته است و عاقبت به پایان کار و نیروانا واصل شود.
 
آن کس که به مقام خردمندی رسیده است از میان شعله ها و شراره های تولد و مرگ و رنج نجات یافته و به سرمنزل خاموشی و نیروانا و آرامش ابدی واصل می‌شود. سلسله‌ی افکار و احساسات نزد یک فرد معمولی این پندار را در او بیدار می‌کند که حقیقت وجود خود را میان افکار و احساسات و پنداره‌های خود بیابد اما چشم بینای خردمند در آن افکار و پندارها جز بازی و رفت آمد اشباحی که به خویشتن او ربطی ندارند حقیقتی نمی‌بیند .
 
کسی که ذهن خود را کاملن به چنگ آورد. کسی که زمام اراده‌ی خود را در کف گیرد. کسی که کاملن از آز، خشم و شهوت رها شود. کسی که پس از سلوک بودایی به درجه خردمندی و معرفت درون انگارانه‌ی کامل برسد. او به نیروانا رسیده است.
| لينک ثابت |  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 20:1    | 

ابراهیم نبوی دارد خودش را خسته می‌کند. هر چند روز یک‌بار اعلامیه بروی اینترنت منتشر می‌کند و در آن وعده محو هودر را تا ۲۴ ساعت آینده می‌دهد. حالا چرا هودر باید حذف شود؟ ابراهیم نبوی مثل هخا است. فقط تنها فرقش با آن دلقک در این است که او می‌خواست آخوندها را غیب کند و داور می‌خواهد تلاش ‌کند هودر را نابود کند. مشکل هخا و ابراهیم نبوی با جمهوری اسلامی است. پس هر کسی از این حکومت دفاع کند باید محو شود. 

 

خط نامریی از واشنگتن تا لندن و تهران

یک خط نامریی از دفتر دیک چنی تا پراگ، آمستردام، لندن و تهران تمام مخالفان جمهوری اسلامی را بهم متصل می‌کند. مخالفینی که سعی در سیاه‌نمایی دارند تا ملت را از حکومت دلسرد کنند.

 

سایبر امپریالیسم

تا حالا به این فکر کردید چرا مخالفان جمهوری اسلامی و طرفداران حقوق زنان و حقوق بشر هیچ مشکلی با امپریالیسم ندارند؟ جنگ امروز جنگ سایبر امپریالیسم است. دشمن قسم‌خورده‌ که سه دهه نتوانست از طریق نبرد در میدان‌های فیزیکی (حمله‌ی نظامی به طبس، جنگ عراق، محاصره‌ی اقتصادی، سیاسی و...) ایران را از پای در آورد امروز رو به نت آورده است. دشمن این روزها به سایت‌های خبری و وبلاگ‌ها به چشم یک میدان جنگ (براندازی نرم) تازه نگاه می‌کند. ولی فرزندان خمینی کبیر در جدیدترین سنگر مبارزه با امپریالیسم تا آخرین قطره‌ی خونشان از آرمان پیرشان دفاع خواهند کرد.

 

از نافرمانی مدنی تا آشوب خیابانی

مدافعان حقوق بشر و حقوق زنان ساکن در تهران اگر واقعن راست می‌گویند که به دنبال ایجاد رفع قوانین نابرابر بین زن و مرد هستند به جای فراخوانی‌های تجمعات خیابانی و سیاه نمایی توسط سایت‌ها وبلاگ‌های وابسته‌ به دنبال تغییر قوانین مورد نظرشان باشند.

 

مرکز فرهنگی زنان نماینده چند درصد زنان جامعه است؟

مرکز فرهنگی زنان خود را نماینده جنبش زنان ایران می‌داند. آخر شما که با یک فراخوان فقط توانستید تعدادی کمتر از پنجاه نفر زن را به جلوی دادگاه بکشانید. تا حالا به این فکر کردید همین خانم فاطمه رجبی که از دید شما یک زن چادری و سنتی است اگر یک فراخوان بگذارد چند هزار نفر به دعوتش پاسخ خواهند داد؟

 

امپریالیسم فرهنگی

امپریالیسم فرهنگی عبارت است از اراده معطوف به همگون‌سازی خرده فرهنگ‌ها توسط یک فرهنگ. مدرنیسم به دنبال ایجاد یک فرهنگ برتر است. یک فرهنگ واحد. از ویتنام تا پاریس همه باید یک فرهنگ را قبول داشته باشند. همه باید با یک صدا فکر کنند.

با یک چشم ببینند و این یعنی امپریالیسم فرهنگی که از بازوهای اجرایی مدرنیسم است. سه جنبه کلی در مورد امپریالیسم فرهنگی شناسایی شده است: گسترش مارکتینگ، گسترش آزادی‌های جنسی و جهانی شدن فرهنگ واحد. حالا چه کسانی طرفدار آزادی‌های جنسی هستند؟

 

حسین درخشان به دنبال پول است؟

اگر هودر هم مثل مدافعان دروغین حقوق بشر و حقوق زنان ساکن تهران بود الان حساب‌های بی‌نام بانک‌های سوییس‌اش سر به فلک می‌زد. تا حالا به این فکر کردید اگر حسین درخشان سالها پیش یک خدمات دهنده وبلاگ فارسی رایگان راه انداخته بود از جذب آگهی‌های بین‌المللی چقدر دلار و یورو به حسابهایش واریز می‌شد؟ البته کسانی که یک پست وبلاگ شخصی‌شان را بدون دریافت حق‌التحریر به روز نمی‌کنند نمی‌توانند معنای این کلمات را درک کنند.

 

هیفوس، واشنگتن و آمستردام

پولشویی می‌دانید چیست؟ بودجه ۷۵ میلیون دلاری امریکا برای براندازی نرم صد دست چرخیده می‌شود. بین سازمان‌های به اصطلاح حقوق بشری و حقوق زنان دست به دست می‌شود تا وقتی به ایران می‌آید معلوم نباشد این همان پولی است که از دفتر دیک چنی برای دخترهای میلیون دلاری فرستاده شده است.

 

طرفدارهای آزادی بیان هیچکدام تحمل شنیدن حرف مخالف را ندارند

وقتی می‌گوییم حقوق بشری‌ها و حقوق زنانی‌ها فقط ادای روشنفکرها را در می‌آورند یعنی همین که یک خانم دوآتشه طرفدار احقاق حقوق زنان برای آقای مهدی جامی کامنت می‌گذارد که چرا به حسین درخشان در رادیو زمانه تریبون می‌دهید؟ واقعن دم آقای جامی از این بابت گرم. 

اگر نگاه و سخن حسین درخشان حتی بنا بر گفته‌ی شما اشتباه هم باشد براساس اصول و منشور آزادی این حق دارد که نظرش را بیان کند. دخترهای میلیون دلاری هم به جای شنیدن حرف مخالف به دنبال حذف صدای مخالف هستند. شما آخوندها را متهم می‌کنید که اجازه بیان عقاید را به مخالفان فکری‌شان نمی‌دهند. خود شما در تریبون فمینیستی‌تان زنستان تا حالا این اجازه را به کدام مخالفتان داده‌اید؟ خفه کردن یا محو کردن مخالف فقط نشانه‌ی ضعف آدمهاست.

 

پی نوشت:

:: فقط کامنت‌هایی که ایمیل معتبر و آدرس وبلاگ داشته باشند پاپلیش خواهند شد.

| لينک ثابت |  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 13:2    | 

این نوشته‌ای از یک دختر نئوکان، نئولیبرال، نئوسکولار و نئوفمینیست است. کسانی که از اعماق خیابان فرشته به دنبال احقاق حقوق و برابری انسان‌ها هستند. البته فقط برای آدمهای بالاتر از چهاراه پارک‌وی. انگار نه انگار انسان‌هایی هم در میدان شوش، دروازه غار، گود عربا، جزیره، یافت‌آباد حق دارند حقوقی برابر با آدمهایی که در زعفرانیه، کامرانیه، فرمانیه، زندگی می‌کنند داشته باشند. نئوفمینیسیت‌های نئوکان، منشور حقوق بشری که شما به آن اعتقاد دارید فقط برای آدمهایی که بالاتر از چهاراه پارک‌وی زندگی می‌کنند نیست. در این مطلب دختر نئوفمینیست نئوکان اعتراف می‌کند که ماهی۸۰ میلیون تومان در آمد دارد و ماشینی ۱۰۰ میلیونی زیر پا. مدافعان حقوق زنان و حقوق بشری ساکن تهران را باش. این نوشته ۱۳ اردی‌بهشت ۸۶ دختر نئوفمینیست نئوکان که فقط چند دقیقه بر روی سایت مورد علاقه‌اش قرار داشت و بعد بنا بر میل خودش آن را حذف کرد را به خود او، نوچه‌های پسرش و تمام کسانی که مثل آنها هستند تقدیم می‌کنم.

آن مرد، صاحب یک کافی‌شاپ معروف در خیابان فرشته، بلوز صورتی را با کراوات صورتی ست می‌کند، کت چهارخانه سفید و مشکی خوش دوختی بر تن می‌کند. بوی ادکلن او از همان دم در کافی شاپ هم شامه را نوازش می کند. پشت میزهای این کافی شاپ از مربی های تیم پرسپولیس و بازیکنان‌اش و انواع و اقسام خواننده‌های این روزها که بگذریم، اکثرن دخترها و پسرهایی نشستند با چهره و تیپ‌هایی مطابق آنچه هر روز مد است.

مرد صاحب کافی شاپ جلو هر میز می‌ایستد و خوش و بشی می‌کند؛ خوش برخورد است و مردم‌دار. همه آن دختر و پسرهای پشت میزها که بعد مانور اماکن بدو می‌روند، فقط تو می‌مانی و دوستت و مردی سی و خورده‌ای ساله که که مشتری قدیمی این کافی شاپ است و پسر جوانی آن سوتر. مرد صاحب کافی‌شاپ با حرارت شروع می‌کند بدگویی از این قشر "پولدارهای بالاشهر نشین":

این قشر "پولدار بالا شهرنشین" آدم نیستند چون هر کدام یک ماشین هشتاد میلیونی زیر پا دارند؛ جیب‌هایشان را کمیته امداد امام نکرده‌اند، چون نرفته‌اند به احمدی نژاد رای بدهند و دنبال رفسنجانی موس موس کرده‌اند.

مشتری سی و خورده ای ساله با پوزخند می‌گوید که مرد صاحب کافی شاپ یک هفته تمام پوستر بزرگ احمدی‌نژاد را پشت شیشه زده و شب‌ها برای احمدی‌نژاد روی دیوارهای شهر پوستر می‌چسبانده است. رگ گردن مرد صاحب کافی شاپ بالا می‌زند و تند و تیز شروع به دفاع از احمدی‌نژاد می‌کند وبه ما اشاره می‌کند و بد و بیراه به این پولدار بالا شهری‌هایی که ما باشیم و چون ماهی صد میلیون درآمدمان شده است هشتاد میلیون، زیر پایمان دارد از ترس می‌لرزد. و هوار که مردم عاشق این رئیس جمهور هستند و بهترین رئیس جمهور ایران اوست و لاغیر.

مرد صاحب کافی‌شاپ سفت و سخت معتقد است که چون اسرائیل و آمریکا بمب اتم دارند، ما هم باید داشته باشیم. او خوشحال است که با بدحجابی مبارزه می‌کنند. او ناراحت نیست که همین نیم ساعت قبلش از اداره اماکن به مغازه او آمدند و همه مشتری‌ها از ترس و نفرت گذاشتند و رفتند و حالا ساعت هشت شب در کافی‌شاپ همیشه شلوغ او فقط ما ماندیم که پوست کلفتیم و لابد پررو که نام اماکن لرزه بر تنمان نمی اندازد. او مغازه اش قبلا چندباری به دلیل مشتری بدحجاب پلمپ شده است؛ اما خیال کردید ناراحت است؟ می گوید احضاریه که هربار آمده است رفته اماکن و ماموران صدیق با بزرگواری گذشت کرده‌اند.

مرد صاحب کافی‌شاپ پیراهن و کراوات‌هایش را ست می کند، کت‌های خوش دوخت بر تن می‌کند، کاپوچینو را با هزار و یک طعم از شکلات گرفته تا پرتقال می‌فروشد، با همه مشتری‌های پولدار بالاشهری بدحجاب با ماشین‌های هشتاد میلیون تومانی خوش و بش و احوال پرسی می‌کند، مغازه اش در بهترین جای فرشته نمی‌دانم چقدر می ارزد، یک فنجان کوچک اسپرسو را پنج هزار و هشتصد تومان می‌فروشد، یک برش پای سیب را پنج هزار و پانصد تومان. در را که پشت سر مشتری‌های حود می‌بندد، بد و بیراه و تمسخر است که به سوی آنها پرتاب می‌کند و عشق "رایحه خوش خدمت" و هیئت پدرش در میدان شهدا و سانتریفیوژهایی که قرار است همه ما را غنی کند ورد زبان او.

خواستم بگویم برای دیدن مردمی که به رایحه خوش خدمت رای داده‌اند، در شهرها و روستاهای دور چرا پرسه می‌زنید؟ و برای نمایش مجسم "عقده و کینه طبقاتی" چرا کتاب‌ها را ورق می‌زنید؟

| لينک ثابت |  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 11:46    | 

برای دیدن عکس‌ها و فیلم سفر ایتالیا کلیلک کنیدسیدمحمد خاتمی رییس جمهور سابق ایران دست دادن با زن‌ها در سفر ایتالیا را تکذیب کرد. و تصویر دست دادن را ساختگی خواند. [متن کامل]

آقای خاتمی یک بار دیگر هم قبل از این خایه‌شان را در ایتالیا جا گذاشته بودند. سالها پیش  در سفر به رم با رییس جمهور اسراییل دست دادند. و بعد تکذیب نمودند.

:: برای دیدن عکس‌های دست دادن با زن‌ها توسط سیدمحمد خاتمی که آنها را انکار می‌کند کلیک کنید.

آقای خاتمی در مدت هشت سال ریاست جمهوری‌تان همین گونه رفتار کردید. یادتان هست؟ چگونه پشت بهزاد نبوی و بچه‌های سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را در مجلس ششم خالی کردید؟ شما که جرات کاری را ندارید چرا انجامش می‌دهید؟ تا بعد بخواهید آن را تکذیب کنید.

:: دانلود فیلم رسوایی سید دجال اصلاحات.

آقای خاتمی دست دادن با موشه کاتسا رییس جمهور اسراییل که بعد آن را منکر شدید و به خاطر می‌آورید؟ قهرمان پوشالی فنچ بچه‌های دوم خردادی علاقه دارد جلوی خارجی‌ها ادای روشنفکرها را در آورد، با خانم‌ها دست دهد، با رییس جمهور اسراییل خوش و بش کند و بعد وقتی وارد ایران شد ماجرا را تکذیب کند.

 

ابطحی بیچاره این عکس هم نواره؟

آقای ابطحی نکند این تصویر هم ساختگی است؟ محمدعلی ابطحی می‌گوید که فیلم مونتاژ بوده و استدلال می‌کنند: "می‌دانم مونتاژ فیلم و تنظیم آن به خصوص در این چند ماهه تا انتخابات می تواند خیلی نان و آب دار است."

آقای ابطحی اگر فیلم ایتالیا ساختگی است، پس چرا یک فیلم پورنو مونتاژ نمی‌کنند تا نقش اولش را شما بازی کرده باشید؟ خیلی برد دارد ها.

آقای ابطحی چطور است دوستان مونتاژکار مشارکتی شما یک فیلم مونتاژ شده از آقای احمدی‌نژاد و تانیا دروکس درست کنند که رییس جمهور ایران دارد با رهبر حزب NEE بلژیک دست می‌دهد. می‌دانید چقدر برد دارد؟ دست بردارید آقای ابطحی گه را هر چقدر بیشتر هم بزنید بویش بلندتر می‌شود! نیک‌آهنگ کوثر حاضر است یک کارتون از ماجرای ایتالیا به تصویر بکشد؟ ابراهیم نبوی چطور؟ آیا جراتش را دارد یک مطلب ۲۰۰ کلمه‌ای بنویسد؟

 

لینک‌ها:

:: این همان زنده باد مخالف من است؟ [متن کامل]

:: خاتمی شارلاتان است [متن کامل]

:: خاتمی و ابطحی اهل کوفه هستند [متن کامل]

:: بعد از یک عمر گدایی شب جمعه را می‌شناسیم [متن کامل]

:: عکس بی‌نظیر از سیدمحمد خاتمی [متن کامل]

:: دروغ‌گویی سید دجال اصلاحات تمامی ندارد [متن کامل]

:: تسلیت به امام زمان [متن کامل]

:: خاتمی شرمت باد [متن کامل]

:: دروغ‌گوی نورانی اصلاحات [متن کامل]

:: ابطحی ابطحی خجالت خجالت [متن کامل]

در این زمینه اگر مطلبی نوشته‌اید پای این پست کامنت بگذارید تا لینک نوشته‌تان اضافه شود.

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 9:11    | 

پاریس هیلتون

جوان پرسپولیسی داماد باید گردد
هر دختری ناز کند اعدام باید گردد

شعار تیفوسی‌های سرخ که روز جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸۶ در استادیوم آزادی طنین انداز شد.

 

رفع نیاز جنسی جوانان، امروز از اهم واجبات است. ایران به عنوان جوانترین کشور جهان از حرارت جنسی بسیار بالایی برخوردار است.

نیاز جنسی نیاز یک بدن سالم است. جوانهایی که در عطش آمیزش جنسی با جنس مخالف می‌سوزند ولی به علت قوانین کشور حق ندارند به غریزه‌ی اصلی‌شان پاسخ دهند. 

حالا در این روزهای گرم خرداد ۱۳۸۶ وزیر کشور دولت احمدی‌نژاد با جدیت درخواست کرده‌اند: "ازدواج موقت بايد با جسارت در كشور ترويج شود."

این سخن از عرضه‌ی جمهوری اسلامی ورژن ویستا حکایت می‌کند. به جای ازدواج موقت بنویسید: "رفع نیاز جنسی جوانان" بهتر می‌توانید معنای جمله‌ی وزیرکشور را درک کنید. گفته‌ی آقای پورمحمدی خیلی مترقی است.

میشل فوکو از مخالفان سرکوب جنسی است. او معتقد است سرکوب جنسی در غرب (دنیای کلنیال) را باید با ظهور و گسترش سرمایه‌سالاری (کاپیتالیسم) همزمان و همراه دانست. از ویوی امپریالیسم فعالیت‌های جنسی، کارگران را از امر تولید باز می‌دارد و تنها آن نوع فعالیت جنسی مجاز است که به تولد کارگران و مصرف‌کنندگان تازه منتهی شود.

سایت Ghabelto از ازدواج موقت حمایت می‌کند پانوشت:

:: با ذهنی که به ارگاسم نرسد هیچ کاری نمی‌شود کرد.

:: من نمی‌دانم که چرا می‌گویند، اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست. گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟ چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید، کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم. سهراب سپهری

:: پتیشن‌بازها، لوگوسازها بشتابید. باید با جدیت و با جسارت ازدواج موقت را ترویج کنیم.

:: فتوای یک مرجع تقلید (آیت‌الله‌ العضمی روحانی): اذن پدر در ازدواج موقت ضرورتی ندارد [متن کامل]

 

لینک:

:: گزارش آسوشیتدپرس از از ازدواج موقت در تهران [متن کامل]

| لينک ثابت |  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 11:35    | 

ناتوی فرهنگی در اينترنت،‌ قسمت اول: تولد راديو زمانه

این تیتر مطلبی از محمدمسیح یک جوان استشهادی است که در سایت رجانیوز منتشر شده و اولین مطلب از نبرد با سایبر امپریالسم است که محمدمسیح آن را سازماندهی می‌کند.

جنگ امروز جنگ سایبر امپریالیسم است. دشمن قسم‌خورده‌ که سه دهه نتوانست از طریق نبرد در میدان‌های فیزیکی (حمله‌ی نظامی به طبس، جنگ عراق، محاصره‌ی اقتصادی، سیاسی و...) ایران را از پای در آورد امروز رو به نت آورده است.

دشمن این روزها به سایت‌های خبری و وبلاگ‌ها به چشم یک میدان جنگ (براندازی نرم) تازه نگاه می‌کند. ولی فرزندان خمینی کبیر در جدیدترین سنگر مبارزه با امپریالیسم تا آخرین قطره‌ی خونشان از آرمان پیرشان دفاع خواهند کرد.

دیروز: سیرامائسترا و جزیره مجنون. امروز: وب و وبلاگ.

| لينک ثابت |  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 19:22    | 

Niki Karimi and Gael García Bernal

شهروند درجه ۱ و درجه ۲ یعنی چی؟ حجاب را باید یا همه رعایت کنند یا هیچ کس. از میدان هفت تیر تا میدان ونک زن‌ها به خاطر بدحجابی مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرند. صورتهایشان خونین می‌شود. آقای احمدی‌مقدم آیا قانون برای همه یکسان اجرا می‌شود؟ 

بیچاره ما که از خاک کمتریم

برابری یعنی چی؟ یعنی کشک. دوغ. ماست و خیار. قرار بود یک تار موی کوخ‌نشینان را به کاخ‌نشینان نفروشیم. چه فرقی بین آن زن که در میدان هفت تیر صورتش خونین و مالین شد با نیکی کریمی هست؟ صدای محسن نامجو می‌آید که می‌خواند: مرده‌ی يک شبه چو نمره‌ی بيست، ثلث اول که هيچ‌ش ارزش نيست، مرده‌ی قرن را چنين بنگر، همچو تجديد ناب شهريور.

 

پانوشت:

:: منظورم این نیست که بیاید صورت نیکی کریمی را هم خون-آلود کنید. می‌گویم بیاید همان جور که با او کاری ندارید با بقیه هم کاری نداشته باشید.

:: شرح عکس دوم: بیچاره ما که از خاک کمتریم.

| لينک ثابت |  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 15:2    | 

 

پانوشت:

:: بچه تو شانس آوردی که متولد نشدی.

| لينک ثابت |  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 23:39    | 

استاد امروز ‌گفت: شماها اندیشه‌تان بوی انقلاب می‌دهد. گوشی‌ام زنگ می‌خورد.

می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: ميدان انقلاب.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خیابان ۱۶ آذر.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خیابان انقلاب.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: ميدان امام‌حسين.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خيابان ۱۷ شهريور.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: ميدان شهدا.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خيابان پيروزی.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خيابان مجاهدين اسلام.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خيابان ايران.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خيابان جمهوری.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خیابان بابی‌سندز.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: سه راه جمهوری.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: ميدان جمهوری.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خيابان نواب صفوی.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: ميدان آزادی.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خيابان آزادی.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: اتوبان شيخ‌ فضل‌الله ‌نوری.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: اتوبان مدرس.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خيابان وليعصر.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: ميدان قدس.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: اتوبان چمران.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: شهرک قدس.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: اتوبان همت.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خيابان شهيد باهنر.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: اتوبان امام علی.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: ميدان سپاه.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خيابان سرباز.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: سه‌راه زندان.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خیابان شریعتی.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خیابان شهید بهشتی.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خیابان شهید احمدقصیر.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: میدان آرژانتین.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خيابان آفريقا.
می‌پرسد کجايی؟ می‌گويم: خيابان گاندی.

نامها همه انقلابی هستند. فقط جای فیدل کاسترو و ارنستو چه‌گوارا خالی است که نامشان را بر یکی از خیابان‌های اطراف سفارت امریکا بگذارند. در آرکی‌تایپ‌هایمان (کهن الگوها) هم انقلاب موج می‌زند: فردوسی، شاهنامه، رستم، گودرز، اسفندیار، کاوه، اردشیر بابکان، بابک خرمدین، سرخ‌جامگان، خداوندالموت، فداییان حسن صباح، یعقوب‌ لیث‌صفاری، ابومسلم خراسانی و... . هر کجا را نگاه کنی ردپای انقلاب را به خوبی می‌بینی.

 

پا‌نوشت:
:: رند شیراز هم از آن انقلابی‌های دو آتشه است. فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم، من و ساقی به هم سازیم بنیادش براندازیم.

:: "روح انقلابی خیام" هم به قول صادق هدایت "در تمامی دیوان خیام نمایان است."

:: مولوی هم که جای خودش را دارد. مولای‌مان علی است و مرشدمان مولای رومی.

:: دوستان روشنفکر راست اندیش ما هم بخاطر «هایکوآلتی» بودنشان است که نظری بر خلاف این دارند. ولی دوستان چپ بنا بر ماهییت چپ از پاریس، ویتنام تا تهران و نیویورک همه انقلابی هستند. آگاهان معتقدند راست‌های دنیا مزخرفترین آدمها هستند. از لندن،آمستردام تا واشنگتن.

:: این صدمین پست گردباد است.

| لينک ثابت |  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 1:40    | 

 دموکراسی خرده بورژوها یعنی دیکتاتوری اکثریت.

| لينک ثابت |  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:56   

به آقای مهدی جامی که راه ریچارد پرل و دیک چنی از نوع نرمش را تمرین می‌کند. آقای جامی گفته‌اید: "اگر شما امروز با او [مهدی جامی] آشنا شده ايد." در جواب باید بگویم: که من شخصن شما را از سالها پیش از طریق وبلاگتان سیبستان می‌شناسم.

و یکی از کارهای من در زمانی که وبلاگ‌های مورد علاقه‌ام به روز نمی‌کنند خواندن آرشیو آنهاست. این هم یک نوع وبلاگ‌خوانی است. نوشته‌اید: "آيا شما که مثل من فکر نمی کنيد از جايی پول می گيريد که اين حرفها را بزنيد؟" در جواب باید بگویم: نه آقای جامی من حتی برای به روز کردن وبلاگم از پول توی جیبی‌ام خرج می‌کنم.

همچنین اضافه کرده‌اید: "چرا فکر می کنيد هرکس مثل شما نباشد لابد از جايی پول گرفته است؟" ولی آقای حسین باستانی در انتهای نوشته‌شان سندهای امنیتی گفته‌اند: "بديهي است که تمام آنچه گفته شد، به معني قضاوت در مورد استفاده از بودجه دولت هلند نيست: مثلا همين الآن، پروژه اي چون "راديو زمانه" که اعلام کرده از اين بودجه استفاده مي کند، پروژه ارزشمندي است و در چارچوب منافع ملي نيز حرکت مي کند."

آقای باستانی می گویند رادیو زمانه با استفاده از بودجه هلندی دارد در چارچوب منافع ملی حرکت می‌کنند. پس این تنها نظر من نیست که شما از جایی پول گرفته‌اید. ولی همین نوشته‌ی اخیر شما در هسته‌ی سختش حاکمیت ملی حکومتی را نشانه رفته است که سه دهه قبل روحی جدید در کالبد مبارزه با امپریالیسم و کاپیتالیسم دمید.

و دلسوزی برای نداشتن حجاب زنان لایه‌ اولیه نوشته‌ی شما را تشکیل می‌دهد. آیا بعد از نوشته‌تان کسی از شما نپرسید چگونه باید از خاطره‌ی این مرده ریگ انقلاب (جمهوری اسلامی) که دیگر در کار نیست خلاص شویم؟

در ادامه آورده‌اید: "شما جز برچسب زدن کاری نکرده ايد." چطور است یک بار دیگر جمله‌‌ی معروف شما را با هم بخوانیم: "ما در ايران هنوز از مرده ريگ انقلاب خلاص نشده‌ايم. اما از آنجا که ديگر انقلابی در کار نيست جز خاطره‌ای دور." می‌گویید من جز برچسب زدن کار دیگه‌ای نکردم. ولی آقای جامی نوشته‌ی شما به قدری واضح است که احتیاجی به پرچسب زدن نیست.

دو کلمه استدلال، دو کلمه برهان: به جای کلمه‌ی "انقلاب" در نوشته‌ی آقای جامی، "جمهوری اسلامی" را بگذارید. ببینید چه معنایی می‌دهد: (به نظر می‌رسد ما در ايران هنوز از مرده ريگ جمهوری اسلامی خلاص نشده‌ايم. اما از آنجا که ديگر جمهوری اسلامی در کار نيست جز خاطره ای دور.)

آقای جامی حالا من به شما برچسب می‌زنم؟ یا شما با نوشته‌تان "مبارزه با بدحجابی، کاريکاتوری از مبارزه انقلابی است." در رادیو زمانه اقدام بر علیه امنیت و حاکمیت سه دهه‌ حکومت ایران که بعضی از رفتارش قابل دفاع نیست ولی قابل اصلاح است می‌کنید؟ 

 

لینک:

:: مبارزه مضحک مهدی جامی [متن کامل]

:: عکس‌ : از shotsdaily

پانوشت:

عده‌ای از دانشجویان سینه‌چاک کاپیتالیسم دانشگاه علامه‌طباطبایی برای اینکه درسشان تمام شود و بتوانند بعد از خروج از ایران در رادیو زمانه مشغول به کار شوند لحظه شماری می‌کنند! سقف آرزویشان این است بشوند پادوی خارجی‌ها. ولی آقای جامی من اعتقاد دارم: اینجا سرزمین ما است. سرزمین پدران و مادرانمان. سرزمین بچه‌هایی که در خون خفتند تا ما بمانیم. سرزمینی که حتی با جهنم جمهوری‌اسلامی به بهشت آمریکا شرف دارد. سرزمینی که همت، باکری، چمران و صدها هزار جوان دیگر به خاطرش جان بر سر پیمان گذاشتند.

| لينک ثابت |  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 11:34    | 

حمیدرضا علاقه‌بند هستم. مهدی جامی را از سالها پیش به واسطه وبلاگش سیبستان می‌شناسم. خیلی قبل‌تر از اینکه رادیو زمانه را به قول حسین باستانی با یوروهای هلندی راه بیاندازد. رادیو زمانه هنوز یک سالگی‌اش را در اینترنت جشن نگرفته است که مهدی جامی چهره‌ی اصلی خود و سایت مطبوعش را نشان می‌دهد.

"مبارزه با بدحجابی، کاريکاتوری از مبارزه انقلابی است. مهدی جامی، رادیو زمانه"

یوروها و دلارهای هلندی بالاخره کار خود را کرد و مهدی جامی که منتقدینش او را به دور از هر گونه ضدیتی با جمهوری اسلامی و انقلاب می‌دیدند حالا در برابر متنی از وی قرار گرفته‌اند که نمی‌توانند دیگر از او دفاع کنند.

لطفن اگر معنای جمله‌ی مهدی جامی را متوجه نمی‌شوید به جای کلمه انقلاب، جمهوری اسلامی بنشانید یا به کلمه انقلاب پسوند اسلامی اضافه کنید:"ما در ايران هنوز از مرده ريگ انقلاب خلاص نشده‌ايم. اما از آنجا که ديگر انقلابی در کار نيست جز خاطره‌ای دور."

این گونه است که همه‌کاره‌ی رادیو زمانه به جنگ با انقلابی می‌آید که در کمترین حالتش کاخ کاخنشینان امپریالیسم را در سه دهه قبل در ایران ویران ساخت و باعث شد سینه‌چاکان خاندان پهلوی آواره خیابان‌های آمستردام شوند.

"مبارزه با بدحجابی(مبارزه مضحک) در زمانی صورت می گيرد که تمام جامعه ايران پس از يک دوره فشار کنفورميستی در دهه اول انقلاب بتدريج خود را بازيافته و نشانه های جديد اجتماعی خود را يافته است.

متحد الشکل کردن کنفورميستی ربطی به دين ندارد. اين مبارزه ای است که می خواهد جامعه را يک شکل کند و نااميدانه از آن بازمانده است. بنابرين درست آن است که بگوييم هدف اصلی از مبارزه با بدحجابی اصلا بحث حجاب نيست. بحث حفظ قدرت مسلط است."

مهدی جامی نویسنده وبلاگ سیبستان از حلقه‌ی وبلاگی ملکوت در آخرین نوشته‌ی خود در رادیو زمانه تاب از دست می‌دهد و چهره‌ی ادبی و فرهنگی‌اش را به یک‌باره کنار می‌گذارد و در پس کلمات مثل یک پیاده نظام ارتش امریکا به نبرد با انقلاب و جمهوری اسلامی می‌رود که به خاطر بودنش خون‌های بسیاری بر زمین ریخته شده است.

"بنابرين درست آن است که بگوييم هدف اصلی از مبارزه با بدحجابی اصلا بحث حجاب نيست. بحث حفظ قدرت مسلط است."

مهدی جامی که در خواب خرگوشی به سر می‌برد از میان کلمه‌های (...مو و آرايش و جوراب و ساق پای نمايان...) نشان می‌دهد که دوست دارد زن‌ها را با مایو دو تکه در خیابان‌های تهران مشاهده کند. دقیقن مثل کسانی که در لایه‌های درونی مقاومت‌های مدنی خود فقط برای سوتین و بیکنی مبارزه می‌کنند. البته از اعضای حلقه ملکوت انتظاری بیش از این نمی‌رود. آنها که تشنه به خون انقلاب و جمهوری اسلامی هستند.  

"اگر مبارزه های اينچنانی با بدحجابی و نوار کاست و موسيقی مردم پسند و مو و آرايش و جوراب و ساق پای نمايان و از اين شمار تا کنون به جايی نرسيده ترديدی نيست که از اين پس نيز به جايی نخواهد رسيد. آنچه در اين ميان تغيير خواهد کرد مردم و رفتارهای ايشان نيست بلکه اين پليس است که ناگزير تغيير می کند."

هنوز یک روز از چت با یکی از دوستان نمی‌گذرد که به او گفتم: چهره مهدی جامی (مخالف یا موافق با جمهوری اسلامی) را باید بعد از یک‌سالگی رادیو زمانه دید. ولی انگار اسپانسرهایی هلندی و امریکایی بیش از این طاقت نداشتند که رادیو زمانه فقط در زمینه فرهنگی و هنری به دور از هرگونه مخالف‌خوانی و ضدیت با جمهوری اسلامی و انقلاب مطلب تولید کند.

 

پانوشت:

::این عکس از آنجلینا جولی تقدیم می‌شود به مهدی جامی و همه کسانی که این روزها برای دیدن مایو دو تکه، سوتین و بیکنی در تهران مبارزه مدنی به راه انداخته‌اند.

:: عکسی از بریتنی اسپرز بدون زیر بیکنی هم در این راستا تقدیم می‌شود.

:: عکس‌ها : از shotsdaily

:: یک نظر از نیچه در مورد «زن و مهارت در آرایش» سراغ دارم که جهانی را زیر و رو خواهد کرد.

:: ريشه مبارزه با پوشش دختران با آن آيين دفن کردن فرزند دختر در عصر جاهليت يکی است، مهدی جامی، سیبستان [متن کامل]

 

پانوشت ۲:

جمهوری اسلامی بعضی از رفتارش قابل دفاع نیست ولی قابل اصلاح است

به آقای مهدی جامی که راه ریچارد پرل و دیک چنی را تمرین می‌کند

آقای جامی گفته‌اید: "اگر شما امروز با او [مهدی جامی] آشنا شده ايد." در جواب باید بگویم: که من شخصن شما را از سالها پیش از طریق وبلاگتان سیبستان می شناسم.

و یکی از کارهای من در زمانی که وبلاگ‌های مورد علاقه‌ام به روز نمی‌کنند خواندن آرشیو آنهاست.

نوشته‌اید: "آيا شما که مثل من فکر نمی کنيد از جايی پول می گيريد که اين حرفها را بزنيد؟" در جواب باید بگویم: نه آقای جامی من حتی برای به روز کردن وبلاگم از پول توی جیبی‌ام خرج می‌کنم.

همچنین اضافه کرده‌اید: "چرا فکر می کنيد هرکس مثل شما نباشد لابد از جايی پول گرفته است؟"

ولی آقای حسین باستانی در انتهای نوشته‌شان سندهای امنیتی گفته‌اند: "بديهي است که تمام آنچه گفته شد، به معني قضاوت در مورد استفاده از بودجه دولت هلند نيست: مثلا همين الآن، پروژه اي چون "راديو زمانه" که اعلام کرده از اين بودجه استفاده مي کند، پروژه ارزشمندي است و در چارچوب منافع ملي نيز حرکت مي کند."

آقای باستانی می گویند رادیو زمانه با استفاده از بودجه هلندی دارد در چارچوب منافع ملی حرکت می‌کنند. پس این تنها نظر من نیست که شما از جایی پول گرفته‌اید.

ولی همین نوشته‌ی اخیر شما در هسته‌ی سختش حاکمیت ملی حکومتی را نشانه رفته است که سه دهه قبل روحی جدید در کالبد مبارزه با امپریالیسم و کاپیتالیسم دمید.

و دلسوزی برای نداشتن حجاب زنان لایه‌ اولیه نوشته‌ی شما را تشکیل می‌دهد. آیا بعد از نوشته‌تان کسی از شما نپرسید چگونه باید از خاطره‌ی این مرده ریگ انقلاب (جمهوری اسلامی) که دیگر در کار نیست خلاص شویم؟

در ادامه آورده‌اید: "شما جز برچسب زدن کاری نکرده ايد." چطور است یک بار دیگر جمله‌‌ی معروف شما را با هم بخوانیم: "ما در ايران هنوز از مرده ريگ انقلاب خلاص نشده‌ايم. اما از آنجا که ديگر انقلابی در کار نيست جز خاطره‌ای دور."

می‌گویید من جز برچسب زدن کار دیگه‌ای نکردم. ولی آقای جامی نوشته‌ی شما به قدری واضح است که احتیاجی به پرچسب زدن نیست.

دو کلمه استدلال، دو کلمه برهان: به جای کلمه‌ی "انقلاب" در نوشته‌ی آقای جامی، "جمهوری اسلامی" را بگذارید. ببینید چه معنایی می‌دهد: (به نظر می‌رسد ما در ايران هنوز از مرده ريگ جمهوری اسلامی خلاص نشده‌ايم. اما از آنجا که ديگر جمهوری اسلامی در کار نيست جز خاطره ای دور.)

آقای جامی حالا من به شما برچسب می‌زنم یا شما با نوشته‌تان "مبارزه با بدحجابی، کاريکاتوری از مبارزه انقلابی است." در رادیو زمانه اقدام بر علیه امنیت ملی و حاکمیت سه دهه‌ حکومت ایران که بعضی از رفتارش قابل دفاع نیست ولی قابل اصلاح است می‌کنید؟ 

 

لینک:

:: مبارزه مضحک مهدی جامی [متن کامل]

:: عکس‌ : از shotsdaily

پانوشت:

عده‌ای از دوستانم که دانشجو هستند برای اینکه درسشان تمام شود و بتوانند بعد از خروج از ایران در رادیو زمانه مشغول به کار شوند لحظه شماری می‌کنند! سقف آرزویشان این است بشوند پادوی خارجی‌ها. ولی آقای جامی من اعتقاد دارم: اینجا سرزمین ما است. سرزمین پدران و مادرانمان. سرزمین بچه‌هایی که در خون خفتند تا ما بمانیم. سرزمینی که حتی با جهنم جمهوری‌اسلامی به بهشت آمریکا شرف دارد. سرزمینی که همت، باکری، چمران و صدها هزار جوان دیگر به خاطرش جان بر سر پیمان گذاشتند.

| لينک ثابت |  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 22:54    | 

ابراهیم نبوی، سید کاپیتالیستهای اهل قلم، فکاهی‌نویس مشهور معاصر در تاریخ ۱۲ فروردین 1386 در جواب مطلب طنز و دروغ سیزده هودر با عصبانیت زیاد از پروژه‌ای پرده برداشت که تمامی دشمنان حسین درخشان از اعضای آن (تشکیلات) هستند: "محو پدیده هودر از اینترنت."

 

۷۳۰ هزار یورو می‌شود ۸۷۶ میلیون تومان

قبلن هشدار داده شده بود که دشمنان حسین درخشان در یک نقطه بهم می‌رسند: "سرنگونی جمهوری اسلامی." دار و دسته‌ی حسین باستانی (روزآنلاین) به غیر از پروژه محو هودر، پروژه محو جمهوری‌اسلامی را هم با جدیت تمام دنبال می‌کنند.

کودکان دبستانی آمستردام به راحتی می‌دانند کمک مالی730 هزار یورویی هیفوس به روزآنلاین یک کم برای منتشر کردن نشریه روز زیاد است. با 730 هزار یورو خیلی کارهای دیگر می‌توان انجام داد.

کارهایی از جنس براندازی که اعضای سابق مجاهدین (خائن به) خلق، قبلن با لباس و تجهیزات نظامی در اردوگاه اشرف در صدد انجام دادنش بودند و حالا بعد از عدم موفقیت در براندازی سخت، روی به «براندازی نرم تحت وب» و «براندازی نرم خیابانی» آورده‌اند.

 

یورو بده، واسه مادرم هم طنز می‌نویسم

ابرهیم نبوی که با یوروهای هیفوس حاضر به انجام دادن هر کاری هست، چند ساعت بعد از نوشتن مطلب «دوئل در سکوت بدون اعمال شاقه» که با رجزخوانی تهدید به محو پدیده هودر کرده بود در اولین اقدام همان مطلب محو هودر را از سایتش محو کرد (هر چند هنوز نسخه‌ی آرشیو شده‌اش موجود است) تا ثابت کند گندِگوزی بیشتر نیست. رجاله‌ای که حق دارد با همه شوخی کند ولی هیچ کس حق شوخی کردن با او را ندارد.

 

از کشتن هودر تا به زندان انداختنش

ابراهیم نبوی می‌گوید: "فقط این را جهت اطلاع باید بگویم که اگر به موقع [حسین درخشان] خود را جمع و جور نکند، اصلا بعید نیست که تا یک ماه دیگر به زندان بیفتتد." دار و دسته حسین باستانی، روزآنلاینی‌ها، برای خاموش کردن افشاگری‌های هودر-ی دست به هر کاری می‌زنند. جدیدن گفته‌اند که هودر تا یک ماه دیگر به زندان می‌افتد. حتمن وقتی نتوانستند از این حربه قدیمی استفاده کنند تا چند ماه دیگر باید جنازه هودر را در یکی از اتوبان‌های پاریس یا برلین پیدا کنیم در حالی پشت فرمان بوده و جان به جان آفرین تقدیم کرده است.

 

گردباد به اوین می‌رورد

حمیدرضا علاقه‌بند هستم. از تهران می‌لاگم. پیش پای شما یکی از دوستان فمینیست از زنستان خبر داد که قرار است از من به خاطر ماجرای کمک‌های هیوفس به مرکز فرهنگی زنان شکایت کنند. می‌گویند: با انتشار سند علنی که نشان می‌دهد هیفوس به مرکز فرهنگی زنان کمک مالی کرده است مروج نشر اکاذیب شده‌ای. اکاذیب یعنی دروغ. اینکه بگویی مرکز فرهنگی زنان از هیفوس پول گرفته است (بنا بر سندی که در سایت رسمی هیفوس موجود بود) کجاش دروغ است؟ [متن کامل]

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 14:42    | 

اگر جامعه را جسم و فرهنگ [بخوانید پست‌مدرن] را همچون روح در نظر بگیریم به خوبی می‌توانیم پیامدهای به چالش کشیده شدن فرهنگ برای جامعه را در ذهن خویش ترسیم کنیم. در دنیای مدرن همه باید مثل هم فکر کنند.

البته اگر فکر نکنند که دیگر خیلی بهتر است. جامعه مدرن به جای تو فکر خواهد کرد. او به تو کوکاکولا و مک‌دونالد می‌دهد تا تو دیگر به هیچ چیز فکر نکنی. او تو را سوار بنز و بی‌ام‌دبلیو می‌کند تا تو به چیز دیگری فکر نکنی.

تو نباید فکر کنی. در مدرنیسم هیچ چیز به اندازه فکر کردن جرم نیست. پست مدرنیسم تو را به فکر کردن دعوت می‌کند و همین برای مدرنیست‌ها گران تمام می‌شود. نخستین چیزی که خرده فرهنگ‌ها در دوران جهانی شدن با آن روبرو شدند «موزاییک فرهنگی» است. موزاییک فرهنگی اصطلاحی است که داریوش شایگان برای توصیف وضع فرهنگی جوامع در جهان نو به کار برده است.

همچنین امپریالیسم فرهنگی عبارت است از اراده معطوف به همگون‌سازی خرده فرهنگ‌ها توسط یک فرهنگ. مدرنیسم به دنبال ایجاد یک فرهنگ برتر است. یک فرهنگ واحد. از ویتنام تا پاریس همه باید یک فرهنگ را قبول داشته باشند. همه باید با یک صدا فکر کنند.

با یک چشم ببینند و این یعنی امپریالیسم فرهنگی که از بازوهای اجرایی مدرنیسم است. سه جنبه کلی در مورد امپریالیسم فرهنگی شناسایی شده است: گسترش مارکتینگ، گسترش تجارت بردگی جنسی و جهانی شدن فرهنگ واحد.

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 1:58   

چرا در سایت ۳۰۰ این همه اسم و لینک به سایت لگوفیش آمده است؟ این سایت http://300themovie.info برای مقابله با فیلم ضدایرانی ۳۰۰ درست شده است یا برای هر چه معروفترشدن لگوفیش؟ قرار بر این بود که پروژه‌ای باشد بر علیه فیلم ضدایرانی 300، حالا این سایت فقط دارد به معروف‌تر شدن لگوفیش کمک می‌کند. اسم لگوفیش هرجایی در سایت ۳۰۰ باشد در زیر آن لینک به سایت لگوفیش دات کام موجود است.

 

پانوشت:
به قول یکی از دوستان تبلیغ لگو فیش در سایت ۳۰۰ به فروش رفتن تی‌شرت‌های پندار یوسفی ارتباط مستقیمی دارد!

| لينک ثابت |  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 16:0    | 

یادداشتی بر پست کلنیال کولاژی از چهار کامنت متفاوت از امنزیاک، که با هم قاطی شد (بدون اینکه حتی کلمه‌ای حذف شود) و فرانک اشتین‌وار توسط حمیدرضا یک‌هو اینجا به سبک مری شرلی و کیهان ظاهر شد، تیتر مطلب و میکسر کردن کامنت‌ها از گردباد است.

 

حمیدرضا جان یک کم زیادی احساساتی نوشتی و یک طرفه به قاضی رفته‌ای. این حس نوستالژی خسته و ناسیونالیسم بچه خاک پاک ایرون (نه ایران!) هم درست مثل همان دماغ عمل کرده، از این سوی بام افتادن است. من زیاد با این قضیه موافق نیستم که آدم حتما باید دم‌پختک و ترشی بخورد یا آبگوشت بزند و بوی عرق بدهد تا با مرام باشد و بفهمد چرا جوانهای ایرانی رفتند و کشته شدند، که رفتند به خاطر آرمانهایشان(و نه فقط در راه میهن). و حتما هرکسی هم که به سرو وضعش می‌رسد برود درجا بمیرد. برای فهمیدن کافی است هرکسی یک سرسوزن شعور داشته باشد که تن آدمی شریف است به جان آدمیت... .

ایرانیهایی را دیده‌ام که وسط خیابانهای رم و پاریس ویار قرمه‌سبزی یا گوشت‌کوبیده می‌کنند چون حس بامرامی و بچه ایران بودن یقه‌شان را چسبیده و باعث شده که ورای قرمه‌سبزی را که دوسه هزار سال تاریخ و تمدن است نمی‌بینند. حتی به خودشان زحمت نمی‌دهند که غور و تحقیق کنند و تمدن و فرهنگ دیگران را بشناسند.

هر کس که از ما نیست بر ماست! اینها درست مثل همان دماغ عمل کرده‌اند که لاته می‌خورند غافل از اینکه قد سر سوزن نمی‌داند که لاته به زبان ایتالیایی یعنی شیر(حالا هر کوفتی که در ایران به عنوان لاته سرو می‌کنند از خودشان درآورده‌اند)! و خوب من لاته نخورده‌ام هنوز ولی شلافه هم نیستم!!! ما قوم متظاهری هستیم. ریا از وجودمان لبریز شده و بافتهایمان را پوسانده است. گوشت خوک نمی‌خوریم و باید حتما ذبحمان اسلامی باشد ولی به دخترهای بلوند رومانیایی صد دلار پول می‌دهیم برای سکس اینال و اورال و ... .

یا کلاه همین هم‌وطنهای نازنینمان را در سه سوت بر‌می‌داریم اما حتما وسط کنفرانس بین‌المللی باید جانماز پهن کنیم و نمازمان را بخوانیم که مبادا...! لاته می‌خوریم ولی کریم‌خان زند را نمی‌شناسیم چه برسد به همت را. چه می‌گویم لاته می‌خوریم و نمی‌دانیم چه گهی میل می‌کنیم! عشق مرام ایرانی و میهن پرستی خفه‌مان می‌کند ولی در اولین فرصت چمدان می‌بندیم و پناهنده کانادا می‌شویم. گفتنی زیاد است.

حمیدرضای خوب و عزیز. من نه اینوری هستم و نه آنوری! در خط کشی شما یا آدم وطن‌فروش است،خایه‌مال چنی و پرل و ... یا باید حسین فهمیده باشد و زیر تانک برود. من نه این هستم و نه آن. من نه دلم می‌خواهد کسی سرنگون شود و از بین برود و نه دلم می‌خواهد بمبی سر کسی ریخته بشود تا من بروم و بجنگم تا قهرمان باشم یا شهید.

به کسی هم بدهکار نیستم و از کسی هم طلبی ندارم. انقلاب نکرده بودم، به قول اخوان انقلاب ما را کرد! زمان جنگ هم بچه بودم. باور کن کتاب امپراطوری نگری را من هم خوانده‌ام. و حتما می‌دانی که نگری و شاگردش هارت نویسندگان این کتاب یک زمانی کمونیست بودند (بعد آتونومیست شدند و بعد آنارشیست و حالا هم نیست!) از همانهایی که پدر من سند منگوله‌دار ایران را جلویشان گذاشت و گفت امضا کن!

البته پدر من در زمان خودش نزدیک بود به خاطر همراه داشتن عکس امام خمینی بلاهایی سرش بیاید. همان اوایل... . ولی آدمها خوشبختانه از هم متفاوت هستند، با دیدگاهها و تفکرها و برداشتهای متفاوت راجع به همه چیز. گوسفند نیستند که بشود همه را در گله‌های مختلف گذاشت و زیر کتابهای سرخ و سبز و زرد و...  جمع کرد.

روز به روز پیشرفت می‌کنند و رو به جلو می‌روند. تابوها می‌شکند و معیارها و آرمانها و خیلی از چیزها عوض می‌شوند. البته اگر از قدرت تجزیه و تحلیل شخصی برخوردار باشند و دربست حرفهای کتابها را نپذیرند!حرف زیاد است....ولی بی‌خیال...بحث بیهوده‌ایست... . ضمنا من سینمای کیمیایی قبل از انقلاب را دوست دارم و یکی دوتا فیلم بعد از انقلابش را. به جای امپراطوری نگری، امپراطوری را از دیدگاه سمیر امین و جیمز پتراس بخوان... .

حمید جان، من هی سعی می‌کنم از این بحث فرار کنم ولی نمی‌شود. توی پست قبلی هم نوشتم در وبلاگم. حتی اگر زرشک پلو با مرغ هم سرو کنند، زندان زندان است و زمانه عوض شده و جدیدا کسی را به خاطر افکار و عقایدش زندانی نمی کنند.

باطبی حتی اگر بیرون زندان برای جورج بوش دستمال یزدی هم بیندازد، کتک خوردن و زندانی شدنش را توجیه نمی‌کند(نه امروز، این هشت سال عمری که از او رفت.) اوین سیاسی هم باید درش تخته بشود، بیمارستان نیست که سرویسش بهتر شده باشد یا بدتر! از طرفی با براندازی و انقلاب مخملی و این کس و شعرها هم مخالفم، انتخابات هم با وجود قلبی آکنده از اندوه(!) رفتم رای دادم خبر مرگم، ولی اگر جنگ بشود نمی‌روم بجنگم، چون خیری از کسی ندیدم که شرش را متحمل بشوم و سرباز احمدی نژاد دیوانه نیستم.

ولی باز با این وجود ترجیح می‌دهم خودمان موضوع را در داخل حل و فصل کنیم تا هر پوفیوزی نخواهد بیاید و از خارج برایمان تعیین و تکلیف کند. از طرفی حسین درخشان را چون فقط بخاطر منافع شخصی خودش حرف می‌زند و آدم فرصت طلبی است و سوای این حرفها، قدرت تحلیل درست و حسابی و شخصی از کس و شعرهایی که می‌خواند را ندارد، قبول ندارم.

فردا اگر یک کتاب دیگری خواند، کاملا با یک تئوری متفاوت و حال کرد و دید برایش سود شخصی دارد، وارد ورژن شش می‌شود! خوشم آمد که رفت اسرائیل و این تفکر دوستی‌اش با اسرائیل را پسندیدم، ولی این احمق در عکسها و ویدئوهایش فقط خودش را نشان می‌داد! و می‌گفت‌: من! می‌بینی؟ من نه این هستم و نه آن! حالا تو هی بزن! لکن، یک جایی هم برای آدمهای دیگر در این خط‌کشی باز کن.

ببخش که پرحرفی کردم؛ اما یادت باشد این حس ناسیونالیسم هودری درست از همان جنس لاته است. دروغ و ریا و تظاهر به چیزهایی که نیستیم و ته ته‌اش شاید اگر می‌فهمیدیم چه هستند شاید دلمان نمی‌خواست که باشیم! پاینده باشی.

امیرحسین قربانی

 

پانوشت:

:: حمیدرضا جان این یادداشتی بر پست کلنیال نیست و نبود، کولاژی بود از چهار کامنت متفاوتی که من برایت گذاشتم، گمانم زیر دو سه تا مطلب متفاوت. که با هم قاطی شد و فرانک اشتین‌وار اینجا ظاهر شد! حالا من منظور شما را نمی فهمم از این کار ولی کاش یک توضیحی می‌نوشتی. ملت فکر نکنند من یک‌هو(!) این نوشته درهم برهم را در وبلاگ شما پست کرده‌ام! خیلی کیهانی بود. مرسی.

امیرحسین قربانی

:: امیر جان حقیقتش را به خواهی خیلی دوست داشتم آن چند کامنت شما را پای نوشته‌های مختلفم را یکجا توی یک پست برای خودم داشته باشم.

حمیدرضا علاقه‌بند

| لينک ثابت |  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:21    | 

این روزها طیف دشمنان حسین درخشان بسیار گسترده شده است. از دخترهای میلیون دلاری ساکن تهران تا ابراهیم نبوی، نیک‌آهنگ کوثر، مهدی خلجی، شیرین عبادی، رضا پهلوی، مهرانگیز کار، عباس فخرآور، حسین باستانی، میلانی، اکبر گنجی، آذر نفیسی، رامین جهانبگلو، علی افشاری و... . 

لپ کلام «وطن‌فروشان و تن‌فروشان» این روزها از دشمنان حسین درخشان به حساب می‌آیند. همان‌ها که سر در آخور کاپیتالیسم دارند و جاده صاف‌کن امپریالیسم هستند. کسانی که از راه خیانت به ایران به نون و نوایی رسیده‌ و می‌خواهند برسند. از این ناراحتند که چرا هودر دست به افشای روابط پنهان و افلاطونی آنها با «جبهه ضدایران» زده است. خائنینی که برای چند دلار بیشتر حاضر هستند وطن و تن را یکجا بفروشند.

 

روح‌الله خمینی قهرمان همه‌ی آزادیخواهان است

وقتی هودر در تاریخ اول مارچ ۲۰۰۷ مطلب «پست‌کلینال بودن: چرا خمینی قهرمان شده است؟» را نوشت، لکاته‌ها و رجاله‌ها همچون خر در گِل ماندند. اصلن نتواستند کلمات کلنیال و پست‌کلنیال را هضم کنند. نتواستند ببینند که یک نفر در هزاره‌ی سوم با قدرت فریاد می‌زند که خمینی قهرمان من است.

"روح اله خمینی نخستین مسلمانی است که جرات این خوانش پست کلنیال و پست استراکچرالیست را نه تنها در تئوری دارد، بلکه در عمل هم امکان‌پذیر بودن آن را نشان می‌دهد و با ويژنی استثنایی حکومتی را معماری می‌کند که هم جمهوری است و هم اسلامی، و حداقل توانسته برای ۲۸ سال دوام بیاورد، و آرام آرام نه تنها مشروعیت و کارایی داخلی‌اش را بالا ببرد، بلکه بیش از همیشه سلطه‌ی قدرت کلنیال را در منطقه‌ی دور و برش به چالش بگیرد."

واژ‌ه‌های کلنیال و پست‌کلنیال برای وطن‌فروشان نا ملموس و نامفهوم است. برای همین رفتند در وبلاگهایشان نوشتند: "هودر با در آمیختن کلمات می‌خواهد منتقدینش را سردرگم کند." دشمنان ایران، همان‌ها که از راه وطن‌فروشی روزگار می‌گذرانند تشنه‌ی خون کسی هستند که این کلمات را نوشته است:

 "خمینی برای من از این زاویه قهرمان است. و دنیا هنوز زود است که این را بفهمد. بخصوص که قدرت کلنیال، تصویر او را به عنوان رهبر بی‌مانندترین حرکت سیاسی پست‌کلنیال‌‌ در جهان، بخاطر ماجرای گروگان‌گیری و فتوای سلمان رشدی به گند کشیده است. ولی ۲۰، ۳۰ سال دیگر وقتی دنیا از تسلط پروپاگاندای هرروزه‌ی آمریکا بیرون بیاید، خمینی را به عنوان یک قهرمان بی‌رقیب پست کلنیالیزم خواهد پذیرفت."

با اینکه هودر در انتهای مطلبش یادآوری می‌کند: "در این نوشته بجای کلنیالیزم یا پست کلنیالیزم می‌توان از امپریالیزم یا پست‌ امپریالیزم هم استفاده کرد." ولی نوچه‌های کاپیتالیست و جاده صاف‌کن‌های امپریالیست باز خودشان را به نفهمی می‌زنند. چون دوست ندارند چشم از دلارهای سبز رنگ بر دارند و تازه تشنه به خون هودر هم می‌شوند.

 

سوءقصد به جان حسین درخشان 

یک خط نامرئی دشمنان حسین درخشان را بهم وصل می‌کند. همه‌ی دشمنان هودر از مخالفان (سرسخت و نرم) جمهوری اسلامی هستند. و اسم رمزشان هم «سرنگونی جمهوری اسلامی» است. تنها فرق این دشمنان با هم، فقط در نوع براندازی که به آن اعتقا دارند هست. عده‌ای طرفدار براندازی نرم و شماری دیگر طرفدار براندازی خشونت‌بار هستند.

در هر صورت دشمنان هودر در یک نقطه بهم می‌رسند. اینکه جمهوری اسلامی نباید بر سر قدرت باشد. حالا حسین درخشان یک تنه در مقابل این خائنین به ملت و کشور ایستاده و دارد از ایران و ایرانی دفاع می‌کند. به همین خاطر باید نگران جان حسین درخشان باشیم. نکند دشمنانش قصد جانش را بکنند.

| لينک ثابت |  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 0:3    | 

:: پرتاب نارنجک دستی به طرف سفارت انگلیس در تهران فارس‌نیوز

:: هزاران دانشجو در اطراف سفارت انگلیس در تهران بازتاب

تا ديوار سفارت يك يا حسين ديگر باقی است. در تجمع بعدی سفارت به دست برادران و خواهران انقلابی خواهد افتاد.

| لينک ثابت |  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 18:41   

ما راست قامتان جاودانه‌ی تاریخیم

مراسم تسخیر سفارت انگلیس در تهران (انقلاب‌ســــوم) و بازگشت باغ قلهک به خاک پاک میهن از ساعت ۳ بعدازظهر روز یک‌شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۶ در چهاراه استانبول، خیابان منوچهری مقابل لانه روباه پیر برگزار می‌شود. حضور سروران گرامی، برادران و خواهران انقلابی موجب ترس دشمن و آرامش وجدان تسخیرکنندگان سفارت امریکا در تهران خواهد شد.

:: حضور اطفال (نئوروشنفکران، جماعت کاپیتالیستهای اهل قلم و متولدین دهه شصت) در این مراسم ممنوع است. برای این عده روشنفکر کافه‌نشین مراسمی در کافه شوکا واقع در خیابان گاندی و تمامی شعبات آیس‌پک و بستنی رابینز در خیابان‌های شمال‌شهر تهران برقرار است.

 

مرتبط:

باستناد سكوت مويدانه مجامع بين‌المللي در جريان قضاياي كنسولگري‌هاي ايران اسلامي در اربيل و بصره و محرز بودن دخالت‌هاي اخير مزدوران انگليسي در خرابكاري‌ها و انفجارات خوزستان و حمايت همه جانبه آنان از اشرار در اقصي نقاط ميهن به ويژه سيستان و بلوچستان، ‌جهان بايد در انتظار «نسخه انتقام» فرزندان ایران و اسلام و ثمره چيني ازخوشه خشم كاشته شده غربي‌ها در اقصي نقاط جهان باشد. شوراي به اصطلاح امنيت كه آبروي مجامع بين‌المللي را بواسطه تبديل شدن به آلت دست استعمارگران تاريخي به شدت از بين برده است به جاي محكوميت متجاوزان انگليس به حريم آبي كشور ما، به دل‌سوزي براي 15 متجاوز مسلح و نظاميان مهاجم آن كشور مي‌پردازد.


انتظاري جز اين از آن شورا كه در برابر گروگانگيري ديپلمات‌هاي كنسولگري ايران در اربيل و بغداد هيچ تحركي از خودشان نشان نداد و در رهايي آنان از چنگال دژخيمان آمريكايي حركتي ملموس و منتج به نتيجه نداشته است نداشته‌ايم. دولت‌هاي محترم تركيه، عمان،‌استراليا، اسپانيا، ژاپن و .. كه هر يك به نحوي براي به اصطلاح «شفاف سازي فضا» تلاش مي‌كنند بايستي وجهه همت خود را مصروف كسب خبر از وضعيت سلامتي و آزادي ديپلمات‌هاي ايراني در بند گروگانگيران آمريكايي كه در اربيل و بغداد ربوده شده‌اند بنمايند و صداقت و خيرخواهي خود را با آزادي آن عزيزان به اثبات برسانند. [متن کامل بیانه تسخیر سفارت انگلیس]

 

پانوشت:

تمام شخصیت‌ها و رویدادها و صحنه‌های این پست خیالی است. هرگونه شباهت احتمالی بین آنها با آدمها و رویدادهای واقعی که قرار است در چند ساعت آینده به وقوع به پیوندد مطلقن تصادفی است.

| لينک ثابت |  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 12:35    | 

ورزشگاه آزادی، دربی شصت و یکم پرسپولیس و استقلال، اسکوربردی که نوشته است: مرگ بر انگلیس.

جمعه دهم فروردین ۱۳۸۶ ورزشگاه آزادی، دربی شصت و یکم پرسپولیس و استقلال، اسکوربردی که نوشته است: مرگ بر انگلیس.

 پانوشت:

:: ایران از ماهها قبل نقشه دستگیری سربازان ارتش انگلیس را کشیده بود. گذاشت وقتی ناوگان جنگی انگلیس وارد آبهای خلیج فارس شد نقشه‌ی چند ماه پیش را رو کرد. به این می‌گویند سیاست. حالا کون انگلیس آتش گرفته است «چرا از ایران رو دست خورده است؟»  وقتی روباه پیر در تله می‌افتد.

| لينک ثابت |  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 23:44   

تا حالا فکر کرده‌اید چه کسانی دارند منافع اجتماعی (گروه و دسته‌شان) را به یک حق تبدیل می‌کنند؟ برای مثال وقتی گروهی سود شخصی‌شان در انتشار مجلات مستهجن است تلاش می‌کنند تا این سود شخصی را با استناد به حقوق مندرج در بندهای اول و دوم منشور حقوق بشر یعنی حق" آزادی بیان" مشروع و معتبر جلوه دهند.

امپریالیسم سعی می‌کند همه چیز را مشروع نشان دهد.  شبیهه طعم کوکاکولا. که در هر کشوری بنا بر ذائقه‌ی‌ مردم آن کشور طعمش فرق می‌کند. مزه‌ی کوکاکولا توی آمستردام با مزه‌ی کوکاکولا در تهران خیلی فرق دارد. مثل مک‌دونالد.

یکی از نخستین کسانی که امنیت ملی را تعریف کرده است. والتر لیپمن، پژوهشگر آمریکایی است. او می‌گوید: یک ملت وقتی دارای امنیت است که در صورت اجتناب از جنگ بتواند، ارزش‌های اساسی خود را حفظ کند و در صورت اقدام به جنگ بتواند آن را پیش ببرد. در تعاریف کلاسیک امنیت ملی همواره فرض بر وجود تنازع و برخورد است. حالا چه کسی می‌آید می‌گوید: ایران سلاح اتمی نمی‌خواهد؟

| لينک ثابت |  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 19:6   

در راه آزادی جز زنجیرهایمان چیزی برای از دست دادن نداریم. قبول ولی این دلیل نمی‌شود که به سرنگونی جمهوری‌اسلامی راضی باشیم. وقتی آشپزخانه‌ی یک خانه هود (تهویه هوا) ندارد که دینامیت نمی‌گذارند خانه را بفرستند هوا؟ فقط آنهایی که ۲۸ سال است نتوانسته‌اند حکومت ایران را از بین ببرند در فکر براندازی (نرم و سخت) جمهوری‌اسلامی هستند. 

این وسط هم یک مشت وطن‌فروش و خائن به ملت شده‌اند جاده صاف‌کن امپریالیسم و آتش‌بیار پروپاگاندای ضدایرانی. چرا؟ چون پدر جد وطن‌فروش بوده‌اند. پدرهایشان ایران را می‌خواستند به کمونیسم و سرزمین شوراها بفروشند. حالا اینها می‌خواهند ایران را به امپریالیسم، بوش و شرکا.

"سگ خامنه‌ای را هم با هزارتا بوش و بلر عوض نمی‌کنم" چه کسانی مخالف این جمله هستند؟ و از برگشتن حسین درخشان به ایران و جنگیدنش (دفاع) ناراحت شده‌اند؟ افرادی که از صمیم قلب برای فروپاشی حکومت ایران لحظه‌شماری می کنند. کسانی که پایین تنه‌ی چنی و پرل را می‌بویند. آنهایی که توی مرام و عقیده‌شان جایی برای سرزمین و دولت نیست.

رفقا! راه آزادی از وسط کاخ سفید نمی‌گذرد. از هلند هم نمی‌گذرد. از براندازی جمهوری‌اسلامی هم نمی‌گذرد. از پروپاگاندای ضدایرانی، شیرین عبادی، دیک چنی، ریچارد پرل، اکبر گنجی، رضا پهلوی، رامین جهانبگلو، حسین باستانی، فخرآور، تحکیم وحدت، نیک‌آهنگ کوثر، علی افشاری، محسن سازگارا، ابراهیم نبوی، مهرانگیز کار، میلانی، غزل امید، صدای آمریکا، رادیوفردا، هزارتا امثال اینها هم نمی‌گذرد. از راه فمینیست‌های سکولار (نوچه‌های شیرین عبادی و مهرانگیز کار) و نئو‌ رونشفکرهای ساکن تهران هم نمی گذرد.

رفقا! به خاطر داشته باشیم راه آزادی از وطن‌فروشی نمی‌گذرد. سیاه‌نمایی شما امنیت‌ملی و تمامیت ارضی کشور را تهدید می‌کند. خواسته یا ناخواسته شده‌اید پیاده نظام ارتش آمریکا.

حق خودمختاری و تعیین سرنوشت، حق دسترسی آزاد به ثروت‌ها و منابع طبیعی، حق توسعه اقتصادی و سیاسی، حق زندگی در جهانی همراه با صلح و آرامش و در نهایت حق برخورداری از یک محیط سالم برای زندگی از جمله حقوقی است که باید به آنها برسیم ولی راهش براندازی حکومت ایران / جمهوری‌اسلامی نیست.

اینجا سرزمین ما است. سرزمین پدران و مادرانمان. سرزمین بچه‌هایی که در خون خفتند تا ما بمانیم. سرزمینی که حتی با جهنم جمهوری‌اسلامی به بهشت آمریکا شرف دارد. سرزمینی که همت، باکری، چمران و صدها هزار جوان دیگر به خاطرش جان بر سر پیمان گذاشتند.

 

پانوشت:

:: خانم مهرانگیز کار و خانم شیرین عبادی! جنبش زنان ایران بعد از انقلاب یک نقطه‌ی اوج داشت که شما و تمام نوچه‌های «سکولار»تان با روش‌هایشان هرگز نخواهند توانست تکرارش کنند. [رادیو زمانه: حسین درخشان]

:: برای کسانی که نخوانده‌اند، گزارش فرناز سیفی را از گفتگوهایش با مامور وزارت اطلاعات در هنگام بازجویی می‌آورم تا ببینید جمهوری اسلامی زمان لاجوردی با الان چه تفاوتی کرده است. [متن کامل]

| لينک ثابت |  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 2:11    | 

دو روز پیش تو همین شهر ما, چهارتا پسر دوازده ساله وقتی متوجه میشن که دختر یازده ساله همسایه تو خونه تنهاست با زور وارد خونه همسایه میشن و روی مبلی که دختر روی اون نشسته بود و تلوزیون نگاه میکرد، بهش تجاوز کردن.چی باعث میشه که پسر دوازده ساله - که بعید دور و بر اون پینس کوچیکش حتی مو هم در آورده باشه- این باور رو داشته باشه که وقتی دختری - دخترکی , زنی, موجود مونثی با یک سوراخ کوچک- جایی هست باید بره و بهش تجاوز کنه؟ [لینک به اصل مطلب]

این اتفاق در ایران نیافتاده بلکه در امریکا، در دل کفرستان غرب، همان جایی که داعیه‌ی حقوق بشر، حقوق زنان و اتوپیای روشنفکران را دارد به وقوع پیوسته است. همان کشوری که بعضی‌ها خودشان را جر می‌دهند تا بگویند آزادی هر هزار سال یک بار هم در آنجا نقض نمی‌شود.

این رویداد اگر در ایران افتاده بود فداییان «حقوق بشر» و «حقوق زنان» فریاد وا حقوق بشر، وا حقوق زنان سر می‌دادند: به خاطر جمهوری اسلامی است که این اتفاق فجیع روی داده و باید دخل جمهوری اسلامی را آورد. حالا که این ماجرا توی کفرستان غرب پیش آمده کک طرفداران حقوق بشر و حقوق زنان هم نمی‌گزد.

اگر در ایران به وقوع می‌پیوست صد هزار تا پتیشن، لوگو یک میلیون چیز دیگر (مصاحبه با رادیوهای خارجی، و...) درست می‌کردند و جار می‌زدند که ملت کجایید که توی جهان پر از صلح و صفا چهارتا پسر به یک دختر تجاوز کردند. حقیقت این است که پشت این همه شعارهای حقوق بشر و حقوق زنان (پشت پیراهن عثمان) که در ایران سر داده می‌شود پروپاگاندای ضدایرانی خوابیده است که با پول خود آمریکا از طریق سازمان‌های به ظاهر بی‌طرف تولید می‌شود.  

طرفداران حقوق بشر و حقوق زنان هم دانسته یا ندانسته آب به آسیاب پروپاگاندای ضدایرانی می‌ریزند که یکی از اهدافش سیاه نشان دادن (سیاه نمایی) جامعه‌ی ایران است. تا زمینه را برای حمله‌ی نظامی امریکا به ایران آماده کنند. یک مرحله قبل‌تر از آن هم براندازی بدون خشونت جمهوری اسلامی است. در هر صورت براندازی حکومت ایران هدف اصلی ماجراست.

آنها که روح خود را به شیطان فروخته‌اند در صدد نابودی جمهوری اسلامی هستند.  بعضی‌ها هم عمدن و از روی قصد سروصدا می‌کنند تا به دردسر بیفتند (اطلاعات بهشان گیر بدهد) تا بتوانند پناهندگی بگیرند و از مزایای بیزنس جهانی حقوق‌بشر استفاده کنند. براندازی که حتمن این نیست که اسلحه‌ی گرم دستت بگیری و راه بیفتی توی خیابان‌ها‌، همین سیاه نشان دادن جامعه‌ی ایران از صدهزار تا اسلحه‌ی گرم هم بدتر است.

 

پانوشت:

:: سازمان‌های جهانی، همان‌طور که خیلی‌ها از جمله نگری و هارت در کتاب بی‌نظیرشان Empire گفته‌اند، تبدیل به ابزارهای اعمال قدرت آمریکا یا همان امپایر شده‌اند، در لباسی ظاهرا بی‌طرفانه. از دیده‌بان حقوق بشر بگیر تا سازمان ملل. هر جا آمریکا بخواهد از طریق آنها کارش را پیش می‌برد و آنها هم زور ندارند جلوی بزرگترین منابع مالی‌شان که همانا آمریکا است بایستند. وا می‌دهند تا لااقل لذتش را، بقول آن جوک، ببرند. [حسین درخشان]

:: سیستم اطلاعاتی ایران و پروژه‌های هلندی، تا جایی که من در این چند ماه فهمیده‌ام، حساسیت سیستم اطلاعاتی ایران روی پروژه‌های هلندی چند دلیل مشخص دارد که شاید بعضی‌هایش برایتان تازه باشد. [متن کامل]

:: فریدام هاوس، موسسه‌ی نزدیک به نومحاافظه‌کاران آمریکایی که ماموریت اصلی‌اش درواقع کمک به براندازی بدون خشونت حکومت‌های مخالف آمریکا است، بخشی از پول‌های مصوبه‌ی هلند را برای پروژه‌ی «گذار» دریافت کرده است. [لینک به اصل مطلب]

:: پست‌کلونیال بودن: چرا خمینی قهرمان من شده است. جدیدترین نوشته‌ی هودر 

| لينک ثابت |  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 11:0    | 

نئوروشنفکران ساکن تهرانمیان این همه سان‌شاین، لاته، آیس‌پک، صورتهای برنزه شده، قرص‌های ضدبارداری، رنگ سوتین‌ها، بوی دیویدف، کنزو، لاگست. میان این همه اند کلاس دیگر کسی به یاد آن پسری نیست که توی جزیره‌ی مجنون جنازه‌ی بی‌سرش را پیدا کردند.

خیلی‌ها به خاطر ما شهید شدند تا ما زندگی کنیم. همت، باکری، زین‌الدین، جهان‌آرا، باقری، چمران... . این‌ها اسم اتوبان‌های تهران نیست! اسم چندتا از آن بچه‌هایی است که شهید شدند تا صدام حسین پا نشود بیاید در سعدآباد رقص عربی دخترهای ایرانی را تماشا کند! غیر از اتوبان‌های تهران چند تا اسم دیگر از آن بچه ها را به خاطر دارید؟

وجدان‌های بیدار جامعه‌ی ما کجا هستند؟ عصرها در تهران توی یک کافه‌ی بالای شهر (ویت‌کنگ‌های کافه‌نشین) با چند تا داف روشنفکر، گاهی اوقات برعکس، دور یک میز در هاله‌ای از دود سیگار و بوی قهوه تلخ غرق هستند. شب‌ها هم با یک آبجو عاشق یکی از آن داف‌های روشنفکر می‌شوند و بعد با ودکا به پورنو می رسند.

به قول استاد: "اویی که این روزها در روزنامه ها با نام های تازه , به عنوان نوکر روزنامه , آن هم در روزنامه های عصا به دست می نویسد, یک زبان دیگر را نمی داند . بماند که قطعا زبان فارسی را نمی داند . نه سازی را تا به حال به دست گرفته , فیدل کاسترو را نمی شناسد, به عکس چه گوارا روی سینه و تی شرت خودش می گوید, داریوش.سینما رکس را نمی داند کجاست.سینماهای سوخته را نمی شناسد."

نئو رونشفکرها (نسل فست فود) نمی‌دانند سینما رکس کجا هست. ولی سینما فرهنگ جاده قدیم شمیران سانس آخرش را به خوبی می‌دانند. وجدان‌های بیدار جامعه‌ی ما را باید یا توی کافه‌ها پیدا کرد یا توی رختخواب‌های مچاله شده.

فیدل و چه  که سهل هستند. نئو روشنفکرها نه همت را می‌شناسند و نه چمران را. نسل فست فود بهترین نام برای آنهایی است که خیلی چیزها را نمی‌دانند. آروزیشان این است که که اطلاعات بهشان گیر بدهد تا بتوانند در یکی از بنگاه‌های خبری جهان برای خودشان کار پیدا کنند. سقف آروزیشان این است که بشوند نوکر خارجی‌ها.  

دم هودر گرم که می‌گوید: " همین من بی‌خدای عرق‌خوار بی‌نماز،‌ با همین وبلاگ فیلتر شده... سگ خامنه‌ای را هم با هزارتا بوش و بلر عوض نمی‌کنم. اگر حمله کنند برمی‌گردم و می‌جنگم.حالا شما خود دانید."

| لينک ثابت |  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 11:8    | 

ستون‌نویس سالها پیش روزنامه اصلاح‌طلب عصرآزادگان حالا یکی از «ابرسایبر انسان»‌های هزاره سوم است. حسین درخشان بر خلاف اسم کوچکش یک سوپرلیبرال واقعی است. ساکن دهکده‌جهانی از تورنتو، نیویورک، تل‌آویو تا تهران، امان، کازابلانکا. یک بلاگر تمام وقت. بدون اینکه کتاب «انقلاب یا اصلاح» پوپر و مارکوزه را خوانده باشد اصلاح‌طلب است. اصلاح‌طلبی که بهترین ویسکی‌ها و استیک‌های دنیا را می‌خورد و جهان را با عینکی بدون گرد و خاک می‌بیند.

اولین وبلاگ‌نویس ایرانی. زمانی که او شروع به نوشتن وبلاگ کرد فقط یک نفر قبل از او وبلاگ داشت ولی الان هیچ کس اسم آن یک نفر را بخاطر نمی‌آورد. تمامی وبلاگ‌نویسان حال و آینده تاریخ به او مدیون هستند. حسین درخشان از مخالفان عرفان است. او عارفان را دیوس‌های تاریخ می‌داند. حتی اگر این جمله را بر زبان نیاورده باشد. همچنان که دکتر شریعتی فیلسوفان را پوفییوزهای تاریخ می‌دانست.

طغیان روح آریایی حسین درخشان در «سردبیر: خودم» نمایان است. از تزویر، ریا، دروغ و دورویی [مشخص‌های ایرانی‌های عصرجدید] متنفر است. دلش برای اینکه ایران بتواند به قدرت و عظمتی دوباره دست پیدا کند لحظه‌شماری می‌کند. از مخالفان سرسخت بنیادگرایی اسلامی،مسیحی و یهودی است. بنیادگرایی را آفت جامعه‌ی مدرن می‌داند.

سلطان وبلاگ‌نویس‌های ایران از تندروی‌های بی‌حد و حصر بیزار است. دوست ندارد دختران مو بلوند اروپایی و مو مشکی اسپانیایی توسط عرب‌هایی که می‌خواهند خودشان را با هواپیما به برج بزنند و مترو نابود کنند و کشتی و اماکن تفریحی را ویران سازند از بین بروند. او در میان جامعه‌ای خشک، بسته و بادیه‌نشین عاشق زندگی کردن و راه‌رفتن و عکس گرفتن در جامعه‌ی مدرن و باز است. شخصیت او شباهت زیادی به صادق هدایت بزرگترین داستان‌نویس ایران دارد.

هدایت هم از خرافات، دورویی، تقلب و چابلوسی بیزار بود. هدایت تنها راه پیشرفت دوباره ایران را «خرافه‌زدایی از فرهنگ» می‌دانست. حسین درخشان همچون صادق هدایت از رجاله‌ها و لکاته‌ها، از حاجی‌آقاها و حاجیه‌خانم‌ها که یک مشت روده دهانشان را به مخرج‌شان وصل می‌کند بیزار است. همان‌هایی که نمی‌خواهند ایران سر پا شود. حسین درخشان این دانش‌آموز مکتب نیکان و دانش‌آموخته‌ی دانشگاه شهید بهشتی دقیقن تجسم جوان ایران قرن بیست و یکم است.

از یک طرف از جامعه خشک، بسته و مذهبی که به آن تعلق دارد متنفر است و از یک طرف عاشق زندگی کردن در جامعه‌ای با فرهنگ و اندیشه، مدرن و باز. و در همین میان است که پارادوکسی تاریخی شکل می‌گیرد. به قول ساموییل هانتینگتون «برخورد تمدنها». فرهنگی پر از جادو، جنبل و رمل، اسطرلاب در مقابل فرهنگ‌ی بدون خرافات. فرهنگی با هزاران دخمه، پستو و راه‌هایی ترسناک و دره‌هایی پیچ در پیچ در مقابل فرهنگی رو.

رهبر انقلاب وبلاگی ایران، حسین درخشان، همیشه آس‌هایی غیر قابل پیش‌بینی به زمین می‌زند. وقتی گفت می‌خواهم به اسراییل بروم، صدای به هم خوردن دندان‌های حاجی‌آقاها و حاجیه‌خانم‌ها، رجاله‌ها و لکاته‌ها به وضوح به گوش می‌رسید. از مخالفان سرسخت «کت و شلوار» است. البته این یک کنایه به آنهایی هست که وبلاگ‌نویسی را دور از شان خود می‌دانند. حتی اگر آن شخص مورد اشاره داریوش آشوری، بت بعضی‌ها باشد. نداشتن رو در بایستی یکی از مشخصه‌های بی‌نظیر حسین درخشان است.

برای همین است که منفورترین وبلاگ‌نویس دو عالم است. از مهدی جامی تا حسین شریعتمداری و خسن‌آقا همه تشنه خونش هستند. مهدی جامی او را «کاسب کثیف» می‌نامد. رضا شکراللهی او را «نماد ابتذال در وبلاگستان» می‌داند. حسین شریعتمداری به او «جوان غرب‌زده» لقب می‌دهد و خسن‌آقا به او «مزد بگیر حکومت اسلامی» می‌گوید. از شرق تا غرب عالم در اتحادی نانوشته و نامریی [روشنفکران‌، بنیادگراها و کمونیست‌های کافه‌نشین] او را تکفیر می‌کنند.

حتی اصلاح‌طلبان او را مهمترین دلیل رای نیاوردن دکتر معین [به دلیل حمایت او از معین] در نهمین انتخابات ریاست‌جمهوری می‌دانند. شخصیت، فرهنگ و ذات حسین درخشان می‌گوید که او سر راحت زمین نخواهد گذاشت.

| لينک ثابت |  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:38    |