یادداشتی بر پست کلنیال کولاژی از چهار کامنت متفاوت از امنزیاک، که با هم قاطی شد (بدون اینکه حتی کلمهای حذف شود) و فرانک اشتینوار توسط حمیدرضا یکهو اینجا به سبک مری شرلی و کیهان ظاهر شد، تیتر مطلب و میکسر کردن کامنتها از گردباد است.
حمیدرضا جان یک کم زیادی احساساتی نوشتی و یک طرفه به قاضی رفتهای. این حس نوستالژی خسته و ناسیونالیسم بچه خاک پاک ایرون (نه ایران!) هم درست مثل همان دماغ عمل کرده، از این سوی بام افتادن است. من زیاد با این قضیه موافق نیستم که آدم حتما باید دمپختک و ترشی بخورد یا آبگوشت بزند و بوی عرق بدهد تا با مرام باشد و بفهمد چرا جوانهای ایرانی رفتند و کشته شدند، که رفتند به خاطر آرمانهایشان(و نه فقط در راه میهن). و حتما هرکسی هم که به سرو وضعش میرسد برود درجا بمیرد. برای فهمیدن کافی است هرکسی یک سرسوزن شعور داشته باشد که تن آدمی شریف است به جان آدمیت... .
ایرانیهایی را دیدهام که وسط خیابانهای رم و پاریس ویار قرمهسبزی یا گوشتکوبیده میکنند چون حس بامرامی و بچه ایران بودن یقهشان را چسبیده و باعث شده که ورای قرمهسبزی را که دوسه هزار سال تاریخ و تمدن است نمیبینند. حتی به خودشان زحمت نمیدهند که غور و تحقیق کنند و تمدن و فرهنگ دیگران را بشناسند.
هر کس که از ما نیست بر ماست! اینها درست مثل همان دماغ عمل کردهاند که لاته میخورند غافل از اینکه قد سر سوزن نمیداند که لاته به زبان ایتالیایی یعنی شیر(حالا هر کوفتی که در ایران به عنوان لاته سرو میکنند از خودشان درآوردهاند)! و خوب من لاته نخوردهام هنوز ولی شلافه هم نیستم!!! ما قوم متظاهری هستیم. ریا از وجودمان لبریز شده و بافتهایمان را پوسانده است. گوشت خوک نمیخوریم و باید حتما ذبحمان اسلامی باشد ولی به دخترهای بلوند رومانیایی صد دلار پول میدهیم برای سکس اینال و اورال و ... .
یا کلاه همین هموطنهای نازنینمان را در سه سوت برمیداریم اما حتما وسط کنفرانس بینالمللی باید جانماز پهن کنیم و نمازمان را بخوانیم که مبادا...! لاته میخوریم ولی کریمخان زند را نمیشناسیم چه برسد به همت را. چه میگویم لاته میخوریم و نمیدانیم چه گهی میل میکنیم! عشق مرام ایرانی و میهن پرستی خفهمان میکند ولی در اولین فرصت چمدان میبندیم و پناهنده کانادا میشویم. گفتنی زیاد است.
حمیدرضای خوب و عزیز. من نه اینوری هستم و نه آنوری! در خط کشی شما یا آدم وطنفروش است،خایهمال چنی و پرل و ... یا باید حسین فهمیده باشد و زیر تانک برود. من نه این هستم و نه آن. من نه دلم میخواهد کسی سرنگون شود و از بین برود و نه دلم میخواهد بمبی سر کسی ریخته بشود تا من بروم و بجنگم تا قهرمان باشم یا شهید.
به کسی هم بدهکار نیستم و از کسی هم طلبی ندارم. انقلاب نکرده بودم، به قول اخوان انقلاب ما را کرد! زمان جنگ هم بچه بودم. باور کن کتاب امپراطوری نگری را من هم خواندهام. و حتما میدانی که نگری و شاگردش هارت نویسندگان این کتاب یک زمانی کمونیست بودند (بعد آتونومیست شدند و بعد آنارشیست و حالا هم نیست!) از همانهایی که پدر من سند منگولهدار ایران را جلویشان گذاشت و گفت امضا کن!
البته پدر من در زمان خودش نزدیک بود به خاطر همراه داشتن عکس امام خمینی بلاهایی سرش بیاید. همان اوایل... . ولی آدمها خوشبختانه از هم متفاوت هستند، با دیدگاهها و تفکرها و برداشتهای متفاوت راجع به همه چیز. گوسفند نیستند که بشود همه را در گلههای مختلف گذاشت و زیر کتابهای سرخ و سبز و زرد و... جمع کرد.
روز به روز پیشرفت میکنند و رو به جلو میروند. تابوها میشکند و معیارها و آرمانها و خیلی از چیزها عوض میشوند. البته اگر از قدرت تجزیه و تحلیل شخصی برخوردار باشند و دربست حرفهای کتابها را نپذیرند!حرف زیاد است....ولی بیخیال...بحث بیهودهایست... . ضمنا من سینمای کیمیایی قبل از انقلاب را دوست دارم و یکی دوتا فیلم بعد از انقلابش را. به جای امپراطوری نگری، امپراطوری را از دیدگاه سمیر امین و جیمز پتراس بخوان... .
حمید جان، من هی سعی میکنم از این بحث فرار کنم ولی نمیشود. توی پست قبلی هم نوشتم در وبلاگم. حتی اگر زرشک پلو با مرغ هم سرو کنند، زندان زندان است و زمانه عوض شده و جدیدا کسی را به خاطر افکار و عقایدش زندانی نمی کنند.
باطبی حتی اگر بیرون زندان برای جورج بوش دستمال یزدی هم بیندازد، کتک خوردن و زندانی شدنش را توجیه نمیکند(نه امروز، این هشت سال عمری که از او رفت.) اوین سیاسی هم باید درش تخته بشود، بیمارستان نیست که سرویسش بهتر شده باشد یا بدتر! از طرفی با براندازی و انقلاب مخملی و این کس و شعرها هم مخالفم، انتخابات هم با وجود قلبی آکنده از اندوه(!) رفتم رای دادم خبر مرگم، ولی اگر جنگ بشود نمیروم بجنگم، چون خیری از کسی ندیدم که شرش را متحمل بشوم و سرباز احمدی نژاد دیوانه نیستم.
ولی باز با این وجود ترجیح میدهم خودمان موضوع را در داخل حل و فصل کنیم تا هر پوفیوزی نخواهد بیاید و از خارج برایمان تعیین و تکلیف کند. از طرفی حسین درخشان را چون فقط بخاطر منافع شخصی خودش حرف میزند و آدم فرصت طلبی است و سوای این حرفها، قدرت تحلیل درست و حسابی و شخصی از کس و شعرهایی که میخواند را ندارد، قبول ندارم.
فردا اگر یک کتاب دیگری خواند، کاملا با یک تئوری متفاوت و حال کرد و دید برایش سود شخصی دارد، وارد ورژن شش میشود! خوشم آمد که رفت اسرائیل و این تفکر دوستیاش با اسرائیل را پسندیدم، ولی این احمق در عکسها و ویدئوهایش فقط خودش را نشان میداد! و میگفت: من! میبینی؟ من نه این هستم و نه آن! حالا تو هی بزن! لکن، یک جایی هم برای آدمهای دیگر در این خطکشی باز کن.
ببخش که پرحرفی کردم؛ اما یادت باشد این حس ناسیونالیسم هودری درست از همان جنس لاته است. دروغ و ریا و تظاهر به چیزهایی که نیستیم و ته تهاش شاید اگر میفهمیدیم چه هستند شاید دلمان نمیخواست که باشیم! پاینده باشی.
امیرحسین قربانی
پانوشت:
:: حمیدرضا جان این یادداشتی بر پست کلنیال نیست و نبود، کولاژی بود از چهار کامنت متفاوتی که من برایت گذاشتم، گمانم زیر دو سه تا مطلب متفاوت. که با هم قاطی شد و فرانک اشتینوار اینجا ظاهر شد! حالا من منظور شما را نمی فهمم از این کار ولی کاش یک توضیحی مینوشتی. ملت فکر نکنند من یکهو(!) این نوشته درهم برهم را در وبلاگ شما پست کردهام! خیلی کیهانی بود. مرسی.
امیرحسین قربانی
:: امیر جان حقیقتش را به خواهی خیلی دوست داشتم آن چند کامنت شما را پای نوشتههای مختلفم را یکجا توی یک پست برای خودم داشته باشم.
حمیدرضا علاقهبند