
مسعود کیمیایی با هر فیلمش ما را به پوکر سلولوید و زندگی دعوت میکند. فیلمساز دوران سپری شده. دورانی که عمرش به سر آمده.
کیمیایی از جنس عکس قدیمی سیاه و سفیدی است که یک وجب خاک رویش را گرفته و ته زیر زمین خانه متروک توی صندوقچه مرموزی از یاد رفته است. دیگر وسط این همه زرق و برق کی یاد او است؟
کیمیایی فیلمساز نسل فست فود نیست. فست فودیها را چه به کیمیایی؟ باید فرق آیس پک و بستنی اکبر مشدی را بدانی، فرق شرف اسلامی، هانی، حاتم، جوان، رفتاری با البرز، اردک آبی بدانی. باید بدانی آب دوغ خیار چه فرقی با بیف استراگانف دارد. باید بدانی چه فرقی بین سیاه و سفید و رنگی هست. باید بدانی وقتی سلطان گفت: سیاه و سفیداش اصله یعنی چی؟
آقای کیمیایی طی سالها از شما خیلی درسها یاد گرفتیم. یاد گرفتیم یک موی رفیق به هزارتا نارفیق نفروشیم. به خاطر رفیق، ناموس و وطن جانمان را بدهیم. ما از قصیر شما خیلی چیزها یاد گرفتیم. آقای کیمیایی ما یاد گرفتیم به خاطر عقیدهمان جان بر سر پیمان بگذاریم. مثل سید توی گوزنها که به خاطر رضا تا آخرش ایستاد. ما از رضاهای شما خیلی درسها یاد گرفتیم.
مسعود کیمیایی برای اهلش یک خاطرهی زندهی فراموش نشدنی در تاریخ سینمای ایران است. کیمیایی مثل آهوی زنده مونده است. نسلهای آینده حسرت زندگی در دورانی را خواهند کرد که او در آن نفس کشیده بود. توی این دنیا مردها فقط یک دسته هستند: مردها. نامردها که جزوه مردها به حساب نمیآیند.
چهل و یک ساله پیش که عکسش روی جلد ماهنامه ستاره سینما رفت، معتقد بود که نباید ایستاد و باید تجربه کرد و از قیصر گذشت. حالا او در آغاز هفتمین دهه عمرش، همچنان مشغول تجربه است. اگر چه تلختر، عصیانیتر، طاقیتر از سابق شده است. اما کیمیایی هنوز یکه است. مردی که میشود با فیلمهایش عاشق شد، عصبانی شد، کفری شد و فریاد زد. کیمیایی امروز هنوز هم مانند چهل سال پیش مرثیه سرای آدمهای عاصی تکافتاده است. کیمیایی راوی «نا» بودی نسل فراموش شده است.
نسلی که دیگر خیلیها نمیتوانند آنرا به خاطر بیاورند. مثل درخت قدیمی بریده شده امامزاده صالح تجریش. رضا در سینمای آقای کیمیایی یک راز است. کلیدی است برای ورود به دنیای مسعود کیمیایی. مشرقیها هم دقیقن در سینمای فریدون جیرانی همین کارکرد را دارند. همین طور علی در سینمای داریوش مهرجویی. آقا کیمیایی هنگامی که فیلم قیصر را ساخت 2۸ سال بیشتر نداشت.
احمدرضا احمدی در حکایت آشنایی من با… – نشر ویدا – 1377 چه زیبا خلوت آقامون را تصویر کرده است. همه فقط لحظه خلق قیصر را بر پرده دیدند. سالهای نوجوانی را در اشراق و الهام و تنهایی طی کرده بود. سکوت و خاموشی آن روزگارش فاش نبود که در زیر آن چهرهی آرام و آن منش گم در رنج و تعب چه ملال و برهوتی از خستگی نهفته است.
موفقیت فیلم قیصر ایمان فرسودهاش را التیام بخشید. روزهای فخرآمیز و غرورآفرین بود، اما همچنان تنها بود. دردها و رنج های نوجوانی چنان در او شکفته شد که او همیشه کاتب دلاویزترین گفتارهای فیلم در سینمای ما گشت. گفتارهای فیلمهای او از صافی مصیبتها و غمهای انسانی گذشته و در اوهام مردمان ما خانه کرده است.
من چنان ایمان و مصیبتی را در دیگران ندیدم. با کهربای خیره کننده هوش به دنبال کاسههای مرغی، لالههای قدیمی، ترمه و دیگر ابزارها نرفت که میخواهد، فیلم ایرانی بسازد. به دنبال رویای آن آدمها رفت که سر آشتی ندارند. زندگی را دریغ آرزوها می دانند و سرانجام ایستاده می میرند. چگونه می توان باور کرد که روزی او از کار بماند و کشتی او در گل بماند؟
امروز هفتم مرداد سالروز تولد مسعود کیمیایی فیلمساز محبوب من است. هفتم مرداد ۸۸ رییس ۶۹ ساله شد. کسی که همواره برایم آموزگار رفاقت و تنهایی است. یکی از خوشیهای این روزگار تلخ یکی هم این که به دیدن فیلمهای کیمیایی روی پرده سینما بروم. و در خلوت تنهایی خودم آنها را بارها و بارها ببینیم. کودک درونم، رفیق عزیزتر از جانی همنفس من است که مسعود کیمیایی و سینمایش را سخت دوست میدارد و محال است حرفی از سینما و زندگی بشود و نقل قولی این گونه آغاز نشود که «به قول آقامون کیمیایی…»
القصه این که برای مسعود کیمیایی عزیز، همواره آرزوی سلامت و شادکامی و موفقیت دارم و بیصبرانه لحظه شمار تماشای «محاکمه در خیابان» و هزار و یک فیلم دیگر از او هستم. و این که سلطان «تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد» و «دمت گرم و سرت خوش باد جاوید.» آقای کیمیایی ما با قیصر معرفت شناختیم و با گوزنها ارزش معرفت.
زیرنویس:
:: ما در گورستانی باستانی، مردانی به عشق خفته بودیم گردباد
:: آقای کیمیایی به احترام شما خبردار میایستیم گردباد
:: یک استکان خون / تقدیم به مسعود کیمیایی گردباد
:: یک نفس گرگ میارزد به زندگی صد تا شغال گردباد
:: حکم صادر شد، یاران وقت عشق بازی است گردباد
:: به احترام حکم، برپا گردباد
:: مردی به آلت تناسلی نیست گردباد
سینمای دیوید لینچ رازی است سر به مهر همچون رانندگی در شاهراهی گمشده آنهم در شب تار.
شاهراهی پر پیچ و خم، دهشتناک و افیونی و مرثیهای است برای نقد جامعهی مدرن آمریكایی با تمهای نوآر.
مایه گرفته از فیلمهای دهه 40 كه در آن خشونت با بالاترین درجه به كثيفترین شعری بدل میشود كه روح آدمی را تسخیر میكند.
استاد نامتعارف سینمای جهان که یکی از نوگراترین فیلمسازان حال سینما است. حال سینما خوب است وقتی او فیلم میسازد. فیلمهایی عمدن تاریک با فضاهایی به شدت رویاگونه و دهشتناک. هزارتویی ضد سینمای متعارف. دیوید لینچ کارگردان صاحب سبک و شهیر آمریکایی، از جمله کارگردانهای مطرح در سینمای افسار گسیخته و رو به زوال فعلی هالیوود محسوب میشود. در بررسي آثار لينچ باید به شناختی حداقل از فرم، سبک و اجرا رسید.
آثار وي از دیدگاه سبک شناسی به دسته آثار پست مدرن و سورئال تعلق دارند. آثاری که ذهن بیننده را پیشاپیش به سمت لوئيس بونوئل در سینما، سالوادور دالی و رنه مگریت در نقاشی و صادق هدایت در ادبیات میکشاند.
مالهالند درایو با میزانسنهای حساب شده، تركیبات رنگ صحنه، موسیقی و صداها و ترکیب موجز زن موسیاه و زن بلوند و عوض شدن شخصیتها و هویتها مجموعه عواملی را تشكیل دادهاند كه به خلق یک شاهكار انجامید.
چهار شخصیت زن فیلم به نامهای بتی، ریتا، كامیلا و دایان هستند كه دوبه دو با هم عوض میشوند تا لینچ با جایگزینی شخصیتها بجای یکدیگر در فیلم ساختار خطی داستانش را بشكند و فرمول مدرن روایی را جایگزین فرمولهای کلاسیک فیلمنامه كند. فیلم تا زمان باز شدن جعبه جادو بوسیله کلید آبی که رنگ آن در رويا همه جا حضور دارد، روالی منطقی اما رازآلود دارد.
یكسری كلیدها و گرههای كلاسیک داستانی با یک ساختار فوقالعاده قوی منتها برای رسيدن به ساختار دایرهای جای شخصیتها عوض میشود. نوعی تكنیک فاصله گذاری فوقالعاده با روشی منطبق با رویا. در این جابجایی بتی و دایان جای خود را با هم عوض میكنند و كامیلا و ریتا هم جای خود را با هم عوض میكنند.
حتا دختر پیشخدمت هم كه نامش دایان بوده به نام بتی تغییر نام میدهد.در فیلم تغییر هویتها شکل منطقیای بخود گرفته و عناصر سوررئال همچون آدم كوتولهها و جعبه سحر آميز با اجزا فیلم عجین شدهاند و ساختار بصری فیلم هم در اوج قرار دارد. در صحنهی پس از عشقبازی ريتا و بتی كه آنها را در عالم خواب به صورت یک روح در دو بدن نمایش میدهد و با ترکیب چهره آنها بر روی هم به ترکیبی پیکاسویی میرسد.
زیرنویس:
:: استرلیزه و طاعونی گردباد
:: نشئه جادو گردباد
کارگردانی هالیوودی به نام ادام کشر (جاستین تروکس) در ملاقاتی که با تهیه کنندگان فیلمش دارد از طرف آنها تحت فشار قرار میگیرد که از هنرپیشه زن مورد نظرشان به نام کامیلا رودس در نقش اول فیلمش استفاده کند ولی پس از امتناع وی از کارگردانی اثر بر کنار میشود. این چند خط شما را یاد دیوید لینچ و مالهالند درایو میاندازد یا بهرام بیضایی و وقتی همه خوابیم؟
برای ورود به جدیدترین فیلم بهرام بیضایی باید چند تا کلید داشته باشید. البته اگر شاه کلید همراهتان باشد که تمامی درهای پیدا و پنهان به روی شما باز خواهد شد. وقتی همه خوابیم بر اساس ماجراهای واقعی ساخته نشدن فیلم قبلی بهرام بیضایی شکل گرفته است. فیلم قبلی لبه پرتگاه نام داشت که تهیه کنندهاش حمید اعتباریان بود که در وقتی همه خوابیم نام او به اشتهاریان تغییر پیدا کرده است.
در این فیلم شباهت اشتهاریان به اعتباریان فقط به یک اسم محدود نمیشود. بلکه از تشابه گریم چهره و نوع رنگ و آرایش موها و محاسن و نوع لباسها تا ترکیب رنگها و زنجیر طلایی که اشتهاریان به گردن آویخته و نوع عینک آفتابی و حتی ساعت مچیای که به دست دارد به اندازه صددرصد با حمید اعتباریان شباهت دارد.
در وقتی همه خوابیم تهیه کنندهای با نام اشتهاریان به غیر از چک مشارکتی که برای فیلم میکشد میخواهد خواهرزاده، داییزاده، عموزاده و عمهزادهاش در فیلم نقش اول را داشته باشد. خاطره مقبول که نقشش را شقایق فراهانی بازی کرده است در اصل همان اندیشه فولادوند است که باعث شد با پافشاری حمید اعتباریان به بهرام بیضایی فیلم قبلی، لبه پرتگاه، ساخته نشود.
حالا حمید اعتباریان و اندیشه فولادوند در وقتی همه خوابیم بنامهای اشتهاریان و خاطره مقبول متهمان ردیف اول هستند. چه بسا که جرم اندیشه فولادوند از شریک جرمش هم بیشتر باشد. چون او زمینه قتل فیلم قبلی را فراهم کرده است.
دو سال پیش قرار بود فریدون جيرانی به تهیه کنندگی حمید اعتباریان فیلمی اپيزودیک درباره سینمای ایران و پشت صحنه آن بسازد که بعد از طی کردن یک پروسه عجیب به سه فیلم مستقل تبدیل شد. اولین بخش این سه گانه یعنی ستاره میشود داستان دختر جوانی است با نام پونه گلکار که اندیشه فولادوند آنرا بازی کرده که در آرزوی بازیگری به یک گروه فیلمسازی پیوسته است.
یکی از شخصیتهای فرعی فيلم، سرمایهگذاری است که گویا با مقاصد دیگری به سینما آمده و اين دخترک معصوم هم طعمه تازه اوست. فیلم که در جشنواره به نمایش درآمد، حرف و حديثها هم شروع شد و این نوع نگاه افشاگرانه نسبت به سینما نه به مذاق متولیانش خوش آمد و نه دست اندرکارانی که تصور میکردند به تهیه کنندهها و سرماه گذارها توهین شده است.
همين حرفها باعث شد فیلم با اصلاحات زیادی روبه رو شود و به قول معروف زهرش را گرفتند، ولی باز هم درست یک روز قبل از اکران عمومی جلوی نمایش آن گرفته شد و هنوز هم در وضعیت نامعلومی به سر میبرد.
تهیه کننده سه قسمت ستاره ها بعد از این کار سراغ تولید فیلمنامهای از بهرام بیضایی رفت و قرار شد بیضایی که هشت سال از آخرین کارش در اکران عمومی میگذشت، فیلم لبه پرتگاه را با حضور چند ستاره مطرح روز سینمای ایران و به تهیه کنندگی حمید اعتباريان بسازد. به دلایلی که هنوز جزئياتش مشخص نشده، فیلم به مشکل برخورد و اختلاف میان تهیه کننده، کارگردان و بازیگر زن مورد علاقه تهیه کننده باعث شد کار متوقف شود، ناکام بماند و لبه پرتگاه هیچ وقت ساخته نشد.
در فاصله کوتاهی از به هم خوردن این توافق خبر رسید بهرام بیضایی ساخت فیلم تازهاش را شروع کرده است. شنیدهها خبر میداد وقتی همه خوابیم در قالب یک فیلم در فیلم قرار است روایت سینمایی فیلمساز از دلايل به سرانجام نرسیدن فیلم قبلی و به عبارت دیگر، نگاه بیضایی به موضوع سلطه پول و سرمایه بر هنر و فرهنگ باشد. وقتی همه خوابیم آماده نمایش شد و به بخش بین الملل جشنواره هم راه پیدا کرد.
وقتی همه خوابیم در واقع متعلق به یک سه گانه است. اولی فیلمنامهای است به نام اعتراض که فیلم نشده و فیلمنامهاش هم هنوز منتشر نشده است. بعدی لبه پرتگاه است که فیلمنامه آن چندش پیش منتشر شد و سومی هم همین فیلم است.
ایده هر سه اینها درباره فیلم ساختن است. و این ایده از سالی میآید که بهرام بیضایی تازه فیلمسازی را شروع کرده بود. یعنی سال 1349 که آذر همان سال خانم آذر شیوا بازیگر سینما به وضعیت سینمای ایران در آن برهه اعتراض کرد و این اعتراض در واقع پرونده فیلمسازی او را بست. او در اعتراض به فیلمهایی که در آنها بازی کرده بود جلوی دانشگاه شروع کرد به سقزفروشی و در واقع یک عمر کارش را زیر سوال برد. و هم سازندگان فیلمفارسیها به او حمله کردند و هم روشنفکرها و این باعث شد که آن فرصت طلایی در اعتراض به آن سینما از بین برود. و همین ایده موضوع سناریو اعتراض است.
بهرام بیضایی با وقتی همه خوابیم، دیوید لینچ با مالهالند درایو، فریدون جیرانی با ستاره میشود از حقیقتی صحبت میکنند که تار و پود سینما را به تصرف خودش در آورده است. آنها با سلولوییدهایشان تو دهنی محکمی به جریان مافیایی سلطه پول و سرمایه بر هنر و فرهنگ زدهاند و فقط کسانی که سر در آخور اشتهاریانها دارند حقیقت را کتمان میکنند.
زیر نویس:
:: مافیای تاتاگلیایی سینمای ایران گردباد
:: پول کامل فیلم را میدهیم به این شرط که زن مورد نظر ما در آن باشد خبرآنلاین
خانمها و آقایان حواستان هست در هشتاد و یکمین مراسم اسکار میان آن همه زرق و برق، جلا و جبروت، میان آن همه چیز که از آن بوی هالیوود به مشام میرسید جای یک نفر خیلی خالی بود. هيث لجر حتا نماند تا شما ازش تشکر کنید. او هم به تراویس، جک لاموتا، تونی مونتانا پیوست. کابوی تنها مثل آخر تمام فیلمهای وسترن نماند. رفت. بیمزد و منت. بیهیچ دستمزدی.

مجسمه طلایی پیشکش سوگولیهایتان. برای ما سلولوییدهای هيث لجر و همه ضدقهرمانهای تاریخ سینما کافی است. برای ما همان یک جوکر دیوانه بس. او که بر خلاف گفتهی استانیسلاوسکی عمل کرد. هيث لجر آنچنان با نقشش عجین شد که مرد. یک خودویرانگری اصیل. هیث ثابت کرد هنوز حیثیت مرگ از بین نرفته. هر کسی جرات ندارد بمیرد.
یاغیها خیلی کارها میکنند تا ثابت کنند شهروند دهکده جهانی نیستند. ما به دنیای شما تعلق نداریم. از هولیگانهای فوتبال، تروریستهایی که با هواپیما به برج میزنند و آنهایی که شیشهی باجههای تلفن را پایین میآورند تا کسانی که با کاتر به جان صندلیهای اتوبوسها میافتند همه شورشیانی هستند که بر علیه وضع موجود قیام کردهاند.
وقتی جسد هیث لجر 28 ساله را در روز 22 ژانویه 2008 در آپارتمانش در نیویورک پیدا کردند، جک نیکلسن در اولین واکنش رسمیاش گفت: به او در مورد آخر و عاقبتِ بازی کردن در نقش جوکر هشدار داده بودم.
جک نیکلسن که در فیلم بتمن (1989) ساخته تیم عالیجناب برتون بازی در نقش جوکر را تجربه کرده بود و به قول خودش هم تا مدتها درگیر دنیای این شخصیت عجیب و غریب بوده بهتر از هر دکتر پزک قانونی میتواند دربارهی مرگ او اضهار نظر کند. تازه اگر در شخصیت جوکری که نیکلسن خلق کرده دقیق شویم میبینیم که تیم برتون بیشتر سعی کرده تا جنبههای بازیگوشانه و شیطنتآمیز شخصیت جوکر را وارد دنیای فانتزی فیلماش بکند و جوکری که در آن فیلم میبینیم به موجودی شبیه است که اسیر دست وسوسههای شیطانیست.
اما جوکری که مدنظر کریستوفر نولان (سازنده بیخوابی) کارگردان شوالیه تاریکی بوده چیزی جز تجسم عینی شیطان نیست. جوکری که هیث لجر با ظرافت تمام به تصویر میکشد آن قدر جسارت دارد که برگردد و به بتمن بگوید که خیلی به خودش ننازد چون به هر حال به چشمان مردم شهر هر دوی آنها موجوداتی عجیب و غریب و جدا افتادهاند.
جوکر حاضر در شوالیه تاریکی با آن لهجه تگزاسی و گریم دلقکوارش که حالا پرُرنگتر از قبل شده، مثل گربهای که با موشی بازی میکند بتمن را سر میدواند اما به قول خودش حیفاش میآید بتمن را بکشد چون معتقد است زندگیاش بدون وجود بتمن خیلی یکنواخت و خستهکننده خواهد شد. برای همین است که مدام بتمن را سر دوراهیهای دشواری قرار میدهد و نقشههایش را هم آن قدر دقیق میچیند که بتمن هر کاری میکند باز هم شکست خورده ماجراست.
هر چه باشد جوکر از روز اول دشمن قسمخورده بتمن بوده و آن قدر باهوش و زیرک است که میتواند بانکی را خالی کند، شهری را به آتش بکشد و دست آخر هم قِسر در برود. اکثر اوقات هم تنها ردی که از او برجا میماند صدای خندهاش است که مو به تن آدم سیخ میکند.
خیلی پیش از آنکه نولان هیث لجر را برای ایفای نقش جوکر در نظر بگیرد هیث امتحانش را به عنوان یک بازیگر شش دانگ و حرفهای پس داده بود و تا آن حد اوج گرفته بود که آنگ لی کارگردان فیلم کوهستان بروکبک (2005) بازی او در این فیلم را با بازیهای افسانهای مارلون براندو مقایسه کند. از همان زمان بود که متوجه شدیم لجر چقدر دوست دارد در نقشهایش غرق شود. این بار هم داستان همان بود. هیث خودش را یک ماه در اتاقی حبس کرد و روی وضعیت بدنی، صدا و شخصیتپردازی جوکر کار کرد و از نتایج تمرینهایش یادداشت برداشت.
هنوز جلوی پدرانمان که لیست بلند بالایی از اسامی هنرپیشههای نسل خودشان را برای ما ردیف میکنند کم میآوریم. هیث لجر ظرفیتاش را داشت ولی انگار روحش تاب نیاورد. یک نشانهاش اینکه از همان انتخابهایی که کرده مشخص است که دلش نمیخواست به جوان تو دل بروی فیلمهای معمولی و تماشاگرپسند سینمای امریکا تبدیل شود. دغدغههای جدی و خاص خودش را داشت. از حرفهای آنگ لی یادم مانده که پس از اکران کوهستان بروکبک که آن قدر به حواشیاش پرداختند که کم دیده شد، زبان به ستایش لجر و بازیاش در نقش انیس دلمار گشود و او را هنرپیشهای جوان با ویژگیهای مارلون براندویی نامید.
شاید همین نقش هم یکی از کلیدیترین نقشهای عمر کوتاهاش بود. اصلن حالا به نظر میرسد شباهتهایی با دلمار هم داشت. اینکه همه چیز را در خودش بریزد، دم نزند و اگر حرفی و احساسی هم دارد در پای دیواری با اشک ریختن و مشت بر دیوار کوبیدن آن را به زبان بیاورد و تخلیه کند.
شاید خیلی نمونهی نزدیکی نباشد، شاید چندان هم مرتبط نباشد اما وقتی توصیف وضعیت پیکر بیجانش را خواندم بلافاصله به یاد شخصیت بزرگ هم نامش در رمان بلندیهای بادگیر امیلی برونته افتادم. اینکه در تخت بوده و اینکه شاید به مرگ هم لبخند میزده. اینکه آدمی رئوف و مهربانی بوده ولی روحی سرکش داشته و اینکه پس از جدایی از میشله حال و روزش چندان تعریفی نداشته. حق بدهید که یاد هیث کلیف و عشقش کاترین بیفتم. محو جلوی مانیتور، بلیک در واپسین روزهای گاس ون سنت را به یاد میآوری که برهنه از نردبان صعود میکند. انگار هیث لجر هم این چنین رقم خورده بود.
اولین نقش لجر، گابریل مارتین در فیلم میهن پرست (2000) بود. مل گیبسون او را از بین 500 جوان حاضر در تست بازیگری برای نقش پسر خودش در این فیلم انتخاب کرد. پس از مرگ تراژیکش، گیبسون هم گفت که به آیندهی هیث دل بسته بوده. بعد لجر شد سر ویلیامز تاچر در «داستان یک شوالیه» (2001). فیلمهای بعدیاش هم انتخابهایی خوبی بودند. «ضیافت هیولا» (2001)، «چهار پر» (2002)، «ند کلی» (2003) {که در آن نقش به اصطلاح جسی جیمز استرالیا را بازی کرد و ...
سال 2005 هم که با چند کارگردان نامدار کار کرد: با تری گیلیام در فیلم «برادران گریم»، بعد شد انیس دلمار جلوی دوربین آنگ لی و کمی بعد از آن هم در هیبت کازانوا مقابل دوربین لاسه هالستروم نقشآفرینی کرد. حالا تا در هیبت باب دیلن ببینمش حالمان گرفته میشود و حس عجیبی خواهیم داشت. از همه بدتر نقش پر از شیطنتاش است که از قضا شد نقشآفرینی آخرش.
خبر مرگ لجر که پخش شد خیلیها گفتند که همین نقش جوکر بلای جان لجر شده چون به قول خودش مدتها بعد از اتمام کار فیلمبرداری خواب درست و حسابی نداشته و دست آخر هم مصرف بیش از حد داروهای آرامشبخش و خوابآور کار دستش داد. البته خیلیها مرگ او را به جدایی از نامزدش میشل ویلیامز مرتبط میدانستند اما حالا که فیلم را میبینیم ما هم انگار دلمان میخواهد گناه مرگ هنرپیشه آتیهدار استرالیایی را به گردن جوکر بیندازیم. مثل اینکه جوکر میخواست با قربانی کردن لجر پرونده جُرم و جنایتهای خودش را تکمیل کرده باشد.
خیلیها میخواهند مرگ هیث لجر را تصادفی نشان دهند. و خیلی تاکید میکنند که او اتفاقی مرده است. و رفتنش را بر اثر مصرف بیش از حد قرصهای خوابآور جا بزنند. خبر میپیچد. همه شوکه میشوند و هر کسی به نوعی واکنش نشان میدهد. خانوادهاش مرگ او را نابهنگام و غمانگیز اما تصادفی میخوانند. اعضای خانوادهاش معتقدند که هیثی که ما میشناختیم دست به خودکشی نمیزند. میشله ویلیامز، نامزد سابق هیث که با هم دختری به نام ماتیلدا دارند، اذعان میدارد که نگراناش بوده است و جک نیکلسون ختم کلام را دربارهی یاغی تنها میگوید که دربارهی بازی در نقش جوکر و عواقب آن به او هشدار داده است.
ولی نه صبر کنید. روزی که خبر مرگ هیث لجر را شنیدم راستش یک ضرب پرت شدم به آن شب که مصاحبهای از لجر دربارهی ایفای نقش باب دیلن در فیلم «آنجا نیستم» خواندم. در آن مصاحبه لجر گفته بود که چندان هم به بازی در نقش دیلن افتخار نمیکند و حتی درآمده بود که شاید بازی در نقش نیک دریک (Nick Drake، 1948- 1974، خوانندهی انگلیسی که با مصرف بیش از حد قرص خواب خودکشی کرد) برایاش لذت بخشتر بوده است.
قضیه زمانی جالبتر و مرموزتر میشود که به یاد ویدئو کلیپ سیاه و سفید و ته دل خالی کن لجر میافتیم که به یاد نیک دریک ساخته. در این ویدئو کلیپ که لجر خودش به عشق خوانندهی محبوباش فیلمبرداری و تدوین کرده، در حین اینکه ترانهی "سگ چشم سیاه" (Black Eyed Dog) از نیک دریک را میشنویم، لجر دوربین را روشن و تنظیم میکند. دوربین فیلم میگیرد و در پایان ویدئو هم میبینیم که لجر خود را در وان حمام غرق میکند.
خب ترانهای که لجر بر روی ویدئو کلیپ گذاشته (یا به عبارتی برای آن ویدئو کلیپی ساخته) آخرین ترانهی دریک به حساب میآید. انگار همه چیز بوی مرگ میداده. انگار حالا که پردهها کنار رفته میفهمیم. آن وقت حواسمان نبود. انگار کارگردانی زبردست همهی این صحنهها را چیده است. چه زیبا نیکول کیدمن دربارهی هیث لجر حقیقت را گفته است: مرگ او یک تراژدی تمام عیار است. هیث لجر داغ نگرفتن اسکار را بر دل تمام آنهایی که آن مجسمه طلایی را لمس کردهاند گذاشت. یاغی تنها آن اسکناس بیست دلاریی که در اتاقش یافتهاند را برای چه کسی گذاشته است؟
سی روز برای زندگی کردن کافیست. نه کمتر و نه بیشتر٬ با من دیوانگی کن و بعد از آن خداحافظ. سی روز با من٬ در آپارتمان من٬ در اتاق خواب من٬ در آشپزخانهی من٬ در وان سفید من٬ کنار تلویزیون همیشه خاموش من بمان تا معنای واقعی زندگی را بفهمی که در این سالها چیزی که میکردی زندگی نبوده.
۳۰ روز با من باش٬ صبح٬ ظهر٬ شب٬ نصفه شب. با من لیسی به بستنی قیفیات بزن و کارهای همیشه مهمت را فراموش کن. زیر باران با من برقص و با جملهی نفرت انگیز الان سرما میخوریم حالم را نگیر. سی روز با من شاد باش و استرسهایت را قورت بده. موبایل لعنتیات را خاموش کن.
ساعت مچی گران قیمت مزاحمت را توی سینک ظرفشویی بنداز. بیخیال کار٬ بیخیال دیگران٬ بیخیال زمان و عقربهی ثانیه شمار. هیچ وقت نفهمیدم چرا از خندههای بیبهانهی Charlize Theron در سوییت نوامبر خوشم میآید. واقعن کسانی که سوییت نوامبر را ندیدهاند از زندگی چه لذتی می برند؟
مانی حقیقی سینما باز است تا سینماگر. فیلم (آبادن، کارگران مشغول کارند، کنعان) میسازد. فیلم (الی) بازی میکند. فیلمنامه (چهارشنبه سوری) مینویسد. فیلمهای مستند (ماندن و هامونبازها) کارگردانی میکند و تیتراژ (ماهیها عاشق میشوند) را درست میکند. خلاصه مانی حقیقی بیشتر با سیما حال میکند. به همین دلیل است وارد دیالوگ تهران پاریس میشود. و واقعن تنها کسی که توانایی ورود به این ماجرا را داشت او بود.

مانی حقیقی اولین بار سینما را به واسطه حضور پدربزرگ نامدارش ابراهیم گلستان در فیلم اسرار گنج دره جنی در سال ۱۳۵۳ تجربه کرد. که در این فیلم حضوری کوتاه به عنوان بازیگر دارد. سالها گذشت تا اوایل دهه هشتاد خورشیدی که مانی اولین فیلنامه بلندش را نوشت. آبادن هیچ وقت اکران نشد. مثل کارگران مشغول کارند. ولی کنعان سومین فیلم او اولین فیلمش است که به اکران عمومی درآمد.
جدیدترین ساختهاش یکی از آن فیلمهایی است که نمیتوانید لنگهاش را در سینمای ایران پیدا کنید. مانی حقیقی در جدیدترین اثرش به سراغ پیچیدگی روابط بین آدمها رفته و راز و رمزهایی که نمیتوان به راحتی از آنها سر در آورد چه برسد به اینکه بخواهیم آنها را رازگشایی کنیم. کنعان یک فیلم پر از درد و رنج و رمز است.
شخصیتهایی که قصه کنعان را شکل میدهند، همگی آدمهای دلخسته، افسرده، بلاتکلیف، تنها و سردرگم هستند. مینا بیحوصله و از زندگی خود دست کشیده است و به گمان خود باید خوشبختی را در رفتن به خارج از کشور و ادامه تحصیل جستجو کند از آن طرف آذر پس از شکستهایی که در خارج از کشور داشته، بعد از 20 سال به ایران میآيد و به دنبال خوشبختی میگردد.
مرتضا هم مانند مینا و آذر سردرگم است. از طرفی همسرش برای جدا شدن از او اصرار دارد، مادرش فوت کرده و پشتوانه خود را از دست داده، در محل کارش با مشکلات زیادی مواجه است. خانه شیک و پیک مرتضا و آذر که به شدت استرلیزه است نباید شما را گول بزند. اصل آن خانه در طبقه چهارم است. همانجایی که آسانسور حتا ساعت پنج صبح هم میایستد. فضایی آبسورد و سرد.
اما در این ميان علی شخصیت مبهمی دارد که تا پایان فیلم هم برای مخاطب ابعاد شخصیتی او مشخص نمیشود. کاراکتر مورد علاقهی من در فیلم کنعان علی است. هم او که از ۱۵ سال گذشته عوض نشده و در وسط کوچه بنبست شروع میکند به گل کوچک زدن.
علی به شخصیت جهانگرد در کارتون سرزمین کوچولوها (ممول) خیلی شباهت دارد. با آن کلاه بزرگ و سبیلهای بلند و یقه تا زیر چانه. پسر جوانی وارسته و رها که به قید و بندی در این دنیا اسیر نیست. در سالهای دانشجویی مینا را دوست داشته بعد از ازدواج مینا با مرتضا، استادشان، دانشگاه را ول میکند و حالا با وانت قراضهاش در شهر میگردد.
هنوز با مرتضا و مینا رفاقتی پاک و بیآلایش دارد. مگر میشود علی را ببینید و دلتان برای آن سکوتی که در جواب آذر که از او علت ترک دانشگاهاش پرسید تنگ نشود؟ یا اولین نگاهش به آذر دم در ورودی ساختمان یا صحبت بغضآلودش با مینا وقتی پرسید: من عوض نشدم، خوبه؟ علی کنعان هم بر علیهایی که دوست داریم اضافه شد. علی عابدینی، علی سنتوری.
کوئنتین تارانتینو استاد بازی گرفتن از بازیگرهای فراموش شده است. جان تراولتا و بروس ویلس در پالپ فیکشن نمونههای بامزهای هستند برای این ادعا. حالا مانی حقیقی هم از افسانه بایگان در فیلم کنعان چنان بازی میگیرد که هیچ کس حتا فکرش را هم نمیکرد افسانه بایگان بتواند چنان زیبا به آذر جان بدهد. البته کار مانی حقیقی فقط به همین محدود نمیشود.
او بعد از مدتها تصویری از محمدرضا فروتن را در سکوتها و نگاههایش به ما نشان میدهد که هیچ شباهتی به همه تکرارهای او در این سالها نداشته است. حتا تن صدا و لحن حرف زدنش را هم قبل از این جایی دیگری نشنیده بودیم. هنرنمایی مانی به اینها هم محدود نمیشود، او چنان از ترانه علیدوستی بازی میگیرد که شمایل قبلی او برای همیشه شکسته میشود. موسیقی کنعان هم ساخته کریستف رضاعی، باید حالا حالاها گوش کنی. همهی اینا یه جایی میره که گوشت و پوست و استخوانت را با هم میسوزاند.
رضا تنفگچی و داف شناس استفورد رفته بودند امیر چاکلت. در حین سفارش دو عدد هات چاکلت بدون خامه دختری که از نظر تیپ و قیافه بدجوری به دردِ دوستی بلند مدت سالم میخورد وارد شد که یک بسته مارلبرو مدیوم سفارش داد به اضافه یک عدد هات چاکلت با خامه. همین که دختری امیر چاکلت را بشناسد و به آنجا بیاید، سیگار مارلبرو مدیوم و هات چاکلت سفارش دهد کافی است برای دوست شدن با او.
ولی برای دوستی با دخترها باید به جزییات توجه کرد. داف شناس استنفورد از دختر سوال کرد فیلم مستاجر را دیدی؟ دختر جواب داد: ایرانیه؟ داف شناس گفت: نه، فیلمی از رومن پولانسکی است. دختر نمیدانست پولانسکی کیست. وای فاجعه به وقوع پیوست. اینکه کسی مستاجر را ندیده باشد مشکلی نیست ولی اگر کسی پولانسکی را نشناسد حتمن مشکلی هست. یعنی به درد دوستی نمیخورد، حالا بخواهد به امیر چاکلت بیاید و مارلبرو مدیوم به همراه هات چاکلت سفارش دهد.
در مستاجر نقش قهرمان این كابوس توسط خود رومن پولانسکی بازی میشود. دو مفهوم كليدی فيلم نژادپرستی و خارجی بودن است. مسایلی كه پولانسكی در طی دوران بلوغش به اندازه كافی تجربه كرده است. به عنوان یک يهودی و به عنوان یک خارجی. مثل پولانسكی قهرمان فيلم، ترکوفسکی که لهستانی و شهروند فرانسه است. او به سادگی تلاش دارد كه در آرامش زندگی كند اما در همین حد نیز ضمانتی برای او نیست.
مستاجر به همراه انزجار و بچه رزماری تریلوژی آپارتمانی رومن پولانسکی را تشکیل میدهند. این سهگانه در بخش وحشت و سالها قبل از اینكه اینترنت بتواند گوسفندهای قربانی را در سکوت به دام بیندازد، از نمودهای انزوا را نشان میداد. مستاجر مرز بین توطئه و توهم تییره و تار و گمراه كننده است. در بچه رزماری این مرز روشنتر است. از طرف دیگر در فیلم مستاجر مشکلات شخصیت اصلی بيشتر میشود، برای اینكه خواهری مثل كارول در فیلم انزجار و یا شوهری مثل شوهر رزماری ندارد تا بتواند به آنها اطمینان كند.
در واقع هر كدام از فیلمهای پولانسكی نشانهای كودكی او را برخود دارند. از زمانی كه از دست سربازان ارتش رایش سوم میگريزد و در اطراف شهر سرگردان است و به چيزی تظاهر میكند كه نيست: یک كاتولیک. متاسفانه والدینش به اندازه خودش خوشبخت نبودند، آنها به كمپ مرگ نازیها فرستاده شدند، جایی كه مادر حامله پولانسکی از دست میرود. و علاوه بر آن قتل همسر دومش شارون تیت که حامله بود و به فجیعترین شکل ممکن توسط گروه چارلز مانسون در سال 1969 کشته شد. گرچه پولانسكی در زندگی واقعیاش همواره جایی برای رفتن داشته است ولی در نمایش كابوسهای سینماییاش همیشه خوشبخت نبوده است.
هرکدام از این فیلمها با یک نمای مکانی و با جزییات شروع میشود و بیننده را در آن لوکیشن محدود میکند و دم به دم باعث هراس بیشتر او میشود. بهترین نماها از این دست در مستاجر شکل میگیرد. در یک نمای باز فیلم با حضور تروکوفسکی خوش بروبالا شروع میشود که از پنجرهای که تا نیمه با پرده پوشیده شده است داخل را دید میزند. نگاه بالا و پایین و به اطراف میچرخد تا زمانی که راهی برای باز کردنش پیدا میکند. مثل بسیاری از صحنههای فیلم این صحنه نیز خیلی سورئال است و بدون توضیح باقی میماند. وقتی که دوربین دوباره یک پنجره را نشان میدهد، یکی از همسایهها جای تروکوفسکی را گرفته و در انتها یک سری در باز میشود و تروکوفسکی بطرف دوربین به راه میافتد و برای اجاره اتاق به طرف سرایدار میرود.
آن چیزی که مستاجر را مثل بچه رزمری جذاب میکند این است که عمده زمان فیلم در جهت تحول موضوع اصلی فیلم است. بسیاری از صحنهها به اشکال مختلف نشان میدهد که شخصیتها نمیدانند چگونه با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. تحول شخصیتها هیچکدام بدون ارتباط با تروکوفسکی نیستند. برخوردهای او دلایل مختلفی را برای عدم ارتباط مردم با او نشان میدهد. استلا او را برای پیوستن به دوستانش به میز خودشان دعوت میکند و تروکوفسکی فقط با بیمیلی میگوید: "های."
سرایدر به گونهای با او رفتار میکند که انگار مجبورش کردهاند کارش را لحظهای متوقف کند و اتاق را به او نشان دهد. خانم زی وقتی تروکوفسکی را دم در میبیند با تحقیر میگوید: "ما صدقه نمیدهیم." و سعی میکند در را روی او ببندد. موسیو زی آنقدر با باقیمانده غذایش مشغول است که حتا به او نگاهی هم نمیاندازد. هرکس پول خودش را به جیب میزند اما به نظر میرسد که بر او منت میگذارند که حضورش را تحمل میکنند.
در واقع بهترین صحنه وقتی است که او در طی پیادهروی با استلا فرصتی پیدا میکند که خود را به عنوان یک هنرپیشه نشان دهد. به نظر میرسد که مرد فقط یک سکه میخواهد تروکوفسکی میگوید که فقط اسکناس دارد و آنها را از توی کیفش در میآورد که ثابت کند راست میگوید. گدا یکی از آنها را میقاپد و میرود اما قبل از آن میگوید: "نمیخوای که جلوی دوست دخترت کِنس به نظر برسی؟"نقش همسایهها در طی تریولوژی بتدریج زیاد میشود. در انزجار کاملن کناری، در بچه رزمری جای دوستان قدیمی را میگیرند و در مستاجر همه را فراری میدهند.
پولانسکی قصد این را ندارد که نشان دهد مردم دوستانی ندارند، بلکه قصد فیلم بیشتر نشان دادن این امر است که برای احساس تنهایی کردن لازم نیست حتمن تنها باشی. بدون چیزهایی مثل کار یا مدرسه که آدمها را به اجبار دور هم جمع میکند دوستان را فقط چند نوبت در سال میبینی وقتی که آنها را به مناسبتی به خانهات دعوت میکنی.
در مستاجر حتی این حد از ارتباط نیز باعث دورشدن بیشتر از دوستان میشود چرا که آنها زیادی سر و صدا میکنند. دوستان تروکوفسکی تلاش میکنند که با همسایهها برخورد کنند و یا انتقام بگیرند ولی تروکوفسکی آنها را بیرون میکند برای اینکه این همسایهها هستند که او مجبور است هرروز با آنها زندگی کند.یکی از عناصری که مستاجر را به انزجار و بچه رزماری برتری میبخشد، عنصر کمدی است. درحالی که در بچه رزماری عناصر وحشت بسیاری وجود دارد، مستاجر یکی از موفقترین کمدیهای سیاه پولانسکی است. بیشترین تاثیر این کمدی در صحنههای بیاهمیت سناریو است جاهایی که تروکوفسکی کارهایی میخواهد بکند که قاعدتن نباید باعث آزار کسی شود ولی همین کارهایی که او انجام میدهد به نظر دیگران سواستفاده میرسد.
این موقعیت در بهترین شکل زمانی نشان داده میشود که همسایهها از او برای سروصدا شکایت میکنند درحالی که آن سر و صدا مربوط به دزدی از خانهاش بوده است. این نداشتن انعطاف نسبت به صدا عنصر اصلی کمیک فیلم است بویژه با بازی ملیون داگلاس که به شکل شخصیتی قوی، عاقل و باهوش ظاهر میشود و به نظر نمیرسد که تا آن حد بیمنطق باشد. ناخوشایندترین شخصیت فیلم دوست تروکوفسکی، سکوپ است که همواره کارهایش خلاف قاعده است و همواره در تلاش انتقام از مردمی است که خود آنها نمیدانند. برای مثال او در سینک تروکوفسکی ادرار میکند، به خاطر اینکه صاحب آپارتمان فقط یک توالت عمومی ساخته است.
مستاجر همان پیرنگ بچه رزماری را تکرار میکند. اینکه شحصیت اصلی به آپارتمان زنی نقل مکان میکند که به تازگی فوت کرده است. در هر دو فیلم کسی بوسیله پناه گرفتن در آپارتمانی که نوید مرگش را میدهد، از زندگی شهری میگریزد. در بچه رزماری این اتاق نیست که شخصیت اصلی به آن نقل مکان میکند اما در هر دو فیلم همسایهها شخصیت اصلی فیلم را به آن اتاق میکشانند. هر دو فیلم تلاش برای دوست داشتن همسایههاست اما آموختن اینکه باید از آنها ترسید. گرچه بچه رزماری خیلی باورکردنیتر است زیرا آنها تلاش میکنند دوستانه رفتار کنند. و موضوع فیلم مصداق این ضرب المثل است که هرچه بیشتر درباره آدمها بدانی کمتر آنها را خواهی شناخت.
انزجار و بچه رزمری، زنان و مسایل زنان همچون از دست دادن دوشیزگی، تجاوز و حاملگی را به نمایش در آوردند. مستاجر بر احساس فشاری که تروکوفسکی برای زن شدن حس میکرد متمرکز کرده است. در این فیلم هم مثل فیلم بچهرزمری شما میتوانید فکر کنید که شخصیت داستان دچار روانپریشی شده و یا قربانی یک توطئه است. هرکسی از آقای زی گرفته که به تروکوفسکی توصیه میکند شبها مثل سیمون دمپایی بپوشد تا صاحب کافهای که اصرار دارد به او سیگار مارلبرو بفروشد، سیگاری که سیمون میکشید، به نظر میرسد که قصد به تله انداختن او را دارند.
حتا سیمون که یک بار توسط تروکوفسکی در بیمارستان ملاقات شد، انگار روح شیطانی که را تسخیرش کرده بود از دهانش به طرف تروکوفسکی بیرون داد. بچه رزماری برای پذیرش چنین تلهها و توطئههایی باورپذیرتر از مستاجر است. در مستاجر این امر بیشتر از طریق نشان دادن نیروهای ماوراطبیعی صورت میگیرد. اما سمبلهای مصری که برای این امر به کار میروند برای تماشاگر عام آنقدر نا آشنا هستند که تاثیر لازم را روی مخاطب نمیگذارند. در اساطیر شرق اعتقاد بر این بوده که اگر بخشی از عضو یک انسان در مجاورت کسی دیگر قرار گیرد همان بلایی سرش میآید که سر آن آدم قبلی آمده است.
ولی آنها نوشته شده و بکار برده شدهاند و به هرحال این تصور را دامن میزنند که آنها باید برای شخصیتها خوب یا بد باشند. از طرف دیگر در بچه رزماری رومن کاستوت به نظر آدم خوبی میرسد در عینحال به نظر میرسد که قصد دارد چیزی را از رزماری مخفی کند. در مستاجر همه آدمهای آپارتمان بجز گادریان به نظر شیطانی میرسند اما به نظر نمیرسد که هیچکدام آنها حاضر باشند آنقدر وقت بگذارند که بخواهند توطئهای علیه تروکوفسکی برنامهریزی کنند و از کشتن یک مستاجر هم چیزی نصیبشان نخواهد شد. ساعتها از رفتن دختری که پولانسکی را نمیشناخت گذشته بود. داف شناس استفورد و رضا تنفگچی داشتند ساعت ۳ صبح توی قیطریه بعد از اسدی شمیران راه میرفتند. حالا میرسیم به اینکه سیگار مارلبرو مدیوم چه ربطی به مستاجر و رومن پولانسکی دارد حتمن باید فیلم را ببینید تا متوجه شوید.
كدام بچه خوشبخت موفق میشود از كارخانه شكلات سازی ونكا دیدن كند؟ همان كارخانهای كه همچون سرزمینی اسرارآمیز است و نه تنها بچهها كه حتا بزرگترها هم دوست دارند راز آن را كشف كنند. سالهاست كه درهای اين كارخانه بسته مانده است و هیچ كس در آن رفت و آمد نمیكند. پس چه كسانی آن همه شكلات، آدامس و شیرینیهای رنگارنگ و خوشمزه را تولید میكنند به بازار میفرستند؟
چارلی هم یکی از بچههایی است كه آرزو دارد یک نوار طلایی رنگ به دست آورد و از كارخانه دیدن كند. اما آیا او موفق میشود؟ آیا میتواند با فقری كه خانواده با آن گرفتار است بيش از یک بسته شكلات بخرد و شانس بیشتری بیابد؟
كارخانه وانكا به مردی به اسم ویلی وانكا تعلق دارد، بزرگترین مبتكر ساخت شكلات كه دنیا تا امروز به خودش دیده است. اگر بدانید این كارخانه چه جای عظیم و حیرت انگیزی است، آدامسهایش را هر چقدر بجوید طعم مزه شان تغییر نمیکند و بستنیهایش در تابستان زیر نور خورشید هم آب نمیشود.
آنجا چندین دروازه آهنی خیلی بزرگ دارد و دور تا دورش را یک دیوار خیلی بلند گرفته است. از دودكشهایش دود بیرون میزند و از داخل ساختمانش صدای وز وز عجیبی شنیده میشود و تا یک كیلومتری كارخانه، فضای سرشار از بوی مغذی، سنگین و سرگیجهآور شكلات مذاب به مشام میرسد.
چارلی و كارخانه شكلات سازی یکی از شگفت انگیزترین آثار حوزه ادبیات كودک و نوجوان در قرن بیستم است كه براساس آن دو فيلم بلند سینمایی، چند انیمیشن و یک سريال خسته كننده تلویزیونی ساخته شده است. فیلم دوم كه در قرن بیست و یكم ساخته شد نسبت به فیلم نخست كه در اواخر قرن بیستم ساخته شد دارای امتیازات فراوانی است.
بازی جانی دپ در نقش وانكا كاملن زنده كننده این شخصیت بر پرده سينماست. در حالی كه در فیلم نخست وانكا بیشتر شبیه یک تارزان مبادی آداب با كلاه سیلندری به نظر میرسيد. جلوههای كامپیوتری فیلم دوم جانی تازه به اثر رولد دال بخشیده در حالی كه در فیلم نخست، تخيل زنده درون كارخانه با دكورهای ناشیانه و بیشتر شبیه به دكورهای ارزان قیمت كمدیهای سبک نظیر سه كله پوک یا چیچو و فرانیكو تصویر شده بود.
یکی از شگفتیهای تاریخ سینما یعنی عالیجناب تیم برتون عزیزم كارگردانی فیلم دوم را برعهده دارد و شخصیت وانكا را با کاراکتر مشهور انیمیشن خمیری كابوس شب كریسمس ساخته خودش در آمیخته تا به روح اثر رولد دال نزدیکتر شود.
فیلم نخست تنها روایت خطی زمان را پی گرفته بود و در نهایت چيزی جز رونویسی سادهانگارانه رمان نبود، در حالی كه فیلم برتون کبیر پر از استعارههاي بزرگسالانه در عین روایت كودكانه است كه اثر را برای هر دو گروه سنی جذاب میكند.
استفاده خلاقانه عالیجناب برتون از موسیقی برای نشان دادن طبایع انسانی، فرم روایی تازهای به اثر بخشیده كه با نگاهی دقیقتر، فیلم را به روایت تاریخ موسیقی قرن بیستم بدل كرده است، چیزی كه حتا به ذهن سازنده فیلم نخست هم نرسیده بود.
عالیجناب تیم برتون در نگاهی دوباره به این اثر رولد دال، همچون رویكرد تارکوفسکی در اقتباس سینمایی از رمان ایوان ایلیچ كه با نام كودكي ایوان آن را میشناسيم، به رویاهای وانكا متوسل شد و خاطرات او را به بخشی از روایت خود بدل كرد.
سرانجام دروازههای كارخانه مشهور آقای ویلی وانكا به روی پنج كودک باز میشود. برندگان عبارتند از: آگوستوس گلوپ- پسر چاق و چلهای كه هرچه دم دستش باشد یا گیرش بیاید، میخورد. وروكا سالت- بچه لوس و ننری كه پدر و مادرش را به هر كاری كه بخواهد، وا میدارد.
ویولت بورگارد- یک آدامسخوار حرفهای و وراج كه سریعترین آروارهها و كندترين ذهنها را دارد. مایک تی وی- يك دیوانه تلویزیون. و قهرمان ما چارلی باكت- پسری مهربان، دوست داشتنی، شجاع و درستكار، حاضر و آماده برای هيجانانگيزترين موقعیت زندگی خود.
در فیلم چارلی و کارخانه شکلات سازی، عالیجناب تیم برتون با دسته بندی بچههای جهان، آدمها، به این پنج گروه (پولدارهای بیغم، شكمبارهها، بيكارهها، عاشقان سینه چاک تلویزیون و اخلاقگراهای طبقات پایین جامعه) به گزارهای اخلاقی در فیلم خود دست میيابد.
تیم برتون کبیر در این اثر به سراغ كهنترين الگوی روایت یعنی تمثیلها میرود و داستانی تمثیلی را در بافتی فانتزی و با امكانات یک داستان واقعگرا به تصویر میكشد. بیدليل نیست كه این فیلم از محبوبترين فیلمهای پست مدرنها بوده است چرا كه چنین ساختاری در واقع همان ساختار آرمانی پسا ساختارگراها در عرصه روایت است.
دیشب نمردیم شانس آوردیم. سارا آنقدر مویی و میلیمتری توی هزار چم لایی میکشید که بهش گفتم پس این محسوس، نامحسوس و مامورهای راهنمایی رانندگی کجا هستند. البته کار سارا از خلاف گذشته بود او مرتکب جرم شده بود. ودکا، آبجو بعد هم علف. توی امریکا هم باشی FBI دنبالت میافتد.

عادل مشرقی مرموزترین کاراکتر سینمای ایران
سر پیچ سیاه بیشه توی همان کافه قدیمیه، سارا و من یاد سالاد فصل فریدون جیرانی افتادیم. در آن فیلم عادل مشرقی به خاطر عشقش که یک دختر بدکاره است آدم میکشد تا عشقش بتواند به یک مرد خپل کوتوله ولی پولدار برسد. چون عشقش ازش خواسته بود. عادل مشرقی مرموزترین کاراکتر سینمای ایران است. این به عمو خسرو هم گفته بودم پیش ویگن.
سالاد فصل با عادل شروع میشود و به لیلا میرسد. ظاهرن لیلا باید آدم اصلی باشد چرا كه نه تنها فیلمنامه تصویرگر دغدغهها و مسائل اوست بلكه فیلمساز با چند P.o.v در مقاطع حساس فیلم و چند تاكید طولانی روی نمای درشت چهره او (از جمله در فصل جنجال به پا كردن عادل یا فصلهای گرهگشایی فیلم) بر این محوريت تاكيد میكند.
با این وجود عادل مشرقی روح فیلم را به تسخیر خود در آورده است، امکان ندارد کسی عادل را ببیند و بتواند از شر افسونش رهایی پیدا کند. مثل دریبل شوتهای ال دیهگو. عادل اهل درد است. یعنی درد مزه مزه کرده، درد مغز استخوانش را سوزانده، عادل عاشق دختر جنوبی شهری است که توی بالای شهر تن فروشی میکند.
عادل مشرقی با حضور خسرو شکیبایی بود که به خاطرهها پیوست. با تلاشهای عمو خسرو که این نقش متفاوت خوب به عمل آورد. مثل چایی دم کرده دم غروب توی همان کافه قدیمیه توی سیاه بیشه. نمیتوان حضور عادل مشرقی را در حد یک آلترناتیو فرعی برای پيشبرد خط داستانی قلمداد كرد. برجسته كردن لحظات حضور و تاكيد چندباره روی خلوت تنهاییاش نشان میدهد این مرد قرار بود سالها در گوشهی ذهن ما زندگی کند. همین نقش بود که سومین سیمرغ بازیگری را برایش به یادگار آورد و حالا سیمرغها هستند و او رفته است.
رضا در سینمای آقای کیمیایی یک راز است. کلیدی است برای ورود به دنیای مسعود کیمیایی. مشرقیها هم دقیقن در سینمای فریدون جیرانی همین کارکرد را دارند. هستی مشرقی (قرمز) میهن مشرقی (شام آخر) عادل مشرقی (سالاد فصل) رفیع مشرقی (ستاره میشود) ستاره مشرقی (ستاره است) ابراهیم مشرقی (ستاره بود) و سیمین مشرقی (پارک وی) پرداختن به كاراكترهایی رو به اضمحلال مثل عادل كه جلوهای نمایشی از شخصیتهای واقعی ایرانی را به تماشا میگذارند جزو دلمشغولیهای شخصی فریدون جیرانی است كه در آفریدن مشرقیهای مختلف در فیلمهایش نمود دارد.
حمید هامون و عادل مشرقی که هر دویشان را بر روی پرده سینما دیدم نه توی قوطی، این روی پرده سینما دیدن یعنی فیلم را در زمان اکران دیدن برایم خیلی ارزش دارد، دو کارکتر محبوب سینمای ایران هستند که نقش هر دویشان را خسرو شکیبایی بازی کرده است.
وقتی فهمیدم عمو خسرو کسی که سین و شینها را خیلی خوب بیان میکرد دیگر بین ما نیست یهویی دلم گرفت. حالا دیگر نه از حمید هامون خبری هست و نه عادل مشرقی. نه دیگر از او که با صدایش شعرهای فروغ و شاملو را برایمان میخواند. علی عابدینی کجایی حمید هامون رفت. چه رازی بود توی اون کافه قدیمیه توی سیاه بیشه که یاد خسرو شکیبایی بیافتیم. آخ از اون لحظاتی است که ... .
وقتی عمو خسرو نقش مرموزترین کاراکتر سینمای ایران را بازی کرده باشد دیگر به خاطره جمعی نسل ما تبدیل شده است. فراموش کردن خسرو شکیبایی کار سختی است. باور کنید دوست نداشتن کسی که شعرهای احمد شاملو را میخواند یا آنجایی که به دیوار بیمارستان روانی تکیه داده بود حق حق یا هق هق گریه میکرد خیلی سخت است. حمید هامون و عادل مشرقی برای یک عمر دوست داشتن کافی هستند.
بچهها بیایم خداحافظی از خسرو شکیبایی را به یک تاریخ تبدیل کنیم. روز یکشنبه ساعت ۹ صبح از دم بیمارستان پارسیان تا تالار وحدت و از آنجا هم تا بهشت زهرا که آرمگاه ابدی همهی ما است همراهش باشیم تا بعدها دلمان نگیرد چرا تنها رفت.
هر آدمی در زندگیاش لحظههایی دارد كه پنهاناند. لحظههایی كه دلش نمیخواهد كسی دیگر از آنها خبر داشتهباشد. اگر كسی خبردار شود، ممكن است سرزنشش كند. ممكن است منظورش را نفهمد. هر آدمی وقتی به این لحظهها میرسد، وقتی یادش میافتد كه چه لحظههای پنهانی دارد، حس میكند گناهكار است. هم دوست دارد این حس را با كسی درمیان بگذارد، هم میترسد این كار را بكند. مشكل در این ترس است.
میشاییل هانکه
در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عمومن عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند.
صادق هدایت
معلم پیانو (la' pianiste) ساختهی میشاییل هانکه جهنمیترین و زجرآورترین فیلمی است كه تا حالا دیدم. قبل از این فیلم از لاست های وی دیوید لینچ خیلی میترسیدم ولی معلم پیانو روانی کننده است. ترس تا اعماق استخوانهایتان نفوذ میکند. بدنتان سرد میشود. آب دهانتان را نمیتوانید قورت دهید. نفستان تنگ میشود. حالت تهوع پیدا میکنید.
میشاییل هانکه نام هراسناکی دارد. اگر فیلمهای این موجود مرموز را ببینید حتمن از او و ذهنیتش خواهید ترسید. ذهنی مخوف و سرشار از پیچیدهگی. توی این پست نمیخواهم از پنهان بنویسم. هانکه سال ۲۰۰۱ فیلمی ساخت به نام معلم پیانو که صدها برابر از پنهان مخوفتر و تلختر است.
تلخی این فیلم به شدت نابودم کرد. اریكا در دوران میانسالی استاد مسلم موسیقی كلاسیک در كنسرواتوار موسیقی وین است. او هنوز مجرد است و با مادری سركوبگر زندگی میكند كه همیشه در پی اعمال سلطه بر اوست. امیال و گرایشات جنسی اریكا برآورد نشده و او درگیر عقدههای جنسی است و با تماشای فیلمهای پورنو و چشمچرانی سكصی خود را ارضا میكند.
والتر هنرآموز جوان به او اظهار عشق میكند، اما اریكا خواستار اعمال سلطه جنسی بر اوست و او را به تبعیت از فرامین بیمارگونهاش فرا میخواند. مبارزهای جنسی برای اعمال سلطه جنسی ميان آن دو اوج میگیرد كه سر به خودآزاری، دیگرآزاری و ویرانگری میرسد.
شبی که اریکا روی تختخواب به شکلی زننده روی مادرش میخوابد و قصد نزدیکی با او را دارد، در حقیقت تصویری بسیار عمیق از اعتراض حزن انگيز او به این زهدان فاسد است که ناخواسته در درونش شکل گرفته و سپس به این دنیای رنج آلود، همچون چیزی فِتیش مانند رانده شده است. ولی این مبدا نفرت در عین حال آخرین داشتهی اوست.
از برجستهترین و در عین حال پیچیدهترين شناسههای شخصیتی اریكا، علاقهی نامتعارف او به زخم است. این علاقه را نمیتوان در توجیهی صرفن مازوخیستیک خلاصه كرد. از طرفی برای او نه زخمی كردن كه خود زخم اولویت دارد.
زخم به مثابه لذتی دردآلود و لذتی كه خود ماهیتی فِتیش دارد و به همین علت ارتباطی تنگاتنگ میيابد با میل مبهم او به ادرار در اوج سرخوشی جنسی. اريكا دوبار درفیلم به این كار مبادرت میورزد. یكبار هنگام دیدن همخوابگی زوج درون اتومبيل (اريكا آنها را همان قدر ابژه های لذت خويش میپندارد كه والتر يا شخصيتهای فيلم پورنوی درون اتاق را) و يكبار هم به هنگام ديدن دست خون آلود شاگردش شوبرت در رختكن تالار كنسرت.
امتناع او از یک رابطهی جنسی متعارف با والتر و پایین كشیدن سطح آن تا حد یک نمايش پورنو گرافیک، از همين اعتقادش به خاصيت فِتیش لذت مایه میگيرد. در جهان معنا باختهای كه رسانه مبنای ارزش حقیقی همه چیز است و همه چیز صرفن نمايشی و دست كاری شده، پورنوگرافی تنها صورت منطقی و صادقانهی اغنای جنسی است و عصیان اریكا بر علیه چنین عصری - كه هیچ تطابق اندیشهای با كمالگرایی او ندارد - فقط میتواند شكلی همچون این شیوهی به خصوص از هرزهگری را داشته باشد.
او در حمام خانهی خود با وسواسی بيمارگونه با تیغ پردهی بکارتش را بعد از سالها به منزلهی مشخصترين عضو از دخترانه به زنانه در دريافت حس مرموز درد و لذت و البته فِتیش زخمی میكند. در اين لذت هیچ كس را شریک نمیداند، همان طور كه والتر را نیز هرگز به دهلیز احساسات ناشناخته و قطعن آسيب پذير خویش راه نمیدهد. جایی كه تنها موسیقی، پیانو و در نهايت شوبرت شایستگی اشغالش را خواهند داشت.
اریکا خیال میکند عشق یعنی فیلمهای پرونویی که بازیگرانش به کثیفترین شکل ممکن با هم مغازله میکنند. آن سکانسی که وارد اطاقی شده تا فیلم پرونو ببیند و از سطل آشغال یک دستمال کاغذی آغشته به اسپرم را بر میدارد و بو میکند اوج نابودی روح او را میبینیم.
در سكانس تكان دهندهی رختكن باشگاه ورزشی، اريكا پس از استفراغ نابهنگامش وسطِ بلوجاب با والتر (او والتر را از تماشای اين صحنه منع میكند) صورت خود را با آب تمیز كرده و به والتر میگويد: حالا دیگه پاكم، مثل یه بچه. درست در همین لحظه است كه همه چیز شكلی وارونه مییابد. شاگرد جوانش برای اولین و آخرین بار فرصت بلوغ را به او اعطا میكند.
درب رختكن را باز و اريكا را به طرف پيست یخی ورزشگاه هل میدهد. خیره كنندگی نور منعكس شده، سطح پیست را به شدت ناشناخته جلوه میدهد، در عمق تصویر دو دختر نوجوان با اسکیت پاتيناژ میكنند و اريكا با كفشهای پاشنه بلندش به سختی روی پيست قدم میگذارد. او تنها همین یک بار فرصت مییابد تا معاصر بودن را بیاموزد. اینکه در سن ۴۰ سالگی هنوز از برقراری یک رابطه جنسی - عاطفی متعارف عاجز است و چقدر شما آقای میشاییل هانکه بیرحم هستید.
یک روز رابرت آلتمن تصمیم میگیرد فیلمی بر اساس قصهای از ریموند کارور، نویسنده مینی مالیست آمریکایی بسازد و از تام ویتس هم دعوت میکند تا در این فیلم نقش اول را بازی کند. راههای میان بر (shortcuts) حاصل این تیم ورک سه نفره است.
ریموند كارور، رابرت آلتمن و تام ویتس. هر کدام از این سه نفر برای به آتش کشیدن یک تیمارستان خصوصی کافی هستند. چه اسمهای بزرگ و با عظمتی. غولهای ادبیات، سینما و موسیقی. وقتی این سه نفر در جایی با هم حضور داشته باشند انگار زرادخانهی هستهای چرنوبیل هستند. سوپرمن، بت من و اسپایدر من. بسیاری از هنرمندان سعی میکنند نامتعارف و منحصربهفرد باشند، اتفاقی كه برای این سه غول بصورت طبیعی رخ داده است.
راههای میان بر داستان زندگی چند زوج لس آنجلسی را در طول چند روز به یکدیگر پیوند میزند، این فیلم یکی از فیلم های محبوب منتقدان بوده است و در برخی از نظرخواهیها، منتقدان از آن به عنوان یکی ازپنج فیلم برجسته تاریخ سینما یاد کردهاند.
کوئنتین تارانتینو در فیلمهایش به خصوص شیوه روایتش به شدت از راههای میان بر رابرت آلتمن تاثیر گرفته است. البته تاثیر فیلم کیلینگ ساخته استنلی کوبریک را هم نباید فراموش کنیم. شیوه خرد کردن سکانسها که تارانتینو بدجوری به آن علاقه دارد از این دو فیلم میآید.
اما آنچه رابرت آلتمن را از کارگردانان امروزی و هم نسلش جدا میکرد، سبک مشخص و متمایزی بود که او را بدل به کارگردانی مولف کرده بود. واژه آلتمنی (Altmanesque) واژهای آشنا برای سینما دوستان است و هر وقت که او مثلن با ساخت گاسفورد پارک، نشویل، لباس حاضری و راههای میان بر قواعد خودنوشته خودش را درست اجرا میکرد منتقدان خوشحال میشدند که باز هم یک فیلم آلتمنی درست و حسابی ساخته شده است.
شاید بتوان ویژگیهای آثار او را استفاده از گروه پرشمار بازیگران، روایات متقاطع، نگاه بدبینانه به فرهنگ امریکای امروزی، استفادههای زیاد از عدسی زوم و نیز حرکات نرم دوربین دائمن متحرک دانست و بر این اساس بیراه نخواهد بود اگر بگوییم بسیاری از آثار موفق سالهای اخیر با یا بدون واسطه وامدار آلتمن بودهاند. پل تامس اندرسون، کوئنتین تارانتینو، استیون سودربرگ، دیوید فینچر و... . سینمایشان به شدت تحت تاثیر راههای میان بر رابرت آلتمن است.
غیر از اینها یکی از مهمترین شاخصههای منش فیلمسازی رابرت آلتمن تاکید فراوان روی بداهه بود. او تکیه اندکی به سناریو داشت و آزادی زیادی به بازیگرانش میداد. دیالوگ گفتنهای همزمان و بسیار جذاب بازیگران در آثار او یکی از همان المانهای آلتمنی است. علاقه فراوان آلتمن به بازیگرانش و بالعکس چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشد.
هالیوود به شدت از رابرت آلتمن متنفر بود برای همین هیچ وقت به او اسکار نداد. رابرت آلتمن برای کارگردانی فیلمهای مش 1971، نشویل 1976، بازیگر 1993، راههای میانبر 1994 و گاسفورد پارک 2002 نامزد اسکار بهترين كارگردان بود. دو فیلم نشویل و گاسفورد پارک همزمان نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم در سال 2002 شد ولی هیچگاه اسکاری به رابرت آلتمن تعلق نگرفت.
دیدگاههای رادیکال آلتمن و نیش و کنایههای آشکارش به هالیوود سبب شد که مافیای بورلی هیلز چندان روی خوشی به وی نشان ندهند و برخی از سینمایینویسان از آلتمن به عنوان تبعیدی یاد کردند.
آلتمن در واکنش به این عنوان میگوید که اگر چه هالیوود هیچگاه وی را تاب نیاورده است ولی او همیشه در یک گوشه کار خودش را میکرده است. شانزده سال پیش در گفتگویی با بی بی سی گفت که نه هالیوود از او خوشش میآمده و نه او از هالیوود، بنابراین هیچگاه زیر بار تولید فیلمهایی که هالیوود دوست داشته نرفته است.
اما سرانجام هالیوود، اسکار یک عمر فعالیت سینمایی خود را در سال 2006 به وی تقدیم کرد. وی هنگامی که برای دریافت این جایزه بر روی صحنه رفت، گفت: عشق به فیلمسازی در من بینشی دگرگونه به جهان و بشریت بخشیده است. رابرت آلتمن یکی از آخرین کرگدنهای بزرگ سینما بود.
تا حالا شده فیلمی ببینید و نتوانید داستانش را تعریف کنید؟ اسليپ استريم به کارگردانی آنتونی هاپکینز یکی از آن فیلمها است. حتا نمیتوان دربارهاش نوشت. فقط تصویر است. تصاویری به شدت بیمارگونه که باید ذهنی فراتر از ذهن یک آدم معمولی داشته باشید تا بتوانید از این سلولویید مریض چیزی دستگیرتان شود. اسلیپ استیرم فیلم داغانی است. مالیخولیا از سر و کول فیلم بالا میرود.
این فیلم (Slipstream) آنقدر مریض است که به راحتی میتوانم بگویم آنرا آنتونی هاپکینز نساخته است بلکه کارگردان این فیلم دکتر هانیبال لکتر است. فیلم را ببینید متوجه خواهید شد. آنتونی هاپکینز به غیر بازی در نقش اول عهدهدار چند سِمت دیگر در این فیلم بوده است که میتوان به اینها اشاره کرد: کارگردانی، نویسنده فیلمنامه، تنظیم کننده موسیقی و ادیت تدوین.
اسلیپ استریم نوآر گروتسک است. یک هشت و نیم انگلیسی آمریکایی که در آن سرنوشت، رویا، واقعیت و حقیقت چنان در هم آمیخته میشود که مرز بندی بین آنها ناممکن است. اما آن چه مهم است نحوه کشف تمامی اینهاست. در فیلم سیگنالهایی ساطعه میشود که به شدت گمراهکننده است.
در اسليپ استريم مثل سینمای دیوید لینچ باید مواظب باشید تا واقعییت را به جای حقیقت اشتباه نگیرید. هاپکينز با استفاده از ايدههای ادبیات اسلیپ استریم و آموزههای بودیسم (کارما) به نوع تازهای از روایت تو در تو و سیال ذهنی دست پيدا میکند که دنبال کردن آن برای تماشاگری که از ادبیات اسلیپ استریم زاده دوران New Age و کارما شناخت چندانی ندارد، سخت است.
کسانی که از اسلیپ استریم خوششان آمده باید مگنولیای پل تامس اندرسون را ببینند که زندگی را زنجیرهای از تصادفهای صرف میداند، اما در يک کلمه باید گفت: توضیح فیلم چندان ساده نیست! هر کس میتواند تعابیر متفاوتی از فیلم داشته باشد. میشود آن را به عنوان هجویهای از دنیای فیلمسازی دید. یا یک فیلمی به شدت فلسفی و... اما آنچه مسلم است لحن شوخ و گاه تلخ هاپکینز در کنار موسیقی بسیار زیبایی که برای فیلم تصنیف کرده، نشان از تولد یک فيلمساز دارد.
اسليپ استريم فیلمی است كه از تراوشات ذهنی هاپكینز به صورت خالص برآمده، وی در افتتاحيه چند جشنواره بین المللی همچون برلین و لوکارنو گفته كه بدجوری سرساخت این فیلم شوخیاش گرفته بوده و قصد ارائه یک مزاح تصویری با چند کارگردان و سینمای آنها را مد نظر داشته است.
با دیدن اسلپ استریم به راحتی میتوان فهمید این کارگردانها چه کسانی هستند، کوئنتین تارانتینو و دیوید لینچ. دو جادوگر سینمای جهان که سینمایشان به شدت ضد قصه است. کارگردان اسلیپ استریم هم به شدت شباهتهایی انکار ناپذیری با شخصیت آدمخوار فیلم سکوت برهها دارد.
كاراكتری كه هیچ وقت از ذهن کسی که حتا برای یکبار هم هانیبال را درون آن انفرادی مرموز بیمارستان ایالتی بالتیمور دیده باشد پاک نخواهد شد. دکتر لکتر در سکوت برهها همه را در بنبست قرار میداد. از جک کرافورد، جیم گامب، دکتر فردریک شیلتون، کاترین و سناتور روت مارتین گرفته تا کلاریس استارلینگ. پیرمرد اینبار هم تماشاگرش را در مسلخ و یک بنبست بدون فرار قرار داده است.
کارخانه شکلاتسازی تیم برتون کبیر و جانی دپ این بار شکلاتی تلخ برای دوستداران «جهان تیم برتونی» مهیا کرده است و کیست که نداند خوردن شکلات تلخ هم طعم و مزه و لذت خودش را دارد. حالا دیگر پس از این همه سال دنبال کردن عالیجناب و غرق شدن در آن همه فانتزی و رویا و کابوس، میتوان «باشگاه هواداران تیم برتون» را تاسیس کرد و مطمئن بود که علاقهمندان دنیای برتون از پیر و جوان از همه جای جهان در آن ثبت نام خواهند کرد.

عالیجناب تیم برتون بهمراه یکی از ملازمانش
جهان تیم برتونی، جهانی پر رمز و راز که قصهگویی جزئی جداییناپذیر از آن است. قصههایی به شیرینی قصههای پریان و گاه همراه با سیاهی و هولناکی جهان شر. جهانی که از روح کودکانه و شوخ و شنگ برتون و تاثیری که کارتونها و کمیک استریپهای دوران کودکی و نوجوانیاش بر او گذاشتهاند نشأت میگیرد.
مگر میتوان صدای شمشیر کشیدن سوار بی سر را در اسلیپی هالو شنید و نترسید. مگر میتوان فیلمی حیرتانگیز چون ماهی بزرگ را دید و سازندهاش را یکی از بهترین قصهپردازان روزگار ندانست. ادوارد دست قیچی، اسلیپی هالو، کابوس قبل از کریسمس، ماهی بزرگ و عروس مرده تنها نمونههایی از تراوشات ذهن خلاق برتون هستند که در خاطره سینما دوستان باقی ماندهاند. و هر کسی هم یارای ارتباط با جهان اثیری و اغواگر عالیجناب نیست.
در لندن قرن نوزدهم، یک زندانی محکوم به حبس ابد به نام بنجامین بارکر از زندان می گریزد و به لندن باز می گردد و اما میان آنها رابطه عجیبی شکل میگیرد و به تدریج از تمام جامعه انتقام میگیرند. برفها تبديل به خون شدند و آرایشگر شیطانی خیابان فلیت پس از سالها به لندن باز میگردد. یک آرایشگاه در همسایگی خانم لاوت راه میاندازد تا از کسانی که او را محکوم و زن و فرزندش را به مصیبت دچار کردهاند انتقامی خونین بگیرد.
بنجامین بارکر سالها پیش در پی توطئهای توسط قاضی تورپین به خاطر جنایتی که ... . سوئینی تاد غیرمتعارفتر و سیاهتر از ادوارد است و اینبار عالیجناب در مهمانیاش با پیراشکی آدم که مزه خون میدهد از ما پذیرایی میکند تا طعم انتقام را به ما بیاموزد.
انتقام غذایی است كه بايد سرد سرو شود. اگر معنای انتقام را نمیدانید و درکی از آن ندارید پس بهتر است بیخیال دیدن سوئینیتاد شوید. الهه انتقام چه زیبا انتقام را برایمان تعریف میکند: اين كه میگويند بزرگی در بخشایش است، حرف مزخرف و صد تا يه غازی است. به نظرم آنها كه نمیتوانند متنفر باشند، عشق را هم نمیشناسند، اينها دو رو از یک احساسند.
هر دو از قبيله حسهای شدید. هر دو انسانی و ارزشی. انتقام هم صورتی از نفرت است. آنها كه از انتقام میگريزند، عرضهاش را ندارند، كمی هوش و ذكاوت میخواهد و كمی از فلسفهای كه بعدن میگویم.
اگر كسی ضربه زده و زخمی كرده و در رفته، اگر كوچک و حقير است كه ارزش ندارد، اما اگر پايه زخم خوردن است، از ترس است اگر نزنيد. فقط كمی صبر میخواهد. مهم نیست امسال باشد يا سال دیگر، چنان بزنید كه از جایش بلند نشود، فقط این فلسفه را بلد باشيد: انتقام غذایی است كه بايد سرد سرو شود، یعنی باید صبر كنید تا وقتش برسد.
آن وقت آخر بازی را شما بگوييد. بهترین نوع انتقامها، انتقامهایی هستند كه طرف از ياد برده باشد، از وقتش گذشته باشد و غذا سرد شده باشد. چنان آسيب برسانید كه نفهمد از كجا خورده است. من عاشق آن خنده در تاریکی هستم. يادتان نرود انتقام شور انگیزترین، جذابترین و هیجانانگيزترين تم آثار بزرگ ادبيات و سينمای جهان است... .
سوئینی تاد در میان آثار تیم برتون کبیر بیش از همه به اسلیپی هالو نزدیک است. فضای سرد و خشونت جاری در صحنهها و خونهایی که به صورت تماشاگر میپاشد، اینجا هم دیده میشود. به راستی اگر عالیجناب این قصهگوی آدمهای دوستداشتنی، مطرود، خودویرانگر و سرخورده به دنیا نیامده بود دنیای ما یک چیز بزرگ کم داشت.
لینک:
:: خواب در فنجان خالی گردباد
:: زنده باد عالیجناب تیم برتون عزیزم که حالم را حسابی جا میآورد گردباد
پایینتر از خیابان انقلاب وقتی به خیابان جمهوری وارد میشوری نرسیده به سه راه شاه بین ابوریحان و فلسطین (باور کنید کد سیاسی ندادم آدرسش همین است.) طبقه دوم سینما نیاگارا کافهای هست به نام آنتراکت.

کافه آنتراکت با مدیریت لیلا حاتمی بهمراه همسرش علی مصفا یکی از متفاوتترین کافههایی است که تا به حال رفتهاید. پلهها که به طبقه دوم میپیچد با چیدمان غریبی از مبلهای خانگی و میز و صندلیهای لهستانی مواجه میشوید که به وسیله چند آباژور و دیوارکوب کمسو نورپردازی شدهاند و با صمیمیتی مرموز خوشامدتان را میگویند.
دیوارها با تابلوهای نقاشی و عکس با ابعاد متنوع تزیین شدهاند. پنجرهای به پشتبام خاکستری ساختمان کناری و بوی نای پشتبامهای قدیم گشوده و دورتر لایتباکسهایی از عکس فیلمهای سلطان صاحبقران، کمالالملک و سوتهدلان در دل چوبی بار کافه حال و هوای سینمای چند دهه قبل را به یادت میآورند. آن روزها که علی حاتمی با سلولویید جادو میکرد.
از صبحانهی ۸۰۰۰ تومانی آنتراکت تا اسپرسویی که امکان ندارد لنگهاش را جایی دیگر دیده باشید. تنوع غذایی سیاست مدیران کافه انتراکت است تا جایی که میشود همه چیز ساده و متنوع باشد. قهوهها به چند نوع اسپرسو، فرانسه و ترک محدود میشود که در این کافه میتوانید قبض و بسط تئوریک قهوه ترک را مشاهده کنید. . چون این قهوه هم عربی است و هم ارمنی و یونانی و ترک.
قهوهها در کافه انتراکت اسمهای جالبی دارند. مثل قهوه قجری و ماه منیر. چایها متنوعند. همان چای سیاه که همه میخورند به اضافه چایهایی که حالا در کشور ما مرسوم نیستند و یک زمانی بودهاند مثل بابونه، ورون، بهلیمو و چای هندی.
ساختمان بتن آرمه سینما جمهوری (نیاگارا سابق) را مهندسی هندی در حوالی سالهای ۴۰ بنا کرد که بعدها مالکانش، زندهیاد علی حاتمی و شادروان فردین، آن را در رده سینماهای ممتاز قرار دادند. پیش از این سینما تنها یک سالن پخش فیلم داشت که شامل سالن طبقه همکف و بالکن طبقه دوم میشد و در حال حاضر با تفکیک این دو طبقه، بالکن سینما به سالنی مستقل تبدیل گشته و کافه آنتراکت در راهروی سالن طبقه دوم واقع شده است.
اینجا همه چیز رنگ و بوی سینما دارد. بوی خوش قهوه تازه ساییده در هواست. در سهکنج دیوار، پنجره کوچکی تعبیه شده که از پشت آن میتوانی پرده سالن سینما را دزدکی دید بزنی. کتابخانهای از کتابها و مجلات سینمایی آنطرفتر در دسترس است. این فضای صمیمی با اسباب و اثاثیه متنوع در محیط یک سینما از مشاهده لیلا حاتمی از کافهای در شهری قدیمی روم در ایتالیا برداشت شده است.
به کافه آنتراکت که میروی احساس میکنی وارد منزل دوستی شدی. در واقع این ایده که میز و صندلیها یکشکل نباشد را لیلا برای اولینبار در کافهای در روم پیش پای خدایگان المپ دیده است. آنتراکت یک کافی شاپ نیست. یک کافه است. یک روز فرق این دو را خواهم نوشت.
برای دیدار دوستانتان جاهایی را در نظر بگیرید تا همیشه در قاب ذهنتان ماندگار شود. کافه آنتراکت جایی است که میتواند لحظات دوستیتان را با طعم قهوه و سینما به خاطر بسپارید و سالها بعد با یادآوریشان دلتان را تنگ کنید آنقدر که دلتان یهو بگیرد و بخواهید سیگاری دود کنید و در آن گم شوید. مثل خود سینما. آدمی صندلی سالن مرگ خودش است.
اجرای صحنهای که در آن گلها میمیرند. و گورهایشان را با پیکر خودشان احاطه میکنند. لباس و گریم بینقض است. تهران، خیابان تخت طاوس، ساعت ۱۰ شب به بعد پر از جگر، مرهم دل سوخته. قیمتها هم متفاوت است از ۶۰ تا ۱۵۰ هزار تومان. زنهایی با آرایشهای غلیظ. زمانی بود اگر کسی دنبال در و داف میگشت حد فاصل پل پارک وی تا رستوران رواق را برای اینکار انتخاب میکرد ولی الان دیگر تخت طاوس جولانگاه چراغهای استپ ماشینها و دافها است.
چند شب پیش یکی از هاتترین دافهای تهران که بیامدبلیو سری پنج دارد و خانهای در زعفرانیه بهم گفت: "هر كسی برای یه كاری ساخته شده. یکی نقاشی میکنه. یکی انقلابیه. یکی نجاره. خوب منم كارم اينه. كارمم دوست دارم. بهش عادت كردم. خوب پولم در مییارم. مگه چه اشكالی داره؟"
بهش گفتم: من صلاحیت این ندارم بگویم که چه اشکالی دارد. فقط میدانم یک انقلابی برای یک مشت دلار نمیجنگد. بلکه به خاطر چیزی که به آن اعتقاد دارد حتی از جانش هم میگذرد. آیا تو به کارت اعتقاد داری؟ آیا حاضری به خاطرش از جانت بگذری؟ صدای Anathema فضای ذهنم را پر کرد. دلم میخواهد موزه جنگ مسکو را ببینم. عین ح تعریف میکند که خیلی رویایی است. انگار وسط جنگ جهانی دوم هستی.
ارتش سرخ در لنینگراد دارد در مقابل سربازهای رایش سوم مقاومت میکند. تهران در شب خیلی طاعونی است. این جمله "پر از جگر، مرهم دل سوخته." یکی از دیالوگهای فیلم دیوانه از قفس پرید احمدرضا معتمدی است. آنجایی که یلدا: عطش تو با من سیراب نمیشه. فراست: این رسم کجاست که آب را از جگر سوخته دریغ کنند؟ یلدا: چیزی که تو دنبالشی فراست، باید بری اطراف جردن و میدون ونک. اونجا تا دلت بخواد جگر ریخته، مرهم جگر سوخته! به نظر شما ریشه کلمه روسپی از روس میآید یا روسیه؟ چه اتفاقی افتاد که بعد از مجنون و لیلی دیگر توی تاریخ بچه معروفی توی عشق نداریم؟
یک ماشین حساب ممکن است آنچنان منظم ساخته شود که عملیات جمع و تفریق و ضرب و تقسیم را دقیقن انجام دهد، یعنی نظم ساختمانی ماشین میتواند چنین خاصیتی را به وجود آورد، اما هرگز یک ماشین حساب قادر به ابداع و ابتکار یک قاعده ریاضی نیست. همچنین یک ماشین ترجمه میتواند دقیقن سخنان یا نوشتهی یک نفر را ترجمه کند ولی هرگز نظم دقیق آن ماشین قادر به تصیحح اشتباه گوینده نخواهد بود.
زنده باد عالیجناب تیم برتون عزیزم که حالم را حسابی جا میآورد و حس مبارزه را در رگهایم میدواند. از تیم برتون کبیر یاد گرفتم چگونه به آرزوهایم احترام بگذارم. همین آرزوهای انسان بود که او را از غار به ماه برد. از خاک به افلاک. از بدویت به نانو تکنولوژی و سلولهای بنیادی. تیم برتون بد جور حس پیش از هفت ساله شدن را در آدم زنده نگه میدارد. کسانی که کودک درونشان بزرگ شده نمیتوانند عالیجناب را درک کنند.
چه حكمی صادر میکنید براي بچهی شیطونی که خیلی آلار میسازد؟ دانای كل در اینجا به قتل رسیده است. به جای استخدام كاراگاه خصوصی مرا به بخش روانی منتقل كنید. روی لبتاپ یکی از بکسها دیدم وقتی وینپ روشن است فقط روی صفحه ویندوز است و دیگر جایی آن پایین کنار صفحههای وب را اشغال نمیکند. حالا من هرچقدر توی آپشن وینپ دنبال گزینهای میگردم که آن را تیک بزنم تا این اتفاق هم برای من بیافتد نمیافتد.
آب دستتان است روی هوا ول کنید بروید دایره زنگی را ببینید. اولین ساخته پریسا بختآور از آن فیلمهایی است که اصلن انتظارش را ندارید. یعنی توقع ندارید سینمای ایران بتواند شما را غافلگیر کند. اصغر فرهادی در دایره زنگی علاوه بر نگارش فیلمنامه، به عنوان مشاور كارگردان با همسرش پریسا بختآور همكاری کرده است.

پریسا بختآور در حال حاضر بهترین کاگردان زن سینمای ایران است
پوستر عامه پسند دایره زنگی که روی سردر سینماها خودنمایی میکند نباید شما را گول بزند. آخر فکر میکنید با یک فیلم درجه جیم طرف هستید ولی نه اشتباه نکنید دایره زنگی چند سروگردن از سینمای ایران بالاتر است. ریتم تند فیلم که توسط کات و برشهای سریع هایده صفییاری در مقام تدوینگر حضور داشته باعث میشود دلتان برای سکانسهایی که همین چند لحظه قبل از جلوی چشمتان عبور کرده تنگ شود.
از همان تیتراژ اول فیلم متوجه خواهید شد چه میگویم. کاش شما هم الان دایره زنگی را دیده بودید. چون اگر کلیدهای فیلم لو برود حس بار اول دیدن دایره زنگی از بین خواهد رفت. آخر لاکردار بدجوری به تماشاگرش رودست میزند.
مهران مدیری، باران کوثری، صابر ابر، امين حیایی، بهاره رهنما، امید روحانی، نگار فروزنده، حامد بهداد، محمدرضا و ملیکا شریفینيا، گوهر خیراندیش، نیلوفر خوشخلق، سروش گودرزی، نیما شاهرخشاهی، اکرم محمدی، امير نوری، محسن قاضیمرادی، کیانوش گرامی و آفرین چیتساز بازيگران اصلی این فیلم هستند.
دایره زنگی درباره دختری است که صبح روز جمعه خودرو پدرش را برمیدارد و همراه محمد به گردش در شهر میرود، اما طولی نمیکشد که تصادف میکنند. آنها فقط تا بعدازظهر فرصت دارند هزینههای تعمیر و صافکاری را تامین کنند، پس به خانهای در شمال شهر میروند تا با انجام کاری پول مورد نیاز را به دست بیاورند.
ولی نه چطور است داستان فیلم را اینجوری تعریف کنم، دايره زنگی داستان يک روز از زندگی شيرين و محمد یا رامین است که تا پايان روز فرصت دارند هزينه تعمير خودرویی را که با آن تصادف کردهاند، تامین کنند. شاید هم بهتر است بگویم خانوادههایی كه با حضور دختری جوان، باران كوثری، در خانهشان دچار چالش میشوند. ولی باز هم نه بهتر است خودتان بروید فیلم را ببینید.
اگر غافلگیری را از سینما بگیرید هنر هفتم نابود است. برای همین سینما به عنوان پناهگاهی برای کسانی است که میخواهند از زندگی روتین بدون هیجان فاصله بگیرند. سینما به همراه فوتبال آخرین امید نسل ما است. نسلی روبه انقراض از کرگدنها و هیولاها. کسانی که نمیتوانید لنگهشان را همه جا پیدا کنید. آنهایی که نمیخواهند شبیهه بقیه باشند. برای همین هر کسی توان درکشان را ندارند.
دایره زنگی طناز است اما طنزی ویرانكننده دارد. دیگر همه چيز در حد لبخند و قهقه باقی نمیماند. قصهای سراسر خنده که یک جاهایی از ترس به خودتان خواهید لرزید. آنجایی که رامین نه محمد از بالای آن خانه شیرین را میبیند که با آن پسره مو بلنده سوار ماشین شد و رفت. بعد بدو بدو میآید پایین و آن نمایی که پریسا بختآور به ما و او نشان میدهد خیلی خیلی ویرانکننده است.
هر چقدر اول فیلم خندیدهاید آن آخرها بدجوری از دماغتان در میآورد. آنقدر که شیرین هم حاضر نمیشود محمد را فراموش کند. حتی وقتی توی ماشین آن پسر مو بلنده نشسته دارد دیالوگ میگوید یک جایی حواسش پرت میشود. نفسش بالا نمیآید. نمیتواند صافی و پاکی محمد را فراموش کند. همانجایی که میگوید رامین یعنی مثل کف دست. ولی چه فایده شیرین یک جایی در حقش نامردی کرد که هیچ جوره نمیتواند روحش را از شر آن خلاص کند.
پریسا بختآور آنقدر جسور است که در لابلای خنده و رنگهای شاد، تناقضها و بحرانهای اجتماعی جامعهی کنونی را نشانمان دهد. جامعهای مستاصل و به بن بست خورده که به جای درمان دست به دامن رفتارهای خشن شده است. دايره زنگی فيلمی است گرم و هشداردهنده. حتی پیش بینی فروپاشی جمهوری اسلامی را هم میکند. سرهنگ را که یادتان هست. آنجایی که گفت اینها هم میروند را چطور؟
جایی برای پیرمردها نیست No Country For Old Man یکی از آن فیلمهایی است که تا به حال شبیههشان را جایی ندیدهاید. آنقدر که هنوز هیچ چیز نشده در نوع خود کلاسیک به حساب میآید. جدیدترین فیلم برادران کوئن وسترنی هست که وسترن نیست، فیلم جنایی است که جنایی نیست، تریلری که تریلر نیست و کمدی که کمدی نیست و این همان چیزی است که ما از یک سینمای ناب انتظار داریم.

همهی داستانها در طول تاریخ حداقل برای یکبار هم تعریف شده ولی داستانگوی خوب کسی است که بتواند داستان قدیمی را یکبار دیگر بدون اینکه بتوانی حدس بزنی چه اتفاقی آن آخرها میافتد برایت تعریف کند. اصل سینما بر غافلگیری استوار است. وقتی یک فیلم بد به حساب میآید که بشود خیلی راحت صحنهی بعدیاش را حدس زد.
جایی برای پیرمردها نیست را اصلن نمیتوانید حدس بزنید که قرار است چه اتفاقی در آن بیفتد. برادران کوئن قصهگوهای خوبی هستند. اعضای آکادمی باز ما را غافلگیر کردند و اینبار چه غافلگیری شیرینی. در شب هشتادمین سال اسکار در بورلی هیلز، میان آن همه چیز که از آن بوی هالیوود بلند میشد چه صحنهای زیباتر و ماندگارتر از زمانی که مارتی اسکورسیزی، اسکار را به اخوان کوئن داد؟
اصلن توقع نداشتم جدیدترن فیلم برادران کوئن چهار بار بر روی صحنه اسکار حاضر شود و آن مجسمه چهارکیلویی را در دست بگیرد. از بس بروبکس آکادمی به سوگولیهایشان جایزه دادهاند. آن سال که شیکاگو برنده شد را یادتان هست؟ پولانسکی با پیاسنیت را چطور؟
ولی انگار اینبار فرق میکرد. جایی برای پیرمردها نیست در هشت رشته نامزد دريافت جايزه بود، موفق شد با دريافت ۴ جايزه در رشتههای بهترين فيلم، بهترين کارگردانی، بهترين فيلمنامه اقتباسی و بهترين بازيگر نقش دوم (برای خاوير باردم) فيلمهای مهمی چون خونی به پا می شود اثر درخشان پل تامس آندرسن و تاوان ساخته جو رايت را شکست دهد.
خاویر باردم با آن موی بلند سیاهی که روی شانههایش ریخته و با آن چهرهی خشن و بیرحم، به این زودیها از خاطرهها پاک نمیشود. باردم موفق شده است یکی از خبیثترین و در عین حال باورپذیرترین آدم بدهای سینمایی را تجسم بخشد. بازی شیر یا خط باردم برای زنده ماندن یا کشتن آدمها قلب و روحتان را آزار میدهد. یکبار آن پیرمرد فروشنده شیر را انتخاب میکند و جانش را نجات میدهد ولی به نظر شما آن دختر در پایان فیلم شانش بهش رو میکند یا نه؟
آخرین فیلم اخوان کوئن برداشتی از کتاب کورمک مک کارتی است. لوکشینهای فیلم به نوعی انتزاع منحصر به فرد در مبانی ضد ژانر دست یافتهاند و این کار همیشگی آنهاست. مناظر جادهای، دشتهای وسیع، هتلها، متلها و مکانهای دور افتاده با چاشنی نوع تکلم کاراکترها و مرز امریکا و مکزیک. در این فیلم جزییات از اهمییت بالایی برخوردارند چون میتوانید با دیدنشان لذت ببرید. راستی کورمک مک کارتی نویسندهای که بسیاری از سینماگران آثارش را غیر قابل اقتباس نامیدهاند و اینجا هنر برادران کوئن بیشتر رخ مینامید.
انتظار یک فیلم عادی از برادران کوئن انتظار بیجایی است. کوئنها جستجوگر حیطهها و مرزهای تازه در ژانرهای سینماییاند. آنها استاد وارونه کردن ژانر و به حیرت انداختن تماشاگران هستند. هر صحنه از فیلم تازه کوئنها با چنان ظرافت و دقتی ساخته شده که تماشاگر دوست دارد این صحنهها ادامه پیدا کند و با این حال هر صحنه چنان قدرت کشش حسی را برای رفتن به صحنه بعد ایجاد می کند که نمیتوان از دایرهی نفوذ آن در امان ماند. وسط آن دشت و کویر فیلم چند بار به نیویورک سر میزند. با مزه اینجا است شما نیویورک را از یک زوایهای که تا به حا آن را ندیدهایم به ما نشان میدهد. گفتم که اخوان کوئن حسابی غافلگیرمان میکنند.
فیلم جای برای پیرمردها نیست در مجموع سه کاراکتر اصلی دارد. آنتون شیگور (خاویر باردم) قاتل بیرحمی که حتی در موقعی که تحت بازداشت پلیس است و به دستانش دستبند زدهاند نیز خطرناک است. شیگور در دشتهای تگزاس پرسه میزند و هر کسی را که سر راهش ببیند از بین میبرد. مگر اینکه طرف آنقدر خوش شانس باشد که در بازی شیر یا خط برنده شود. لولین ماس (جاش برولین) یک جوشکار سابق است که همراه همسرش (کلی مک دانلد)در یک خانه کاروانی زندگی میکند.
این مرد بیچاره یک روز هنگام شکار تصادفن با صحنه عجیبی روبرو می شود. جنازههای سوراخ سوراخ شده و بستههای هروئین گویای آن است که این افراد موقع انجام معامله مواد مخدر با هم اختلاف پیدا کرده و یکدیگر را کشتهاند. ماس حدس میزند که پولها نیز باید جایی در همین نزدیکیها باشد. حدس او درست است. او موفق میشود دو میلیون دلار پول را که داخل کیفی قرار دارد پیدا کند. ماس پول ها را بر میدارد و فرار میکند. شخصیت سوم قص، کلانتر تام بل (تامی لی جونز) نام دارد.
شیگور در تلاش است تا ماس را پیدا کرده و پولها را از او بگیرد. کلانتر جدای از اینکه کشت و کشتار قاچاقچیان در حوزهی تحت مسئولیت او رخ داده در صدد است که با یافتن و دستگیری شیگور جلوی جنایت های بعدی او را بگیرد. کسان دیگری نیز در قصه حضور دارند. کارسون ولز (وودی هارلسون) که یک جایزه بگیر مغرور است، تاجری (استیون روت) که کارسون را استخدام کرده و مجموعهای از کارمندان هتلها و فروشگاههایی که بدبختانه سر راه شیگور ظاهر و کشته میشوند.
جایی برای پیرمردها نیست مانند فارگو فیلم نوآر برادران کوئن عناصری از ژانر هیجان انگیز و جنایی را دارد. این فیلم مشاهدهگر دقیق احساسات انسانی در مواجههی فرد با موجود دیوصفت، بیرحم و فوقالعاده خشن است. احساساتی که در مواجهه با بیعدالتی و زورگوییها خودنمایی میکند. به همه اینها فیلبمرداری چشمنواز راجر دیکنز، تدوین قابل تحسین برادران کوئن و موسیقی زیبای کارتر برول را اضافه کنید. نتیجهی کار تکان دهنده، منحصر به فرد و زیباست.
در فیلم Lions for Lambs (شیرها در پوست گوسفندان) به کارگردانی رابرت ردفورد و بازیگری تام کروز و مریل استریپ و رابرت ردفورد، سکانسی هست که فرمانده نظامی ارتش امریکا در اتاق جنگ دارد برای نیروهای تحت امرش سخنرانی میکند. او میگوید: القاعده و عراق با کمک «آنها» دارند با ما میجنگد؟ یکی از افراد حاضر در جلسه از فرمانده سوال میکند: آنها کی هستند؟ فرمانده میگوید: به همهی سوالها جواب دادم ولی به این جواب نمیدم. ناگهان دستش را به نقشه روی دیوار میبرد و دوربین با نمای کلوزآپ نام ایران را نشان میهد. برای دیدن این سکانس وقتی از شروع فیلم ۶ دقیقه و ۳۵ ثانیه گذشته خودتان را آماده کنید.

شیرها در پوست گوسفندان به ما میگویند: حملهی نظامی امریکا به ایران اجتناب ناپذیر است.
آریان و ارنست دو دانشجوی مصمم دانشگاه وست کوست تحت تاثیر استاد خود -دکتر استیون مالی- (رابرت ردفورد) تصمیم میگیرند تا معنا و هدفی مهم برای زندگی خود دست و پا کنند. ازاین رو به ارتش پیوسته و برای جنگ به افغانستان فرستاده میشوند. در حالی آریان و ارنست بعد از گمشدن در حین عملیات برای زنده ماندن تلاش میکنند همزمان در واشنگتن، خبرنگاری آرمانگرا به نام جنین راث (مریل استریپ) موفق میشود تا برای مصاحبه با سناتور جاسپر ایروینگ - نامزد احتمالی ریاست جمهوری امریکا- (تام کروز) وقت بگیرد.
سناتور در طول مصاحبه از اهداف و نقشههایش جهت کنترل خاورمیانه سخن میگوید و ایران اتمی را بزرگترین تهدید برای امنیت ملی آمریکا مینامد. او برای از میان بردن این خطر دستور طرح و اجرای عملیاتی نظامی را داده است. همان عملیاتی که آریان و ارنست در آن شرکت کردهاند. در کالیفرنیا نیز دکتر مالی سعی دارد از طریق گفت و گو بر دانشجوی دیگری از طبقه مرفه که در جبهه مخالف افرادی چون ارنست و آریان قرار دارد، تاثیر بگذارد... او میگوید: "تا به حال دیده نشده که شیرها توسط گوسفندها هدایت و رهبری شده باشند!"
Lions for Lambs (شیرها در پوست گوسفندان) با این هدف که ایرانیها آن را ببینند تولید نشده بلکه برای مخاطب امریکایی است تا ذهنش قبل از حملهی نظامی امریکا به ایران مورد شتشو قرار گیرد و آماده شود. همچنین در دقیقه ۲۷ فیلم تام کروز خطاب به مریل استریپ میگوید: "به خاطر آوردن عدالت مجبوریم با افغانستان و ایران بجنگیم." بله برای آوردن عدالتی که نمونهاش را در ابوغریب دیدم.
امریکا در مورد افغانستان و عراق از گزینه حملهی نظامی استفاده کرد. ولی دربارهی ایران کمی محتاط عمل میکند و امیدوار است بتواند با انهدام از درون (کودتای رنگی و انقلاب مخملی) ایران را ساقط کند.
درباره عملیات انهدام از درون امریکا به صورت مستقیم وارد جنگ با ایران نمیشود. بلکه از کشورهای دیگر برای این کار استفاده میکند. همپیمانانش در ناتو. هلند به عنوان پایتخت اروپایی اسراییل در جهان شناخته میشود و آگاهان به آمستردام حیاط خلوت صهیونیسم میگویند، یهود هیچ وقت دلش برای ما نخواهد سوخت. حالا چه اتفاقی افتاده که مهدی جامی یکهو از فمینیستها برای کار در رادیو زمانه دعوت کرده است و آنها هم به وی یکهویی لبیک گفتهاند.
به نظر شما مشکوک نیست همکاری فمینیستها با رادیو زمانه در این مقطع زمانی حساس؟ آنهم حضور فمینیستهای دانه درشت؟ منظورم از دانه درشت فمینیستهایی هستند که قبلن در ایران زندگی میکردند و حالا مقیم اروپا و امریکا هستند.
اهداف پروژهها از اهمیت و الویت بالایی برخوردارند، به همین دلیل در ابتدا باید به بررسی تامین هزینههای رادیو زمانه پرداخته شود. جملهای که در بند دوم معرفی رادیو زمانه در سایت آن نوشته شده است به شدت هدف پروژه رادیو زمانه را از تاسیس آن بیان میکند: «در سال 2004 و با همت ايرانيانی مانند فرح کريمی، نمايندهی پارلمان هلند، بودجهای در اين پارلمان به تصويب رسيد تا رسانهای فارسیزبان، با هدف تعامل فرهنگها و پيشبردِ آرمان حقوق بشر، در آمستردام بنيادگذاشته شود. منبع مالی اصلی راديو زمانه، بودجهی مصوب پارلمان هلند است که در اختيار يک نهادِ رسانهای مستقل با عنوان Press Now قرار گرفته است.»
رادیو زمانه چنان از ادبیات لطیفی استفاده میکند که انگار پارلمان هلند نجات دهندهی ایرانیان است و با فداکاریهای خانم فرح کریمی در حال کمک به گسترش حقوق بشر در ایران هستند. هلند جمع اضداد است. وقتی صاحب اصلی رادیو زمانه سازمان هلندی «پرس ناو» است که روابط آن با دفتر دیک چنی بر هیچ کس پوشیده نیست.
باید در پیوند اخیر فمینیستها با رادیو زمانه خبرهایی باشد. مهدی جامی پول مفت به کسی نمیدهد. هلند بعنوان بازوی راست صهیونیسم «پروژه انهدام از درون» را در ایران به اجرا گذاشته است. این عملیات به صورت مخفیانه با ظاهر صوری حقوق بشر و حقوق زنان به سرعت در حال پیگیری است.
سازمانها و کمپینهایی که این روزها حرف از حقوق بشر و حقوق زنان میزنند برنامههایی سیاسی هستند که دارند پروه انهدام از درون را پیگیری میکنند. سازمانهایی ظاهرن غیردولتی که هدف اصلیشان وقوع کودتا در ایران است. امریکا یک بار طعم حملهی نظامی به ایران را چشیده است و بیشتر به کودتایی رنگی در تهران دلخوش کرده تا حملهی نظامی به ایران.
زیرنویس:
:: آقایان رابرت ردفورد و تام کروز و خانم مریل استریپ واقعن حیف شما و هنرتان که تن به بازی سیاسی ضدایرانی سیا دادید.
:: امیدوارم صدا و سیما، پروپاگاندای ضدایرانی رابرت ردفورد را هر چه سریعتر به نمایش درآورد.
باز کردن زخمهای کهنه باعث میشود زخمهای تازهی دیگران التیام پیدا کند. یک چیزی میمیرد و یک چیز شکوفا میشود. این طبیعی است. در نادانی رنج بردن چیز وحشتناکیه. اما کسانی که با هوشیاری رنج میبرند تا زخم دیگران را ریشهکن کنند چیز دیگری است.
تا این لحظه هیچ دختری را ندیدم که از سنتوری خوشش آمده باشد. این یک حقیقت است. هیچ دختری از سنتوری خوشش نمیآید. معلوم است لیلیها دوست ندارند خودشان را در آینه بدون آرایش ببینند. چو آینه قد تو بنمود راست، خودشکن آینه شکستن خطا است.
علی نوازنده سنتور است ولی بر در و دیوار اتاقش پوسترهای جیمی هنریکس، کارلوس سانتانا و اریک کلاپتن زده است. مهرجویی چه زیبا پارادوکس جامعه امروزی ما را به تصویر کشیده است.
علی سنتوری عرق میخورد ولی عبا به روی دوشش میاندازد. اینها استعارهایی از چیست؟ جوانهایی که میان هروله سنت و مدرنیسم گیر کردهاند. مارکس ناخوانده مارکسیست شدهاند و به نسبیگراترین فیلسوفان، کارل پوپر، یقین پیدا کردند. از تجدد نگذشته، پست مدرن شدند.
توی ماشین بودیم، در فضای تقریبن خالی از ترافیک به طرف کاخ نیاوران حرکت میکردیم. دو زانو روی صندلی به طرف من نشسته بود و صورتش میدرخشید. من خودم با تمام وجودم احساس خوبی داشتم. گفتم: خوبی؟ گفت: خوشحالم. ناگهان صبح زیبایی بود.
گفتم: درباره چی حرف بزنیم؟ گفت: هرچی. هرچی یا همه چی؟ هرچی و همه چی. او هم احساس خوبی داشت. لطیف و حساس و دوستداشتنی بود. وقتی سیگارش را بهم داد مزه روژه لبش را تا اعماق وجودم حس کردم.
جدیدترین فیلم داریوش مهرجویی یکی از سیاسیترین فیلم های سالهای اخیر است. مرثیهای بر کشوری که رو به انحطاط است. بچههایی که با نظریه دکتر طباطبایی آشنایی دارند بهتر میتوانند درک کنند دارم چه میگویم. علی سنتوری به دکتر معالجش میگوید: "من نمیخوام برگردم توی اون شهر کوفتی." این دیالوگ شما را یاد کسی نینداخت؟
صادق خان، ایران را به مقصد پاریس ترک کرد تا توی این شهر کوفتی زندگی نکند. صادق هدایت سالها قبل از خودکشیاش در بوف کور گفته بود: حس میکردم که این دنیا برای من نبود... . توی این محیط فقط یه دسته دزد، احمق، بیشرم و ناخوش حق زندگی دارند. درست مثل هانیه و جاوید. آن روزها که هانیه میرفت خانه جاوید تا با پیانو تمرین کند. بعد هم کنسرتها و بدتر هم سفر به کانادا. از قصد بعد را بد نوشتم.
احمد شاملو در لحظهها و همیشه به سال ۱۳۳۷ خورشیدی چقدر زیبا و مرموز زبان حال صادق هدایت، علی سنتوری و همهی جوانهایی که مثل آنها هستند را میگوید:
برو مرد بیدار اگر نیست کس، که دل با تو دارد ممان یک نفس. همه روزگارت به تلخی گذشت، شکر چند جویی در این تلخ دشت؟ به بیهوده جستن فرو کاستی، قبا خستگی بر تن آراستی. قبایی همه وصله بر وصله بر، قبایی زنفرت بر او آستر. شاملو از قبا صحبت میکند، علی سنتوری هم بر روی دوشش عبا میانداخت.
هنوز صدای سوت آغاز مراسم اسکار در تیاتر کداک شهر لسآنجلس به صدا درنیامده بود که ساموئل اتوئو از ایالت کاتالان با یک هت تریک در نیمه دوم شبی بیاد ماندنی را آفرید، چند ساعت قبل از برگزاری هشتادمین مراسم اسکار یکی از زیباترین بازیهای لالیگا بوقع پیوست. برو بکس ایالت کاتولینا پنج بر یک لووانته را در هم کوبیدند تا مزه شکست کهکشانیها در برابر ختافه صد چندان شود.
قوهای مادرید، طی هشت روز گذشته سه شکست خانگی را تجربه کردهاند تا سانتیاگوبرنابونشینان به همراه کالدورن روحشان در اعماق جهنم به بند کشیده شود و نیوکمپ غرق در شادی و سرور شود. از آیپاد تاچ صدای علی گیدور میآید که دارد داوای داوای را میخواند و پوشکین جواب میدهد روکی روکی.
بعد از برد دلچسبناک بارسا خودم را به سلولوئید مهمان کردم. بر وزن اسمیرنوف باز کردم. برای همین وقتی شما داشتید مراسم اسکار را به همراه صدها میلیون نفر مردم سراسر جهان میدیدید (عجب جمله خفنی شد) من نشستم جدیدترین فیلم نیل جردن با بازی جودی فاستر را نگاه کردم.
در لحظهای که پرزرق و برقترین جشن سینمای جهان در حال انجام بود و ماریون کوتیار و تیلدا سویندن از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدند، جودی فاستر با یک اسلحهی ۹ میلیمتری در خیابانهای نیویورک داشت آدم میکشت و یاد تروایس بزرگ را زنده نگه میداشت.
چه چیز دیگر میتوان درباره این جدیدترین فیلم جودی فاستر گفت غیر از اینکه ای برادران Brave One را ببینید، شمایی که راننده تاکسی اسکورسیزی را هیچگاه فراموش نخواهید کرد. اینبار آیریس نیویورک را در زیر قدمهای خود دارد. نیویورک آسوده باش که روح تراویس در کالبد آيريس آدم بدها را میکشد
اعضای خنگ و احمق آکادمی هیچ وقت نخواهند فهمید تراویس چرا به خودش شلیک کرد. همانها که در کارنامه ننگین خود به بهترین فیلمهای تاریخ سینما هیچ وقت اسکار بهترین فیلم را ندادند. چه کسی میتواند همشهری کین اروسن ولز، روانی و سرگیجه آلفرد هیچکاک، ادیسه فضایی استنلی کوبریک، اینکآخرالزمان فرانسیس فوردکاپولا، پیانیست رومن پولانسکی و گاو خشمگین، رفقای خوب و راننده تاکسی مارتین اسکورسیزی را انکار کند؟
سرانجام دیویدی علی سنتوری را دیدم. جدیدترین فیلم داریوش مهرجویی با بازی بهرام رادان و صدای محسن چاوشی، یکی از آن سلولوئیدهای است که تا مغز استخوانتان نفوذ میکند و مثل اسید سولفوریک آن را میسوزاند.
چه کسی میتواند سکانس سوسیس درست کردن توی قابلمه و لقمه گرفتن علی سنتوری را برای خراباتیها ببینند و فراموش کند؟
سه روز پیش به دستم رسید. همان روزی که در ساعت ۲ به تماشای کنعان مانی حقیقی نشستیم. روزی که با پیشنهاد یک دوست به دیدن کنعان شروع شود و با دیدن کنعان ادامه پیدا کند و با سنتوری تکمیل شود عجب روزی است.
علی اهل نواختن سنتور است، بر روی دوشش عبا میاندازد، یک دستش هم در حادثهای ضرب دیده و کار نمیکند اینها شما را یاد چه شخصیتی میاندازد؟
نمیخواهم سیاسی حرف بزنیم، فقط داریم حرف میزنیم. آن خانهای که علی در آن زندگی میکند استعارهای از ایران است. کشوری رو به زوال که فقط در گذشتهای دور به آن خانه میگفتند و حالا در یخچالش فقط یک پر کالباس است و یک تکه نان و یک بطر عرق سگی.
رفیق من سنگ صبور غمهام، به دیدنم بیا که خیلی تنهام، هیچکی نمیفهمه، چه حالی دارم، چه دنیای رو به زوالی دارم. سنتوری از اوج به موج حرف میزند. از عرش به فرش و از خاک به خاکستر. از دنیایی رو به زوال همچون خانهی علی که آقای صالحی دارد آن را خراب میکند که چند طبقه بسازد برود بالا و علی دارد میرود پایین. خانهی علی ویرانهتر از ویرانه است. سنتوری خیلی درد دارد. دردهایی که هرکسی نمیتواند از آنها سر دربیاورد غیر از کسانی که دور آن پیت حلبی پر از آتش نشستهاند.
علی سنتوری عشق را سوار بر بیامدبلیو دید، آن وقت که از او آدرس کوچه شعله را پرسیدند. همان لحظهای که از گشنگی در میان زبالهها میگشت که به ساندویچی دستخورده رسید.
مجنونم و دلزده از لیلیها، خیلی دلم گرفته از خیلیها، نمونده از جونیهام نشونی، پیر شدم پیر تو ای جونی. پسر ما عشق را کجا دیدم؟ سوار بنز اسالکا در خیابان فرمانیه در بالای برج عاج برادران افراشته توی آن پنتهاوسی که تهران را در زیر پای خود دارد. علی جان عشق باید داغونت کند. چنان ضربهای بهت بزند که نتوانی از جات بلند شی. نتوانی یک پک به سیگارت بزنی، البته اگر دیگر یک نخ سیگار برایت باقی ماند باشد. علی آقا برای ما هم یک لقمه سوسیس میگیری؟
سنتوری قصه به ته رسیدن است. به ته ته. دردِ درد. به آن لحظهای که مرگ برایت عروسی است ولی از اعجل هم ناز میباید کشید. مثل آن دختری که توی کنعان رگش را زد و ... . هانیه همسر علی وقتی جاوید را دید دیگر علی را فراموش کرد. یعنی علی را به پول جاوید فروخت. البته بهتر است بگویم لیلی علی را به ویزای کانادا فروخت. همان روزی که رفت نشست پشت پیانو و گفت این پیانو کوک نیست.
تنهای بیسنگ صبور، خونهی سرد و سوت و کور، توی شبات ستاره نیست، موندی راه چاره نیست. در فلاشبکها میبینیم علی عصیان زده از شرایط حاكم در خانه درس و خانه پدری را رها كرده و از خانواده جدا می شود. علی به همراه دوستش "تمایل" یک گروه موسیقی تشكیل میدهد و با اجرا در جشنها و مناسبات مختلف گذران زندگی میكند و به خاطر تبحرش در نواختن سنتور به علی سنتوری معروف می شود. علی به تدریج در پی معاشرت با دوستان و كارهای شبانه روزی هر از چند گاهی سراغ مواد مخدر ومشروب میرود ولی این استفاده تفننی از مواد مخدر به صورت عادت درمیآید.
سنتوری شاهكار دیگری از كارگردان شاهكار سینمای ایران، داریوش مهرجویی. كارگردانی كه در طول تمامی این سالها هر بار به نوعی غافلگیرمان كرده است. كارگردانی كه میداند چه بسازد كه شگفت زده، گیج و دیوانهمان كند.
سنتوری قصهی خواننده و نوازندهی مشهور و چیره دستی است كه اعتیاد او را از پای در می آورد و او را روانهی آشغالدونیها میكند. داستان دردناک مردی كه به تدریج از عشق آسمانیاش « سنتور » فاصله میگیرد و عاشق شیطانی به نام «دوا» میشود.
اگر «مهمان مامان» خاطرهی اجاره نشینها را در یادها زنده میكرد، سنتوری به شدت یادآور «هامون» است، هامون مدل دهه هشتاد خورشیدی. علی سنتوری همان سرگشتگیها، تنهاییها، خل بازیهای حمید هامون را تجربه میكند و به دنبال یک راه گریز است. او عاقبت راه گریز را در «دوا» مییابد و به تدریج همه چیزش را بر باد می دهد.اعتیاد همسرش، هانیه را از او می گیرد، دوستانش را از او دور میكند و دردناكتر از همه اینكه سنتورش را از او جدا میكند تا جایی كه او سنتور را به زمین میاندازد و میگوید: «تو چی میگی تو بغل من؟ هرچی كشیدم از دست توئه!»
مهرجویی حتی در این تلخترین اثرش هم دلش نمیآید كه نا امید رهایمان كند. بازگشت شكوهمند علی سنتوری به زندگی و آشتی دوبارهی او با سازش سنتور، میتوانست خنده دارترین پایان برای چنین فیلمی باشد، اما مهارت در پرداخت این صحنهها آنقدر چشمگیر است كه تو چاره ای جز باورنداری.
بهرام رادان بینظیر است. او چه در روزهای اوج و چه در شبهای سقوط علی سنتوری و نیز در تمامی سكانسهای مربوط به كنسرتها، درخشان ظاهر می شود و نشانههایی از یک بازیگر حرفهای كامل را بروز میدهد. سكانسهای مشترک میان رادان و گلی، شیطنتهای عاشقانهشان (بخصوص سكانس بازی با شال گردن) مسحور كننده از آب در آمده است.
اگر هیچ کس نیومد، سری به تنهاییات نزد، اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش. علی بدبخت، علی تنها و علی پرغم كه روزگاری با صدایش و با نوای سنتورش آدمها را به وجد میآورد، حالا تنهای تنها در میان كارتن خوابها سر میكند و در میان آشغالها به دنبال غذا میگردد. سكانس سوسیس سرخ كردن علی و آمدن تدریجی فقرا و شریک شدن آنها در غذای سادهی او، به همراه موسیقی بی نظیر اردوان كامكار و صدای دلنشین محسن چاوشی در ترانهی سنگ صبور یكی از فوقالعادهترین سکانسهای تاریخ سینمای ایران است.
سینمای دیوید لینچ برای ندیدن است. فیلمهایش گرهافکنی میکند اما گرهگشایی نه. ایهام از سر و کولهشان بالا می رود. نقاشیهای سورئالیستی که حقیقت را به صورت دفرمه و کج و مج در آینه به صورت برعکس به تو نشان میدهد.

از کسی که از مریلین منوسن، رامشتاین، دیوید بویی، آنجلو بادالامنتی، ترت رزنور، لو رد، بری آدامسون و چندتا آدم خل و چل دیگر برای ساندترک موسیقی لاست هایوی استفاده میکند توقع بیشتری نباید داشته باشید.
"آدمها در فیلم [زندگی] حرف میزنند، اما در سینما میتوانیم کاری بکنیم که با کلام نمیشود کرد. به نظر من تمام زیبایی سینما به همین است." حال سینما خوب است وقتی دیوید لینچ استاد نامتعارف سینمای جهان فیلم میسازد. فیلمهایی عمدن تاریک با فضاهایی به شدت رویاگونه و دهشتناک. هزارتویی ضد سینمای متعارف. کسی که قادر به دیدن فیلم های ترسناک نیست هیچ وقت نمی تواند سر از فیلمهای دیوید لینچ بزرگ درآورد.
در سال ۲۰۰۳ در نظر سنجی که از منتقدان فیلم در سراسر دنیا توسط روزنامه گاردین انجام شد، دیوید لینچ به عنوان بزرگترین فیلمساز زنده دنیا برگزیده شد. میگویند لینچ بیمار است. البته این را رجالهها و لکاتهها به هر کسی که نتوانند سر از کارهایش در آورند میگویند.
کارگردان آوانگارد سینمای جهان از 1967 تا 2007 توانسته است این آثار را از خود به جای گذارد: الفبا، مادربزرگ، کلهپاکن، مردفیلنما، دون، مخمل آبی، زلی و من، تکروهای هالیوود، قلبن وحشی، تویین پیکز: آتش همراه من بیا، بزرگراه گمشده، داستان سرراست، جاده مالهالند و امپراتوری درون. فراموش نکنید «نسل پاپکورنخور» هیچ وقت نمیتوانند سر از فیلم های مخوف و سرار رازآلود او در آورد.
وقتی در سراسر خاک ایالت متحده بر روی هر دستگاه دیویدی پلیر توشیبا که به فروش میرسد یک عدد دیویدی فیلم ضدایرانی ۳۰۰ به رایگان اهدا میشود ما چرا این کار را انجام نمیدهیم؟ چرا فیلمهای مایکل مور را به دست مردم ایران نمیرسانیم تا بهتر امریکای جهانخوار را بشناسند؟ دوستان بروید حساب کنید ببینید تا حالا چند دستگاه پلیر توشیبا فروخته شده؟ آن وقت بهتر میتوانید درک کنید مردم امریکا چه تصویری از ایران و ایرانیان برای خودشان ساختهاند؟
این یعنی سیاست. یعنی استراتژی. یعنی جنگ روانی. وقتی امریکاییها از مرجان ساتراپی دعوت میکنند تا به امریکا برود و در هشتادمین مراسم اسکار به تاریخ بیست و چهارم فوریه در کداک تیاتر شهر لسآنجلس مهمانشان باشد، چرا ما از مایکل مور چنین دعوتی را به عمل نمیآوریم تا برایمان بگوید در این بهشت دروغین لیبرالها چه فجایعی رخ میدهد؟ چرا وقتی میتوانیم با سیاست رفتار کنیم این کار را انجام نمیدهیم؟
همین طور که مسئولین وزارت ارشاد تصمیم میگیرند فیلمهای مایکل مور (بولینگ برای کلمباین، فارنهایت ۱۱ / ۹ و سیسکو) را در دورههای مختلف جشنواره فجر نمایش دهند، دقیقن با همین سیاست امریکاییها از پرسپولیس دعوت میکنند که بتوانند نقاط خاکستری رنگ کشور ایران را برای جهانیان به نمایش بگذارد.
اگر شما پرسپولیس را یک فیلم ضدایرانی میدانید پس سیسکو مایکل مور هم یک فیلم ضدامریکایی است. پس اجازه دهید به این دو اثر با یک چشم نگاه کنیم و هیچ کدام را ضد هیچ کشوری ندانیم. پرسپولیس درباره ایران است و سیسکو درباره امریکا. هر دو فیلم با نگاه انتقادی به وضع موجود کشورهایشان ساخته شدهاند. اگر چه پرسپولیس یک انیمیشن سیاه و سفید است و سیسکو یک فیلم مستند رنگی ولی هر دو دارند از حقیقت جامعهشان صحبت میکنند.
خیلی از سکانسهای پرسپولیس را انکار نمیکنم وقتی بدتر از آنچه که مرجان ساتراپی دیده است وجود دارد، انکار کردنش خیانت به ملت ایران است. ولی از دو چیز ناراحتم، یکی اینکه پرسپولیس را ماشین تبلیغاتی غرب دارد به نفع خودش بلاک و بر علیه ایران استفاده میکند. پرسپولیس از این به بعد به یکی از مهمترین ابزار آمریکا برای زمینهسازی روانی برای عملیات نظامی یا غیرنظامی «آزادسازی زنان و دختران ایران از چنگ ملاها» تبدیل خواهد شد.
و دوم هم از کسانی ناراحتم که کارهای دشمن شادکن انجام میدهند که به سود امپریالیسم تمام میشود. اینکه یک مامور با لباس فرم یک دختر بدحجاب را با لگد سوار ماشین رسمی جمهوری اسلامی میکند، برادران اینکه دیگر توطئه استکبار نیست.
یکی از دوستان خوبم گفته که "مرجانه اسم درست اين خانم [ساتراپی] هست نه مرجان." ولی به نظر من مرجان درست است، نه مرجانه. برای اینکه در زبان فرانسه حرف آخر هیچوقت تلفظ نمیشود، خانم ساتراپی هم یک E به آخر اسمشان اضافه کرده که فرانسویها دیگر «مرجا» صدایش نزنند.
پرسپولیس ساخته مرجان ساتراپی کاندیدای اسکار بهترین انیمشین سال از آکادمی علوم و هنرهای سینمای امریکا شد. همین دیشب بود که دیویدی پرسپولیس با زیرنویس فارسی را نگاه کردم. به همین خاطر دیدنش را به همه توصیه میکنم.

خیلی دوست دارم درباره این اثر هنری مرجان ساتراپی بیشتر بنویسم ولی پاهایم در این کافینت ساعتی یک دلاری دانشگاه یخ زده است. بگذارید قبل از انجماد یک پیشبینی هم انجام دهم، شک نکنید پرسپولیس اسکار بهترین انیمیشن سال را تصاحب خواهد کرد. خانم مرجان ساتراپی تبریک میگویم.
لینک:
:: پرسپولیس و پارادوکس اخلاقی مرجان ساتراپی رادیو زمانه، حسین درخشان
مراسم اسکار ۲۰۰۳، وقتی فرانسیس فوردکاپولا برای اهدای اسکار بهترین فیلمنامه به فیلم "گمشده در ترجمه" که آن را سوفیا کاپولا نوشته و کارگردانی کرده بود، پس از سالها وارد صحنه اسکار شد، این موسیقی معروف فیلم پدرخوانده ساخته نینو روتا بود که توسط ارکستر بیل کانتی به احترام ورود فرانسیس نواخته شد.

گنگسترهای امریکایی نه فقط اسم یک فیلم از ریدلی اسکات است بلکه در اصل به ژانری در سینمای امریکا گفته میشود که برای خودش از چنان ارج و قربی برخوردار است که امثال مارلون براندو، آلپاچینو، رابرت دنیرو، فرانسیس فوردکاپولا، سرجیو لئونه، استنلی کوبریک، مارتین اسکورسیزی، ماریو پوزو، نینو روتا، انیو موریکونه و... در شکلگیری آن همکاری کردهاند.
در ژانر امریکن گنگستر فیلمهای تاریخی وجود دارند که کار را برای فیلمهای بعد از خود خیلی خیلی سخت کردهاند. پدرخوانده ساخته فرانسیس فورد کاپولا، صورت زخمی ساخته هاوارد هاکس، روزی روزگاری امریکا ساخته سرجیو لئونه، کشتن ساخته استنلی کوبریک، صورت زخمی نوشته الیور استون و ساخته برایان دیپالما، رفقای خوب و کازینو ساخته مارتین اسکورسیزی و... که هر کدامشان سنگ عیار فیلمهایی است که میخواهند بعد از آنها خود را گنگسترهای امریکایی بنامند.
خیلی وقت بود که میخواستم درباره امریکن گنگستر ساخته ریدلی اسکات بنویسم. اما نمیشد، میدانید چرا؟ از اسم این فیلم خیلی خوشم آمده ولی از خود فیلم نه. به نظرم اسکات باعث شد اسم به این باحالی سوخت شود. جدیدترین فیلم اسکات خوش ساخت نیست. فالش میزند. این فیلم را با سنگ عیارهایش بسنجید متوجه خواهید شد چه میگویم.
شما که فیلم امریکن گنگستر را دیدهاید الان کدام سکانس را به خاطر سپردهاید؟ کدام دیالوگ در ذهنتان حک شده است؟ کدام قاب را از بر کردهاید؟ زوایه دوربین و موسیقیاش را چطور؟ هیچ چیزی به یادمان نمانده جز اینکه آقای ریدلی اسکات فیلم بدی ساختند و باعث شدند یکی از قشنگترین اسمهای سینمایی نابود شود. اگر امسال هم اسکاری به این فیلم تعلق گرفت یادتان باشد چون کاراکتری که نقشش را راسل کرو بازی میکند یک یهودی است.
یک یهودی که در سرتاسر این فیلم تنها آدم خوب ماجرا است. سیاه پوستها که غیر از جنایت و جشن گرفتن کار دیگری بلد نیستند. سفید پوستها هم فقط تو فکر تلکه کردن هستند. تنها یک نفر خوب است آنهم مردی که به یهودی بودنش در فیلم تاکید میشود. حالا معلوم نیست اگر این یکی خوب است پس تو طبقه بالای دادگاه چکار میکند؟ باز هم دم رییس گنگسترها گرم که معتقد است: چیز مهم در تجارت صداقت است، درستی، سخت کار کردن، خانواده و هرگر فراموش نکردن اینکه از کجا آمدیم.
كازينو رويال براساس اولين كتاب يان فلمينگ ساخته شد تا باند بعد از گذشت 46 سال به نقطه آغاز بازگردد. کازینو رویال اولين کتاب یان فلمينگ و در واقع اولين ماموريت جیمز باند، جاسوس دوستداشتنی سینما است که برای نخستين بار با کارگردانی جان هيوستن و بازی ديويد نيون در نقش اصلی در سال 1967 به فيلم برگردانده شد.
البته در ١٩۵٤ در اولين برگردان تصويری کازینو رویال و خود باند در فیلمی تلویزیونی و ٥٠ دقیقهای ظاهر شد که بری نلسن نقش وی را بازی میکرد و امروز شاید کسی آن را به خاطر نیاورد.
۴۶ سال بعد در سال ۲۰۰۷ کوئنتین تارانتینو این دیوانهی عالم سینما هوس کرد اولین کتاب یان فلیمنگ را مجددن به فیلم تبدیل کند. ولی تهیهکنندگان اصلی حاضر نشدند تارانتینو را وارد بازی کنند. چون ترسیدند جیمز باند توسط وی یهو یک قاتل سریالی به سبک اسشلر از کار دربیاید. به همین دلیل برادر تارانتینو در گفت وگويى با نشريه توتال فيلم اظهار كرد كه ايده بازسازى فيلم كلاسیک «كازينو رويال» ۱۹۶۷ در حقيقت متعلق به او بوده است.
برادر تارانتینو درباره فيلم جديد كازينو رويال با بازى دانيل كريگ كه موفقترين و پرفروشترين فیلم جیمزباند بوده است گفت: «هيچ وقت كازینو رويال جدید را ندیدم چون از دست اين آقایان (تهيهكنندهها) خیلى عصبانى بودم. آنها در جمع خصوصیشان گفته بودند كه نمىتوان كازينو رويال را بازسازى كرد ولى خلاف آن اتفاق افتاد.»
وى در ادامه افزود: «همین كه گفتم من آن را خواهم ساخت تمام وبسايت ها خبر آن را آوردند و كازينو رويال تبديل به فيلمى شد كه همه مىخواستند هر چه زودتر ساخته شود تا آن را ببينند. آنها بايد حداقل از اين بابت از من تشكر مى كردند.
کازینو رویال بدون تارانتینو و با کارگردانی مارتين كمپل و با حضور دانيل كريگ در نقش هفتمین جیمز باند تاریخ سینما و اوا گرين، جودی دنچ، مس میكلسن به مدت 144 دقيقه ساخته شد.
این بیست و یکمین فیلم جیمز باند پر از شور و انرژی است. طولانیتر، پرخرجتر، ۲٥٠ ميليون دلار، و از اين رو مجللتر و بديعتر. در این جدیدترین ضیافت ۰۰۷ همه عوامل سنگ تمام گذاشتهاند که بيشترين سهم از آن آهنگساز است. ديويد آرنولد که بهترين موسیقی دو دهه اخير باندها را تصنيف کرده و بين خودمان بماند جان تان را به لب خواهد رساند تا تم مشهور جان باری را بشنويد. يعنی بايد تا عنوان بندی نهایی صبر کنید. البته شما یکبار دیگر تا مرز مردن پیش میروید. بهتان نمیگویم کجای کازینو رویال، جیمز باند معروفترین جملهی تاریخ سینما را میگوید!
برای اولينبار، مردم از طریق کتابهای یان فلمینگ با زندگی پر خطر و شخصيت بیباک مامور 007 سازمان اطلاعات بریتانیا آشنا شدند و اين فيلم دکترنو بود که برای اولینبار جیمز باند را به روی اکران آورد و مردم را با شخصيت او به ويژه پيگيری مصرانهاش برای دستگیری تبهکاران بينالمللی و همچنين دسترسی او به پيشرفتهترين و زيرکانهترين ابزار و دستگاه ها آشنا ساخت. یادتان هست آن روزها که در جهان کسی نمیدانست موبایل چیست این جیمز باند بود که یک گوشی تلفن داشت که همهجا همراهش بود و تازه با آن عکس هم میانداخت.
جیمز باند قهرمانی بود كه هم قدرت فوقبشری داشت و هم بشر بود. جیمز باند آدمی است که با تمام نقطهضعفهایش جذاب است. البته برای پوشاندن نقاط ضعفش از ابزار آلات پيشرفته استفاده میکند. در آن زمان شون كانری 32ساله نقش مامور مخفی جنتلمنی را بازی کرد كه در حساسترين لحظات مبارزه مراقب پاپیون و اتوی شلوارش هم بود.
روزی كه شونكانری بازی در نقش مامور 007 انتخاب شد، احتمالن هيچكس تصور نميكرد اين كاراكتر نزدیک به نيم قرن دوام بیاورد. در سال 1962 بود که شون كانری در نقش جيمز باند در فيلم دكتر نو به خاطرهها پیوست. از سال 1962 كه دكتر نو به عنوان اولین فيلم جيمزباند مقابل دوربين رفت تا امروز كه كازينو رويال نمايش داده شده، 21 فيلم درباره مامور 007 ساخته شده است. پديدهای كه آن را مولود جنگ سرد میدانستند اما حتی بعد از فروپاشی شوروی همچنان دوام آورد، به اين دليل واضح که هنوز روح مبارزه ضدامپریالیستی در جهان باقی است.
اين بار اما، مبارزه جيمز باند با دفعات قبلی تفاوت دارد و استودیو سونی پیكچرز همچون قهرمان فیلمش دست به ریسک خطرناکی زده است چرا كه در تاريخ 44 ساله اكران فيلمهای اين قهرمان انگلیسی، كازينو رویال بزرگترین ریسک سونی است و بیش از 250 ميليون دلار هزينه توليد و تبليغات آن شده است. سونی 75 درصد از هزینه 150 میلیون دلاری فيلم را پرداخت كرده و حداقل 120 میلیون دلار صرف تبلیغات آن در سطح جهان كرده است.
فیلمهای باند بر سه ركن اكشن، سکص و خشونت استوار است. صحنههای زد و خورد كه بسته به توانایی كارگردان، كیفیتشان رقم میخورد، بخش اصلی فيلمهای باند را تشكيل میدهد. تا آنجا كه اساسن فیلمنامه تنها دستاویزی است برای رسيدن به صحنههای نفسگیری كه تماشاگر از فيلمهای باند انتظار دارد.
باند زيبا و جذاب است و محبوب زنها. در نتیجه رابطهای نيست که او در آن موفق نشود. جذابيت ظاهری او برای جنس مخالف خیلی از درها را برایش باز میکند و از طرفی در نوعی از قهرمان پروری آگاهانه، باند در همه ماموريتهایش موفق میشود و از پيش تماشاگر به قدرت خارق العاده او باور دارد و اين که يک تنه از پس دهها نفر بر میآيد، برای تماشاگر از پيش پذيرفته شده به نظر میرسد (و اين يکی از قدرت های همان کارخانه روياسازی است که میتواند در هر فيلم جهانی بنا کند که مناسباتش ربطی به جهان واقعی ندارد و تماشاگر حداقل عادی بدون چون و چرا آن را میپذيرد.)
نکته عجيب درباره نسخه جديد باند، کمتر شدن سکص و اضافه شدن خشونت است. رابطه باند در فيلم با زنها ، به دو مورد خلاصه می شود که در اولی، باند وظيفه کاریاش را به عشقبازی ترجيح میدهد و زن را ترک می گويد و دومی هم با پرهيز از نمايش صحنههای عشقبازی - بر خلاف رويه فيلمهای باند - به پايان تراژيکی توام با خيانت زن ختم میشود.
اما خشونت عریان این فیلم بخصوص در صحنه شکنجه باند و همچنین در صحنه کشته شدن دو مامور سیاه پوست، در فیلمهای این مجموعه کمتر نمونه داشته است. شاید اساسن قرار است که اسطوره باند روز به روز بینیازتر از پیش به نظر برسد، و بنا به سنت روز و احوال زمانه پرداختن به مساله تروريسم که چاشنی فيلم شده، باند برای حفظ امنيت بايد خشنتر و بینيازتر از هميشه باشد. حتی بینياز از زن و سکص.
ديرپاترین كاراكتر تاريخ سینمای جهان اگر اين همه سال دوام آورد و امروز بیست و يكمين فيلماش ساخته شده، بیش از هرچیز به سودآوری اقتصادی این پديده بازمیگردد. هر چند نمیشود نقش مقاصد سياسی را در تولید اين سری فیلمها انكار كرد. باند محصول دورانی است كه جنگ سرد در دوران اوج خود بهسر میبرد. زمانی كه دو ابرقدرت وقت، به شكلهای مختلف يكديگر را تهديد میكردند.
تا حالا به این نکته فکر کردید چرا در فیلمهای جیمز باند هر وقت میخواهند شرق را نشان دهند از فضاهای بسته، تیره و تار استفاده میکنند؟ فضاهایی به شدت سیاه و سفید و دردناک. ولی درست بعد از این تصاویر توتالیتر است که یک نمای فوق رنگی از درخشش خورشید و بدن لخت یک زن با مایو را به ما نشان میدهند تا غرب، این بهشت لیبرالها را ببینیم؟
در فیلم اعتراض آقای مسعود کیمیایی یک سکانس هست که لادن زنگ میزند به رضا و خبر میدهد لباس مشکیها ریختهاند کتابفروشی مرغآمین، رضا میرود آنجا و زیر پل کریمخان، امیرعلی را میبیند که ایستاده است.
رضا: سلام داداش.
امیرعلی: سلام رضا، تو اینجا چیکار میکنی؟ خوبی؟
رضا: داداش از شما بعیده! پس چرا دیگه پیرهنتون سفیده؟ به دستوره؟
امیرعلی: داریم ماشین معامله میکنیم. اون ممدآقا میخره، این یکی هم فروشنده است. و با دست به تیکه کاغذی که در پشت شیشه یک پیکان است اشاره میکند:
فروشی مدل ۵۷
موتوری سالم
قبل از دیدن فیلم حکم باید اعتراض و سربازهای جمعه و کمی بیشتر قیصر ساختههای دیگر مسعود کیمیایی را حتمن دیده باشید. باید بدانید این محسن که توی فیلم حکم اسلحه دستش گرفته و فرت فرت آدم میکشد همان محسن فیلم اعتراض است که روز ۱۸ تیر ۱۳۷۸ جلوی دانشگاه با باتوم زدن توی سرش و هیچی نگفت. البته اون موقعها فقط میخندید ولی حالا دیگر نمیخندد بلکه اسلحه دستش گرفته دارد از خیلیها انتقام میگیرد.

فروزنده تمثیلی از ملت ایران است
برای دیدن بعضی فیلمها حتمن باید بعضی فیلمها را دیده باشید. باید بدانید فروزنده فیلم حکم همان فاطی، خواهر قیصر و فرمان است که توی هزاره سوم به جای اینکه خودکشی کند خودش اسلحه دستش گرفته و برادرهای آبمنگل را یکی یکی از پا در میآورد. در زمانهای كه دخترانش برای حفاظت از خود درون کولههایشان پنجه بوكس و چاقو حمل میكنند ديگر نمیتوان به انتظار نشست تا قيصر از راه برسد و برای انتقام پاشنه ور بكشد. حالا این فروزنده است که به آلت تناسلی مهندس شلیک میكند. همانجایی كه مغز مهندس قرار دارد.
فیلم حکم لایههای بسیاری دارد. لایههای پیچیده و سراسر رازآلود. حکم سرشار از کدهای مخفی است که برای باز کردنشان باید به شاه کلید مجهز باشید. فروزنده نمادی از ملت ایران است و مهندس نمادی از روشنفكری ناكام ایرانی. ملت ایران دو بار به سودای در آغوش گرفتن آرمانشهر موعود، خود را تسلیم نسل روشنفكر كرده است و راه نشاندادهی آنان را در پیش گرفته است اما هر بار جز سراب، نصیبی نبرده است.

محسن توی فیلم اعتراض با باتوم زدند توی سرش ولی حالا ... ؟
مهندس هر بار به زور، فروزنده را مجبور به سقط جنین كرده است. جنینی كه از فرط بزرگی از سیفون توالت پایین نمیرفته و مهندس آنقدر با نوک چتر خود بر آن ضربه زده تا بالاخره جنین سقط شده، وارد فاضلاب شود. فروزنده اكنون و برای سومین بار نیز كودكی در شكم خود دارد. كودكی دو ماهه. اما اینبار فروزنده دیگر بچه را سقط نمیکند.
مهندس نمیمیرد اما فلج میشود و به روی صندلی چرخدار میافتد و از قضا در صحنههای پایانی فیلم با ویلچر به عروسی سران مافیا میرود. آیا مهندس شما را به یاد سعید حجاریان نمیاندازد؟ ملت، روشنفكران را نكشته است بلكه آنان را عقیم كرده است. آنان را از خود رانده تا دیگر نتوانند كاری از پیش ببرند. اما پس تكلیف آن كودک سوم چیست؟ این كودک دوماهه كی به دنیا خواهد آمد؟ آیا آن کودک ناجی ملت ایران است؟

رضا معروفی در فیلم حکم نقش آقای کیمیایی را بازی کرده است
فروزنده خطاب به رضا معروفی میگوید: «ما مسأله پول نداریم، مسأله وقت داریم». این بار نیز فروزنده بر نقش تمثیلی خود (ملت ایران) تأكید میكند. ملت ایران صد سال است در تكاپوی آزادی و عدالت و پیشرفت است. هیچگاه هم مشكل پول نداشته چرا كه نفت همیشه در زیر پایش از دل زمین جوشیده، اما نتوانسته دردی از او دوا كند. مشكل او صبر نداشته و طاقت از كف دادهای است كه راه نفسش را بریده است.
اینها نمونهای از کدهای مخفی است که گفتم. کدهای بسیار زیادی در لایههای درونی فیلم وجود دارد. باید اهلش باشید. باید اینکاره باشید وگرنه نمیتوانید سر از فیلم حکم دربیاورید.
«قيصر» اين سالها
همان دختری است كه مورد تجاوز قرار گرفته
به جای اینکه خودکشی کنه
به جای اینکه داداشاش بالاش دربیاند
حالا دیگه خودش دست به انتقام میزنه
بچهها زود باشید
رضا معروفی، حدِ میثاق،
فروزنده و محسن دارند از راه میرسند
اونا که توی تاریکی بهتر لایی میکشند
اوناهاشن صورتزخمیها
خفنها و گنگسها
همونا که مشکل پول ندارند
بلکه مسئله وقت دارند
در کشوری که نیمه دوم یک بازی فوتبال را اول پخش میکنند و بعد نیمه اول آن را. پس زیاد عجیب نیست که از سه گانه: «ستارهها» ساخته فریدون جیرانی، اول قسمت دوم آن به «نام ستاره است» به جای «ستاره میشود» به بازار بیاید.
در همه جای دنیا رسم فیلمهایی که در چند قسمت ساخته میشوند را به ترتیب ۱، ۲، ۳ و... نمایش بدهند. ولی ما در سرزمین جالبی زندگی میکنیم.
پونه گلکار، اندیشه فولادوند، دوست دارد ستاره شود. او که اکنون به عنوان بازیگری حاشیهای فعالیت میکند با ارتباطی که داشته برای پدرش، عزتالله انتظامی، در یک فیلم نقشی دست چندم دست و پا کرده است.
پدر پونه قرار است در فیلم نقش یک آدم پولدار را بازی کند. پدر گریم میشود و جلوی دوربین قرار میگیرد. ولی از وضعیت پوشش و آرایش و نحوه رفتار دخترش در گروه فیلمبرداری آزرده شده و نمیتواند نقش را بازی کند و از لوکیشن اخراج میشود. همچنین دوستپسر پونه که رولش را امین حیایی بازی کرده با خفت و خواری از محل فیلمبرداری با توهینآمیزترین شکل بیرون انداخته می شود. در حالی که پونه به دعوت مخصوص تهیهکننده فیلم برای شام میماند!
پدر وقتی به خانه می رسد. ساعتها به انتظار دخترش مینشیند تا دیگر نگذارد در فیلم بازی کند... . فیلم ستاره میشود به کارگردانی فریدون جیرانی از حقیقت تلخ فساد گسترده در پشت پرده سینمای ایران خبر میدهد. در این فیلم عزتالله انتظامی، امین حیائی و اندیشه فولادوند حضور دارند. این فیلم توسط حمید اعتباریان در سیرانفیلم تهیه شده است.
ستاره میشود از تلخی فساد میگوید. همان داستانهایی که از منشی شرکت با مدیر در کوچه و بازار شنیده میشود در اینجا هم وجود دارد. ولی با سر و شکل روشنفکری. فریدون جیرانی در ستاره میشود به ما با تصویر نشان میدهد: آن صحنههایی که در فیلمهای قبل از انقلاب میدیدیم الان در پشت صحنه سینمای ایران ادامه دارد. به همین خاطر است ارشاد به فیلم اصلی و بدون سانسور پروانه نمایش نداد و میگوید: "ستاره میشود، آبروی سینمای ایران را میبرد." سینمایی که ادعای ارزشی بودن دارد خودش قواعد بازی را رعایت نمیکند.
فکر نکنید داستانهایی که از شرکتهای خصوصی و سواستفادههای جنسی که از منشیها میشود در پشت صحنه سینمای ایران وجود ندارد. یکی از بچههای روزنامهنگار رفته بود سر صحنهی یک فیلم و از پشت صحنه حرف میزند. "یه سری دختر و پسر عوضی که با دیدنشون حالم از هرچی هنرور بود بهم خورد. دخترا و پسرهای لاابالی که... ." ولی شما اگر میخواهید بدانید در پشت صحنهی سینمای ایران چه میگذرد «ستاره میشود» را ببینید.
دن کورلئونه در فیلم پدرخوانده به فرزندانش وصیت کرد هیچ وقت سمت دو نوع تجارت نروند: تجارت زن و تجارت موادمخدر. اختلافشان هم با تاتارگیا و بقیهی خانوادهها فقط بر سر همین نگاه بود. مافیای دنکورلئونه و مافیای تاتارگیا خیلی با هم فرق دارند.
این پست متن ۱۲ کامنت مسعود، یکی از خوانندگان وبلاگ گردباد، است که در پای مطلب "۱۰ سال بعد از آژانس شیشهای چه کسی دل شیشهای ما را میشکند؟"به یادگار برایم نوشته است. دلم نیامد فقط در اندازه کامنت باقی بماند. به همین دلیل بدون اینکه یک کلمه از نوشتههایش را حذف کنم آن را در اینجا میآورم. فقط تیتر این پست از گردباد است. مسعود در عرض شش سال همین چند وقت پیش برای اولین بار با وبلاگ گردباد آشنا میشود، برایم نوشته که اولین پستی که از گردباد خوانده همین دردل من با برادر ابراهیم است.
سلام آقای حمیدرضا، من همین امروز با وبلاگ شما آشنا شدم. لذت بردم از نوشتتون راجع به حاج ابراهیم ما. حمیدرضا منم با شنیدن اسامی بازیگرهای "دعوت" تعجب کردم. منم از این سیر نزولی که حاج ابراهیم ما در پیش گرفته نگرانم. منم با دیدن "به نام پدر" نا امید شدم، ولی... ولی تورو خدا "حاج ابراهیم همه ی ما" رو برای خودتون مصادره نکنید. مثل خیلی چیزای دیگه، جبهه، جنگ،بسیجی، و... .
من نمیدونم شما به چه طیف فکری سیاسی گرایش دارید اما میتونم حدس بزنم. مگه همین مدعیان سینه چاک طرفداری از بسیجی و جبهه و جنگ و ارزش هاو...صدها صفحه اعتراض راجع به "ازکرخه تاراین" به دفتر رهبری ننوشتند؟؟ مگه همین مدعیان اون بلاها رو سر "بوی پیراهن یوسف" و حاج ابراهیم ما نیاوردند که اون رو مجبور کرد بره توی انباری مغازه پدرش و فیلم نامه ی "آژانس شیشه ای" رو بنویسه؟؟؟
مگه همین جناب ده نمکی که آوازه ی "اخراجی ها"ی مبتذل شون به همه ی ما رسیده "آژانس شیشه ای" ما رو تحقیر نکرد و اون رو آژانس گیشه ای خطاب نکرد؟؟؟ مگه اون جرح تعدیل های وحشتناک و جنجال بی سابقه رو سر "موج مرده" پیاده نکردند؟؟؟ حالا چه اتفاقی افتاده که حاج ابراهیم ما عزیز شده؟ مهم شده؟؟؟ براش دل میسوزونند و اون رو نصیحت میکنند؟؟ آقای حمید رضا لطفا خودتون رو به فراموشی نزنید و روراست باشید.
فکر کنید اگه "اخراجی ها" رو ده سال قبل حاج ابراهیم می ساخت شما و هم فکران شما چه بلایی سرش می آوردید. اون زمانی که حاج ابراهیم ما اون فیلم های درخشان رو می ساخت، شما و هم فکران شما اون رو سر کوب کردید، تحقیر کردید ، سرزنش کردید. همون زمانی که فیلم جنگی رو فقط همون فیلم های حاجی سیدی توپ وتفنگ دار میدونستید ، یادتونه؟؟ حالا لطفا اشک تمساح نریزید. بذارید حاج ابراهیم فیلمش رو بسازه بعد اگه نتیجه راضی کننده نبود همه با هم ازش انتقاد می کنیم.
حاج ابراهیم ما نه از اون انتقادات به ستوه اومد نه از این حمایت های مثلا دل سوزانه. به قول حاج کاظم وقتی اون مثلا "بسیجی" های موتور سوار که "حاج حسین" هم سردسته شون بود اومدن تا کمکش کنند حاج کاظم ما گفت:"اون موتورا جاده میخواد، من اصلا از این نمایش ها خوشم نمی یاد" و بعد گفت:" دود اون موتور ها امثال من و عباس رو خفه میکنه، لطف کنید تشریف ببرید..."
حمیدرضا جان من 20 سالمه فکر کنم از شما کوچکترم ولی اجازه بده شما رو حمید رضا خطاب کنم. حمیدرضا، بعد از اون بلاها که همین مثلا بسیجی ها ، همین مدعیان طرفداری از ارزشها و جنگ که نمیدونم تو جزوشون بودی یا نه، سر حاج ابراهیم ما و فیلمش "موج مرده" درآوردند و اون رو به یکی از سرداران جنگ نسبت دادند، و کاری کردند که حاج ابراهیم وادار شد بگه :" من دیگه فیلم جنگی نمی سازم" و دیگه نساخت. یادته؟؟؟؟
من هنوز از این اتفاق افسوس می خورم و با خودم می گم چه فیلم هایی قرار بود حاج ابراهیم درباره ی جنگ، درباره ی آدم های جنگ، برای ما نسل سومی ها که از جنگ و سال های خون وحماسه هیچی یادمون نیست بسازه و نساخت. با کار شکنی نذاشتند بسازه. طنز تلخ همین جاست دوست خوبم، همون کاری که با شهید آوینی کردند، شهید آوینی که معتقد بود روح بزرگ حاتمی کیا توی فیلم هاش دمیده میشه، با حاج ابراهیم ما هم کردند.
شاید نا امید شده از اینکه به "به رنگ ارغوان" اش مجوز ندادند. فیلم حاج ابراهیم انقلابی و بسیجی ما رو مخالف مصالح ملی تشخیص دادند!!!! خنده داره نه؟؟ شاید واقعا همون کارها باعث شد حاج ابراهیم فیلم ضد جنگ "به نام پدر" رو بسازه. شاید همون تنگ نظری ها باعث شد حاج ابراهیم ساختن فیلم جنگی و سختی هاش رها کنه و بره سراغ امثال گلزار و افشار و رادان و... تا خدایی نکرده زبونم لال فیلمی از قماش همین فیلم های روی پرده بسازه.
حمیدرضا، ایرانی ها حافظه ی تاریخی خوبی ندارند اما بهتره ما داشته باشیم. یه خورده به گذشته اگه فکر کنی به خیلی چیز ها می رسی. ضمنا خیلی نگران نباش دوست من، بادمجون بم افت آفت نداره!!! یادمون نره حاج ابراهیم ما خالق "سعید و لیلا"، "دایی غفور و یوسف"، "حاج کاظم و عباس و اصغر و احمد کوهی"، "سردار راشد" و... خیلی شخصیت های دیگه هست که باهاشون گریه کردیم، زندگی کردیم، دیالوگ هاشون زیر لب زمزمه می کنیم. این حاج ابراهیم نمیتونه فیلم بد بسازه. شاید با همون گلزار و افشار هم فیلمی بسازه که همه ما رو متحیر کنه. حمید رضا باور داشته باش حاج ابراهیم ما میتونه...
حمیدرضا جان، خوشحالم که حرف های منو خوندی. همون طور که من حرف های شما رو خوندم و لذت بردم. اما من یه چیزی رو متوجه نشدم یعنی تو بهش اشاره نکردی. بالاخره تو با حرف های من موافقی یا نه؟؟ بالاخره تو ظلمی که به حاج ابراهیم شد توی اون سال ها رو قبول داری یا نه؟ تو خودت اون سال ها جزو همون ها بودی یا سکوت کردی؟ باید موضعت رو مشخص کنی. چرا شما قلم به دست ها و عاشقان سینمای حاتمی کیا ازش حمایت نکردید؟
من می گم ما باید به حاج ابراهیم حق بدیم. اون دیگه فیلم جنگی نمی سازه... متاسفانه. شاید چون افراد کوچکی مثل دهنمکیها وارد این سینما شدن. کسانی که اگر ده سال پیش، زمان خاتمی یه کسی "اخراجی ها" رو می ساخت، اون ها و دار و دسته شون سینما ها رو با آدم های توش آتیش می زدن. حمید رضا باور کن این کارو میکردن. حالا با وقاحت تموم خودشون سینمای مقدس "دفاع مقدس" رو به مسخره و ابتذال میکشونن0 بیا به امثال اینا اجازه ندیم عرصه رو برای امثال حاتمی کیا تنگ کنن.
فکر می کنی چرا حاج ابراهیم از رهبر درجه خواست؟ چون برای ساختن یک فیلم راجع به دفاع مقدس باید از صد تا سازمان و ارگان و نهاد اجازه می گرفت و صد نفر رو راضی می کرد. شاید حالا می خواد فیلم بی دردسر بسازه. بیا همه با هم، همه ی عاشقان حاج ابراهیم حاتمی کیا، شاعر سینمای جنگ، کمک کنیم و اون رو حمایت کنیم، ازش بخوایم، شاید رضایت داد دوباره همون حاج ابراهیم دوست داشتنی خودمون بشه. شاید شد همون خالق حاج کاظم. بیا دعا کنیم... .
آخ حمید رضا کاش نمیگفتی آژانس رو تو سینما دیدی. بهت حسودیم می شه چون من تو سینما ندیدم0 الان آرزومه بتونم آژانس رو روی پرده ببینم. با اون موسیقی مسحور کننده استاد مجید انتظامی، فقط اشک بریزم... راستی تو دلت تنگ نشده؟ولی گذشته از این حرف ها چقدر خوبه ما نظراتمون نزدیک به هم هست. حمید رضا کاملا باهات موافقم، من هم ریش ندارم.
ولی اگه یکی جلو من از بسیجی و جنگ بد بگه خون جلو چشمامو میگیره. ببین من که زورم نمی رسه ولی امثال شماها که رسانه ای در اختیارتونه سکوت نکنید. مثلا وقتی فیلم مسخره ای ،به معنای واقعی کلمه ، مثل "کلاغ پر" اون هم تو دولت فعلی که داعیه پاسداری از ارزش هاش و ... گوش فلک رو کر کرده، مجوز ساخت و پخش می گیره ولی به "به رنگ ارغوان" مجوز نمی دن شما سکوت نکنید0
ولی حمید رضا چقدر قشنگ گفتی تو نوشته ات:" ماهنوز رو اسم حاج کاظم و عباس قسم می خوریم..." آقا حرف من اینه، بیا به خاطر حاج کاظم، از ابراهیم حاتمی کیا دفاع کنیم. یه طوری نشه که مثل رسول ملاقلی پور بعد از رفتنش بفهمیم کی بود و چی می گفت همین.
حمیدرضا، این مطلبی که میخوام برات بنویسم خیلی ربطی به نوشته ی تو نداره. می تونی اونو تو کامنت ها بذاری یا نذاری، با خودته. ولی جوابمو بده. ببین حمید رضا، من تو مشهد هستم، یعنی این شانس رو ندارم که بتونم حاج ابراهیم رو از نزدیک ببینم. هیچ ایمیل یا سایتی رو هم نمیشناسم که متعلق به حاج ابراهیم باشه. تو اگه میدونی بهم بگو. تو کامنت ها خوندم که یکی از دوست هات گفته بود میتونه ترتیب ملاقات تو و حاج ابراهیم رو بده، همینطور خوندم که گفته بودی میدونی نوشتت رو برای حاج ابراهیم پرینت گرفتن.
یک سری حرف ها دارم، خطاب به حاج ابراهیم، برات می نویسم، اگه باهاشون موافق بودی و حرف خودت هم بود و حاج ابراهیم رو دیدی بهش بگو. اگه ندیدی و با حرف هام موافق بودی و خودت هم صلاح دونستی به قلم خودت باز نویسی کن و بذار تو وبلاگت. شاید حاج ابراهیم دید. این کارو برام میکنی؟ حمیدرضا به حاج ابراهیم بگو ، یعنی ازش خواهش کن از این حرفش که "دیگه فیلم جنگی نمیسازم" به خاطر خدا و شهدا دست برداره. الان شش ساله بعد از موج مرده حاج ابراهیم ما رو در حسرت یک فیلم راجع به دفاع مقدس گذاشته.
حمید رضا بهش بگو پس چه کسی قراره برای نسل ما عملیات های بیت المقدس، شکست حصر آبادان، خیبر، کربلای پنج، والفجر هشت و اون حماسه ها، با دست خالی جنگیدن ها و... حتی شکست هامون رو تصویری کنه؟ بهش بگو این کار فقط از عهده ی ابراهیم حاتمی کیا بر می یاد. اون همه سرمایه خرج فیلم "دوئل" شد، نتیجه اش رو دیدیم. کارو باید داد به کاردان.
بهش بگو سینمای دفاع مقدس داره از بین میره، ملاقلی پور که رفت. بقیه هم... بهش بگو جنگ ما هنوز یه دنیا حرف نگفته داره. بهش بگو اگه اینجوری خودش رو کنار بکشه باید اون دنیا به شهدا جواب بده . حمید رضا به حاج ابراهیم بگو این رسالتی هست که چه بخواد و چه نخواد شهدا رو دوشش گذاشتند. حمید رضا به حاج ابراهیم این جمله ی دکتر شریعتی رو یادآوری کن، " آن ها که رفتند کار حسینی کردند، آن ها که ماندند باید کار زینبی کنند."
حمید رضا به حاج ابراهیم ما بگو این توانایی و پتانسیل رو داره که دوباره فیلمی بسازه که برای ده سال همه ی مارو نشئه کنه. کاری که با آژانس کرد. مگه نکرد؟؟ حمید رضا بهش بگو حاج ابراهیم ما میتونه دوباره فیلمی بسازه که تمام سیمرغ های جشنواره رو درو کنه. مگه این کار رو با، به گفته ی خودش تو شب شیشه ای، ضعیف ترین فیلمش"به نام پدر نکرد؟ بهش بگو به خدا می تونه فیلمی بسازه که همه ی ما رو تو سالن سینما میخکوب کنه. میتونه اشک ما رو تو سالن دربیاره. مگه حاج ابراهیم اون فیلم های درخشان رو تو سال های جوونیش نساخت؟ الان که 46 سالشه، کلی پخته تر شده.
بهش بگو اگه دوباره اون تیم جادویی اش رو که نمیدونم چی شد که ازشون فاصله گرفت رو دور هم جمع کنه میتونه غوغا کنه. پرویز پرستویی، حبیب رضایی، رضا کیانیان، قاسم زارع، صادق صفایی، علی دهکردی، هما روستا، بیتا بادران، نیکی کریمی، اصغر نقی زاده، علی نصیریان و... استاد مجید انتظامی که دیگه بعد از آژانس با حاج ابراهیم کار نکرد و ما رو در حسرت یه موسیقی رویایی و مسحور کننده ی دیگه گذاشت. مهرداد میر کیانی گریمور، پرویز شیخ طادی طراح صحنه و لباس، عزیز ساعتی فیلم بردار و... حمید رضا میدونی اگه اینا دوباره دور هم جمع بشن پتانسیل ساختن چه شاهکاری تو سینمای جنگ دارن؟
حمیدرضا به حاج ابراهیم ما بگو سینما ی ما اگه می تونه فیلم "دوئل" با اون هزینه های هنگفت و اون جلوه های ویژه ی وسیع بسازه، پس می تونه کربلای پنج رو هم تصویری کنه.
حمید رضا، این ها حرف های یک نسله، نسلی که از جنگ هیچی ندیده. من نگران نسل های بعد هستم. نسل ما که پدرها و مادر هامون هشت سال جنگ رو دیدن، به قول خودت از همت فقط به اندازه ی اسم یه اتوبان میدونه. وای به حال نسل های بعد.
حمیدرضا، به حاج ابراهیم بگو توقع ما از تو بیشتر از "به نام پدر" هست. بهش بگو به خاطر خدا، به خاطر خون شهدا دست از امثال گلزار و افشار برداره و دوباره بشه همون حاج ابراهیم آژانس شیشه ای. بهش بگو حمایتش میکنیم. من خیلی هارو میشناسم از هم نسل هام، عاشق سینمای ابراهیم حاتمی کیا هستند. حاج ابراهیم خیلی طرفدار داره تو جوون ها، خودش خبر نداره. به حاج ابراهیم بگو خودش رو دست کم نگیره.
حمیدرضا، اگه حاج ابراهیم قبول نکرد، به جان حاج کاظم، عباس حیدری، اصغر، احمد کوهی، فاطمه، نرگس، سعید، لیلا، یوناس، نوذر، دایی غفور، یوسف، سردار راشد و... قسمش بده، حتما قبول میکنه. بهش بگو حاجی تو با خدا معامله کردی نه با اینا! بهش بگو چشم های حاج کاظم و عباس حیدری های زنده و واقعی به دست های پر توان حاج ابراهیم دوخته شده، حمید رضا بهش بگو...
حمیدرضا نمی دونم اینکه گفتم این مطالب رو یه جوری به گوش حاج ابراهیم برسون چقدر جدی گرفتی؟ به هر حال اگه حرف خودت هم هست یه کاری بکن. برات یه قسمت هایی از نامه ی شهید آوینی رو به حاج ابراهیم می نویسم: "...تو میراث دار "امیر اسکندر یکه تاز"ی، و من بر این شهادت میدهم. دو بار از کرخه تا راین را دیدم و هر بار از آغاز تا انجام گریستم. دلم میگریست اما عقلم گواهی می داد که تو بر دامنه ی آتشفشان منزل گرفتی. دلم می دانست که تو بر حکم عشق گردن نهادی و به همین علت، ازعادات متعارف، فاصله گرفتی. عقلم می پرسد: چگونه می توان در این روزگار سر به حکم عشق سپرد؟ عقل من میگوید که او موقع شناس نیست، و دلم پاسخ میدهد: نباید هم چنین باشد.
عقل من می گوید: ملاحظه ی عرف حکم عقل است، دلم جواب می دهد: آخر او که عاقل نیست. عقل اعتراض می کند: او نباید این همه بی پروا باشد، دل می گوید: در نزد عاشقان پروا ریاکاری است. عقل پرخاش می کند: او هرچه را که در دلش گذشته صادقانه بر زبان اورده است، دلم جواب می دهد: هر کس باید خودش باشد نه دیگری. عقل می گوید این که دیوانگی است، و دلم تائید می کند: درست است. عقل از کوره به در می رود: او بسیجی را به مسلخ مظلومیتش کشانده است، ودلم جواب می دهد روزگار چنین کرده است...
"...تو همواره پای در عرصه های خلاف عادت و غیر متعارف نهادی و این است که بسیاری را از تو رنجانده است. تو با قلبت در جهان زندگی می کنی و همان طور هم که زندگی می کنی، فیلم میسازی. پس به تو اعتراض کردن خطاست، چرا که سراپای وجودت قلب است و مگر جز این هم راهی برای هنرمند بودن وجود دارد؟ تو زیستنت عین هنرمندی است و هنرمندی ات عین زیستن. پس چگونه از تو می توان خواست که از نفخ روح خویش در فیلم هایت ممانعت کنی؟...
عادات و آداب علم ظاهر ، تو وا می دارند که خودت را پنهان کنی، و من میدانم که برای فردی چون تو، مردن بهتر است از زیستنی چنین.... تو میراث دار "امیر اسکندر یکه تاز"ی و من نمیدانم به تو چه بگویم جز اینکه "همین طور بمان"، اگرچه میدانم زیستنی چنین که تو داری چقدر دشوار است و عجب جراتی میخواهد." یک دوست زمان جنگ.
حمیدرضا خواهش می کنم این چند خط رو به حاج ابراهیم برسون. اگه دیدیش بهش بگو اگر دوباره به نامه ی شهید آوینی یه نگاهی بندازه بد نیست. بهش بگو حاجی، "حاج کاظم" و "عباس" هنوز تو آژانس تنهاهستن، هنوز دارن به نیش و کنایه های اهالی آژانس گوش میدن و سکوت کردن. بهش بگو "عباس" هنوز تشنه اس، داره تشنه شهید می شه. بهش بگو سرفه های پی درپی امون "سعید" رو بریده، دیگه حتی "یوناس" هم از اون جلوی اون سگی که بهش حمله کرد، دفاع نمی کنه. بهش بگو دیگه نمی خواد ازشون دفاع کنه؟ دیگه نمی خواد براشون آب ببره؟ دیگه نمی خواد کمکشون کنه؟ دیگه نمی خواد...
خواهش میکنم حمیدرضا، نوشته ی شما فوق العاده بود، مخصوصا این جمله های ی طلایی: "لباس حاج کاظم و فاطمه بر تن گلزار و افشار گشاد است." یا "...بچه های این دوره زمانه از حاج کاظم واصغر برای هم داستان ها تعریف میکنند"یا "...ما هنوز روی اسم حاج کاظم و عباس قسم میخوریم." اما من منظورم بیشتر این بود که اگر با این حرف ها موافقی، خودت با قلم خودت بازنویسی کنی و یا شخصا بدی به حاج ابراهیم، یا اینکه تو وبلاگت بذاری. حمید رضا خودت رو دست کم نگیر، این نوشته ی "10 سال بعد از آژانس..." تو خیلی سر و صدا کرد، اگر دوباره یه مطلب دیگه راجع به حاج ابراهیم بنویسی، احتمالا باز هم می ترکونی!
حمیدرضا جان، هر جور که صلاح میدونی، همون طور بازنویسی کن. ضمنا مرسی که اینقدر زود آپ می کنی و ما با دیدن کامنت هامون خوشحال میشیم! یک تشکر ویژه هم ازت دارم بخاطر اینکه تمام نوشته هام رو گذاشتی تو کامنت ها، من واقعا توقع نداشتم. من برای شخص تو نوشته بودم. این ها یه سری دل نوشته و درددل بود که سال ها مونده بود تو دلم. دنبال یه هم درد و یه هم زبون بودم تا بهش شکایت کنم که حاج ابراهیم ما داره از دست می ره. تو با خوندن این درددل ها و نشون دادنشون لطف بزرگی در حق من کردی.
حمیدرضا جان امیدوارم زودتر نوشته ی جدیدت راجع به حاج ابراهیم رو تو وبلاگت ببینم. حمید رضا همیشه این طوری بمون، وبلاگ نویس مثل تو کم پیدا میشه. همون به قول تو یک سری جوون بی خیال الکی خوش چلچراغ خون که کامران و هومن گوش میدن، وبلاگ هارو قرق کردن. البته من خودم جوونم ها، چند تا شماره از چلچراغ هم آرشیو کردم، از کامران و هومن هم بدم نمی یاد!
به قول صدام توی نامه هاش به رفسنجانی، "الله من وراء القصد": خدا خودش از نیت ها آگاه است، نیت ما خیر بود. کاش حاج ابراهیم این رو بدونه. حمید رضا جان، خوشحالم که یه دوست و هم زبون تازه پیدا کردم. اینترنت هم چیز خوبیه ها! رقص قلمت مداوم باد. خدا خودش از گناه همه ی ما بگذرد، فعلا... .
هنوز چند روز از ماجرای کراپ و انتشار عکس هديه احمدی بدون ذکر نام عکاس در سایت سینمای ما نگذشته بود که این سایت در اقدامی جالب متن "10 سال بعد از آژانس شیشهای چه کسی دل شیشهای ما را میکشند؟" نوشتهی حمیدرضا علاقهبند را که در وبلاگ گردباد در تاریخ یکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۶ انتشار پیدا کرد را به عنوان نامه یکی از کاربران سایت سینمای ما با نام مهدی خانعلیزاده خطاب به ابراهیم حاتمیکیا در سایت سینمای ما منتشر کرده است. درست است تولستوی گفته: دزدی هنر است. ولی اسم مهدی خانعلیزاده این وسط چکار میکند؟
شنیده بودیم که سایت سینمای ما در کارکردنِ اخبار و نوشتههای ديگران بدون ذکر منبع هم سابقه دارند، اما نمیدانستیم که بايد نوشته دزدی (تعارف که نداريم!) و جا زدن آن به نام کسی دیگر را هم باید به پروندهشان اضافه کنیم.

این پست گردباد با ۱۷۳ عدد کامنت یکی از آن متنهایی است که به صورت گسترده نه فقط به آن لینک دادند بلکه کل آن نوشته در سایتهای مختلف خبری با ذکر منبع انتشار پیدا کرد. برای نمونه از روز آنلاین، روزنامه خراسان گرفته تا Iranain Uk و گفتگوی دانشجویان، آریا تیمز، صبحانه، بالاترین و... . این نوشته آنقدر معروف شد که سینماییها از جمله: "لباس حاج کاظم و فاطمه بر تن گلزار و مهناز افشار گشاد است." با عنوان برترین دیالوگ هفته یاد کردند. و روز آنلاین تیتر زد: برادر ابراهیم داری در راین غرق میشوی!
مدیران سایت "سینمای ما" این اقدام بر خلاف مشی حرفهای و اصولی است که داعیهاش را دارید. خوب است ما هم یکی از پستهای وبلاگی سینمای ما را با عنوان یک شخص دیگر منتشر کنیم؟ یک سوزن به خودمان و یک جوالدوز به مردم یعنی همین. هنوز مرکب نوشتهی تدی خشک نشده بود که برایمان گفته بود: کاش يکنفر پيدا شود به اين روزنامهنگاران بگويد رعايت کردن اصول ابتدايی ِ کاری که در آن ادعا هم داريم، مطمئنن اعتبارمان را بيشتر میکند. اما انگار سينمای مايیها اين يکی را هم نمیدانند.
راستی آن نوشته "10 سال بعد از آژانس شیشهای چه کسی دل شیشهای ما را میکشند؟" یا "لباس حاج کاظم و فاطمه بر تن گلزار و مهناز افشار گشاد است" نوشته حمیدرضا علاقهبند توسط یکی از دوستان برای آقای حاتمیکیا همان روز نگارش پرینت گرفته شده است.
مرتبط:
:: این متن نامهای است که برای سایت سینمای ما فرستادم:
با سلام خدمت مدیر سایت سینمای ما
نيگا... . خان دایی رو... . يه پهلوون قدیمی كه توی بازارچه رو سرش قسم میخورن... همونی كه بچهها ردیفی لب جوب ميشينن و از پهلوونیاش میگن... اِه خان دایی تو آدمو مايوس میكنی!
[قيصر - نوشته مسعود كيميایی]
آقای حاتمیکیا بچههای این دوره زمانه از حاج کاظم و اصغر برای هم داستانها تعریف میکنند. از شجاعتها و پهلووینهایشان. از شما که خالق آنها هستید. آقای حاتمیکیا ما هنوز روی اسم حاج کاظم و عباس قسم میخوریم. امیدواریم شما ما را مایوس نکنید. "مهناز افشار و محمدرضا گلزار بازیگران جدیدترین فیلم ابراهیم حاتمیکیا."

حاج کاظم هنوز برای کمک به عباس تنها است، اصغر کجایی؟
آقای حاتمیکیا به ما رحم کن. به تمامی آن لحظاتی که برای حاج کاظم، عباس و اصغر گریه کردیم رحم کن. برادر ابراهیم مگر زنده نگه داشتن یاد شهدا همپای شهادت نیست؟ آخر مهناز افشار کجای فرهنگ شهادت قرار میگیرد؟ بازیگر آتش بس را چه به حاتمیکیا؟ برادر ابراهیم یادت هست گفتی: دعاكنيد در كرخه بمانم و در راين غرق نشوم. حالا مهناز افشار کرخه هست یا راین؟
برادر ابراهیم اگر به خودت رحم نمیکنی به ما و اعتمادی که به تو کردیم رحم کن. چگونه یک شبه از پرویز پرستویی، رضا کیانیان و حمید فرخنژاد به محمدرضا گلزار و مهناز افشار رسیدید؟ البته این زمزمههای یک شب ۱۰ ساله است! آقای حاتمیکیا من جواب آن پسری را که در اعماق پل رومی در خانهاش سنگر درست کرده و از آن بوی پیراهن یوسف به مشام میرسد را چه بدهم؟

لباس حاجکاظم و فاطمه بر تن گلزار و مهناز افشار کمی گشاد است
حاج کاظم را باید قهرمان نمونهوار دوران پس از جنگ قلمداد کرد که هنوز پایبند آرمانهای رسوب کرده درون خود است. قهرمانی که مناسبات جامعه پس از جنگ را برنمیتابد و وقتی همراهی پیدا نمیکند به تنهایی سر به اعتراض و شورش بر میدارد.
آقای حاتمیکیا تازهگیها به فیلمهای روی پرده نگاهی انداختیهاید؟ توفیق اجباری، کلاغ پر، جایگاه محمدرضا گلزار و مهناز افشار را در سینمای ایران میدانید؟ بگذارید سرراست و مستقیم به شما بگوییم اینها بازیگران درپیت سینمای ایران هستند. بازیگران پاپکورن خور و فست فود. حضور مانکنها در جغرافیای حاج کاظم، عباس و اصغر محکوم است.
مهناز افشار فقط به درد کسانی میخورد که با آهنگ کامران و هومن میرقصند و چلچراغ میخوانند. یک مشت دختر و پسر الکی خوش. سینمای شما خیلی بزرگتر از قد و قواره اینها است. برادر ابراهیم لباس حاجکاظم و فاطمه بر تن گلزار و مهناز افشار کمی گشاد است.

مهناز افشار فقط به درد کسانی میخورد که با آهنگ کامران و هومن میرقصند
حاج کاظم وارد بازی ناخواستهای میشود که به موازنهای نابرابر میماند و حتی وقتی عباس و اصغر به او میپیوندند همچنان اقلیت کوچک آنها که به زور اسلحه به پاخاسته در مقابل جمعیتی که گروگان آنها شدهاند، غریب مینماید.
آقای حاتمیکیا یادتان هست در مستندی که درباره پشت صحنه آژانس شیشهای ساخته شد عنوان کردید که حاج کاظم بیش از هر چیز برآمده از موقعیت خود شما در آن زمان است. پسزدگی از سوی مردم و اجتماعی که زمانی برای حفظ آنها از همه چیز خود گذشتید و شکافی که حاصل این حضور نداشتن است.

اصغر زودباش سنگر خالیه
نکند حالا حضور مهناز افشار و محمدرضا گلزار نشانه موقعییت شما در جامعهای هست که جوانهایش فکر میکنند همت فقط اسم یک اتوبان است!؟ هیچ کجا امن نیست و قهرمانی که حتی در خانه نه با کلام بلکه با نگاه سرزنش میشود.
مگر جز به زور اسلحه میتواند گوش شنوایی برای شنیدن رازهایش پیدا کند؟ اینجاست که فاطمه چفیهای که آبروی یک نسل است را برای حاجکاظم میفرستد و تنها بازمانده نسل ابراهیم همت و باکری را به درستی رویکردی که در پیش گرفته مطمئن میکند.
آژانس شیشهای در شانزدهمین جشنواره فیلم فجر در سال 76 موفق شد سیمرغ بلورین بهترین فیلم، فیلمنامه و کارگردانی، بهترین بازیگر نقش اول و دوم مرد برای پرویز پرستویی و رضا کیانیان، بهترین بازیگر نقش دوم زن و مرد برای بیتا بادران و حبیب رضایی، بهترین موسیقی متن و بهترین تدوین را به دست آورد.

برادر ابراهیم بلیطای ما رو دادی رفت؟
برادر ابراهیم تو را به جان حاج کاظم و اصغر بیخیال مهناز افشار شو. آقای حاتمیکیا آژانس شیشهای آبروی یک نسل است. نسلی فراموش شده. دیگر خیلیها فراموش کردند که اگر حاج کاظم، عباس و اصغر نرفته بودند جبهه الان دخترهای ایرانی باید جلوی صدام توی سعدآباد عربی میرقصیدند.
یادتان هست عباس به حاج کاظم چی گفت: حاجی ما با خدا مامعله کردیم نه با اینا.
بیست و پنجمین فیلم، بیش از چهار دهه، حکم، یکی است. این فیلم هم گوشههایی از همان فیلمهاست که در تاریکی مانده و نشان داده نشده. همه جای زندگی "حکم" هست، از عاشقانهها تا مرگ، از هوای خوب عشق تا زخم. یک رضا در فیلم حکم هست که آقای انتظامی آنرا بازیش میکند. این رضا عقیده دارد، انسان یک سرمایه بزرگ دارد که این سرمایه میزان شهامت او در مرگ خواهی است.
مرگ انسان را کامل میکند. فیلم حکم، زندگی را احمدرضا احمدی گفت این حلقه آخر ماست. ما این آخرینها را، حکم را به آپارات گذاشتهایم، نمایشهای آخر است. اما من برای نمایش آخر به آپارات نمیروم، به احمدرضا گفتم، زود است، تا ببینیم حکم چیست.
مسعود کیمیایی
کوکب سیاه یک فیلم نوآر است. از زنهایاغواگر تا مردانی خشن، فضاهایی سیاه، عبوس، خشونت عریان، سیگار، کلاه شاهپو، پلیسهای فاسد و زمینهای خیس بارانخورده که جزو جدایی ناپذیر فیلمهای نوآر Noir هستند.
برایان دیپالما کارگردانی که نامش را در کنار استاد دلهره تاریخ سینما میآورند، سینماگری که ترس و وحشت فیلمهای نوآر تاریخ سینما را باردیگر با کوکب سیاه در هالیوود زنده کرده است. کوکب سیاه آینهی تمامنمای گذشتهی بدنام آرمانشهر سینمایی جهان است.
بازیگر مطرح هالیوود دختری بیپنها را که خیلی شبیهه اوست به صورت غیر مستقیم با دویست دلار به بازی در فیلمی پورنو دعوت میکند تا زمینه برای سقوط او آماده کرده باشد. دختری که توانایی بالار رفتن از پلههای ترقی هالیوود را دارد، به خاطر شباهتش با بازیگری دیگر تاوان بسیار سخت و دردآوری را متحمل میشود.
دهانش را تا گوشهایش با چاقو میبرند، زنده زنده سلاخیاش میکنند تا آرزوی هنرپیشه شدن را با خود به گوری سرد و تاریک ببرد. گورش هر چقدر سرد و تاریک باشد از دنیایی که او را در آن سلاخی کردند بدتر نیست.
داستان کوکب سیاه یک ماجرای واقعی است که در 15 ژانویه 1947 در قسمت مرکزی لسآنجلس توی پارک لیمرت جسد مثله شده دختری جوان و خوش چهره پیدا میشود اتفاق افتاده است. این دختر کسی نیست جز "بتی شورت" یکی از ستاره های تازه معروف شدهی هالیوود. معمای مرگ بتی هیچ وقت حل نشد. از مرگش به عنوان خبرسازترین خبری که بعد از انداختن بمب اتم توانسته بود آمریکا را بلرزاند نام بردهاند. دختری که به دلیل علاقهی زیاد به پوشیدن پیراهنهای سیاه در هالیوود به کوکب سیاه شهرت یافته بود.
جیمز اولری جنایی نویس معروف هالیوود (نویسندهی رمان محرمانه لسانجلس) در زمان مرگ بتی شورت فقط 11 سال داشته است. یعنی دقیقا نصف سن بتی. بعد از 40 سال جیمز برای نوشتن هفتمین رمانش تصمیم میگیرد به سراغ کابوس مرموز دوران کودکیاش برود. سراغ بتی شورت. نام هفتمین رمانش را هم می گذارد: کوکب سیاه.
الیزابت (بتی) شورت متولد سال 1924 در هاید پارک است. او مثل دختران همسن و سالش آرزو داشت یک روز بازیگرمشهورهالیوود شود. در 19 سالگی پدرش از خانه او را بیرون میاندازد و بتی سر از سانتاباربارا در میآورد و وقتی وارد لسآنجلس میشود 22 سال دارد.
چهرهی زیبای هالیوود را میتوانید در صحنههای سلاخی کردن بتی شورت مشاهده کنید. در چهره اشکآلودش در صحنهای از فیلم پورونویی که دارد بازی میکند.
او میخواهد بازیگر هالیوود شود ولی به علت شباهت ظاهری با بازیگری دیگر که پدرش بنیانگذار هالیوود بوده باید طعم سرد بازی در فیلمی غیراخلاقی را بچشد. جوراب پارهی او در قسمتی از فیلم تست بازیگریاش نشان از روح زخم خوردهاش دارد.
دهشتناکترین گرداب نابودی روح انسان معاصر، فیلمهای پورنو است. در فیلم کوکب سیاه، امت لینزکوت که از بنیانگذاران و قدرتمندان پشت پرده هالیوود به حساب میآید، سرنخ اصلی تولید فیلمهای پورونو را در دستان خودش دارد.
در زیر تابلوی معروف هالیوود، هالیوودلند را بنیان میگذارد که مرکز معرفی هنرپیشهها و ستارههای جدید به کارخانهی رویاسازی است. به این ترتیب دخترهای بسیاری که از گوشه و کنار آمریکا به سودای ستاره شدن راهی هالیوودلند میشوند، در باتلاق صنعت فیلمهای پورونو گرفتار میآیند.
بچه نابغهی هالیوود به همراه رفیق گاوچرانش یک شاهکــار جدیـــد و ساختارشکــنانه خلق کردهاند تحت یک نام واحد به نام «Grindhouse» که به گفتهی خود برادر تارانتینو برای طبیعیتر شدنش گرد و خاک و کثافت به فضا اضافه کردهاند. اپیزود کوئنتین اسمش هست Death Proof و برای رابرت رودریگوئز Planet Terror.
نکات خیلی بامزهای در این دو فیلم وجود دارد. برای شروع خوب است بدانید تارانتینو از 70 فیلم قدیمی برای ساخت ضدمرگ الهام گرفته است و از قصد خراشهایی عمدی روی سلولوید فیلم ایجاد کرده که حال و هوای فیلمهای بنجل دهه هفتاد را زنده کند.
رودریگوئز هم گفته هنگام فیلمبرداری سیاره وحشت همیشه موسیقی کارپنتر سرلوکیشن پخش میشده است.
دیالوگهای بیپروایی که بین دخترها در ضدمرگ رد و بدل میشود از اینکه خیلی دوست دارند بدانند دوست پسر دوستشان دیشب توی رختخواب چگونه بوده نشان از ورود تارانتینو به پنهانترین حریم دخترها دارد. کارآگاهان Death Proof شما را یاد کلیسایی که در Kill Bill بود نمیاندازد؟
حالا براحتی میتوانیم با آمدن جدیدترین فیلم رودریگوئز به نام سیاره وحشت تکمیل کننده ضدمرگ به تهران درباره گریندهاوس صحبت کنیم. برای دیدن بعضی فیلمها باید بعضی فیلمها را حتمن دیده باشید. اینجوری نیست که یکهو دلتان بخواهد از جلوی آینهای که تا همین الان داشتید مقابلش با کامران و هومن میرقصیدید پاشوید و بیاید فیلمی از تارانتینو و رودریگوئز تماشا کنید.
برای تماشای Death Proof و Planet Terror باید بدانید مکگافین، گریند هاوس و لاشه نفیس چیست؟ باید با فضاهای تاریک و غمزده دوران گوتیگ آشنا باشید. باید داستانهای بزرگ و تاثیرگذاری همچون آثار جاودانه برام استوکر و مری شلی را خوانده باشید. باید بدانید چه فرقی بین اسناف و اسلشر هست؟ سورئالیسم چه فرقی با رئالیسم دارد؟ امپرسیونیسم و اکسپرسیونیسم یعنی چی؟ حالا من اگر دلم بخواهد از روی شیطنت بین این دو امپریالیسم را هم اضافه کنم آنها که معنای مکگافین را نمیدانند گه گیجه میگیرند.
به نظر شما رئال مادرید چه ربطی میتواند با سورئالیسم داشته باشد؟ بعضی وقتها باید چیزهای بیربط بهم ربط داد. اصل مکگافین همین است. چیزی مبهم و به ظاهر پر رمز و راز و در باطن تو خالی که در غایت داستان فاقد اهمیت است. ولی داستان را شروع میکند و شخصیتهای داستان حول آن شکل میگیرند. سبب میشود تماشاگر با داستان ارتباط برقرار کند. کارش ایجاد تعلیق و انتظار در مخاطب است.
زود هم یا از اهمیت میافتد یا بکلی از داستان بیرون میرود. در پایان فیلم، تماشاگر عادی «عام» هنوز خیال میکند داستان مکگافین را تعقیب میکند. حال آنکه شخصیتهای داستان مدتهاست دارند کار دیگری میکنند که اصلن و ابدن هیچ ربطی به مکگافین ندارد. به قول کارل پوپر: هیچ چیز آسانتر از دشوار نوشتن نیست. این را هم بدانید که مکگافین یکی از تکنیکهای سینمایی و فنون استاد آلفرد هیچکاک است که برای ایجاد دلهره در تماشاگر بنیاد نهاد.

نشاندن کلمه امپریالیسم وسط امپرسیونیسم و اکسپرسیونیسم چیزی است که در گردباد زیاد استفاده میشود. اینها هیچ ربطی بهم ندارند ولی فراموش نکنید هنر سینما یکیش سر کار گذاشتن مردم است.
آدمکشان داستان برادر تارانتینو در فیلم پالپ فیکشن را به خاطر میآورید؟ آنها به دنبال کیفی هستند که هیچ کس نمیداند تویش چیست؟ بعد از کلی تیراندازی و کشت و کشتار، آدمکشان کیف را صاحب میشوند. یکی از آدمکشان (جان تراولتا در نقش وینست وگا) کیف را باز میکند. نوری از درون کیف ـ کیفی که بعد از این همه سال از ۱۹۹۴ تا الان نفهمیدیم درونش چه بود ـ بر چهره جان تراولتا میتابد و او لبخندی حاکی از کامیابی بر لب میآورد.
این کیف و محتویات درونش همان مکگافین استاد هیچکاک است که کوئنتین مقدس در فیلم داستان عامه پسند از آن به بهترین شکل ممکن استفاده کرده است.حالا برای دیدن جدیدترین فیلم تارانتینو و رودریگوئز باید یکی از آن چیزها که بدانید گریند هاوس است.
گریندهاوس چیست؟ در فرهنگ پالپ امریکایی، گریندهاوس به سالنهایی اطلاق میشد که فیلمهای بنجل نمایش میدادند. فیلمهای درجه دو و کمهزینهای که به نمایش افراطی خشونت یا مسایل جنسی میپرداختند. در دپارتد ساخته مارتین اسکورسیزی جایی که کاستلو با مت قرار میگذارد را یادتان هست؟ گریندهاوسها در اوایل دهه نود و با ظهور ویدئوهای خانگی محو شدند. طی سالهای زیادی بازار معمول این نوع سینما با آثار ارزان ژاپنی و چینی (فیلمهای کونگفویی یا سامورایی) گرم بود.
ژانرفیلمهای بنجل (B movie) در عین حال که با اهداف صرفن تجاری پا گرفت ومحصولاتش خود را ملزم به رعایت قواعد معمول هنری نمیدانستند اما به تدریج و با ظهور پستمدرنیستها، زیباییشناسی خاص خودش را پدید آورد و معانی منفی نامش از بین رفت. چنانکه برخی کارگردانان بزرگ سینما برای خلق فضاهای نامتعارف یا مضامین تابوشکن ساختار فیلم بنجل را برای آثارشان بر میگزیدند.
فیلم «بیل را بکش» تارانتینو در زمره نسل جدید ژانر فیلم بنجل طبقه بندی میشود. از مهمترین زیر شاخههای نوع گریندهاوس میتوان به اینها اشاره کرد : گریندهاوسهای کلاسیک، سیاه، اروتیک، شوکآور، خونآشامی، زامبی و آدمخواری.
جلد دوم گریندهاوس که رودریگوئز آن را ساخته و تکمیل کننده ضدمرگ تارانتینو هست جزو شاخه زامبی طبقهبندی میشود و ضدمرگ جزو گریندهاوس کلاسیک. درسیاره وحشت بعد از اینکه یک تفنگ بیولوژیکی به صورت آزمایشی تولید میشود، موجودات زیادی را به مردگان متحرک (Zombie) تبدیل میکند. نقشهای کشیده میشود تا یک سری از ناجیان جلوی این آلودگی را بگیرند و... .
مرتبط:
:: مکگافین چیست؟ [+]
:: این گروه خفن [+]
:: نشئه جادو [+]
:: بترس تا رستگار شوی [+]
:: مرگ در دفاع از مظلوم مقدسترین مرگها است [+]
:: زنهای زیبا هیچ وقت باکره نمیمانند [+]
:: هر چی که هست مرد است [+]
:: مردی به آلت تناسلی نیست [+]
:: خواب در فنجان خالی [+]
:: انتقام غذایی است كه بايد سرد سرو شود [+]
:: به معبد تارانتینو اعظم خوش آمدید [+]
:: پیچيدهترين سوالهای فلسفی را گرانترين فاحشهها میتوانند جواب بدهند [+]
وقتی ۴ میلیون یورو تو حساب بانکیات پول باشد، دخترهای جردن و الهیه که سهل هستند، آن وقت مونیکا بلوچی هم خرته، عشق میشود چیزی که روی آش میریزند.
هر کی از راه برسد دوست دارد باهاش بخوابد و میخوابد. از ژراردو دوپاردیو تا همسایه طبقه پایینی. چرا؟ چون بلوچی میخواهد. چون جنابعالی تو حسابتت ۴ میلیون که نه، حتی ۱۵۰ هزار یورو هم نداری. اگر داشتی شک نکن مونیکا یک ماه حاضر بود دربست دراختیارت باشد.
?how much do you love me یا ?Combine tu M'aimes به نویسندهگی و کارگردانی برنار بليه با بازی مونیکا بلوچی یکی از آن فیلمهای سینمای فرانسه است که نباید همین جوری معمولی مثل فیلمهای دیگر ببینیدش.
پیشنهاد میکنم از اول تا آخر صدای فیلم Mute کنید، اینجوری لذتش صد چندان میشود. آن موقع معنای سلولوید ناب را درک خواهید کرد. اگر دنبال صدا هستید بروید رادیو گوش کنید یا یک سری به تئاتر بزنید. ۹۵ دقيقه دیدن فیلمی با بازی مونیکا بلوچی که در آن به نقش یک فاحشه باکلاس با هر کسی که فکرش را کنید و نکنید میخوابد. محصول ٢٠٠٥ سینمای فرانسه معجونی مازوسادیستی و سادومازوخيستی است.
فرانسوا که از لاتاری چهار میلیون یورو به دست آورده، تصميم دارد تا زمانی که اين پول تمام شود با زن روياهايش دانيلای روسپی بگذراند. دانیلا قرار است در برابر دستمزدی بالا با فرانسوا زندگی کند. دانيلا می پذيرد، اما... . کسی را که دوست داری، تو را دوست نمیدارد.
چقدر منو دوست داری؟ فیلم آزاردهندهای است. مونیکا به تنهایی برای آزار دادن کافی است. دیگر چه برسد که جمع اضداد جمع باشد. از مردی [برنار کامپون، فرانسوا] که عاشقانه روح [مونیکا، دانيلا] را دوست دارد. تا [ژرار دپارديو، چارلی] که حتی وقتی روی مونیکا افتاده اصلن بلد نیست طرفش را به ارگاسم برساند. تا پزشک مورد اعتماد فرانسوا که او هم دوست دارد با مونیکا بخوابد ولی وقتی او را لخت روی تخت میبیند از فرط نمیدانم چی سکته میکند میمیرد. کاش داستان همینجا به پایان میرسید ولی برنار بليه حاضر نیست به همین راحتی دست از آزار دادن ما بردارد.
لعنت به مونیکا که تمامی کارگردانها فیلمشان را بر اساس شخصیت اغواگرش مینویسند. اصلن من نمیفهمم خدا از آفرینش بلوچی چه قصدی داشته؟ ساحره سینمای جهان به غیر از بازیگری به کار فتومدل بودن عکسهای اروتیک، نیمه برهنه هم مشغول است. گفته میشود که درآمد سالانهای که از این راه به دست می آورد بالغ بر 20 میلیون دلار است.
لینک:
:: خون روی آسفالت از پریود نیست آن را به نشانه مرگ بگیر [+]
:: زنهای زیبا هیچ وقت باکره نمیمانند [+]
:: دهشتناکترین گرداب نابودی روح انسان معاصر، فیلمهای پورنو است [+]
:: مکگافین چیست؟ [+]
:: این گروه خفن [+]
:: نشئه جادو [+]
:: بترس تا رستگار شوی [+]
:: مرگ در دفاع از مظلوم مقدسترین مرگها است [+]
:: هر چی که هست مرد است [+]
:: مردی به آلت تناسلی نیست [+]
:: خواب در فنجان خالی [+]
:: انتقام غذایی است كه بايد سرد سرو شود [+]
:: به معبد تارانتینو اعظم خوش آمدید [+]
:: پیچيدهترين سوالهای فلسفی را گرانترين فاحشهها میتوانند جواب بدهند [+]
اگر در جریان باشید، حکم ساخته مسعود کیمیایی تنها فیلمی است که در این چند سال اخیر نسخهی پردهای یا به اصطلاح کپی سرقت شدهی آن به هیچ عنوان در بازار زیرزمینی دیده نشد. اگر کسی حکم را دیده باشد یا روی پردهی سینما در زمان اکران (آذر ۸۴) دیده یا در خانهای اساطیری در اعماق خیابان فرشته. غیر از این دو حالت اصلن امکان ندارد کسی حکم را دیده باشد.
حالا دوسال بعد از یکی از لذتبخشترین خاطرههای سینمایی قرار است حکم در تاریخ ۲۵ آذر ۱۳۸۶ در تهران و سراسر ایران توسط شرکت بایا به صورت دیویدی و ویسیدی پخش شود. این شرکت با پرداخت ۱۰۰ میلیون تومان به کارگاه آزاد فیلم حقوق پخش و تکثیر قانونی آن را خریده است.
وقتی مدیر شرکت بایا این خبر بهم داد. بال درآوردم. باورم نمیشد. بهم گفت: باور کن. در آن لحظه من بالای ابرها بودم. خیلی خیلی خوشحال شدم. حکم خود زندگی است. آخ چه حالی میدهد توی این هوای سرد پاییزی دوباره در هتل پاپیون به دیدار حکم، حاکم برویم. محسن، فروزنده، مسعود کیمیایی و رضا معروفی باز ما را به پوکر سلولوید و زندگی دعوت کردند. آماده شوید. وقت لذت رسیده است. لذت ناب.
الان فصل گرین کارت است. لاتاری. ملت دارند از سر و کول برج اسکان سر میرداماد بالا میروند تا بهترین وکیل کارشان را انجام دهد. ولی من عاشق حکم هستم. بازی حکم. بازی کنی به بازی. نه بازی. به بازی. ته بازی خبری نیست. هر چی هست تو بازی است. وسط خط و خط بازی است. حکم بازی است. خود بازی است. هم Game بازی است و همPlay بازی. حالا به وقتش از حکم بیشتر مینویسم.
در ضمن قرار است همزمان با پخش فیلم حکم، فلیمنامه فیلم هم منتشر شود. امروز چقدر ذوق کردم. یکی از دیالوگهای محسن توی حکم این است: دوست دارم یک جور خوب کلکم کنده بشه.
سه بار که آفتاب بیفتد لب اون دیوار و سه بار که اذان مغرب بگویند، همه یادشان میرود که ما کی بودیم و واسه چی مردیم.
مسعود کیمیایی
تیتر از گردباد
کوئنیتن مقدس با نمایش تهوعآور قساوت و خشونت میخواهد غمها و دردهای کثیف آدمی را جلا دهد. و آنها را زیبا و متعالی گرداند. او میخواهد آدم را به انسان تبدیل نماید. کوئنیتن با فیلمهایش آدمی را شکنجه میکند تا پاک و منزه به سوی انسان شدن گام بردارد. دقیقن مثل مسیح فرزند مریم. فاصلهای که تا بالای تپه طی کرد. شتاب کن ناصری، شتاب کن. او را شکنجه کردند. تا بدون تعلقات دنیوی برای دیدن معبود آماده شود.
سلولویدهای برادر تارانتینو لایههای درونی بسیار فلسفی و پیچیدهای دارد. شکل ظاهری فیلمهای تارانتینو خیلیها را گول میزند. دنیای تارانتینو خیلی پیچیدهتر از این حرفهاست. باید از لایه اول رد شد. باید به عمق رسید. باید به انبار زد. کوئنتین از گریندهاوس به عنوان مکگافین استفاده میکند.
معنای گریندهاوس و مکگافین را نمیدانید؟ مشکل خودتان است. برای ورود به معبد تارانتینوی اعظم باید سالها شاگردی استاد را کرده باشید. شما به عنوان بیننده باید از پوسته ابتدایی فیلمهای وی که خیلی کودکانه و ابتدایی به نظر میرسد عبور کنید. در اعماق با دنیای بسیار پیچیده روبرو خواهید شد.
تارانتینو یک پسربچه شیطون است. مثل یک کپسول سرشار از انرژی که با هر فیلمش دارد خودش را به در و دیوار میکوبد. این کپسول انرژی یک روز منفجر خواهد شد و ما شاهد شاهکار تاریخی کوئنتین مقدس خواهیم بود.
او با سگدانی (سگهای انباری) بسيار خوش درخشيد. فيلمی مهیج با بازیهایی بسیار قوی و داستانی سرشار از دیالوگهای معرکه و صحنههای بدیع. از همان اولین فیلم میشد فهمید این برادر برای سینمای جهان چه در سر دارد.
داستانهای عامهپسند (پالپ فیکشن) داستانی با روایتی غير معمول که یاد کلینگ (Kiling) استنلی کوبریک را زنده کرد و مجموعهای از ستارههای فراموششده بازیگری که بعد از این فیلم دوباره به قله افتخار و شهرت رسیدند و داستانی که تا این زمان مشابهی نداشته به نوعی شروع سينمای موج نوی هاليوود بود. تارانتينو را مبدل به يک چهره فراموش ناشدنی ساخت. نخل طلای کن کمترین قدرانی از کسی بود که ما را به خلوت خود راه داده بود.
جکی براون سومین فیلم تارانیتو با بازی بینظیر رابرت دنیرو به خاطرهها پیوست. جکی بروان دارای خلاقيتهایی است که پس از آن فيلمهای بسياری از آن تقليد کردند و خوش درخشيدند.
کيل بيل ۱ و ۲ ادامه دهنده راه تارانیتنو که از سگهای انباری شروع شد است. سکانسهایی بسيار جذاب برای علاقمندان به سينمای اسلشر، گریندهاوس با تصويربرداری خاص و موسیقی بسيار زيبا گروه وو-تِنگ یا همان RZA.
سالها پیش که تارانتینو رییس هیات دوارن کن بود به بچهها گفتم: باید منتظر باشیم استاد نخل طلا را به یک کارتون بدهد. میدانید آن سال در کن چه اتفاقی افتاد؟ برادر تارانتینو همه دنیا را شگفت زده کرد و شب آخر در آن شهر جنوبی فرانسه نخل طلای کن به مايکل مور برای ساخت فیلم مستند ۱۱/۹ تعلق گرفت.
بله درست متوجه شدید یک فیلم مستند جایزه بهترین فیلم آن سال کن را گرفت. همین دیوانهها بازیهاست که تارانتینو را برای ما تارانتینو کرده است. عاقلها لطفن با معیار عقلتان دیوانهگی را نسنجید. چون هیچ چیزی از آن سر در نمیآورید.
کوئنیتن تارانتینو این خدایگان بزرگ سینما با هر فیلمش به ما درس جدیدی میآموزد. فیلمهایش همچون نوشتههای مقدس رازآمیزی است که فقط پیروان راستینش میتوانند به رموز آن دست پیدا کنند.
خدایگان به سادگی تفریح میکند و لذت میبرد. و ما هم با او شریک هستیم. شریک جرم و لذتش. Planet Terror و Death Proof جدیترین ساختهی تارانتینو و گونزالس است. همان دو که اولی مقام معبودی دارد و دومی از حواریون خاصه است. کوئنیتن مقدس سعی دارد به سینمایی ضد قصه برسد که نمونه موفقش ضد مرگ (Death Proof) است.
برادر تارانتینو استاد نوشتن ديالوگهای زيبا، اعجوبه استفاده از موسیقیهای باکره و دستنخورده، صحنههای نمونه و بديع است. او با کاراکترهایی چون وینسنت (جان تراولتا) و ژول (ال جکسون در پالپ فيکشن) يا کاراکتری مانند عروس (اما ترمن در کيل بيل) در اوج آفرینش اثری هنری قرار دارد.
بعد گذشت تقریبن نصف فیلم ضد مرگ تماشای صحنههای خونی و مالی شدن، کشت و کشتارهایی که خون آن روی لنز دوربین میپاشد شما درک میکنید که دارید فیلمی از یاغی همه دوران سلولوید Quentin Tarantino میبینید. ضدمرگ داستان قصابی شدن آدمهاست. چند تا دختر معرکه آمریکایی که برای خوش گذرانی به بیرون رفتهاند سر راه گیر یک بیمار روانی اسلشرباز میافتند... .
ضد مرگ سرشار از خون، درد، رنج است. به جز opening فیلم و یک صحنه در وسط که آرتیسته اول فیلم Rose McGowan در یک کلاب stripper و سپس یک صحنه معاشقه ظاهر میشود بقیه فیلم اختصاصن صحنههای چندشآوری که امضای خدایگان اسلشر تاریخ سینما را در پای خود دارد. کوئنتین مقدس سالها پیش فرمود: "از نمایش مهو و تهوعآور شکنجه کردن لذت میبرم. چون روح انسان را پاکیزه میگرداند."
حالا خود را در یک شب تاریک و نیمهابری به تصویر بکشد. صحنههای ترور، هارور و وحشتی که فیلم در هیچجا ابایی از بهتصویر کشیدنشان ندارد تقریبن تماشای فیلم را برای پسرها جیگول و دخترهای لایلونی که مخاطب فیلمهای امریکن پای هستند غیرممکن میسازد.
البته شما قبل از پاکیزه شدن روح و متلاشی شدن مختان، is about impact -- boom، میتوانید از دیدن دختران زیبای کالیفرنیایی که از رویاهای Quentin بیرون میآیند و مخصوصن پاهای خوشگل بازیگر نقش Jungle Julia، دختر بازیگر سیاهپوستی که اولین افریقایی-آمریکایی بود که اسکار گرفت، خانم Sydney Tamiia Poitier لذت ببرید! در ضد مرگ شما هیچ وقت نمیتوانید از جادوی "Dave Dee, Dozy, Beaky Mick and Titch" رها شوید.
انتقام بزرگترین و مهمترین کلیدواژه برای ورود به دنیای کوئنیتن تارانتینو است. اگر معنای انتقام را نمیدانید و درکی از آن ندارید پس بهتر است بیخیال دیدن فیلمهای تارانتینو شوید. الهه انتقام چه زیبا انتقام را برایمان تعریف میکند: اين كه میگويند بزرگی در بخشایش است، حرف مزخرف و صد تا يه غازی است. به نظرم آنها كه نمیتوانند متنفر باشند، عشق را هم نمیشناسند، اينها دو رو از یک احساسند.
هر دو از قبيله حسهای شدید. هر دو انسانی و ارزشی. انتقام هم صورتی از نفرت است. آنها كه از انتقام میگريزند، عرضهاش را ندارند، كمی هوش و ذكاوت میخواهد و كمی از فلسفهای كه بعدا میگویم.
اگر كسی ضربه زده و زخمی كرده و در رفته، اگر كوچک و حقير است كه ارزش ندارد، اما اگر پايه زخم خوردن است، از ترس است اگر نزنيد. فقط كمی صبر میخواهد. مهم نیست امسال باشد يا سال دیگر، چنان بزنید كه از جایش بلند نشود، فقط این فلسفه را بلد باشيد: انتقام غذایی است كه بايد سرد سرو شود، یعنی باید صبر كنید تا وقتش برسد.
آن وقت آخر بازی را شما بگوييد. بهترین نوع انتقامها، انتقامهایی هستند كه طرف از ياد برده باشد، از وقتش گذشته باشد و غذا سرد شده باشد. چنان آسيب برسانید كه نفهمد از كجا خورده است. من عاشق آن خنده در تاریکی هستم. يادتان نرود انتقام شور انگیزترین، جذابترین و هیجانانگيزترين تم آثار بزرگ ادبيات و سينمای جهان است... .
برادر تارانیتنو درباره مبارزه میفرماید: کسی که لقب جنگاور دریافت میکند، زمانی که به جنگ میپردازد فقط به مغلوب کردن دشمن فکر میکند. سرکوب کردن و رحم و مروت انسانی. کشتن هر کسی که در سر راه است. حتی اگر بودا یا خدا باشد. این حقیقت در قلب هنر جنگاوری نهفته است.
تا جایی که تیم برتون کبیر حضور دارد برادر تارانتینو حالا حالاها باید روی نیمکت ذخیرهها بنشیند. تیم برتون پنجاه سال از سینمای جهان جلوتر است. کارگردان ماجرای بزرگ پیوی، بیتل جویس، بتمن، ادوارد دستقیچی، بازگشت بتمن، ادوود، کابوس پیش از کریسمس، مریخ حمله میکند، اسلیپی هالو، سیاره میمونها، ماهی گنده، چارلی و کارخانه شکلاتسازی و عروس جنازه یک نابغه است.
یک فیلسمساز منزوی که شبیهه هیچ کس نیست. فیلمهای تیم برتون همچون شکلاتی است که در انتهای مزمزه کردنش تلخیاش به زبان باقی میماند. فضا و ذهنیت تیم برتون هیچ ربطی به آدم بزرگها ندارد. با فضای فانتزی و اثیری او فقط بچهها و دیوانهها هستند که میتوانند ارتباط برقرار کنند. کسانی که اهل منطق و واقعگرا هستند هیچ وقت نمیتوانند سر از فیلمهای تیم برتون دربیاورند. اسپیلبرگ با آن عظمت دنیای کودکیاش باید جلوی تیم برتون کبیر لنگ بیاندازد.
او ما را به دنیای کابوسها و زوالها میبرد. به دنیای کودکی. به پیش از هفت ساله شدن. اگر کسی نتواند با دنیای تیم برتون ارتباط برقرار کند یک احمق است. واقعن اگر تیم برتون این قصهگوی آدمهای دوستداشتنی، مطرود، خودویرانگر و سرخورده به دنیا نیامده بود دنیای ما یک چیز بزرگ کم داشت.
خانهاش در بركلی بود و من در مهمانیهایی كه آن بهار میرفتم میديدمش. با سر و وضع آنچنانی میآمد مهمانی و تا نصفه شب حسابی میپلكيد و شراب میخورد و لاس میزد و بعد صحنه را برای هر كسی كه میرفت توی نخش، میچيد و از قضا برای خيلی از رفقای من كه ماشين داشتند. همه يكیيكی میرفتند سر ديگ آشی كه او برایشان پخته بود. هميشه با قر و قميش میگفت: من میرم بركلی. كسی ماشين نداره بره بركلی؟
یک ساعت طلای كوچک داشت كه حساب نصفهشب از دستش در نرود. و هميشه یكی از رفقای من پيدا میشد و از زور شراب بله را میگفت و با ماشين میرساندش بركلی و او هم دعوتش میكرد به آپارتمان نقلیاش و بعد میگفت كه حاضر نيست با او بخوابد و اينكه با هيچكس نمیخوابد، اما اگر خودش دلش بخواهد میتواند شب بخوابد كف اتاق.
یک پتوی پشمی اضافی هم داشت. و هميشه دوستان من مستتر از آن بودند كه دوباره تا سانفرانسيسكو بنشينند پشت فرمان و همان جا سر میگذاشتند زمين و روی آن پتوی سبز ارتشی مثل مار میپيچيدند دور خودشان و صبح كه بلند میشدند مثل گرگی كه رماتيسماش عود كرده باشد، خشک و بدعنق میشدند و بعد بدون صبحانه يا حتی یک قهوه خشک و خالی همه چيز تمام میشد و او یک بار ديگر تا بركلی سواری گرفته بود.
باز يكی دو هفته بعد توی مهمانی ديگری سبز میشد و سر ساعت دوازده سرود «من میرم بركلی. كسی ماشين نداره بره بركلی؟» را سر میداد، و مادرسگ بدبختی كه هميشه يكی از رفقای من بود از هول حليم میافتاد توی ديگ و میرفت به ملاقات پتوی كف اتاق.
P.s by Gerdbad:
:: هالیوودیها به مرلین مونرو میگفتند: "ومپ". ومپها زنان زيبا، اغواگر، فوقالعاده سک+سی و پوچگرا هستند که مردها را عاشق خود میکنند، ولی هرگز اجازه همخوابگی به آنها نمیدهند.
:: femme fatale واژهای انگلیسی نيست، بلکه فرانسوی است. معادل انگليسی آن fatal woman میشود. از شخصيتهای اصلی فيلمهای نوآر. فم فتال به معنی زن نابودگر، جذاب، زیبا، ویرانگر و شهوتانگیز است که مردها را به سوی نابودی سوق میدهد.
ضدقهرمان چه واژه پر ابهت و متناقضی است. اساسن ضدقهرمان همان طور که از نامش پیداست شخصیتی منفی است. ولی در ذات خود وجهی از قهرمان را دارد. شخصی که در فرایند همذاتپنداری و همانندسازی (identification) سینمایی، تماشاگر نسبت به او احساس خوبی دارد. ضدقهرمان معادل دو واژه با معناهای متفاوت است: Antagonist و Antihero. آنتاگونیست همان آدم خبیث فیلمهاست. که تماشاگر از او بیزار است.ولی Antihero با رعایت اصول اخلاقی احساس همدلی مخاطب را بر میانگیزد.
ضدقهرمان اشتباه میکند. ولی پای اشتباهش میایستد. درگیر میشود. ولی از خطر کردن نمیهراسد. شکست میخورد. ولی هنوز جذاب (Charismatic) است. شبیهه بقیه نیست. اما همیشه صداقت دارد. عصیانگر است. به همین دلیل شخصیتهای اصلی سامورایی، کازابلانکا، صورت زخمی، پدرخوانده، پروفشنال، راننده تاکسی، بانی و کلاید، گاو خشمگین، گوست داگ، شورش در شهر، خوب و بد و زشت، این گروه خشن و... نمونههای کلاسیک ضدقهرمان هستند. بین خودمان باشد ضدقهرمان هیچ وقت با مرگ طبیعی نمیمیرد.
در سینمای ایران بیشترین ضدقهرمانها به سینمای استاد کیمیایی تعلق دارد. از قیصر، رضا موتوری گرفته تا داش آکل، سید گوزنها، گروهبان، رضای ردپای گرگ، سلطان، نقره سربازهای جمعه، امیرعلی اعتراض، محسن حکم.
یادتان هست دون کورلئونه به مایکل چه نصیحتی کرد؟ پدرخوانده پسرش را از دو کار برحذر داشت: تجارت مواد مخدر و تجارت زن.
لینک:
:: مردی به آلت تناسلی نیست ته ته این دنیا فقط معرفتِ که میماند. بچه پنتهاوس خیابان آصف زعفرانیه باشی یا در یک آلونک توی پاکدشت وارمین زندگی کنی. زیاد فرقی نمیکند. مهم معرفت است که باید داشته باشی.
یک فاحشه قد بلند با موهای بلوند و صورتی اغواگر. که غیر از رابطه برقرار کردن با مردها برای خوابیدن خیلی خوب بلد است که سیگار دود کند و پشت چشمانش را جوری نازک کند تا چشمهایش خمار به نظر برسد. 
آنجل - آ فاحشهای که فرشته بود. جدیدترین فیلم لوک بسون
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
فراست: این رسم کجاست که آب را از جگر سوخته دریغ کنند؟
یلدا: چیزی که تو دنبالشی فراست، باید بری اطراف جردن و میدون ونک. اونجا تا دلت بخواد جگر ریخته، مرهم جگر سوخته!
سین سیتی یک کارتون نوآر است. یک شاهکار در تاریخ سینما. اگر غیر از این فکر میکنید خواندن گردباد برای شما وقت تلف کردن و مضر است. چون هیچ چیزی از آن نخواهید فهمید. همان گونه که از سین سیتی سر در نیاوردید. بهترین راه کلیک کردن روی بستن پنجره این وبلاگ و خروج از آن است.
سین سیتی یکی از فیلمهای محبوبم است. بیشتر از صدبار تا حالا آن را دیدهام. احساس میکنم این فیلم به خودم تعلق دارد. رابرت آنتونی رودریگوئز، یکی از رفقای خل و چل کوئنیتین تارانتینو است. که به تاریخ 20 ژوئن 1968 در سان آنتونیوی تگزاس متولد شد.
رودریگوئز اکثر اوقات بجز کارگردانی و نویسندگی فیلمهایش، تدوین، مدیریت فیلمبرداری، اپراتوری دوربین، اپراتوری استدی کم، آهنگسازی، برنامه ریزی تولید، مدیریت جلوههای ویژه و تدوین صدا را نیز بر عهده دارد و به این خاطر به فیلمهایش لقب عوامل یک نفره دادهاند.
این رفیق دیوانهی کوئنیتن اولین بار در اوایل دهه نود با تارانیتنو در فیلم چهار اتاق همکاری کرد. که هر کدامشان یک اپیزود از این فیلم را ساختند و در سال ۱۹۹۵ چند سکانس از فیلم تحسین شدهی پالپ فیکشن را کارگردانی کرد. سال ۱۹۹۸ با تارانتینو فیلم تریلر خونآشامی از گرگ و میش تا سحر را ساخت. تارانیتنو برایش فیلنامهی فیلم را نوشت. در سالی که فیلمهای بتمن برای همیشه و چشم طلایی بودجهها را به بیش از 100 میلیون دلار رسانده بودند دسپرادو تنها 7 میلیون دلار هزینه داشت. در این فیلم کوئنیتن هم نقش کوتاهی داشت.
رودریگوئز در سال 2005 فیلمی با نام سینسیتی و با همکاری فرانک میلر ساخت که اقتباسی از مجموعه کمیک استریپهای فرانک میلر به همین نام بود. میلر هرگز تا آن زمان راضی نشده بود که اجازه اقتباس از کارهایش را بدهد اما رودریگوئز او را راضی کرد و به او گفت که نمیخواهد از آنها اقتباس کند بلکه میخواهد آنها را ترجمه کند. تارانتینو نیز در این فیلم به عنوان کارگردان مهمان یک صحنه را کارگردانی کردکه در عوض آن فقط یک دلار گرفت.
سین سیتی دارای سه اپيزود است که در شهری به اسم باسين می گذرند. در اپيزود اول پليسی به اسم هارتيگان، قرار است پس از ساليان طولانی خدمت بزودی بازنشسته شود اما او قصد دارد قبل از بازنشست شدن يک دختر بچه 11 ساله را از دست يک قاتل بچهباز و خطرناک آزاد سازد. در اپيزود دوم مردی بیریخت و قوی هيکل به اسم مارو عاشق فاحشهای به اسم گلدی میشود اما يکروز که از خواب بر میخيزد متوجه میشود گلدی به قتل رسيده و صحنه جنايت هم طوری است که او را قاتل نشان میدهد. بنابراين مارو برای يافتن قاتلين واقعی دست بکار میشود. در اپيزود سوم فردی به اسم دوئايت که تحت تعقيب پليس است به فاحشههای شهر کمک میکند تا جسد پليسی را که ناخواسته سبب قتلش شدهاند از پليس پنهان کنند اما يک گروه تبهکار اقدام به دزديدن دوست دختر دوئايت می کنند تا مانع اقدامات او شوند.

بازرس هارتیگان به خاطر نجات جان نانسی از جان خود گذشت
سین سیتی خیلی چیزها دارد. یکی از آنها جسیکا آلبا-ی دوستداشتنی و خوردنی است. این دختر خط نامریی و پیوند دهندهی سه اپیزود فیلم با همدیگر است. جسیکا با آن بدن برنزه و صورت افسون شدهاش در نقش نانسی برای همیشه خواستنی است. خوش به حال کسی که او را به آغوش میکشد.
محصول تیمورک رابرت، فرانک و کوئنیتن اعجاببرانگیز، جذاب، سرگرمکننده، بامزه، جالب و فیلم سیاه، خونی و خوبی است. پر از مفاهیم اگزیستانسیالیسم است. دیالوگهایی به غایت جاودانه دارد. انتقام، این واژه مورد علاقهی تارانتینو از سر و کول فیلم به شدت بالا میرود. تنورهاش را میتوان در سلولویید به سلولوییدش حس کرد.
هیچ وقت نباید گذاشت حق مظلوم توسط ظالم پایمال شود. اگر او نمیتواند از حق خود دفاع کند. تو که میتوانی. تو از او در برابر ظالم دفاع کن. نگذار حق مظلوم لگدمال شود. حتی اگر به قیمت از دست دادن جان خودت تمام شود. تا آخرین لحظه مبارزه کن. مردن در دفاع از مظلوم مقدسترین مرگها است. فراموش نکن، همه بالاخره یک روز میمیرند. ولی فقط بعضیها در رختخواب به اعزارییل تسلیم نمیشوند.
سینمای وحشت پیش از آنکه به فضاهای تاریک و غمزده دوران گوتیگ مدیون باشد، وامدار داستانهای بزرگ و تاثیرگذاری همچون آثار جاودانه برام استوکر و مری شلی است. از طرف دیگر سینمای اکسپرسیونیستی صامت آلمان بر این گونه سینما تاثیر شگرفی گذاشت و در تکمیل و تکامل سینمای وحشت نقش مهمی ایفا کرد.
گونه وحشت، دارای زیرمجموعه های متنوعی است که از آن جمله میتوان به موارد زیر اشاره کرد: فیلمهای آدم خواری، تسخیرشدن توسط عناصر شیطانی، فرانکنشتاین، ارواح، گوتیک، گورستانی، خانه های اشباح، هیولاها، فیلمهای وحشتناک روان شناختی، داستانهای شیطانی، قاتلین زنجیره ای، فیلمهای ماوراءالطبیعی.
Slash and Slasher
اسلش چیست؟ در فرهنگ پالپ در مقابلش چنین نوشتهاند: شکاف، ضربه سریع، چاک لباس، برش، زجرکش کردن، چاک دادن، زخم زدن، بریده بریده کردن، تخفیف زیاد دادن. تارانتینو این خدایگان اسلشر میفرماید: "از نمایش مهو و تهوعآور شکنجه کردن لذت میبرم. چون روح انسان را پاکیزه میگرداند." سخن کوئنتین مقدس به غایت ترسناک و دهشتناک است اگر به اعماق کلماتش پیببریم.
اسلشر يکی از زيرمجموعههای فيلمهای ترسناک (هارور) است كه حول و حوش قاتلين روانی میگردد كه اغلب ماسک به صورت دارند. یک قاتل با اعتماد به نفس كه بهصورت تصادفی طعمههايش را انتخاب و آنها را كاملن غيرحرفهای میكشد. اسلشر با قتل یک دختر جوان تودلبرو، هاتپورناستارهای صکسی شروع میشود و با نجات يافتن دختر خنیاگر ديگری به پايان میرسد.
اسنف یک نوع اسلشر است که به صورت واقعی ساخته میشود. اسنف، اسلشر مستند است. ژانر وحشت دارای قابلیت فراوان برای ترکیب با ژانرهای دیگر است. که یکی از آنها گونه اروتیک، پرونو است که در ممزوج شدن با اسلشر معجونی بس خطرناک شکل خواهد گرفت. فیلم هاستل در همین رده قرار می گیرد. معجون اسلشپورن.
های اسلشرهایی که اگر شما فراموش کنید تاریخ فراموش نخواهد کرد
جمعه سيزدهم (Friday the 13th)
كارگردان: شان كانينگام - (محصول 1980)
اسم قاتل: جيسون (Jason)
شعار فيلم: «شايد فقط يه بار ببينيدش، اما همون يه بار بستونه!»
نمونهای كاملا كلاسیک براي تعريف زيرژانر اسلشر كه هنوز يكي از شوكآورترين اينگونه فيلمها به حساب میآيد. يك كمپ در كنار درياچهای بعد از حدود 20سال بازگشایی میشود. در آن سالها پسری به نام جيسون وورهيز در درياچه غرق شده بود و سال بعدش، قتلهایی در اين كمپ اتفاق افتاده بود. كشتار ديگری شروع ميشود.
هالووين (Halloween)
كارگردان: جان كارپِنتِر ( محصول 1978)
اسم قاتل: قيافه (The Shape)
شعار فيلم: «بياييد وحشت رو جشن بگيريم!»
يكي از ترسناکترين فيلمهای وحشتناک نوجوانانه است.
يك قاتل روانی كه در كودکی مرتكب قتل شده، از تيمارستان فرار میكند و سراغ بچههایی ميآيد كه فكر میكند هنوز او را به ياد میآورند.
جيغ (Scream)
كارگردان: وِس كريوِن (محصول 1996)
اسم قاتل: صدای توی تلفن (Phone Voice)
شعار فيلم: «نفسهای آخرت رو بشمار!»
مشهورترين و يكي از بهترين اسلشرهاي متأخر بعد از دوران اوج اين فيلمها در اواخر دهه70 و 80 است. يك قاتل ناشناس از طريق تلفن قربانيانش را تهديد میكند و آنها را ميكشد. قربانيان او همه از علاقهمندان فيلمهای ترسناک هم هستند!
كابوسی در خيابان الم (A Nightmare on Elm Street)
كارگردان: وِس كريوِن - (محصول 1984)
اسم قاتل: فردي (Freddy)
شعار فيلم: «خوابيدن میكشه!»
داستانش بين اسلشرها هم غيرمتعارف است؛ قاتل در خواب سراغ قربانیهايش میآيد! چند دوست نوجوان، يك كابوس مشترک میبينند و كشته میشوند. يكي از دخترها میخواهد با نخوابيدن به كشتار پايان بدهد.
كشتار با اره برقی در تگزاس (The Texas Chain Saw Massacre)
كارگردان: توب هوپر( محصول 1974)
اسم قاتل: صورت چرمی (Leatherface)
شعار فيلم: «قبل از هالووين... قبل از جمعه سيزدهم... قبل از جيغ... اره بود!»
در زمان خودش، به عنوان ترسناکترين فيلم تاريخ سينما بعد از «جنگير» (1973) شناخته میشد و هنوز هم جزو عجيب و غريبترين و وحشيانهترين فيلمهای اسلشر است. یک روانی به تمام معنا در یک عصر تابستاني میافتد به جان 5 رفيق كه برای گذراندن تعطيلات به خانه قديمی پدربزرگ يکی از بچهها آمدهاند.
معروفترین اسلشرباز تاریخ سینما
کوئنتین تارانتینو، دیوانه عالم سینما یکی از عاشقان سینه چاک اسلشر است. شاید جهان یک روز صبح که از خواب بلند شد تیتر یک Cnn و press tv و bbc و fox news این باشد: کوئنتین تارانتینو فیلسماز معروف سینمای جهان که در سال ۱۹۹۵ با فیلم پالپ فیکشن برنده نخل طلای فستیوال کن شد و با فیلمهای سبک اسلشر همچون سگدانی، بیل را بکش به شهرت جهانی دست پیدا کرد بر اساس گزارش محرمانه FBI پلیس فدرال ایلات متحده امریکا یک قاتل روانی است که تا به امروز بیش از ۶۶۶ نفر دختر و پسر جوان را به روشهای قرون وسطایی سلاخی کرده است.
فرمانده کل افبیآی که در کنگره در مقابل ریس جمهور امریکا و وزرا سخنرانی میکرد با ابراز تاسف از اینکه چرا آن روزها تارانتینو بدون هیچ گونه محدودیتی از فیلمهای دهشتناک اسلشر پشتیبانی میکرد و در روی پوستر فیلم هاستل با افتخار تمام عبارت Quentin Tarantino presents را مینوشت به این فکر نیافتادیم که این پسر بچه شرور هالیوود یک قاتل روانی است. مارشال ایلاتی کالفرنیا از اینترپول درخواست کرد در دستگیری کوئنتین تارانتینو، تیم تحقیق ایالات متحده امریکا را یاری رسانند. به نقل از مقامات کاخ سفید کوئنتین تارانتینو در حال حاضر در خاورمیانه به سر میبرد. منابع غیر رسمی خبر از حضور او در تهران پایتخت کشور ایران میدهند.
هاستل اثر تارانتینو
اگر تا به حال سینمای اسلشر را تجربه نکریدهاید و دوست دارید به دنیای سیاه و سرسار رازآلود کوئنتین تارانتینو وارد شوید برایتان یک پیشنهاد دارم فیلم "هاستل" را ببینید. Hostel ماجرای قصابی شدن آدمهاست. چند تا دختر معرکه آمریکایی که برای خوش گذرانی به براتیسلاوا اسلواکی می روند و آنجا در دام شکارچیهای انسان میافتند و برای قصابی شدن فروخته میشوند.
این فیلم زیرنظر مستقیم کوئنتین تارانتینو ساخته شده تا آنجایی که خود وی در تمام پشت صحنهها حضور داشته است. سکانسهایی پر از صحنههای چندش آور و لزجکننده روح. از انگشت و چشم و سر و دست قصابی شده انسانها توسط موجودات مافوق روانی. دخترهای شیتان فیتانی که بیخبر از همه جا فقط میخواهند در تعطیلات در یک کشور غریبه خوش بگذراند که عکس پاسپورتشان برای میلیونرها فرستاده میشود تا برای کشتنشان دلارها بیشتر و بیشتر از حسابهای بانکی به براتیسلاوا اسلواکی واریز شود. دخترهایی که هرچقدر زیباروتر باشند مرگی دردناکتر انتظارشان را میکشد.
در پوستر فیلم هاستل عبارت Quentin Tarantino presents نشانه پشتیبانی کامل این فیلم توسط یاغی دوران است. خودتان را برای انحلال کامل مغزتان آماده کنید. اگر هاستل نتواند شما را بترساند باید به آفرینش کوئنیتن تارانتینو شک کرد.

اگر بوف کور را خوانده باشید و هامون داریوش مهرجویی و بزرگراه گمشده دیوید لینچ را دیده باشید حتمن میدانید این دو فیلم شباهتهای انکار ناپذیری با شاهکار صادق هدایت دارند.
بوف کور ساختاری چند پاره دارد، همچون فیلم هامون و بزرگراه گمشده. تو در تو است. دو بخش اصلی و یک مقدمه و موخره. این دو بخش در دو فضای متفاوت میگذرد، اولی فضایی استرلیزه، اساطیری و رویاگونه و دومی فضایی واقعگراتر.
در بوف کور پیرمرد خنزپنزری را داریم و همچون مرداسرارآمیز در بزرگراه گمشده و دبیری در هامون. یکی از مهمترین شباهتهای این دو فیلم به بوف کور ظهور دو جلوه متفاوت از یک زن واحد است. زن در بخش اول بوف کور همچون رنه و مهشید حالتی اثیری و دستنیافتنی دارد و در بخش دوم همچون آلیس و مهشید لکاته است.

در هر سه جا، بوف کور، بزرگراه گمشده و هامون مرد، زن را میکشد. درست است در هامون زن کشته نمیشود ولی مهرجویی به خاطر مسایل سانسور وزارت ارشاد نتوانسته است حرف دلش را بزند. در هامون، حمید هامون تا پای کشتن زن هم پیش میرود ولی در آخر تیرش خطا میرود. یکی دیگر از شباهتهای این سه اثر در نگاه هدایت، لینچ و مهرجویی به عشقاسطورهای میباشد.
در هر سه اثر زن یا فرشته است یا فاحشه. به قول یگانه: "مرد یک فاحشه می خواهد در بستر و یک فرشته در زندگی." عشقی که هیچ وقت به دست نمیآید. شخصیتهای اول هر سه اثر به زن دست پیدا نمیکنند. نه به فاحشه و نه به فرشته. خیلی شباهتهای دیگر هم هست. هر سه اثر در حالتی از اوهام، ایهام و توهم سیر میکنند. تا خرخره پر از مفهوم اگزیستانسیالیسم هستند. هیچ چیز در آنها واقعی به نظر نمیرسد. انگار برشی از یک کابوس است.
در هر سه، تصاد و هراس وجود دارد هراس از چی؟ هراس از ویرانی دنیای موجود، از به دست نیامدن و از دست رفتن ...، در بوف کور، بزرگراه گمشده و هامون با این سه نقطهها زیاد سر کار داریم. نقطههایی که پشت سر هم ترتیب شدهاند برای چی؟ معلوم نیست. باز هم با علامتهای سوال زیادی سر و کار داریم. امشب هوس این سه تا «بوف کور، بزرگراه گمشده و هامون» توی سرم افتاده است. میل به خودکشی در هر سه اثر وجود دارد و این دیوانه کننده است.
پانوشت:
:: زنها بوی زنا و پریود میدهند [متن کامل]

آهای آدما بروید کنار تیمورک داریوش مهرجویی، بهرام رادان و محسن چاوشی دارند بعد از دوسال از راه میرسند. آهای خائنین بالفطره (زنها) از سر راهمان کنار روید ما میخواهیم برویم سنتوری ببینیم. بریم به علی سنتوری بگوییم پسر تو تنها نیستی. ما هم اسید خیانت تا مغز استخوانمان را سوزانده است.
آهای علی سنتوری ما هم از لیلی-ها دلزده شدیم. پسر تو کجا بودی تا حالا؟ تو بغض نشکستهی ما هستی که یک روز عصر توی تقویم جاماند. خیانت باید مغز استخوانت را سوزانده باشد تا معنی سنتوری را درک کنی. لعنت به داریوش مهرجویی که این گونه پنهانترین خلوت ما را به تصویر کشیده است.
یک صحنه علی سنتوری کنار خیابان برای خودش سوسیس توی قابلمه درست میکند. همین یک سکانس کافی است برای نابود شدن ما. سلولوئید به سلولوئید سنتوری را درک میکنم. فریم به فریم. سنتوری از گوشت و پوست و استخوان ما است.
به این پوستر اجازه انتشار در سطح شهر را ندادهاند
مسعود کیمیایی: اویی که این روزها در روزنامهها با نامهای تازه، به عنوان نوکر روزنامه، آن هم در روزنامههای عصا به دست مینویسد، یک زبان دیگر را نمیداند. بماند که قطعن زبان فارسی را نمیداند. نه سازی را تا به حال به دست گرفته، فیدل کاسترو را نمیشناسد.
به عکس چه گوارا روی سینه و تیشرت خودش میگوید داریوش.سینما رکس را نمیداند کجاست. سینماهای سوخته را نمیشناسد. مهمتر عشق را نمیشناسد، لبخند و حیا را نمیداند، پر از شرم روستاییست. نه گلی و نه زنی را بوییده. رانندگی بلد نیست. کیف گنده را روی دوشش مهیا کرده، مو را پشت سرش بسته و سیگار، آن هم بیرون از خانه و در اتاقش، کشیدن و فکر کردن تا... رویاهای دختران. شعر نمیخواند، نام شاملو را شنیده است و فروغ، همین. از موسیقی یک مینیمم بیشتر نمیرود. یک آبجو که خورد، دلی، عاشق فیلم فارسیست. ودکا که شد به پورنو میرسد.
شبها با دوستان و دختری که قرار عشق دارد، تا ویسکونتی و شب آنتونیونی میرود... تا تارانتینو. سینمای ویدئو و کرایهای. طنز را که اصلن نمیشناسد. نه طنز سن و سال خودش را و نه اصلن شوخی را. طنزش با رفقا، مسخره کردن آدمهای قدیمیست، پیرمرد کروات زده، شوفر تاکسی چاق، بلیت فروش معتاد، نوازنده کور و گدای شل.
ته ته این دنیا فقط معرفتِ که میماند. بچه پنتهاوس خیابان آصف زعفرانیه باشی یا در یک آلونک توی پاکدشت وارمین زندگی کنی. زیاد فرقی نمیکند. مهم معرفت است که باید داشته باشی.
از DSL ۵۱۲ استفاده کنی یا از خط ۳۳ K . اینها مهم نیست. چندبار تا حالا کورتاژ کردی مهم نیست. مهم جنس است. نه اینکه زن باشی یا مرد. که مردی به آلت تناسلی نیست. به معرفت است. یک دختر آنقدر میتواند مرد باشد که یک پسر نمیتواند.
معرفت داشته باشی رفاقت، محبت و صمیمیت هم داری. رفیق میفهمی چیه. میدانی باید به همه خوبی کنی. آن وقت محبت را در حق همه انجام میدهی.
نه فقط واسه کسانی که بخواهی از قبیلشون نون بخوری. واسه یک مشت حقوق بیشتر برای کسی دم تکون نمیدی.
معرفت داشته باشی پای اشتباهت وای میایستی. مثل ترسوها جا خالی نمیکنی. اشتباه کردی باید پاش وایسی. کیمیایی هیچ ربطی به نسل فست فود ندارد. استاد فیلمساز دوران سپری شده است. دورانی که عمرش خیلی وقته به سر آمده. آن تماشاگر فیلم رئیس که شما میگویید حق دارد به آن کمدی خیابانی سیامک و رفقا قاه قاه بخندند و ... اصلن تماشاگر فیلم رئیس نیست. آنها باید بروند یک فیلم پاپکورنی ببینند. آنها را چه به رئیس. تماشاگران فیلم آتش بس تهمیه میلانی را چه به رئیس؟
رئیس یک کولاژ است. کولاژی از سکانس و دیالوگ. برای همین فست فودیها و پاپکورنیها از بس آتش بس و فیلمهای خطی و روتین دیدهاند نمیتوانند با رئیس ارتباط برقرار کنند. رئیس اصلن فیلم کسانی که جردن بالا پایین میکنند و اکس میترکونند نیست.
استاد خوب جردن و اکسپارتی را میشناسد. آن صحنهای که اون بچه سوسوله رفته بود برای لعیا مواد تزریق کند را به خاطر میآورید؟ پسره شبیهه چه کسانی بود؟ مثل اونایی که جردن بالا پایین میکنند نبود؟ دیدن اون پسره وقتی تزریق واسه لعیا انجام داد رفت که رختخواب درست و راسی کند. یعنی خیلی نامرد است. توی اون حالت که اون زن حواسش دست خودش نیست... .
خیلیها فکر میکنند کسانی که جردن بالا پایین میکنند بچه پولدار هستند. ولی من میگویم آنها خرده بورژوا هستند. بچهپولدار که جردن بالا و پایین نمیرود. بچهپولدار با فرار، لامبور، پورش آسفالت هایویهای مونیخ، استکهلم، میامی و شیکاگو را از جا میکند. اینایی که تو جردن بالا پایین میروند میخواهد ادای بچهپولدارهایی که گفتم را دربیاورند.
زیاد فرقی نمیکند اهل چه دینی و آئینی باشی. مسلمون هستی انسان باش. مسیحی هستی انسان باش.
زیاد توفیری ندارد آیسپک میخوری یا بستنی اکبرمشدی یا بسکین اند رابینز در هر صورت انسان باش. یهودی هستی انسان باش. زرتشتی هستی انسان باش. هر چی هستی انسان باش. فمینیست، لیبرال و سکولار هستی، حتی اگر دین هم نداری انسان باش. مرد باش. آن سكانسهای تماشایی «گوزنها» را يادتان میآيد؟ همان جایی كه سيد تير خورده ولی باز به كمک دوستش میرود. يا آن صحنه بازكردن قالپاق بهروز توی فيلم «رضا موتوری؟» همه اين صحنهها خاطراتی است كه مسعود كيميایی پس از گذشت اين همه سال بر ذهن ما برجای گذاشته و لحظه لحظه فكر كردن به آن، ما را میبرد به دنيای مرام و معرفتی كه در آن روزها حرفش را میزد.
سلطان سینمای ایران تا ۳ مرداد ما را به دیدن رئیس دعوت کرده است. آدمها دودسته هستند: کیمیاییبازها و آنهایی که از آقای کیمیایی متنفراند. استاد با هر فیلمش ما را به عاشقانهترین خلوت خود دعوت میکند. به مهمانی سلولوئید و دیالوگ.
استاد مسعود کیمیایی سینما را با فیلم بیگانه بیا آغاز کرده بود، با فیلم قیصر سنگ بنای محکمی در سینمای ایران میگذارد. این فیلم پنج جایزه از جشنواره سپاس برای بهترین موسیقی برای اسفندیار منفرد زاده (م 1319 تهران) ، بهترین بازیگر نقش دوم زن برای ایران دفتری (م 1291 رشت _وفات 1374 تهران) ، بهترین بازیگر نقش اول مرد برای بهروز وثوقی ، بهترین کارگردانی و بهترین فیلم دریافت کرد. قیصر با توجه به قصه و پایان تلخ خود با فروش بینظیر دو میلیون تومانی دههی چهل به کار خود پایان داد.
آقای کیمیایی شما استاد ما هستید. طی سالها از شما خیلی درسها یاد گرفتیم. یاد گرفتیم یک موی رفیق به هزارتا نارفیق نفروشیم. به خاطر رفیق، ناموس و وطن جانمان را بدهیم. ما از قصیر شما خیلی چیزها یاد گرفتیم. آقای کیمیایی ما یاد گرفتیم به خاطر عقیدهمان جان بر سر پیمان بگذاریم. مثل سید توی گوزنها که به خاطر رضا تا آخرش ایستاد. ما از رضاهای شما خیلی درسها یاد گرفتیم.
به ما یاد دادید زنها فقط دو دسته هستند: خوب، بد. فرشته، فاحشه. اثیری، لکاته. به ما آموختین به خاطر خوب، فرشته و اثیری از جانمان بگذریم. به خاطرش به آب و آتش بزنیم. چون ارزشش را دارد. حتی ارزش مردن با یک چاقوی دسته سفید کار زنجان را هم دارد. مردن لیاقت میخواهد. یک زن یا در عرش زندگی میکند یا در جهنم.
پسرها و دخترهای نئولیبرال و نئوکانها هیچ وقت نمیتوانند سر از این نوشتهها و فیلمها دربیاورند. هیچ وقت نمیتوانند معنای تیر، چاقو و مسلسل را درک کنند. هیچ وقت به راز پیراهین سفید، پهلوی خونین، شلوار مشکی، بنز، هتل پاپیون، رضا، سینما رکس، عرق، ورق، زر ورق، گیتار برقی، مار، گرگ و خالکوبی پی نخواهند برد. به قول استاد: هنوز طعمی به طعم اون روزا و اون فیلمها و بچگیهام نچشیدم. آدم هرچی پیر تر میشه بیشتر با بچگیهاش زندگی میکنه.
آقای کیمیایی ما از شما یاد گرفتیم رفیق هر ترانهی تنها باشیم و دشمن هر دسیسهی پنهان. یاد دادید حقیقت را فدای مصلحت نکنیم. آموختین که توی دنیایی کورها کور نباشیم. میان کسانی که به خاطر یک لقمه نان کاسهلیسانه تملق صاحبان زر، زور و تزویر را میگویند با شکم خالی سر کنیم. که شکم خالی این روزها لیاقت میخواهد.
قبل از تولد امروز با این گروه خفن یا همان ۱۳ یار اوشن رفتیم منزل پسری که با مار زندگی میکند. و جلوی دوربین یکی از شبکههای تلویزیونی خارج از کشور نشستیم و از علایقمان حرف زدیم.
از دنیای مجازی که از هر حقیقتی به حقیقت نزدیکتر است. میزبان ما پسری که با مار زندگی میکند حسابی سنگ تمام گذاشته بود. احساس میکردی که در یک مجلس آیزوایدشات کوبریکی نشستهای.
وقتی آقای کارگردان به همراه گروه جمع و جورش شروع کرد به ضبط برنامه ما هیچ کاری نکردیم. چون قرار بود ما خودمان باشیم. مثل همشیه که میشینیم کنار هم و تو سر کلهی هم میزنیم.
اینبار هم فقط باید مینشستیم و از عشقهایمان حرف میزدیم. فقط این بار یک عضو جدید میان ما بود: دوربین. گپ زدیم و خندیدم. از علایق مشترکمان با هم سخن گفتیم.
از وب، وبلاگ، سینما تا موسیقی، ژورنالیسم، تئاتر، فوتبال، ادبیات و وجیز. اگر نمیدانید وجیز چیست پس هیچ وقت دیگر هم نخواهید فهمید. عاشقان تارانتینو امروز جای کوئنیتن مقدس را حسابی خالی کردند.
این گروه خفن رشتههای مشترک بسیار زیادی دارند. رشتههایی که باعث میشود اعضای این سیزده یار اوشن وقتی در کنار هم قرار میگیرند حس خوبی داشته باشند. اسم رمز یکی از رشتههای مشترک کوئنتین تارانتینو است. تک تک افراد این گروه خفن به کوئنتین مقدس ارادت و احترام بسیار خاصی قائل هستند. تا جایی که میگوییم: اگر کسی تارانتینو را درک نکند از سینما چی میفهمد؟
تارانتینو درباره بیل را بکش گفته است: این فیلم را برای خودم ساختم، که از دیدنش لذت ببرم. Kill Bill لایههای درونی بسیار فلسفی و پیچیدهای دارد. شما به عنوان بیننده باید از لایه اولیه این فیلم که خیلی کودکانه و ابتدایی به نظر میرسد رد شوید. در اعماق با دنیای سیاه مافیای درون مواجه میشوید. مافیای درون چیست؟ وقتی معنای وجیز را نمیدانید! مافیای درون را هم نخواهید فهمید!
کوئنتین تارانتینو یک پسربچه شیطون است. مثل یک کپسول سرشار از انرژی که با هر فیلمش دارد خودش را به در و دیوار میکوبد. این کپسول انرژی یک روز منفجر خواهد شد و ما شاهد شاهکار تاریخی کوئنتین مقدس خواهیم بود.
تارانتینو با نمایش تهوعآور قساوت و خشونت میخواهد غمها و دردهای کثیف آدمی را جلا دهد. و آنها را زیبا و متعالی گرداند. او میخواهد آدم را به انسان تبدیل نماید. کوئنیتن با فیلمهایش آدمی را شکنجه میکند تا پاک و منزه به سوی انسان شدن گام بردارد. دقیقن مثل مسیح. فاصلهای را که تا بالای تپه طی کرد. او را شکنجه کردند. تا بدون تعلقات دنیوی برای دیدن معبود آماده شود.
خدا تارانتینو را برای ما فرستاد تا بهترینها را به ما بیاموزد. بعد از مراسم اول راهی تولد شدیم. بعد از تولد هم سر از زیرزمین در آوردیم. امروز یک انیماتور حرفهای هم به جمع ما اضافه شده بود. شاگرد استاد تاریخ سینمای ایران. آقای عباس کیارستمی. خودمانیم عجب جمعی داریم. آینده وب، وبلاگ، سینما تا موسیقی، ژورنالیسم، تئاتر، فوتبال، ادبیات از همین جمع خفن ما شکل خواهد گرفت. مگر ندیدهاید آقای مسعود بهنود راجع به تیترنشینها چه گفته است: از کجا معلوم بزرگان آینده در کافه تیتر ننشسته باشند.
شما به ضیافت پینوکیو دعوت هستید
سهشنبه قرار است بچههای وبلاگنویس به تئاتر "دایره پینوکیو" که در سالن قشقایی تئاترشهر در حال اجراست دعوت کنیم. پس این نوشته را به عنوان یک دعوتنامه بخوانید: گروه تئاتر دنکیشوت شما وبلاگنویس عزیز را به دیدن تئاتر دایره پینوکیو دعوت مینماید. شما اگر وبلاگنویس هستید و دوست دارید با ما این تئاتر را ببینید همین جا کامنت بگذارید، بهمراه آدرس وبلاگ و ایمیل. و اعلام آمادگی کنید تا اسمتان به لیست مهمانان رسمی سهشنبه اضافه شود. یا با این آدرس تماس بگیرید:
gerdbad @ gmail.com
بعد از تولد رفتیم یک رستوران که ما به آن میگوییم: "زیرزمین." دقیقن زیرِ زمین است.
چند تا اسم مختلف هم دارد. ولی ما آن را زیرزمین صدا میکنیم. یک جمع ۶ نفره که بعضی از شبها به ۱۰ نفر و ۱۳ نفر هم میرسد.
اولین مشخصه این جمع این است که همه وبلاگنویس هستند. مشخصه دوم همه اینترنتباز خفن. خدایگان اینترنت.
تمامی اعضا از VIPهای وب و بچه معروفهای وبلاگستان هستند. مشخصه سوم همه خوره سینما. البته این جمع در تمامی علایق دیگر هم خوره هستند. فرقی نمیکند سینما باشد یا وب یا وبلاگ.
همه خورهاند. خدا. مشخصه پنجم همه گوش موسیقی دارند. از کمل تا جان لنون، از بودا-بار تا اونسنز. مشخصه ششم روزنامهنگار. مشخصه هفتم همه عشق فوتبال دارند. مشخصه هشتم همه بچههای خوب و مشخصه نهم همه اهل تئاتر هستند.
این جمع اصل جنس است. بچههایی از جنس خودِ خودمان. از وب، وبلاگ، سینما تا موسیقی، ژورنالیسم، تئاتر و فوتبال. امشب توی زیرزمین صحبت آلپاچینو، براندو بزرگ، دنیرو و پدرخوانده گل انداخته بود. تیمورک این سه نفر در شاهکار فرانسیس فوردکاپولا بهمراه نینو روتا باعث شده که پدرخوانده به جاودانهترین اثر کلاسیک تاریخ سینما تبدیل شود. پدرخوانده جمع غولهای تاریخ سینما است.
یک سکانس این فیلم فقط میتواند ساعتها یک جمع خورهی سینما را به خودش مشغول نگه دارد. چه سِحری دارد، چه رازی دارد که این گونه سالهاست بیشتر از اند دفعه آن را دیدهایم ولی باز هم عطش دیدنش را داریم. چرا ما را سیراب نمیکند؟ پدرخوانده به خاطرهی جمعی نسل ما تبدیل شده است. وقتی براندو از میان ما رفت احساس کردیم تعادل زندگیمان بهم خورده.
هنوز هم جایش خالی است و تا ابد سینما هم خالی خواهد بود. شاید جهان یک شکسپیر دیگر را به خود ببیند ولی یک براندو دیگر محال است. وقتی براندو مُرد فکر کردیم اوج درام را به ما نشان داد. ولی مارلو باز به ما رو دست زد. وصیتنامهاش چیز دیگری گفت. براندو بزرگ درخواست کرده بود که جنازهاش را بسوزانند و خاکسترش را به روی جزیرهاش و اقیانوس آرام بپاشند. فهمیدیم غول تاریخ سینما از ما خواسته با سلولوئیدهایی که از او به جا مانده است یادش را زنده نگه داریم.
مارلو تو همیشه تا ابد در بین ما خواهی ماند. امشب توی زیرزمین حرف تو بود. حرف پدرخوانده، آل، رابر، انیو و فرانسی. پسر شما چی خلق کردید؟ بالاتر از شاهکار. پدرخوانده یک ارکستر است. همه چیز سر جای خودش قرار دارد. پدرخوانده آخر سینما است.
خواب دیدم نخل طلای امسال به گریندهاوس کوئنتین تارانتینو رسیده است. از خواب که بیدار شدم حس خوبی داشتم. این خواب تارانتینویی بهم خیلی چسبید. تعبیرش را به نظاره خواهیم نشست.
بلند شدم و برای خودم قطعهی Crown Royal از Run-Dmc را گذاشتم. فضای امپرسیونیستی و جادویی این موسیقی را خیلی دوست دارم. فضا به شدت استرلیزه و طاعونی است. مثل برشی از شاهکارهای تارانتینو.
بچه نابغهی هالیود به همراه رفیق گاوچرانش یک فیلم مشترک ساختهاند که به گفتهی خود تارانتینو برای طبیعیتر شدنش گرد و خاک و کثافت به فضا اضافه کردهاند.
میدانید که رابرت رودریگوئز کارگردان Sin city است. و در تیتراژ فیلم اسپیشیال تنکسی هم از کوئنتین تارانتینو کرده است.
عاقلها بروید کنار. تارانتینو -ی دیوانه و رودریگوئز خل و چل آمدهاند تا ما را به میهمانی دیوانهگان دعوت کنند.
گریندهاوس چیست؟ در فرهنگ پالپ امریکایی، گریندهاوس به سالنهایی اطلاق میشد که فیلمهای بنجل نمایش میدادند.
فیلمهای درجه دو و کمهزینهای که به نمایش افراطی خشونت یا مسایل جنسی میپرداختند. گریندهاوسها در اوایل دهه نود و با ظهور ویدئوهای خانگی محو شدند. طی سالهای زیادی بازار معمول این نوع سینما با آثار ارزان ژاپنی و چینی (فیلمهای کونگفویی یا سامورایی) گرم بود.
ژانرفیلمهای بنجل (B movie) در عین حال که با اهداف صرفن تجاری پا گرفت ومحصولاتش خود را ملزم به رعایت قواعد معمول هنری نمیدانستند اما به تدریج و با ظهور پستمدرنها، زیباییشناسی خاص خودش را پدید آورد و معانی منفی نامش از بین رفت. چنانکه برخی کارگردانان برای خلق فضاهای نامتعارف یا مضامین تابوشکن ساختار فیلم بنجل را برای آثارشان بر میگزیدند.
فیلم« بیل را بکش» تارانتینو در زمره نسل جدید ژانر فیلم بنجل طبقه بندی میشود. از مهمترین زیر شاخههای نوع گریندهاوس میتوان به اینها اشاره کرد : گریندهاوسهای کلاسیک، سیاه، اروتیک، شوکآور، خونآشامی، زامبی و آدمخواری.
فیلم صحنه جرم ورود ممنوع یکی از دیالوگهایش به این صورت است:
زنها ارزش دو چیز را ندارند: 1. همهی ثروتت را به پایشان بریزی 2. به خاطرشان آدم بکشی. بعد از این دیالوگ بود که صدای "ایش" گفتن گرلفرندهای تریپ فشن سالن سینما را پر کرد.
یاد سالاد فصل فریدون جیرانی افتادم. توی آن فیلم عادل مشرقی به خاطر عشقش که یک دختر بدکاره است آدم می کشد. تا عشقش بتواند به یک مرد خپل کوتوله ولی پولدار برسد. چون عشقش ازش خواسته بود. عادل مشرقی یکی از مرموزترین کاراکترهای سینمای ایران است.
از وقتی هانیه، همسرم گذاشته رفته دیگه دلم به کار نمیره. بعضی از برنامهها را قبول نمیکنم. با بعضیهاش بدقولی میکنم و نمیرم. یا سر مجلس خوابم میبره. یا میزنم زیر گریه.
آنونس فیلم علی سنتوری [دانلود]
مرتبط:
موسیقی متن فیلم علی سنتوری
با صدای محسن چاوشی [+]
:: تنهایی [دانلود]
:: خیانت [دانلود]
:: آنونس فیلم علی سنتوری [دانلود] ورژن ۱ [دانلود] ورژن ۲
رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمیفهمه
چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلیها
خیلی دلم گرفته از خیلیها
نمونده از جونیهام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جونی
تنهای بیسنگ صبور
خونهی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی راه چاره نیست
اگر هیچ کس نیومد
سری به تنهاییات نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
:: دو قطعه موسیقی از فیلم علی سنتوری به کارگردانی: داریوش مهرجویی با بازی: بهرام رادان و با صدای جاودانه: محسن چاوشی.
:: به علت استقبال بسیار زیاد، لطفن در ساعات خلوتتر برای دانلود مراجعه کنید. مخلصیم.
دو مرد در قطاری هم سفر بودند. مرد اول میپرسد: آن بسته توی بار چیست؟
مرد دوم جواب میدهد: مکگافین. اولی میپرسد: مکگافین چیست؟
دومی میگوید: وسیلهای برای شکار شیر در تپههای اسکاتلند. اولی میگوید: ولی در تپههای اسکاتلند که شیر پیدا نمیشود. و مرد دوم پاسخ میدهد: پس آن هم مکگافین نیست.
[هیچکاک همیشه استاد، مصاحبه فرنسوا تروفو با آلفرد هیچکاک]
شاید شمار کسانی که این مطلب را میخوانند و تا قبل از این نامی از «مکگافین» نشنیده بودن خیلی زیاد باشد. سِر آلفرد هیچکاک استاد بیچون و چرای ژانر تعلیق و دلهره در تاریخ سینما است. از اهم فنونی که برای ایجاد دلهره در تماشاگر بنیاد نهاد یکی هم مکگافین بود.
چیزی مبهم و به ظاهر پر رمز و راز و در باطن تو خالی که در غایت داستان فاقد اهمیت است. ولی داستان را شروع میکند و شخصیتهای داستان حول آن شکل میگیرند. سبب میشود تماشاگر با داستان ارتباط برقرار کند. کارش ایجاد تعلیق و انتظار در مخاطب است.
زود هم یا از اهمیت میافتد یا بکلی از داستان بیرون میرود. در پایان فیلم، تماشاگر عادی «عام» هنوز خیال میکند داستان مکگافین را تعقیب میکند. حال آنکه شخصیتهای داستان مدتهاست دارند کار دیگری میکنند که اصلن و ابدن هیچ ربطی به مکگافین ندارد.
پیروان راستین هیچکاک ثابت کردند که مکگافین نه فقط به سینمای دلهره که آن را میتوان در خیلی از جاهای دیگر استفاده کرد. آدمکشان داستان برادر تارانتینو یا همان «کوئینتین مقدس» در فیلم پالپ فیکشن به دنبال کیفی هستند که هیچ کس نمیداند تویش چیست.
بعد از کلی تیراندازی و کشت و کشتار، آدمکشان کیف را صاحب میشوند. یکی از آدمکشان (جان تراولتا در نقش وینست وگا) کیف را باز میکند. نوری از درون کیف ـ کیفی که بعد از این همه سال از ۱۹۹۴ تا الان نفهمیدیم درونش چه بود ـ بر چهره جان تراولتا میتابد و او لبخندی حاکی از کامیابی بر لب میآورد.
این کیف و محتویات درونش همان مکگافین استاد هیچکاک است که کوئینتین مقدس در فیلم داستان عامه پسند از آن به بهترین شکل ممکن استفاده کرده است.
به احترام استاد میایستیم و به همراه فرانسیس فوردکاپولا، جرج لوکاس و استیون اسپیلبرگ او را تشویق میکنیم. به احترام اویی که نابترین لحظات را به ما هدیه کرد.
به احترام آنارشی تراویس، به احترام بهمرگی لاموتا و همهی رفقای خوب استاد.
دیشب جمع بچههای نیویورک جمع بود. فرانسیس، جرج، استیو و مارتی. دار و دستهی نیویورکی.
هنوز هم آبروی سینمای جهان هستند، بچههای شرور نیویورک. در ضمن امسال همهی آن مجسمهها به رفقای ما رسید. فارست ویتاکر، انیو موریکونه، تلما اسکونمارکر و استاد. سال جالبی بود. خدایگان المپ فراموشمان نکردند.
به قول میممیم: "خوش به حال شوالیهی 4 کیلوئی طلایی که امشب به آرزوش میرسه و رو دستای استاد اعتبار میگیره. اما حيف اون سه تير خلاصي كه «تراویس» با دستای خونیش به شقیقهش شلیک کرد و اعضای به قول تو خنگول آکادمی نفهمیدن کی، چی رو كشت؟!"
:: عکسهای مراسم هفتاد و نهم یاهونیوز
"از معایب اسکار همین بس که آلفرد هیچکاک و مارتین اسکورسیزی تا به حال اسکار نبرده اند است."
حمیدرضا علاقهبند
در شب هفتاد و نهمین مراسمی که قرار است در کداک تیاتر برگزار شود دست به دعا بلند میکنیم و از خدایگان المپ صمیمانه میخواهیم که امسال هم مثل خیلی از سالهای گذشته به مارتین اسکورسیزی اسکاری تعلق نگیرد. کارگردان راننده تاکسی، گاو خشمگین و رفقای خوب به خاطر هیچ کدام از این سه فیلم از دید اعضای پیر و خنگ آکادمی لایق دریافت اسکار شناخته نشد. حالا به خاطر دپارتد میخواهند این همه سال بیمهری را یکهوع ماس مالی کنند.
پست فطرتها آن روزها که رابرت دنیرو راننده تاکسی و گاو خشمگین بازی میکرد کدام گوری بودید؟ شما باید بروید به مولن روژ اسکار بدهید شما را چه به ما؟ خنگولها هیچ وقت معنای خودویرانگری جک لاموتا در گاو خشمگین را نخواهید فهمید. هیچ وقت درک نخواهید کرد چرا راننده تاکسی آن سر و شکل را برای خودش درست کرد. امیدواریم امسال هم اعضای پیر و پاتیل آکادمی به سوگلیشان (استیوود) جایزه بدهند. و شرشان را از سر اسکورسیزی عزیز کم کنند.
این دختر خانم یکی از بچه معروفهای تهران است. او را میشناسید؟ باران کوثری یا باران بنیاعتماد؟ فرقی نمیکند! مهم این است که یکی از تاثیرگذارترین نقشهای سینمای ایران را بازی کرده است.
"نسبت به قبل از خودم خيلي راضي ترم. نه چون جايزه گرفتم. خون بازي بچه عزيز کرده ام است، چون به خاطر خود نقش زحمت بيشتري برايش کشيدم. خون بازي ته انرژي ام است." باران کوثری
سارا خون بازی. دختری که درد پول نداشت ولی باز هم نمیتوانست مخدر سفید رنگ را گیر بیاورد. جنس بازیاش از جنس روزگار ما است. خوب توانست خماری و نشئهای یک جوان دراگباز پولدار را نشان دهد.
از خون بازی و بازی باران خوشتان نیامده است؟ پس یک بچه مرفه بیدرد هستید که حتی دراگباز هم نیستید! شما یک بچه + احمق ترسو هستید.
اصلن تا حالا مواد مصرف کردهاید؟ نه! پس چی مصرف کردهاید؟ پفک، ساندیس، کرانچی! شاید هم دلستر بدون الکل ساخت شرکت بهنوش. حتمن شبها هم مامان بهتان می گوید: بوس، جیش، لالا. آخی. شما چقدر پوزتیو هستید. کمی هم نگاتیو باشید. به قول سلطان فیلم سلطان: "سیاه و سفیداش اصله."
باران بینهایت خماری و نشئهگی یک دراگباز را به نمایش گذاشت. آنجا که با خماری محض دنبال مواد در ب در بازار قائم تجریش بود یا لحظهای که از نشئهگی وارد فضا شده بود معرکه بود. الحق که جایزهی اول فقط باید به باران می رسید که رسید. دمش گرم که درد را خیلی خوب مزه مزه کرد و آن را به ما نشان داد.
"من در «خون بازي» به معناي واقعي کلمه صادقانه بازي کردم. من هيچ چيزي را کنترل نمي کردم، فکر کردم اصلا به اين چيزها نبايد فکر کنم. اصلا وقت فکر کردن به اين چيزها نيست."
"بعد از تحقيقات ديدم قرار نيست اداي معتادها را دربياورم. براي همين مشاوران پزشکي خيلي کمکم کردند. گفتند در انسان هاي مختلف خماري و نشئگي تفاوت دارد و من با توجه به فيزيک خودم آن را پيدا کردم.گفتي ترس! واقعا اين ترس مي تواند باعث بشود جوان ها معتاد نشوند؟ من در اين مدت ديدم آن قدر آدم ها راحت اين اتفاق برايشان مي افتد که فقط يک لحظه است. بعد هم تعريف ما از اعتياد فرق دارد. من بعد از تحقيقات «خون بازي» ديدم دور و برم پر از آدم هاي معتاد است که نه من مي دانستم و نه حتي خود آنها.آره مشکل اين است که هيچ معتادي نمي پذيرد معتاد است."
اگر بچه + هستید هیچ وقت معنای خماری بعد نشئهگی را نخواهید فهمید.
دکتر لکتر: زندگی کتابی خیلی دشواره، کلاریس. حصبه و سل از یک خدا به وجود اومده. (مکث) بگو ببینم، دوشیزهی ویرجینیاییغربی... دختره درشت هیکل بود؟
کلاریس: بله.
دکتر لکتر: با پشتی عریض و بزرگ.
کلاریس: همین طوره.
دکتر لکتر: اوووم. دیگه چی... ؟
کلاریس: حشرهای که ماهرانه توی گلوش جاسازی شده بود. این خبر هنوز پخش نشده. معنیاش رو نمیدونیم.
دکتر لکتر: پروانه بود؟
کلاریس: (مکث، خیره به او): یک بید... از کجا فهمیدین؟
[فیلنامه سکوتبرهها | نوشته تد تالی]






