تبليغاتX
گردباد

گردباد

حمیدرضا علاقه‌بند

باران کوثری، باران بنی‌اعتماد / سارا خون بازیاین دختر خانم یکی از بچه‌ معروف‌های تهران است. او را می‌شناسید؟ باران کوثری یا باران بنی‌اعتماد؟ فرقی نمی‌کند! مهم این است که یکی از تاثیرگذارترین نقش‌های سینمای ایران را بازی کرده است.

"نسبت به قبل از خودم خيلي راضي ترم. نه چون جايزه گرفتم. خون بازي بچه عزيز کرده ام است، چون به خاطر خود نقش زحمت بيشتري برايش کشيدم. خون بازي ته انرژي ام است." باران کوثری

سارا خون بازی. دختری که درد پول نداشت ولی باز هم نمی‌توانست مخدر سفید رنگ را گیر بیاورد. جنس بازی‌اش از جنس روزگار ما است. خوب توانست خماری و نشئه‌ای یک جوان دراگ‌باز پولدار  را نشان دهد.

از خون ‌بازی و بازی باران خوشتان نیامده است؟ پس یک بچه مرفه بی‌درد هستید که حتی دراگ‌باز هم نیستید! شما یک بچه + احمق ترسو هستید.

اصلن تا حالا مواد مصرف کرده‌اید؟ نه! پس چی مصرف کرده‌اید؟ پفک، ساندیس، کرانچی! شاید هم دلستر بدون الکل ساخت شرکت بهنوش. حتمن شب‌ها هم مامان بهتان می گوید: بوس، جیش، لالا. آخی. شما چقدر پوزتیو هستید. کمی هم نگاتیو باشید. به قول سلطان فیلم سلطان: "سیاه و سفیداش اصله."

باران بی‌نهایت خماری و نشئه‌گی یک دراگ‌باز را به نمایش گذاشت. آنجا که با خماری محض دنبال مواد در ب در بازار قائم تجریش بود یا لحظه‌ای که از نشئه‌گی وارد فضا شده بود معرکه بود. الحق که جایزه‌ی اول فقط باید به باران می رسید که رسید. دمش گرم که درد را خیلی خوب مزه مزه کرد و آن را به ما نشان داد.

"من در «خون بازي» به معناي واقعي کلمه صادقانه بازي کردم. من هيچ  چيزي را کنترل نمي کردم، فکر کردم اصلا به اين چيزها نبايد فکر کنم. اصلا وقت فکر کردن به اين چيزها نيست."

"بعد از تحقيقات ديدم قرار نيست اداي معتادها را دربياورم. براي همين مشاوران پزشکي خيلي کمکم کردند. گفتند در انسان هاي مختلف خماري و نشئگي تفاوت دارد و من با توجه به فيزيک خودم آن را پيدا کردم.گفتي ترس! واقعا اين ترس مي تواند باعث بشود جوان ها معتاد نشوند؟ من در اين مدت ديدم آن قدر آدم ها راحت اين اتفاق برايشان مي افتد که فقط يک لحظه است. بعد هم تعريف ما از اعتياد فرق دارد. من بعد از تحقيقات «خون بازي» ديدم دور و برم پر از آدم هاي معتاد است که نه من مي دانستم و نه حتي خود آنها.آره مشکل اين است که هيچ معتادي نمي پذيرد معتاد است."

اگر بچه + هستید هیچ وقت معنای خماری بعد نشئه‌گی را نخواهید فهمید.

| لينک ثابت |  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 15:58   

حمیدرضا علاقه‌بندحميدرضا علاقه‌بند هستم از تهران می‌لاگم. اين روزها بيشتر سرگرم درس، امتحان‌م. به سلامتی برای بار دوم مدرک‌ی از يک دانشگاه درِ پیت می‌گيرم تا مشت محکمی باشد بر دهان ياوه‌گوی استکبار جهانی.

آگاهان معتقدن اصولن بچه‌هايی که در دوره نخست‌وزیری مير‌حسين‌موسوی در دبستان بوده‌اند دچار اين حالات و سیر روحی می‌شوند. بچه‌های متولد دهه پنجاه خورشیدی در ایران و بچه‌هایی که در دنیا به خصوص امریکا در دهه هفتاد میلادی به دنیا آمده‌اند به نسل ایکس در جهان معروف هستند، به آنها نسل آتاری هم می‌گویند.

نسلی که در پایان یک تاریخ و در آغاز تاریخی دیگر قرار داشت. یک نسل از درون متلاشی شده با هذیان‌های تب‌آلوده. هیچ کس خارج از این بچه‌ها نمی‌تواند آنها را درک کند. یک نسل عصیان‌گر، نسلی شورشی و انقلابی. دو دهه قبل از به دنیا آمدن نسل ایکس، ارنستو چه‌گوارا کشته شد، ولی هیچ کس از نسل ایکس یا همان نسل آتاری را پیدا نمی‌کنید که چه را نشناسد.

پوشیدن لباس‌های از مد افتاده خوراک این نسل است. خوردن غداهای آماده قبل از اینکه کلمه فســـــت‌فـــــــود وارد ادبیات شود مورد علاقه اینها بود. علاقه شدیدی به رنگ‌های‌خاکی دارند. به رنگ سبز ارتشی. گاهی موهایی بلند و گاهی موهایی از ته تراشیده. همین موها که زمانی بلند است و زمانی کوتاه خود نشان کوچکی از آشوبی‌ست که در وجود آنها می‌گذرد.

نسل آتاری در ایران بر خلاف هم نسلان خود در امریکا تجربه پوشیدن شلوار جین در دوره ممنوعیت رسمی این نوع شلوار از جانب حکومت‌ی مذهبی در جامعه‌‌ای خشک و بسته را دارد. بچه‌های متولد دهه‌ی ۱۳۶۰ به بعد در ایران چه می‌دانند که ما چه کشیدیم برای شلوار جین، برای آستین کوتاه، برای تی‌شرت، برای خیلی چیزها. بخوانید آزادی. بچه‌هایی که در دوره خاتمی و احمدی‌نژاد شلوار جین را برای اولین بار پوشیدن و می‌پوشند نمی‌توانند معنای این کلمه‌ها را درک کنند.

| لينک ثابت |  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 10:16   

ستون‌نویس سالها پیش روزنامه اصلاح‌طلب عصرآزادگان حالا یکی از «ابرسایبر انسان»‌های هزاره سوم است. حسین درخشان بر خلاف اسم کوچکش یک سوپرلیبرال واقعی است. ساکن دهکده‌جهانی از تورنتو، نیویورک، تل‌آویو تا تهران، امان، کازابلانکا. یک بلاگر تمام وقت. بدون اینکه کتاب «انقلاب یا اصلاح» پوپر و مارکوزه را خوانده باشد اصلاح‌طلب است. اصلاح‌طلبی که بهترین ویسکی‌ها و استیک‌های دنیا را می‌خورد و جهان را با عینکی بدون گرد و خاک می‌بیند.

اولین وبلاگ‌نویس ایرانی. زمانی که او شروع به نوشتن وبلاگ کرد فقط یک نفر قبل از او وبلاگ داشت ولی الان هیچ کس اسم آن یک نفر را بخاطر نمی‌آورد. تمامی وبلاگ‌نویسان حال و آینده تاریخ به او مدیون هستند. حسین درخشان از مخالفان عرفان است. او عارفان را دیوس‌های تاریخ می‌داند. حتی اگر این جمله را بر زبان نیاورده باشد. همچنان که دکتر شریعتی فیلسوفان را پوفییوزهای تاریخ می‌دانست.

طغیان روح آریایی حسین درخشان در «سردبیر: خودم» نمایان است. از تزویر، ریا، دروغ و دورویی [مشخص‌های ایرانی‌های عصرجدید] متنفر است. دلش برای اینکه ایران بتواند به قدرت و عظمتی دوباره دست پیدا کند لحظه‌شماری می‌کند. از مخالفان سرسخت بنیادگرایی اسلامی،مسیحی و یهودی است. بنیادگرایی را آفت جامعه‌ی مدرن می‌داند.

سلطان وبلاگ‌نویس‌های ایران از تندروی‌های بی‌حد و حصر بیزار است. دوست ندارد دختران مو بلوند اروپایی و مو مشکی اسپانیایی توسط عرب‌هایی که می‌خواهند خودشان را با هواپیما به برج بزنند و مترو نابود کنند و کشتی و اماکن تفریحی را ویران سازند از بین بروند. او در میان جامعه‌ای خشک، بسته و بادیه‌نشین عاشق زندگی کردن و راه‌رفتن و عکس گرفتن در جامعه‌ی مدرن و باز است. شخصیت او شباهت زیادی به صادق هدایت بزرگترین داستان‌نویس ایران دارد.

هدایت هم از خرافات، دورویی، تقلب و چابلوسی بیزار بود. هدایت تنها راه پیشرفت دوباره ایران را «خرافه‌زدایی از فرهنگ» می‌دانست. حسین درخشان همچون صادق هدایت از رجاله‌ها و لکاته‌ها، از حاجی‌آقاها و حاجیه‌خانم‌ها که یک مشت روده دهانشان را به مخرج‌شان وصل می‌کند بیزار است. همان‌هایی که نمی‌خواهند ایران سر پا شود. حسین درخشان این دانش‌آموز مکتب نیکان و دانش‌آموخته‌ی دانشگاه شهید بهشتی دقیقن تجسم جوان ایران قرن بیست و یکم است.

از یک طرف از جامعه خشک، بسته و مذهبی که به آن تعلق دارد متنفر است و از یک طرف عاشق زندگی کردن در جامعه‌ای با فرهنگ و اندیشه، مدرن و باز. و در همین میان است که پارادوکسی تاریخی شکل می‌گیرد. به قول ساموییل هانتینگتون «برخورد تمدنها». فرهنگی پر از جادو، جنبل و رمل، اسطرلاب در مقابل فرهنگ‌ی بدون خرافات. فرهنگی با هزاران دخمه، پستو و راه‌هایی ترسناک و دره‌هایی پیچ در پیچ در مقابل فرهنگی رو.

رهبر انقلاب وبلاگی ایران، حسین درخشان، همیشه آس‌هایی غیر قابل پیش‌بینی به زمین می‌زند. وقتی گفت می‌خواهم به اسراییل بروم، صدای به هم خوردن دندان‌های حاجی‌آقاها و حاجیه‌خانم‌ها، رجاله‌ها و لکاته‌ها به وضوح به گوش می‌رسید. از مخالفان سرسخت «کت و شلوار» است. البته این یک کنایه به آنهایی هست که وبلاگ‌نویسی را دور از شان خود می‌دانند. حتی اگر آن شخص مورد اشاره داریوش آشوری، بت بعضی‌ها باشد. نداشتن رو در بایستی یکی از مشخصه‌های بی‌نظیر حسین درخشان است.

برای همین است که منفورترین وبلاگ‌نویس دو عالم است. از مهدی جامی تا حسین شریعتمداری و خسن‌آقا همه تشنه خونش هستند. مهدی جامی او را «کاسب کثیف» می‌نامد. رضا شکراللهی او را «نماد ابتذال در وبلاگستان» می‌داند. حسین شریعتمداری به او «جوان غرب‌زده» لقب می‌دهد و خسن‌آقا به او «مزد بگیر حکومت اسلامی» می‌گوید. از شرق تا غرب عالم در اتحادی نانوشته و نامریی [روشنفکران‌، بنیادگراها و کمونیست‌های کافه‌نشین] او را تکفیر می‌کنند.

حتی اصلاح‌طلبان او را مهمترین دلیل رای نیاوردن دکتر معین [به دلیل حمایت او از معین] در نهمین انتخابات ریاست‌جمهوری می‌دانند. شخصیت، فرهنگ و ذات حسین درخشان می‌گوید که او سر راحت زمین نخواهد گذاشت.

| لينک ثابت |  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:38    | 

بي‌خيال واقعا بی‌خيال! که همه‌ی ما، وقت خواب بالش زير سرمان مي‌گذاريم... درد را بگداريم برای آنهایی که مي‌کشند بدون اينکه سر درآورند وبلاگ خوردنی است يا پوشیدنی... درد را بگذاریم برای همان‌ها... که گنده تر از دهان همه ماست.

 

صدف عزیز.

| لينک ثابت |  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 17:15   

آناستازیا در آلبوم سال ۲۰۰۵ اش یک قطعه موسیقی دارد که لینکین‌پارک برایش زده و برایش همخوانی هم می‌کنند. حرف ندارد. آن صدا با آن موسیقی چقدر بهم می‌آیند.

بدون اینکه مقدار زیادی کافئین خورده باشید یک چیزاهایی را در خون به حرکت در می‌آورد و احساس خیلی خوبی به شما دست می‌دهد. احساس می‌کنید که سرشار از قدرت هستید. نکته‌ی مهم ماجرا این است که شما چیزی مصرف نکردید. بدون مصرف توهم‌زا با گوش کردن به یک قطعه موسیقی این اتفاق افتاده است.

| لينک ثابت |  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 17:22