تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

همه‌ی دختران باید
شعری داشته باشند که برای آنان نوشته شده باشد
حتا اگر لازم باشد برای این کار
آسمان به زمین بیاید.

ریچارد براتیگان

| لينک ثابت |  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23:43   

به این نتیجه رسیدم که باید تاریخمان را از نو بخوانیم و بسنجیم. پذیرفتم که به نوعی خانه تکانی تاریخی محتاجیم. به نظرم رسید که فرضیات و گمان‌ها و جزمیات پیشین را وا باید گذاشت و شناخت هر کس را از نو با پیروی از روش پیشنهادی دکارت بیاغازیم.

معمای هویدا، دکتر میلانی

در همه چیز شک کنید غیر از ذهنیتی شکاک.

دکارت

 

چقدر زود آن روزها گذشت و هرچقدر از آن روزها دور می‌شویم معما پیچیده‌تر می‌شود. اصلن اصل معما چه بود؟ ۱۸ روز بعد از ۱۸ تیر ۱۳۷۸ آقای خاتمی رییس جمهور وقت ایران طی سخنرانی در همدان گفتند: بنده می‌دانستم که برخورد با این جریان (قتلهای محفلی) و کشف این واقعه و تلاش برای ریشه‌کن کردن آن، تاوان سنگینی دارد، من منتظر بحران آفرینی‌ها بوده و هستم... مطئن باشید فاجعه‌ای که از سر جمهوری اسلامی دفع شد آن قدر بزرگ بود که دادن تاوانها برای آن می‌ارزد. (روزنامه خرداد ۶ / ۵ / ۱۳۷۸)

آقای خاتمی آیا امکانش هست بعد از ۱۰ سال بفرمایید آن فاجعه‌ای که از سر جمهوری اسلامی دفع شد چه بود؟ آن چه فاجعه‌ای بود که دادن تاوانها (توقیف روزنامه سلام، حمله به کوی دانشگاه، به محاق رفتن جنبش دانشجویی، بستن مطبوعات دوم خردادی، ترور سعید حجاریان و.. ) برای آن می‌ارزید؟ آقای خاتمی لطفن روشنگری بفرمایید.

هفته نخست تیرماه ۱۳۷۸ در حالی سپری می‌شد که نمایندگان جناح اکثریت مجلس پنجم، طرح اصلاح قانون مطبوعات را در دستور کار خود قرار داده بودند. هوای گرم تیرماه خبر از روزهایی پر شور و گداز می‌داد.

دولت سید محمد خاتمی که در دوم خرداد ۱۳۷۶ با پشتوانه بیست میلیون رای توانسته بود ارکان قدرت را در دست بگیرد بر طبل توسعه سیاسی می‌کوبید و بعد از قتلهای زنجیره‌ای آذرماه ۱۳۷۷ روزنامه‌های دوم خردادی دست به افشاگری‌های گسترده زده بودند. ولی افشاگری تاریخی روزنامه سلام در روز سه‌شنبه ۱۵ / ۴ / ۱۳۷۸ دقیقن یک روز قبل از ارائه طرح اصلاح قانون مطبوعات در صحن مجلس در تاریخ ایران زمین بی‌نظیر بود.

روزنامه سلام در افشای یک سند بسیار محرمانه وزارت اطلاعات نوشت: بنا به اطلاعات موثقی که دریافت شده، سعید امامی طی نامه‌ای در تاریخ ۱۶ / ۷ / ۱۳۷۷ و به شماره ۲۸۱ / خ / ۴۱ که خطاب به مقام محترم وزارت [اطلاعات] و تحت عنوان «فضاسازی فرهنگی، ایجاد نظام فرهنگی کشور» نوشته، پیشنهاد محدودیت‌های فرهنگی و مطبوعاتی را داده است.

... قانون مطبوعات فعلی جابگوی نیاز کنونی و دسیسه‌های موجود نیست چرا که تنها در رابطه با صاحبان امتیاز و مدیر مسئول تعیین تکلیف می‌کند. حال آنکه ما در عرصع فرهنگی، قشر وسیع نویسنده، مترجم، مولف، گزارشگر، شاعر و... را داریم که تنها با برخورد انفرادی و قانونمند نظیر ممنوع‌اقلم و ممنوع‌النشر نمودن، می‌توان از هجمه ایشان جلوگیری نمود... .

این بخشی از نامه بسیار محرمانه سعید امامی خطاب به وزیر اطلاعات (دری‌نجف‌آبادی) بود که آن زمان در حوزه مشاوران وزارت اطلاعات اشتغال داشت. انتشار همین نامه فوق محرمانه بود که فاتحه دوم خرداد را برای همیشه خواند و مطبوعات را به پایان بهار دلکش خویش کشاند. حمله به کوی دانشگاه یکی از ری‌اکشن‌های انتشار این نامه است. 

چطور استراتژیست‌های دوم خردادی که سالها در مقام‌های امنیتی وزارت اطلاعات حضور داشته‌اند حاضر شدند رای به انتشار نامه فوق محرمانه سعید امامی به وزیر اطلاعات در تیتراژ وسیع در روزنامه سلام بدهند؟ آیا از عواقب این حرکت آگاه نبودند؟

به دنبال انتشار نامه سعید امامی، وزارت اطلاعات همان روز ضمن اعلام محرمانه بودن نامه فوق، از مدیر مسئول روزنامه سلام به دلیل انتشار آن به دادگاه ویژه روحانیت شکایت کرد. یک روز بعد از آن در تاریخ ۱۶ / ۴ / ۱۳۷۸ از رادیو اعلام شد کلیات طرح اصلاح قانون مطبوعات با اکثریت آرا به تصویب مجلس پنجم رسید. فردای آن روز ۱۷ / ۴ / ۱۳۷۸ تیتر یک تمامی روزنامه‌ها یکی بود: روزنامه سلام توقیف شد.

پنج‌شنبه حوالی عصر همان روز ساعت ۱۸.۳۰ دفتر روزنامه سلام جای سوزن انداختن نبود. خبرنگاران و عکاسان و داخلی و خارجی به منظور تهیه خبر، گزارش و عکس خودشان را به دفتر روزنامه‌ رسانده بودند. آن روز که صدای شاتر دفتر روزنامه سلام را برداشته بود خیلی‌ها حتی فکرش را هم نمی‌کردند فردا جمعه ۱۸ تیر ۱۳۷۸ است.

 

روزشمار آن روزها:

۱۵ تیر ۱۳۷۸: انتشار نامه فوق محرمانه سعید امامی در روزنامه سلام.

۱۶ تیر ۱۳۷۸: تصویب کلیات طرح اصلاح قانون مطبوعات.

۱۷ تیر ۱۳۷۸: توقیف روزنامه سلام.

۱۸ تیر ۱۳۷۸: ...

 

مولانا جلال‌الدین چنان بی‌باکانه افشای اسرار می‌کرد که حلاج مصلوب هم وی را سزاوار دار می‌دید:

گر خویش زیاران می‌بین که چه بی‌خویشم
زاسرار چه می‌پرسی چون شهره و اظهارم
حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد
و ز تندی اسرارم حلاج زنده دارم

| لينک ثابت |  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:17    | 

علی سنتوریعلی فوری در میان قفسه‌ها می‌گردد، بطری عرق سگی را با دست چپ بالا می‌اندازد و به نقطه‌ای دور در پشت‌بام‌های شهر چشم می‌دوزد. انگار فکری به کله‌اش می‌رسد، بر می‌گردد سر تلفن و شماره می‌گیرد... پیغامگیر خانه مادر هانیه جواب می‌دهد، می‌گوید پیغام بگذار، علی با بغض پیام می‌گذارد:

باز یه پیغام دیگه از علی بدبخت، از علی تنها، علی پرغم، امشب ریختن تو عروسی زدن سازمو لت ‌و ‌پار کردن، خودم رو علیل و چلاق کردن. فقط به همین احتیاج داشتم... مهم نیست. دنبال پماد سالیسیلات گشتم که تو بعضی وقتا روی دست‌ و ‌پام می‌مالیدی؟ کجاست؟ مهم نیست. تمام این حرفها بهانه است، بهانه‌های عاشقانه است... .

تنهای بی‌سنگ صبور، خونه سرد و سکوت و کور... توی شبات ستاره نیست، موندی و راه چاره نیست... اگر که هیچ کس نیومد، سری به تنهاییت نزد، اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش... . 

 

| لينک ثابت |  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:21   

علی سنتوری به کارگردانی داریوش مهرجویی و بازی بهرام رادان و با صدای محسن چاوشیسرانجام دی‌وی‌دی علی سنتوری را دیدم. جدیدترین فیلم داریوش مهرجویی با بازی بهرام رادان و صدای محسن چاوشی، یکی از آن سلولوئیدهای است که تا مغز استخوانتان نفوذ می‌کند و مثل اسید سولفوریک آن را می‌سوزاند.

چه کسی می‌تواند سکانس سوسیس درست کردن توی قابلمه و لقمه گرفتن علی سنتوری را برای خراباتی‌ها ببینند و فراموش کند؟

سه روز پیش به دستم رسید. همان روزی که در ساعت ۲ به تماشای کنعان مانی حقیقی نشستیم. روزی که با پیشنهاد یک دوست به دیدن کنعان شروع شود و با دیدن کنعان ادامه پیدا کند و با سنتوری تکمیل شود عجب روزی است.

علی اهل نواختن سنتور است، بر روی دوشش عبا می‌اندازد، یک دستش هم در حادثه‌ای ضرب دیده و کار نمی‌کند اینها شما را یاد چه شخصیتی می‌اندازد؟

نمی‌خواهم سیاسی حرف بزنیم، فقط داریم حرف می‌زنیم. آن خانه‌ای که علی در آن زندگی می‌کند استعاره‌ای از ایران است. کشوری رو به زوال که فقط در گذشته‌ای دور به آن خانه می‌گفتند و حالا در یخچالش فقط یک پر کالباس است و یک تکه نان و یک بطر عرق سگی.

رفیق من سنگ صبور غمهام، به دیدنم بیا که خیلی تنهام، هیچکی نمی‌فهمه، چه حالی دارم، چه دنیای رو به زوالی دارم. سنتوری از اوج به موج حرف می‌زند. از عرش به فرش و از خاک به خاکستر. از دنیایی رو به زوال همچون خانه‌ی علی که آقای صالحی دارد آن را خراب می‌کند که چند طبقه بسازد برود بالا و علی دارد می‌رود پایین. خانه‌ی علی ویرانه‌تر از ویرانه‌ است. سنتوری خیلی درد دارد. دردهایی که هرکسی نمی‌تواند از آنها سر دربیاورد غیر از کسانی که دور آن پیت حلبی پر از آتش نشسته‌اند.

علی سنتوری عشق را سوار بر بی‌ام‌دبلیو دید، آن وقت که از او آدرس کوچه شعله را پرسیدند. همان لحظه‌ای که از گشنگی در میان زباله‌ها می‌گشت که به ساندویچی دست‌خورده رسید.

مجنونم و دلزده از لیلی‌ها، خیلی دلم گرفته از خیلی‌ها، نمونده از جونی‌هام نشونی، پیر شدم پیر تو ای جونی. پسر ما عشق را کجا دیدم؟ سوار بنز اس‌ال‌کا در خیابان فرمانیه در بالای برج عاج برادران افراشته توی آن پنت‌هاوسی که تهران را در زیر پای خود دارد. علی جان عشق باید داغونت کند. چنان ضربه‌ای بهت بزند که نتوانی از جات بلند شی. نتوانی یک پک به سیگارت بزنی، البته اگر دیگر یک نخ سیگار برایت باقی ماند باشد. علی آقا برای ما هم یک لقمه سوسیس می‌گیری؟

سنتوری قصه به ته رسیدن است. به ته ته. دردِ درد. به آن لحظه‌ای که مرگ برایت عروسی است ولی از اعجل هم ناز می‌باید کشید. مثل آن دختری که توی کنعان رگش را زد و ... .  هانیه همسر علی وقتی جاوید را دید دیگر علی را فراموش کرد. یعنی علی را به پول جاوید فروخت. البته بهتر است بگویم لیلی علی را به ویزای کانادا فروخت. همان روزی که رفت نشست پشت پیانو و گفت این پیانو کوک نیست. 

تنهای بی‌سنگ صبور، خونه‌ی سرد و سوت و کور، توی شبات ستاره نیست، موندی راه چاره نیست. در فلاش‌بک‌ها می‌بینیم علی عصیان زده از شرایط حاكم در خانه درس و خانه پدری را رها كرده و از خانواده جدا می شود. علی به همراه دوستش "تمایل" یک گروه موسیقی تشكیل می‌دهد و با اجرا در جشن‌ها و مناسبات مختلف گذران زندگی می‌كند و به خاطر تبحرش در نواختن سنتور به علی سنتوری معروف می شود. علی به تدریج در پی معاشرت با دوستان و كارهای شبانه روزی هر از چند گاهی سراغ مواد مخدر ومشروب می‌رود ولی این استفاده تفننی از مواد مخدر به صورت عادت درمی‌آید.

سنتوری شاهكار دیگری از كارگردان شاهكار سینمای ایران، داریوش مهرجویی. كارگردانی كه در طول تمامی این سالها هر بار به نوعی غافلگیرمان كرده است. كارگردانی كه می‌داند چه بسازد كه شگفت زده، گیج و دیوانه‌مان كند.

سنتوری قصه‌ی خواننده و نوازنده‌ی مشهور و چیره دستی است كه اعتیاد او را از پای در می آورد و او را روانه‌ی آشغالدونی‌ها می‌كند. داستان دردناک مردی كه به تدریج از عشق آسمانی‌اش « سنتور » فاصله می‌گیرد و عاشق شیطانی به نام «دوا» می‌شود.

اگر «مهمان مامان» خاطره‌ی اجاره نشین‌ها را در یادها زنده می‌كرد، سنتوری به شدت یادآور «هامون» است، هامون مدل دهه هشتاد خورشیدی. علی سنتوری همان سرگشتگی‌ها، تنهایی‌ها، خل بازیهای حمید هامون را تجربه می‌كند و به دنبال یک راه گریز است. او عاقبت راه گریز را در «دوا» می‌یابد و به تدریج همه چیزش را بر باد می دهد.اعتیاد همسرش، هانیه را از او می گیرد، دوستانش را از او دور می‌كند و دردناكتر از همه اینكه سنتورش را از او جدا می‌كند تا جایی كه او سنتور را به زمین می‌اندازد و می‌گوید: «تو چی میگی تو بغل من؟ هرچی كشیدم از دست توئه!»

مهرجویی حتی در این تلخ‌ترین اثرش هم دلش نمی‌آید كه نا امید رهایمان كند. بازگشت شكوهمند علی سنتوری به زندگی و آشتی دوباره‌ی او با سازش سنتور، می‌توانست خنده دارترین پایان برای چنین فیلمی باشد، اما مهارت در پرداخت این صحنه‌ها آنقدر چشمگیر است كه تو چاره ای جز باورنداری.

بهرام رادان بی‌نظیر است. او چه در روزهای اوج و چه در شبهای سقوط علی سنتوری و نیز در تمامی سكانس‌های مربوط به كنسرت‌ها، درخشان ظاهر می شود و نشانه‌هایی از یک بازیگر حرفه‌ای كامل را بروز می‌دهد. سكانس‌های مشترک میان رادان و گلی، شیطنت‌های عاشقانه‌شان (بخصوص سكانس بازی با شال گردن) مسحور كننده از آب در آمده است.

اگر هیچ کس نیومد، سری به تنهایی‌ات نزد، اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش. علی بدبخت، علی تنها و علی پرغم كه روزگاری با صدایش و با نوای سنتورش آدمها را به وجد می‌آورد، حالا تنهای تنها در میان كارتن خواب‌ها سر می‌كند و در میان آشغال‌ها به دنبال غذا می‌گردد. سكانس سوسیس سرخ كردن علی و آمدن تدریجی فقرا و شریک شدن آنها در غذای ساده‌ی او، به همراه موسیقی بی نظیر اردوان كامكار و صدای دلنشین محسن چاوشی در ترانه‌ی سنگ صبور یكی از فوق‌العاده‌ترین سکانس‌های تاریخ سینمای ایران است.

| لينک ثابت |  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 18:23    | 

آخرین پادشاه ایران در کنار ستون‌های تخت جمشید به اولین پادشاه هخامنشیان گفت: کوروش آسوده به خواب که ما بیداریم. ولی محمدرضا شاه پهلوی در آن لحظه که این جمله را بر زبان آورد هیچ وقت فکر نمی‌کرد آن بغضی که در شب ۲۸ مرداد ۱۳۳۲  گلوی ملت ایران را فشار داد و آن نهالی که با خون سه آذر اهورایی در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ آبیاری شد روزی دودمان ۲۵۰۰ ساله طاغوت را در این سرزمین براندازد.

اوایل دهه چهل امام خمینی به شاه گفت: ممدرضا من تو را از ایران بیرون می‌کنم. شاه به امام پاسخ داد: با کدام سربازها؟ خمینی کبیر فرمود: سربازان من در گهواره‌ها هستند.

۱۵ خرداد ۱۳۴۲ صدای گامهای مردمی به گوش رسید که خواب سردمداران زر و زور را آشفته کرد. حقیقت هر چقدر در لابلای واقعییت گم شود روزی رخ خواهد نمود. و هرچقدر زمان این کرشمه که قرار است بازار ساحری بشکند طولانی‌تر شود پرسر و صداتر و عصیانی‌تر خواهد بود.

۱۷ شهریور ۱۳۵۷ این ملت ایران بود که با خون خود سرنگونی شاه و شاهپور را امضا کرد و دیگر حاضر به کوتاه آمدن نبود. حتی وقتی شاه گفت: صدای انقلابتان را شنیدم. دیگر خیلی دیر شده بود. ۱۳ آبان ۱۳۵۷ دانش‌آموزان تهرانی با خون خود حیاط دانشگاه تهران را به نشانه مبارزه با طاغوت خونین کردند تا گواه تاریخ باشند که برای انقلاب باید خون داد و انقلاب سفید فقط به درد کتاب‌های بی‌عمل می‌خورد. ۲۶ دی ۱۳۵۷ وعده خمینی به حقیقت رسید و شاه از ایران بیرون شد.

محمدرضا شاه پهلوی در سال ۱۳۳۲ که با کمک امریکا و به وسیله سازمان اطلاعاتی سیا + شعبان جعفری توانسته بود دولت مردمی دکتر مصدق را سرنگون کند، بیست و پنج سال بعد در بهمن ۱۳۵۷ با مردمی روبرو شد که به گفته شعبان جعفری دیگر مثل آن مردم سابق نبودند.

۲۲ بهمن ۱۳۵۷ از رادیو صدایی طنین انداز شد که شاه را در مصر بد جوری پریشان کرد: "این صدای انقلاب ملت ایران است که می‌شنوید." دوسال بعد ارتش بعث عراق به فرمان صدام در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ به ایران حمله کرد تا شادی پیروزی انقلاب ۵۷ را به کام ملت ایران تلخ کند. بعد از تسخیر خرمشهر صدام خود را سردار قادسیه نامید و مصاحبه‌اش را نیمه‌کار رها کرد و در پاسخ به خبرنگاران گفت: بقیه‌ سوالها را در تهران جواب خواهم داد.

صدام که شب‌ها خواب می‌دید در سعدآباد پا روی پا انداخته و شراب شیراز می‌نوشد ولی حالا در گوری سرد و بی‌نام و نشان در بحرین هیچ کس برایش فاتحه هم نمی‌خواند. در همین اثنا ترورها شروع شد تا شادکامی ملت ایران را به عزا تبدیل کنند. یاران انقلاب یک به یک توسط کوردلان خورشید ستیز کشته شدند. بهشتی، مطهری، محلاتی، مفتح، دستغیب، رجایی، باهنر و اولین رئیس شورای انقلاب، اولین رئیس ستاد ارتش، اولین رئیس شورای عالی قضایی، اولین امام جمعه‌های پانزده شهر در ترورهای زنجیره‌ای اول انقلاب جان باختند.

همچنین رهبر آینده انقلاب  آیت‌الله خامنه‌ای پیش از آنکه به رهبری انتخاب شود با بمبی که در ضبظ صوت کار گذاشته شده بود به شدت مجروح شد. ولی تروریستها یک اصل را فراموش کرده بوند: همه روزها عاشورا است و همه زمین‌ها کربلا. برای عقیده باید خون داد و مبارزه بدون خون یک شاهی هم نمی‌ارزد.

می‌گویند ایرانی‌ها حافظه تاریخی ندارد ولی ملت ایران خوب به یاد داشت که کوفیان چگونه به علی خیانت کردند و پشت حسین را به چه صورت خالی نمودند. به همین خاطر بر سر پیمان خویش با پیر خود ماندند و از جان خود گذشتند و ثابت کردند اهل کوفه نیستند. شماهایی که برای سرنگونی جمهوری اسلامی لحظه شماری می‌کنید ۲۲ بهمن ۱۳۸۶ به خیابان انقلاب نگاه کنید. حقیقتی را خواهید دید که سی سال است از درکش عاجز مانده‌اید.

| لينک ثابت |  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 18:42   

سینمای دیوید لینچ برای ندیدن است.  فیلم‌هایش گره‌افکنی می‌کند اما گره‌گشایی نه. ایهام از سر و کوله‌شان بالا می رود. نقاشی‌های سورئالیستی که حقیقت را به صورت دفرمه و کج و مج در آینه به صورت برعکس به تو نشان می‌دهد. 

دیوید لینچ استاد نامتعارف سینمای جهان

از کسی که از مریلین منوسن، رامشتاین، دیوید بویی، آنجلو بادالامنتی، ترت رزنور، لو رد، بری آدامسون و چندتا آدم خل و چل دیگر برای ساندترک موسیقی لاست های‌وی استفاده می‌کند توقع بیشتری نباید داشته باشید.

"آدم‌ها در فیلم‌ [زندگی] حرف می‌زنند، اما در سینما می‌توانیم کاری بکنیم که با کلام نمی‌شود کرد. به نظر من تمام زیبایی سینما به همین است." حال سینما خوب است وقتی دیوید لینچ استاد نامتعارف سینمای جهان فیلم می‌سازد. فیلم‌هایی عمدن تاریک با فضاهایی به شدت رویاگونه و دهشتناک. هزارتویی ضد سینمای متعارف.  کسی که قادر به دیدن فیلم های ترسناک نیست هیچ وقت نمی تواند سر از فیلم‌های دیوید لینچ بزرگ درآورد.

در سال ۲۰۰۳ در نظر سنجی که از منتقدان فیلم در سراسر دنیا توسط روزنامه گاردین انجام شد، دیوید لینچ به عنوان بزرگترین فیلم‌ساز زنده دنیا برگزیده شد. می‌گویند لینچ بیمار است. البته این را رجاله‌ها و لکاته‌ها به هر کسی که نتوانند سر از کارهایش در آورند می‌گویند.

کارگردان آوانگارد سینمای جهان از 1967 تا 2007 توانسته است این آثار را از خود به جای گذارد: الفبا، مادربزرگ، کله‌پاکن، مردفیل‌نما، دون، مخمل ‌آبی، زلی و من، تک‌روهای هالیوود، قلبن وحشی، تویین پیکز: آتش همراه من بیا، بزرگراه گمشده، داستان سرراست، جاده مالهالند و امپراتوری درون. فراموش نکنید «نسل پاپ‌کورن‌خور» هیچ وقت نمی‌توانند سر از فیلم های مخوف و سرار رازآلود او در آورد.

| لينک ثابت |  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 14:48    | 

هر کاری می‌کنم نمی‌توانم از دست کابوس مرگ ۲۷۱ کودک افغان در یک روز بر اثر سرما خلاصی پیدا کنم. هلوکاستی که در غزه در انتظار یک و نیم میلیون انسان است نفس آدم را بند می‌آورد. چکار می‌توانم انجام دهم؟ کودک و پیر. بچه محتاج به پوشک و شیر. ولی روسَرشان هست موشک و تیر. صدای توپ و تانک خبر می‌دهد از جنگ نابرابر. همه زیر هجوم دشمن. همه تیکه پاره شدن. اونا بی‌پشتن. نمی‌توانم بگیرم جلوی ترکش. قانون سوم نیوتن می‌گوید هر عملی، عکس‌العملی دارد. بالاخره می‌رسد جنگ جهانی سوم.

| لينک ثابت |  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:57    | 

وقتی در سراسر خاک ایالت متحده بر روی هر دستگاه دی‌وی‌دی پلیر توشیبا که به فروش می‌رسد  یک عدد دی‌وی‌دی فیلم ضدایرانی ۳۰۰ به رایگان اهدا می‌شود ما چرا این کار را انجام نمی‌دهیم؟ چرا فیلم‌های مایکل مور را به دست مردم ایران نمی‌رسانیم تا بهتر امریکای جهانخوار را بشناسند؟ دوستان بروید حساب کنید ببینید تا حالا چند دستگاه پلیر توشیبا فروخته شده؟ آن وقت بهتر می‌توانید درک کنید مردم امریکا چه تصویری از ایران و ایرانیان برای خودشان ساخته‌اند؟

این یعنی سیاست. یعنی استراتژی. یعنی جنگ روانی. وقتی امریکایی‌ها از مرجان ساتراپی دعوت می‌کنند تا به امریکا برود و در هشتادمین مراسم اسکار به تاریخ بیست و چهارم فوریه در کداک تیاتر شهر لس‌آنجلس مهمانشان باشد، چرا ما از مایکل مور چنین دعوتی را به عمل نمی‌آوریم تا برایمان بگوید در این بهشت دروغین لیبرال‌ها چه فجایعی رخ می‌دهد؟ چرا وقتی می‌توانیم با سیاست رفتار کنیم این کار را انجام نمی‌دهیم؟

همین طور که مسئولین وزارت ارشاد تصمیم می‌گیرند فیلم‌های مایکل مور (بولینگ برای کلمباین، فارنهایت ۱۱ / ۹ و سیسکو) را در دوره‌های مختلف جشنواره فجر نمایش دهند، دقیقن با همین سیاست امریکایی‌ها از پرسپولیس دعوت می‌کنند که بتوانند نقاط خاکستری رنگ کشور ایران را برای جهانیان به نمایش بگذارد.

اگر شما پرسپولیس را یک فیلم ضدایرانی می‌دانید پس سیسکو مایکل مور هم یک فیلم ضدامریکایی است. پس اجازه دهید به این دو اثر با یک چشم نگاه کنیم و هیچ کدام را ضد هیچ کشوری ندانیم. پرسپولیس درباره ایران است و سیسکو درباره امریکا. هر دو فیلم با نگاه انتقادی به وضع موجود کشورهایشان ساخته شده‌اند. اگر چه پرسپولیس یک انیمیشن سیاه و سفید است و سیسکو یک فیلم مستند رنگی ولی هر دو دارند از حقیقت جامعه‌شان صحبت می‌کنند.

خیلی از سکانس‌های پرسپولیس را انکار نمی‌کنم وقتی بدتر از آنچه که مرجان ساتراپی دیده است وجود دارد، انکار کردنش خیانت به ملت ایران است. ولی از دو چیز ناراحتم، یکی اینکه پرسپولیس را ماشین تبلیغاتی غرب دارد به نفع خودش بلاک و بر علیه ایران استفاده می‌کند. پرسپولیس از این به بعد به یکی از مهمترین ابزار آمریکا برای زمینه‌سازی روانی برای عملیات نظامی یا غیرنظامی «آزادسازی زنان و دختران ایران از چنگ ملاها» تبدیل خواهد شد.

و دوم هم از کسانی ناراحتم که کارهای دشمن شادکن انجام می‌دهند که به سود امپریالیسم تمام می‌شود. اینکه یک مامور با لباس فرم یک دختر بدحجاب را با لگد سوار ماشین رسمی جمهوری اسلامی می‌کند، برادران اینکه دیگر توطئه استکبار نیست.

| لينک ثابت |  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 19:26    | 

یکی از دوستان خوبم گفته که "مرجانه اسم درست اين خانم [ساتراپی] هست نه مرجان." ولی به نظر من مرجان درست است، نه مرجانه. برای اینکه در زبان فرانسه حرف آخر هیچوقت تلفظ نمی‌شود، خانم ساتراپی هم یک E به آخر اسمشان اضافه کرده که فرانسوی‌ها دیگر «مرجا» صدایش نزنند.

| لينک ثابت |  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 18:29    | 

پرسپولیس ساخته مرجان ساتراپی کاندیدای اسکار بهترین انیمشین سال از آکادمی علوم و هنرهای سینمای امریکا شد. همین دیشب بود که دی‌وی‌دی پرسپولیس با زیرنویس فارسی را نگاه کردم. به همین خاطر دیدنش را به همه توصیه می‌کنم.

پرسپولیس اثر مرجان ساتراپی کاندیدای اسکار بهترین انیمیشین سال

خیلی دوست دارم درباره این اثر هنری مرجان ساتراپی بیشتر بنویسم ولی پاهایم در این کافی‌نت ساعتی یک دلاری دانشگاه یخ زده است. بگذارید قبل از انجماد یک پیش‌بینی هم انجام دهم، شک نکنید پرسپولیس اسکار بهترین انیمیشن سال را تصاحب خواهد کرد. خانم مرجان ساتراپی تبریک می‌گویم.

 

لینک:

:: پرسپولیس و پارادوکس اخلاقی مرجان ساتراپی رادیو زمانه، حسین درخشان

| لينک ثابت |  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:13    | 

اگر دست به سوی من دراز کنی که مرا بکشی، بدانکه من دست‌درازکننده به سوی تو نخواهم بود که بکشمت، چرا که از پرودگار جهانیان می‌ترسم.

قرآن کریم، سوره مائده، آیه ۲۸

دعوت نباید توام با خشونت باشد و به عبارتی دیگر دعوت و تبلیغ نمی‌تواند توام با اکراه و اجبار باشد. اصل رفق، نرمی، ملایمت و پرهیز از خشونت و اکراه و اجبار راجع به خود ایمان جز اصول دعوت اسلامی است. قرآن خلاصه منطقش این است که در امر دین اجباری نیست. برای اینکه حقیقت روشن، راه هدایت و رشد روشن، راه غی و ضلالت هم روشن، هر کس می‌خواهد این راه را انتخاب بکند و هر کس می‌خواهد آن راه را. طبیعت ایمان، اجبار و اکراه و خشونت را به هیچ شکل نمی‌پذیرد.

شهید مرتضی مطهری، سیری در سیره نبوی

 

مامورهای نقاب‌زده نیروی انتظامی در دل سیاه شب با باتوم‌ به جان اراذل و اوباش [+، +، +، +، +، +، +، +، +، +] در محل‌های شهر افتاده بودند و بعضی‌ها هم با موبایل از این صحنه‌ها [+، +، +] فیلم می‌گرفتند تا کسانی که در محل این شکنجه‌گاه‌ها حضور نداشتند از ماجرا عقب نمانند. بعضی از اراذل و اوباش هم به صورت ضربتی اعدام شدند. چه اتفاقی افتاده بود که نیروی انتظامی در ملاعام و جلوی چشم این همه عکاس داخلی و خارجی آشکارا این آدمها را به این شکل فجیع شکنجه کرد و ابایی هم از هیچ چیز نداشت؟ قرار بود چه اتفاقی بیفتدد که بعضی‌ها حاضر شدند همچین هزینه‌ای بپردازند؟ اصل ماجرا از چه قرار بود؟

طرح امنیتی برخورد با اراذل و اوباش

طرح امنیتی برخورد با اراذل و اوباش فقط یک هدف را دنبال می‌کرد آنهم سهمیه‌بندی بنزین. با این برخوردهای علنی خشونت‌آمیز پیغامی نهفته برای توده مردم ارسال شد، پیغامی که بوی خون می‌داد. وقتی با قداره‌کش‌ها اینگونه رفتار کردند حساب کار باید دستِ مردم بیاید. اگر نطق کسی دربیاد همین بلاها بر سرش نازل خواهد شد.

مگر نمی‌شد همین اراذل و اوباش را دستگیر کرد و در زندان همین بلاها را سرشان بیاورند؟ آخر در این صورت بطن اصلی مردم از ترس نمی‌ترسید. ولی سناریو از این قرار بود که وحشت به صورت علنی در جامعه به نمایش گذاشته شود. 

طرح امینت اجتماعی، شکنجه اراذل و اوباش در ملا عام

منافیقین ۳۰ سال است در اردوگاه اشرف تمامی قدرشتان را به کار گرفته‌اند تا نظام اسلامی، انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی را ساقط کنند ولی حتی یک اپسیلون هم نتوانستند در هدفشان پیش‌روی کنند. شکنجه اراذل و اوباش در ملا عام یک خطای استراتژیک بود. کاری که چیریک‌های اردوگاه اشرف نتواستند انجامش بدهند متاسفانه توسط بعضی‌ها در حال شدن است.

برخورد خشونت‌امیز با اراذل و اوباش

به ماجرا به این صورت هم می‌توان نگاه کرد، فمینیست‌ها و معلمان بارها گفته‌اند که مورد ضرب و شتم قرار گرفته‌اند، هر آمری که دستور برخورد خشونت‌آمیز با اراذل و اوباش را داده است دارد برای فم‌ها و معلمان پیغام می‌فرستد که ضرب و شتم واقعی را ببینید. شخصن امیدوارم که برای زنان، معلمان و هیچ انسان دیگری هیچ وقت این ماجرا به حقیقت نرسد. زیرا خشونت خشونت بیشتری به دنبال دارد. خشونت فرزند خشونت است.

 

ما ملک عافیت نه به لشگر گرفته‌ایم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده‌ایم
تا سِحر چشم یار چه بازی کند باز
بنیاد بر کرشمه جادو نهاده‌ایم

مولای ما

| لينک ثابت |  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 15:2    |